تبليغاتX
داستان های من (بیژن کیا)
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

 

File:Knowingposter08.jpg

In 1959 at William Dawes Elementary School in Lexington, Massachusetts, a time capsule containing students' drawings of their ideas of the future is buried and set to be ceremoniously opened 50 years later. A girl named Lucinda Embry contributes a page full of seemingly random digits. That night Lucinda is found in a school closet, where her fingers are bloodied from scratching at the inside of the door, and she complains about hearing voices.

In 2009 the time capsule is opened and the drawings are given to the current students. A boy named Caleb receives Lucinda's envelope. His father, John Koestler, a widower and professor of astrophysics at MIT, takes interest in the paper and soon realizes some of the digits represent the dates and death tolls of every major disaster over the past fifty years, and suggests three disasters still to come. Meanwhile Caleb begins receiving visits from mysterious figures in overcoats, "The Strangers". During these encounters he hears their overlapping telepathic whispers.

John witnesses a commercial plane crash on the date the paper next predicted a disaster would occur, and he discovers that the unexplained digits on the paper are the geographic coordinates of the events. Speaking with Lucinda's former teacher, John learns of Lucinda's closet episode, and also that she had since died after a medication overdose. He then meets Lucinda's daughter, Diana Wayland, but is rebuffed once he mentions Lucinda's paper. But after John uses the numbers to correctly predict another disaster — a Manhattan subway train derailment which John tries and fails to prevent — Diana seeks out John, and together they go to investigate Lucinda's old remote mobile home. Having noticed that the last date on the paper is not accompanied by coordinates, further clues in Lucinda's home lead John and Diana to realize that the "33" listed as the death toll for the final disaster is actually "EE" reversed, which Lucinda meant to represent "Everyone Else." In the woods outside the home, John confronts one of The Strangers, who disappears in a flash of light. It is revealed that Diana's daughter Abby can hear The Strangers' eerie whispers as well.

John and a fellow professor forecast that a massive solar flare will soon reach Earth, and the final disaster on Lucinda's paper will indeed be worldwide and apocalyptic. John then examines the door of the closet in which Lucinda was found and discovers it is where she had scratched another set of coordinates. They represent the location of Lucinda's old mobile home, and John decides it is somehow a refuge from the impending disaster. Diana insists they seek shelter in some little-known underground caves instead and she takes Abby and Caleb, without John's knowledge, to go there. As panic erupts at a gas station after news of the flare is announced through an Emergency Alert System broadcast, The Strangers drive off in Diana's car with Caleb and Abby still inside. Diana gives chase in another vehicle but is killed when she is broadsided by a truck.

At Lucinda's mobile home, John finds the children with the four Strangers as a glowing vessel descends from the sky. The Strangers dispossess themselves of their human appearance and reveal themselves as glowing, translucent figures surrounded by wisps of light. The Strangers invite only those who can hear their whispers to escape the destruction with them. John convinces an initially reluctant Caleb to go with The Strangers, and the vessel departs with the two children. From the vantage point of space, other ships are seen taking off from all around Earth. John travels to Boston to be with his sister and parents. While he had distanced himself from religion following his wife's death, John reconciles with his estranged father, a Christian minister. John and his family embrace as the solar flare strikes and incinerates everything on Earth. Elsewhere, Caleb and Abby are dropped off in an otherworldly field as other ships are visible along the horizon, dropping off others. The film ends as the two make their way towards a large, white, solitary tree in the distance.

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:10 | لینک  | 

"هدیه تولد بابا" برای کودکان فارس


مسوول موسسه آسمان هشتم استان فارس از انتشار 4 عنوان کتاب کودک و نوجوان با عناوین"یک آسمان پروانه"، "یک هدیه از دستان بابا"، "به رنگ پرچم" و "هدیه تولد بابا" و با موضوع دفاع‌مقدس، در هفته کتاب و همزمان با آغاز نمایشگاه کتاب شیراز در 23 آبان 88، خبر داد.

نیما زارع، مسوول موسسه فرهنگی و هنری آسمان هشتم استان فارس در گفت‌ و گو با ایبنا اظهار داشت: این موسسه در سال جاری و در حوزه‌های؛ فرهنگی، تحقیقات اسنادی، ادبیات پایداری و راهیان نور، با هدف معرفی شخصیت شهدای استان فارس در جنگ تحمیلی، فعالیت خود را آغاز کرده است.

وی ادامه داد: تولید نرم‌افزار و لوح‌های فشرده با موضوع شعر‌خوانی شاعران استانی و کشوری درباره شهدای جنگ تحمیلی از برنامه‌های حوزه فرهنگی موسسه آسمان هشتم است و تاکنون اشعار؛ محمدامین جعفری، هادی فردوسی و میلاد عرفان‌پور با موضوع دفاع‌مقدس، در این موسسه آماده عرضه شده‌اند.

زارع درباره فعالیت‌های واحد تحقیقات اسنادی گفت: این واحد اطلاعات خام درباره شهدای استان فارس را با کمک بیش از 40 نفر از جوانان علاقه‌مند و با هدف سوژه‌یابی نویسندگان عرصه ادبیات پایداری و ایجاد منبع موثقی برای محققان و پژوهشگران، گردآوری می‌کند.

وی تصریح کرد: واحد ادبیات پایداری موسسه فرهنگی و هنری آسمان هشتم، 4 عنوان کتاب کودک و نوجوان با عناوین؛ "یک آسمان پروانه" و "یک هدیه از دستان بابا" نوشته فروغ تنگاب جهرمی، "به رنگ پرچم" سروده بدرالملوک یگانه و "هدیه تولد بابا" نوشته بیژن کیا را همزمان با هفته کتاب و آغاز نمایشگاه کتاب شیراز در 23 آبان ماه سال 88، منتشر می‌کند

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:43 | لینک  | 

برف شادی

- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک با دا...

همراهان عروس و داماد شاد و دست افشان سرو صدا می کردند.. از پنجره آسمان ابری و دانه های ریز باران پیدا بود. این سوی پنجره، لبخند بود و لباس های رنگارنگ و برف شادی و نقل و شیرینی..... .عروس و داماد دفاتر  را امضا کردند . عاقد برای خواندن خطبه به سرسرای اتاق عقد رفت. صندلی کنار او که همیشه برای پدر عروس در نظر گرفته می شد  خالی مانده بود. مادر عروس  سرحال بنظر میرسید.

-         ...برای سومین مرتبه می پرسم .آیا بنده وکیلم؟

-         با اجازه ی پدر و مادرم بله

همه هورا کشیدند . کف زدند و شعر خواندند. عاقد زیر گوش داماد به نجوا گفت: یادت باشه  نباید بچه دار بشید.

داماد لبخندی زد و گفت: همین که شما راضی شدین ما رو عقد کنید  دعاتون می کنیم.

عاقد پاکت نامه ای را به داماد داد و گفت: نامه ی بهزیستیه . پیش خودتون باشه.امیدوارم هر دو تون خوب بشین

-         ایدز درمان نداره حاج آقا

یکنفر داد زد: به افتخار این دو گل تازه شکفته کف مرتب بزنین

عاقد چیزی به داماد گفت اما صدایش در کف و تشویق میهمانان گم شده بود و هیچکس قطره اشکی را که گوشه ی چشم عروس نشسته بود ندید.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:39 | لینک  | 

هدیه ی تولد بابا

 

روز تولد راضیه بود اما دختر کوچولوی قصه ی ما خوشحال نبود. پدر راضیه چند سال قبل برای جنگیدن با دشمنان به جبهه رفته بود اما از آن سال به بعد کسی از پدر راضیه خبر نداشت. یکی میگفت شهید شده . یکی دیگر می گفت اسیر شده و راضیه خیلی دلش برای بابا تنگ شده بود.

مادر برای دخترش کتاب قصه خریده بود اما راضیه دلش می خواست به جای کتاب عروسک هدیه بگیرد.

شب که شد. راضیه کتاب را باز کرد تا عکس هایش را نگاه کنداما خوابش می آمد. کتاب نقاشی هائی در مورد جبهه و رزمندگان داشت.

راضیه به آن عکس ها خیره شده بود که ناگهان خودش را در جبهه دید.

-         سلام دختر کوچولو . اسمت چیه؟

راضیه رزمنده ای را دید که دستش  و صورتش را پانسمان کرده بودند. دختر کوچولوی قصه ی ما به رزمنده سلام کرد و گفت: سلام من راضیه هستم و دنبال پدرم می گردم.

رزمنده جواب داد: من زخمی شده بودم . سربازهای دشمن می خواستند مرا اسیر کنند اما پدرت مرا نجات داد. اگر او را دیدی سلام مرا به او برسان.

راضیه براه افتاد از کنار رزمندگانی که به سوی دشمن تیر شلیک میکردند گذشت . هوا گرم بود. راضیه خسته شد. کمی جلوتر درختی دید. رفت و زیر سایه اش نشست تا کمی استراحت کند. درخت از راضیه پرسید: سلام خانم کوچولو. شما این جا چکار میکنی؟

راضیه به درخت سلام کرد و گفت: دنبال پدرم می گردم.

درخت جواب داد: من تنها شده بودم . سربازهای دشمن می خواستند مرا خشک کنند  و آتش بزنند اما پدرت سربازهای دشمن را فراری داد. اگر او را دیدی سلام مرا به او برسان.

راضیه دوباره براه افتاد به باغی بزرگ رسید .

-         سلام دختر کوچولو . این جا دنبال کسی میگردی؟

راضیه متوجه کبوتر سفیدی شد که روی شاخه ی درختی نشسته بود.

راضیه به کبوتر سلام کرد و گفت: سلام. دنبال پدرم می گردم.

کبوتر گفت: من زخمی شده بودم سربازهای دشمن میخواستند مرا شکار کنند اما پدرت از من نگهداری کرد.

راضیه پرسید: پدرم کجاست؟

کبوتر جواب داد: توی همین باغ پیدایش میکنی. اگر او را دیدی سلام مرا به او برسان.

افراد زیادی در آن باغ بزرگ بودند . همه لباس سفید و کفش های طلائی داشتند. کمی جلوتر راضیه پدرش را دید .

راضیه به طرف پدرش دوید.گفت: بابا..بابا.. منم راضیه

پدر  راضیه بطرف درخترش دویو و او را در آغوش گرفت و گفت: سلام راضیه .تو اینجا چکار میکنی؟

راضیه جواب داد: خیلی دلم برایت تنگ شده بود. داشتم دنبالت میگشتم.

پدر لبخند زد و گفت:چقدر بزرگ شدی راضیه خانم.

راضیه گفت: امروز روز تولد من بود.

پدر گفت: می دانم. تولدت مبارک البته شما هر روزی که کار بدی انجام ندهی ما در این باغ برایت جشن تولد میگیریم. حالا بیا تا تو را به جشن تولدت ببرم.

پدر دست راضیه را گرفت . هر دو در آسمان پرواز کردند و به جائی رسدند که فرشته ها و انسان هائی که لباس سفید داشتند برای  راضیه جشن تولد گرفته بودند. وقتی جشن تمام شد و همه رفتند. پدر از جیب پیراهنش گل سرخ بزرگی را به راضیه داد و گفت: این هدیه  برای  شماست.

راضیه خیلی خوشحال شد اما باید به خانه برمیگشت.پدر گفت: هروقت دل برایم تنگ شد بیا این جا

راضیه پرسید: این جا کجاست

پدر لبخند زد و گفت: جائی است نزدیک بهشت.

وقتی راضیه از خواب بیدار شد کمی غمگین شد اما وقتی چشمش به گل سرخی افتاد که روی کتاب بود خوشحال شد و گل را بوسید. اتاق بوی عطر گل سرخ گرفته بود.

بیژن کیا

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:30 | لینک  | 

 

بيژن كيا از انتشار تازه‌ترين مجموعه داستان خود با عنوان "مارش نظامي در راهروي بيمارستان"، توسط بنياد حفظ آثار استان فارس خبر داد. فضاي داستان‌هاي اين مجموعه برگرفته از خاطرات جانبازان جنگ تحميلي است._
بيژن كيا در گفت‌ و گو با خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) اظهار داشت: در اين كتاب 17 داستان‌كوتاه با عناويني چون؛ "لبخند برف در تاريكي شب"، "مارش نظامي در راهروي بيمارستان"، "زخم خورشيد" و "عزيز" آورده شده اند.

وي ادامه داد: فضاي داستان‌هاي اين مجموعه برگرفته از خاطرات جانبازان جنگ تحميلي در يك بيمارستان است.

كيا درباره داستان اصلي اين مجموعه خاطر نشان كرد: "مارش نظامي در راهروي بيمارستان"، درباره نحوه مجروحيت يك رزمنده است كه در بيمارستان شهيد بقايي شهر اهواز به شهادت مي‌رسد.

نويسنده رمان "7 و 13 دقيقه" يادآور شد: رمان ديگري با عنوان "چند ثانيه آتش" و براساس خاطرات مستند چند نفر از ماموران برج كنترل هواپیماهای نظامي در جنگ تحميلي، در دست نگارش دارم.
بيژن كيا
بيژن كيا
گزارشگر : فاطمه نوروند
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:13 | لینک  | 

یک مرد  یک صندلی

 

 

- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک با دا

پیرمرد آرام از پله ها بالا آمد روی اولین صندلی خالی درسالن انتظار نشست. دفتر خانه شلوغ بود. پیرمرد سر و وضع مرتبی داشت.  قرار بود زوج جوانی راعقد کنند.همه از زن و مرد و پیر و جوان در اتاق بزرگی که سفره ی عقد را چیده بودند جمع شده بودند . منشی که جوانی لاغر اندام و سبزه رو  بودصدا زد .: پدر عروس !

زنی که کنار عروس نشسته بود به منشی اشاره ای کرد . منشی از اتاق بیرون آمد و به سمت پیر مرد رفت.

- کوچه تنگه، بله..عروس قشنگه، بله ... دست به زلفش نزنین مروارید بنده،  بله

منشی کنار پیرمرد نشست و محل  امضا را به او نشان داد .

- یه دختر داریم شاه نداره.. به راه دورش نمی دیم.. به مرد کورش نمی دیم..

پیرمرد با دستانی لرزان بردفتر بزرگ ثبت ازدواج و دفترچه عقد چند خط کشید.

-         بیائید داخل تا عاقد از شما وکالت بگیره

-         نه.

به منشی که نگاه کرد چشمانش خیس بود. منشی بی آن که چیزی بگوید  به اتاق رفت و چند دقیقه بعد با عاقله مردی  پنجاه و چند ساله برگشت . عاقد ازپیرمرد برای عقد دخترش وکالت گرفت. اما عاقد در تمام این چند دقیقه به نگاه سردرگم و صورتی تکیده ی پیرمرد فکر می کرد. پیرمردوکالت داد وگفت: می تونم برم؟

-         بله.

-         مبارک باشه

پیرمرد به عاقد نگاه کرد. چیزی نگفت سعی کرد لبخند بزند.

- امیدوارم خوشبخت بشه

پیرمرد  خیره و سردعاقد را نگاه کرده بود.

از جا برخاست. آرام  و خسته براه افتاد. از پله ها پائین رفت.عاقد کنار پنجره ایستاد.

- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک با دا...

پیرمرد قدم به خیابان گذاشت.عاقد تماشایش می کرد.پیرمرد گوشه ای ایستاد. سیگاری روشن کرد و رفت.برای همیشه.

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:58 | لینک  | 

haven't really ever found a place that I call home
I never stick around quite long

 enough to make it
I apologize that once again I'm not in love
But it's not as if I mind
that your heart ain't exactly breaking

It's just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don't lean to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

I've always thought
that I would love to live by the sea
To travel the world alone
and live my life more simply
I have no idea what's happened to that dream
Cos there's really nothing left here to stop me

It's just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

While my heart is a shield and I won't let it down
While I am so afraid to fail so I won't even try
Well how can I say I'm alive

If my life is for rent...

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:5 | لینک  | 

نقد فیلم دل شکسته

به بهانه ی نمایش و تحلیل فیلم در دانشگاه شیراز

خلاصه داستان: داستان دلبستگی دو جوان با دو طرز فکر متفاوت و از دو خانواده مختلف است که می‌خواهند با هم ازدواج کنند اما مسائلی مانع می‌شود.

کارگردان: علي روئين تن،کارگردان شیرازی الاصل ، مقیم تهران.  بيشتر سوابقي در زمينه فعاليتهاي تئاتري داشته و از چند سال پيش با بازيگري و فيلمنامه نويسي وارد سينما شده

ویژگی ها ونقاط مثبت فیلم: سوژه جذاب و عامه پسند: نکوهش ريا کاري- ستايش عشق و انسانيت - دعوت جوانان به يکي شدن تضاد شخصيت و رفتار، این ها همه نخستين چيزهایي است كه در مورد شخصيتهاي داستان مورد توجه قرار مي گيرند. اين تضاد نشان دهنده يك گسست و شكاف عميق ميان دو بخش از جامعه مورد نظر كارگردان است. از دیگر موارد می توان به بازی های نسبتا" خوب بازیگران اشاره کرد هرچند بازیگر نقش نفس متظاهرانه بازی می کند اما در کل بازی ها روان و دلنشین است. طنز مناسب که بیشتر در قالب طنز کلامی و در یکی دو مورد در شکل طنز موقعیت در فیلم وجود دارد یکی دیگر از عواملی است که موجب جلب نظر مخاطبان شده است. مبتذل نبودن فیلم علیرغم جنس موضوع را می توان یکی از نقاطی دانست که کم توجهی به آن می تودانست پاشنه ی آشیل این فیلم باشد. داستان سر راست(که شامل مراحل زیر است: معرفي تضادها- مواجهه وچالش- شناخت- تغيير و عشق) نیز از دیگر موارد ی بود که در موفقیت اثر نقش داشت. تصاویر کلیپ گونه ی قسمت دوم که با هنرمندی ساخته شده اند  مخاطبان جالب و تاثیر گذار بود.
نقاط ضعف: آرمانگرائی بیش از حد و  واقع گریزیرا می توان یکی از بارزترین نقاط ضعف داستان است. این فیلم به دوگانگی و تضادی درونی مبتلا شده از یکطرف آرمانگراست و از سوئی دیگرسعی دارد چهره ای واقعگرا بخود بگیرد که این تضاد در مجموع تماشاگر را پس میزند. مشکل مضمونی فیلم (تعدد مضمون- ذبح شدن مضمونبه نفع احساساتی نمودن مخاطب)شعارزدگی و به تبع آن سطحی شدن روایت وساده انگارانه شدن فیلم را بدنبال دارد. نورپردازی نامناسب برخی صحنه ها موجب  ضعف فیلم شده است. عدم توجه به جزئیات مهم، دسته بندی دانشجویان برای پایان نامه- سیگار کشیدن جانباز در بیمارستان و در بخش مراقبت های ویژه

اما یک نکته ی مهم: آیا اگر فیلمی مذهبی باشد یا ادعای مذهبی بودن را داشته باشد می تواند هنجار ها و الگوهای مذهبی و اخلاقی را زیر پا گذاشته یا دست کم نسبت به آن ها کم توجه باشد؟  دختر خانمی که  نصف شب در میزند میرود جلوی  منزل آقا پسر میگوید عاشق شده ام و مادر پسر خیلی رمانتیک میگوید عزیزم برگرد خانه فردا میایم رسما خواستگاریت!  تنها بودن پسر و دختر در محل کارگاه و بسیاری موارد دیگر؟!

شخصیت پردازی اورلپ شده: استاد (حاجي، رزمنده، مياندار هيأت) فرهيخته جامعه شناس(ترکیب و یا اورلپ کردن تیپ های مختلف برای خلق شخصیت که این تلاش همواره ناکام می ماند و تنها به خلق تیپ های متظاهر ختم می شود- دوست ديگر اميرعلي باغباني كه مدرك دكترا دارد و در عين سردار جنگ است از همین نوع کارکتر هاست. )

سانتی منتالیسم و احساساتگرائی بیش از حد: بسیاری از کنش ها و به تبع آن ديالوگها به واسطه پرهيز از رئاليسم، به شدت شعارزده و ساختگي و باورناپذير به نظر مي آيند. همين لحن و شيوه روايت بسياري از لايه هاي پنهان ساختار و محتواي داستان را لو مي دهد و چيز زيادي براي تحريك علاقه تماشاگر به پيگيري و درگير شدن با داستان و موضوع باقي نمي گذارد. استفاده و هزینه کردن از احساسات و باورهای مذهبی مخاطبان برای سر پوش گذاشتن روی ضعف های اثر(مثلا" متحول شدن خسرو شکیبائی بدون ایجاد بستر های لازم-  پدر نفس از آيفون تصويري صحنه را مي بيند و به يكباره آنچنان متحول مي شود كه به داخل دسته آمده و در گوش اميرعلي نجوا مي كند: «چرا نمياي دست زنتو بگيري و ببري» سير تحول شخصيت پدر در فيلم آنچنان سريع است كه کمتر کسی این تحول را می پذیرد) تلاش برای خلق اتوپیائی تغزلی و قرار دادن ان در بستر مناسبات جامعه ی معاصر

مغشوش لودن منطق اثر: فيلم در ابتدا با مناقشات فكري و مباحث عقلاني شروع مي شود به سرعت به ورطه طنز كلامي و بي پروا گويي وروابط رومانتیک مبی افتد آنگاه لحن خود را تغییر داده فیلمی عاشقانه- عارفانه میشود با نیم نگاهی انتقادی به اجتماع و سپس اثری می شود مذهبی و تا حدی معنا گرا وسعی می کند در بستر کنتراست آدمها به اثبات فطرت پاک آدمیان و تحول شخصیتی انسان ها بپردازد . آیا یک فیلم گنجایش این همه تغییر خط مشی، تعدد نوع منطق های داستان پردازی و تکثر مضامین را دارد؟  

 

بیژن کیا

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:35 | لینک  | 

تا انتهای خیابان دانانگ

روز اول:معجزه گر

بعد از ظهر شنبه،کمی پیش از غروب. موتورسیکلت ها دوچرخه سوارها و افراد محلی در رفت و آمدی روزانه و معمولی از مقابل کافه ای که پاتوق سربازان امریکائی است  رد میشدند.  دو سرباز روی صندلیهای حصیری که در پیاده رو قرار داشت لم داده بودند. زنی ولگرد که لباسی تنگ و  بدن نما به تن دارد به سمتشان رفت.

-         هی، میخوای یه کم تفریح کنی؟  تفریح واقعی!

-         تو چرا انقدر لاغری؟

زن خندید و گفت: واسه اینه که توی بغلت جا بشم

هر دو خندیدند.سرباز دوم ساکت بود و با کتاب جلد چرمی اش بازی می کرد.

-         این دوستت چرابداخلاقه. میخوای سر حالش بیارم؟

-         اخلاقش اینطوریه. بهش میگیم معجزه گر. تا حالا چن مرتبه جون بچه ها رو نجات داده

زن خودش را به سرباز نزدیک کرد و پرسید: تو رو چی صدا می زنن؟

-         اسنو من.

-         ولی تو که سیاهی؟

-         بخاطر همینه که بمن میگن اسنو من!

هردو به هم نگاه کردند . سرباز خندید و زن هم سعی کرد بخندد.

زن دستی به صورت تازه اصلاح شده ی اسنومن کشید و گفت: بیست دلار

-         ده تا

-         پونزده دلار .کرایه ی مسافر خونه با خودت.

اسنو سر تکان داد و گفت: بزن بریم

اسنو رو به  معجزه گر کرد و گفت: تو چیکار میکنی؟

-         یه کم قدم میزنم. شایدم برگردم پایگاه

اسنو که یک سر و گردن از زن ولگرد بلند تر بود دست  دورکمر او  انداخت و گفت: پس من با انجل میرم.

زن سر بلند کرد و باتعجب به اسنو نگاه کرد.

اسنو به زن لبخندی زد و گفت: اسم جدیدته

زن قهقهه زد و اسنو او را بوسید. معجزه گرنوشیدنی اش را تا قطره ی آخر نوشید. اسنوبه معجزه گر چشمکی زد و براه افتاد. آن ها رفتند . قهقهه ی خنده ی زن اما درذهن معجزه گر پیچیده بود. معجزه گربه اطراف نگاهی انداخت. هوا مرطوب بود اما نه چندان گرم. معجزه گراسکناسی روی میز گذاشت و  به سمت بازار دستفروش ها براه افتاد. هر چه میرفت بوی شور دریا را بیشتر حس می کرد. سر و صدای دستفروشان از انتهای خیابان  دانانگ بگوش میرسید.کمی جلوتر مقابل ساختمان سینمائی نیمه مخروبه چند سرباز دور دختری نوجوان حلقه زده بودند .

-         هی اسمت چیه؟

-         اینا همه شون یه اسم دارن. عروسک!

-         دوست داری امشب با من برقصی؟

-         این که رقص بلد نیس احمق

-         می خوای برات نوشیدنی بگیرم؟

-         یه کم بچرخ ببینم

دختر دور خودش چرخید سربازان از خوشحالی فریاد  زدند و با صدائی بلند خندیدند. معجزه گربا فاصله از کنارشان گذشت.  یکی شان داد زد: هی.  اون مایکه. .. چطوری معجزه گر؟داری میری عشاء ربانی؟

- هی رفیق. نشئه ای؟! آره؟ جنس می خوای؟

همه  به لودگی و مسخره بازی پرداختند.

-         دوای دردت این جاش مایکی. ساعتی پونزده دلار.

مایک بی توجه به آن ها خودش را به انتهای خیابان رساند. حالا هر دو طرف خیابان پر بود از دستفروشانی که اجناس و کالاهای خود را تبلیغ می کردند. از موز و ماهی و انبه گرفته تا مرغ و کفش و لباس های کهنه و دسته دوم. کمی که گذشت در کنار پیاده رو کودکی را مشغول گدائی دید. کارتنی مقوائی مقابل کودک قرار داشت که طفلی درون آن به خواب رفته بود. مایک کنار کودک نشست.  جیب هایش را گشت و تکه ای شکلات  کاکائوئی پیدا کرد.کودک به او خیره شده بود . مایک تکه شکلات را به سمت پسرک گرفت. کودک مردد بود.به مرد،  شوکولات و مردمی که احاطه شان کرده بودند نگاه میکرد. مایک لبخند زد و زیر لب گفت: بگیرش . خوشمزه س

کودک ددستش را به سوی شوکولات دراز کرد اما کسی دست او را پس زد

-نه. ممنون.

دختری نوجوان و باریک اندام کنار کودک نشست..سبد پر از میوه اش را روی زمین گذاشت.  رو به کودک کرد و به زبان محلی چیز هائی گفت. مایک تکه ای را جدا کرد و به دهان گذاشت.کودک محو حرکات دهان مایک شده بود.

-         هوم م م م..خوشمزه اس

مایک از سر  رضایت سر تکان می داد و دختر از رفتار مایک خنده اش گرفته بود.

-         می خوای ؟ آره؟

کودک سر تکان داد. مایک به دختتر نگاه کرد. او همو مخالفتی نداشت. شوکولات را به پسر بچه داد و به دختر

هر دو لبخند زدند . پسر بچه که با ولع همه ی شوکولات را خورد ه بود حالا با دهانی شوکولاتی  به ان دو نگاه می کرد. دختر به او چیزی گفت. پسرک با پشت دست دهانش را پاک کرد. طفل را از داخل کارتن برداشت. او را بغل کرد و به سوئی براه افتاد.

-         زبون منو میفهمی؟

دختر سر تکان داد و گفت: نه خیلی زیاد

مایک به میوه هاد اشاره کرد و گفت: برای فروشه؟

-         چی؟

-         تو اینا رو میفروشی؟

-         آره

به یکی از میوه ها اشاره کرد و پرسید: این اسمش چیه؟

دختر لبخند زد و گفت: رامبوتان . دوست داری امتحان کنی؟

-         می تونم؟

دختر سر تکان داد و یکی از آن ها را آماده کرد و به سرباز داد

-         امتحان کن

مایک با احتیاط ان را خورد . دختر از حرکات مایک خنده اش گرفته بود

-         هوم م م م م. خوشمزه اس

دخترشروع به فروش میوه ها کرد و مایک کنارش نشسته بود و گهگاه کتاب کوچک جلد چرمی اش را ورق میزد. هوا که تاریک شد دختر از جا برخاست . به مایک اشاره کرد که با او بیاید.

-         کجا؟

-         قدم بزنیم . آخر خیابون دانانگ

هر دو براه افتادند. دختر ظریف وزیبا بود. دختری مومشکی با پوستی قهوه ای اما نه خیلی تیره . چشمانی کشیده و بدنی کوچک اما موزون.

-         نمی خوای بقیه میوه ها رو بفروشی؟

دیگر حرفی نزدند . آسمان صاف بود و ماه یه شکل هلالی زیبا در آسمان میدرخشید.

-         من مایکم . اسم تو چیه؟

-         هنگ نا

-         اسم قشنگیه

هوا کمی خنک شده بود. دختر که شانه به شانه ی مایک قدم میزد  نفسی عمیق کشید.

-         معنی اش قشنگه

-         معنی اش؟

-         بانوی ماه

ستاره ها در آسمان نیلی رنگ می درخشیدند. صدای جیرجیرک ها تمامی نداشت.

-         منظور زیبائی یه زنه دیگه؟

-         نه. قصه داره

-         برام تعریف کن

-         در زمانهای قدیم دور تا دور زمین با ده خورشید احاطه شده بود. هوا خشک و گرم بود و مردم از تشنگی می مردند. مردی که از همه ی مردان زمین پرقدرت تر بود در تیر اندازی همتا نداشت تصمیم گرفت برای نجات مردمش خورشیدها را شکار کند.مرد  به بالای بلند ترین کوهرفت و با بزگترین کمان و بلند ترین تیر ها خورشید ها رو نشانه گرفت. ومرد با پرتاب هر تیر ضعیف و ضعیف تر میشد ووقتی  نهمین خورشید را از بین برد دیگر جانی در بدن نداشت. مردم از کم شدن خورشید ها شادمانی کردند و کسی به مرد فکر نکرد. همسر مرد که از ناسپاسی مردم غمگین و ازرده شده بود به بالای کوه رفت تا در کنار جسد یخ زده ی همسرش زندگی کند. زن هفت سال عبادت کرد و سرانجام از اسمان برایش معجونی رسید. یخ را شکست و معجون را قطره قطره در کام مرد ریخت. مرد جان گرفت. اما مرد می خواست به میان مردم برگردد و زن از این کار روی گردان بود. زن به اسمان رفت . درخشان شد و سرانجام به ماه بدل گشت. مرد به چائین برگسشت. با زنی ازدواج کرد اما هروقت از بیمهری و بی صداقتی مردم آزرده می شد به آسمان نگاه می کرد و به ماه خیره می شد.....

دختر رو به مایک کرد و گفت: قصه اس دیگه...

-         قشنگ بود

-         واقعیت نداره

-         حقیقت چی؟

-         نمی دونم

دختر با عجله گام بر می داشت.

-         باید به نگوین شام بدم

-         کی؟

-         برادرم.

-         اون یکی چی؟ اونی که خواب بود

-         اون پسر همسایه مون بود .فقط اون زنده مونده

دختر مقابل کلبه ای چوبی ایستاد . داد زد . کسی در را باز کرد.

-         همین جا باش تا برگردم.

مایک متوجه چهار چشم خندانی شد که مراقبش بودند. به ان ها اشاره کرد وبچه ها بیرون امدند . مایک ادای مردی عینکی  را در آورد که می خواهد پروانه بگیرد . بچه ها از خنده ریسه می رفتند که دختر با ظرفی کوچک و سفالی بیرون آمد.

-         گرسنه ای؟

-         یه کم

-         امتحان کن

-         چیه؟

-         فو

-         چی؟

-         فو

مایک ظرف کوزه  مانند را گرفت. انگشتانشان لحظه ای به هم رسید و هر دو یکه خوردند. بهم نگاه کردند و بعد نگاهشان را از هم دزدیدند.مایک کوزه ی کوچک سفالی را به دهان برد و محتویاتش را هورت کشید.مثل سوپ بود . بوی عجیبی می داد. از طعم آن خوشش آمد

-         مثل سوپ قارچه . خوشمزه اس

دختر رو به مایک کرد و گفت: تو کشیشی؟

-         نه

-         ولی آدم خوبی هستی

-         تو هم خوبی . با بقیه فرق داری

دختر لبخند زد و چیزی نگفت

-         ممنونم من باید برم

-         ممنون

-          هنگ نا. هیچوقت فراموشت نمی کنم

-         خداحافظ

اما هنوز زیاد دور نشده بود که برگشت و گفت: از این جا برو. بچه ها رو ها با خودت ببر

-         چرا؟

-         خبر داده ن که نیروهای شورشی دارن  خودشون رو برای یه حمله ی بزرگ آماده می کنن. من نمی خوام تو صدمه ای ببینی . چطوری بگم ؟برام مهمه که شماها سالم بمونین

-         خب . ممنون.

-         برو هنگ نا. خواهش می کنم . این شهر امن نیست.

 

 

 روز دوم: تک تیر انداز

یکشنبه بعد از ظهر. افراد جوخه ی گشت به فواصل دوازده یاردی از یکدیگر   در میان  ویرانه های حومه ی شهربه آرامی قدم میزنند.جلینگ جلینگ وسائل افراددر سکوت شکننده ی آنجا طنینی بلند تر از همیشه دارد.جوخه به محوطه ای میرسد که توسط  چند مجتمع مسکونی مخروبه احاطه شده. به اشاره ی معجزه گر که پیشاپیش همه حرکت میکند جوخه می ایستد.

-         حواستون رو جمع کنین

-         خبریه؟

-         نمی دونم

-         چی شده؟

-         این جا آرومه

-         خب که چی؟

-         زیادی آرومه

-         برگردیم؟

-         نه. باید منطقه رو پوشش بدیم.

-         از ویتنام متنفرم

-         هیس س س س

-         حالا چیکار کنیم؟

-         خیلی از هم فاصله نگیرین

به محوطه ی وسیعی رسیدند که در هر سه طرف ان ساختمانی بزرگ امام مخروبه قرار داشت.یک ساختمان سوله مانند روبرویشان بود و دو ساختمان دیگر در سمت راست وچپ. به اشاره ی سرجوخه همه پشت خودروئی واژگون شده پناه گرفتند.صدائی شنیدند.  تق تق تق...همه میخکوب شدند. صدا از جائی پخش میشد و در محوطه ی بین ساختمان های متروک طنین خاصی پیدا می کرد. به کوبیدن فلز می مانست.

-         لعنت به شیطون

-         چیکار کنیم؟

-         پناه بگیرین . زود

همه پشت اتومبیلی سوخته پناه گرفتند.

-         این تله س . برگردیم.

-         میخوای گزارش برات رد کنم؟

-         من نمیخوام اینجا بمیرم. چرا نمیفهمی؟

اسنو به سرجوخه خیره شده بود

-         ادامه میدیم ولی با احتیاط و پشتیبانی کامل.

-         به حرف آسونه

-         یه زحمتی میکشی؟

-         چکارکنم؟

-         خفه شو. فقط خفه شو

هیچ کس حرفی نمیزد و صدای تق تق فلزی بوضوح از هر گوشه و کنار شنیده میشد

-         بنظرت منبع اصلی ش کجاس؟

معجزه گر چشمانش را بست ونفس را در سینه اش حبس کرد.صدا از هر سو به سمتش می آمد. .معجزه گر چشمانش را باز کرد و گفت: صدا از سمت راست منعکس میشه . منبع سمت چپه .

-         اونا منتظرمون هستن

-         - خودم میرم

معجزه گر نیم خیر شده بود که کابوی مچ دستش را گرفت.

-         تو لازم نیس بری.

رو به دارک من کرد و گفت: تو برو

دارک من زیر لب فحشی داد . دست به شانه ی بلاک گان زد و گفت: هوای منو داشته باش

بلاک گان که مثل همیشه سیگار ی گوشه ی لبش بود  گلنگدن را کشید و گفت: خیالت نباشه دارکی . خودم آبکشش میکنم

 دارک من به تندی شروع به دویدن کرد. پشت توده ای  از شن و ماسه پناه گرفت و بعد دوان دوان به سمت بلوک سمت چپ رفت.

بلاک گان باقی مانده ی سیگارش را تف کرد و گفت: بدون پیشتیبانی فرستادی اش به جهنم.

-         خفه شو..

-         اطاعت قررررربان!

سرجوخه با خشم نگاهی به بلاک گان انداخت اما چیزی نگفت. دارک من گوشه ای کمین کرده بود و با تفنگ دوربین دارش زوایای تاریک و روشن ساختمان را بررسی می کرد.یکی  از پنجر ه ها باز بود و در اثر وزش باد لت های پنجره با ریتمی نامنظم بهم می خورد. تق تق تق.. دارک لبخندی زد ونفسی عمیق کشید. هیچ موجودزنده ای آنجا نبود. نه دشمنی و نه حتی گربه ای یا سگی ولگرد. دارک به سمت  در ورودی ساختمان دوید و تنها یک ضربه  ی لگد کافی بود تا در با صدا بلند باز شود.  بااحتیاط بداخل سرک کشید.  دیوارها کثیف و زخم خورده بودند و وسائلی پراکنده در اطراف دیده می شد. کمی جلوتر چیزی قرمز رنگ روی زمین افتاده بود. آرام به سمتش رفت. عروسک را برداشت.

-         عمو برای تولدم چی خریدی؟

-         یه عروسک خوشگل.

برادر زاده اش خندیده بود. دارک همانجا نشست و موهای طلائی عروسک را نوازش کرد.تق تق تق ... لرزید. بخود آمد. به سمت پله ها رفت .ایستاد. همه جا ساکت بود.یکی دو پله را بالا رفت. ایستاد.تق تق تق ...به طبقه ی دوم که رسید متوجه ی همان پنجه ی شیشه شکسته ای شد که صدایش همه را ترسانده بود. پنجره را بست.

-         می خوای برم؟

-         نه

-          من و تیگرمیریم دنبال دارو شما پشت سرمون بیاین و پوشش بدین

-         نه

صدای پائی را شنیدند . همه آماده ی شلیک بودند. دارک در حالی که عروسکی بدست داشت  به سمتشان می امد.

-         هی ترسو ها.

-         زده به سرش؟

-         زودباش بیا داک

-         بیا پسر بجنب

دارک خندید و گفت: احمق نباش. کسی این جا نیس ببین چی پیدا کردم. اسمشو می ذارم...

زانوی داک از هم پاشید . پژواک صفیر گلوله همه را تکان داد. داک از درد به خود می پیچید و پای قطع شده اش کمی آنطرفتر روی زمین افتاده بود.

-         کمک..کم..ک..من ..نمی  نمی خوام . بم..بمی..رم

نفسش به شماره افتاده بود.

سرجوخه دادزد: کجاس؟ اون حرومزاده کجاس؟

- خودم نفله اش می کنم

بلاک گان سرش را بالا آورد که به اطراف نگاهی بیندازد اما سرش مثل هندوانه ای ترکید.خون و گوشت و پوست ولخته های مغزی به سر و صورت دیگران پاشسد و جسد بی سر ش روی زمین افتاد.

تیگر فریاد زد . خون و مو و گوشت سرو و صورتش را پوشانده بود.

-         نه... خددددداااا...

به تندی با دست صورتش را پاک کرد

-         لعنتی لعنتی لعنتی

در حالی که خم شده بود اسلحه را بالای سرش گرفت و بی هدف شلیک میکرد

-         کثااااااافت..

-         تیگر لعنتی داری چه غلطی میکنی؟

-         میکشم م م م م مش..

-         آروم باش احمق

سرجوخه رو به معجزه گر کرد و گفت: گیر افتادیم.

-         هوامو داشته باش .

-         منظورت چیه؟

-         ساختمون رو دور می زنم . بذدار تیگر شلیک کنه.

-         اونا تیکه تیکه ات می کنن

-         اون یه نفره

-         تک تیرانداز؟

-         آره یکی یکی دخلمون رو میاره

-         کثااااافت..حررررررومزاده

معجزه گر سینه خیر حرکت می کرد از کنار جسد بلاک گان گذست خون روی زمین لخته میشد.از پشت سر تیگر رد شد و در حالی که خم شده بود . دوان دوان  خودش را به ابتدای مسیر رساند. حالا می توانست از مسیری دیگر به پشت ساختمنان سمت چپ برساند. با عجله و هیجان براه افتاد. صدای شلیک گلوله و فحش های تیگر را بخوبی می شنید. از میان درختچه ها و محوطه ی پارکینگ گذسشت و خودش را به پشت ساختمان رساند.

-         دارک ..هی دارک بیا عقب.. من هواتو دارم

دارک سعی میکرد خودش را روی زمین عقب بکشد . خونریزی داشت و چشمانش سیاهی می رفت. گیج شده بود . دستش را ستون کرد تا بهتر بتواند خودش را عقب بکشد که تیری شانه اش را متلاشی کرد.

-آی ی ی ی ی ی ....

سر جوخه به آخرین تقلاهای دارک خیره شده بود و حالا دلش برای او می سوخت.

-         دارک .. دارکمن....صدامو میشنوی؟

تیگر فریاد زنان به سمت دارک دوید

-         تیگر. برگرد عوضی اشغال..

تیگر زیر بغل دارک را گرفت . سرجوخه بی وقفه شلیک می کرد . تیگر دارک را تا نزدیک اتومبیل واژگون کشیده عقب کشید امام تک تیر تیگر را هدف قرار داده بود.

معجزه گر از پنجره  ای شکسته  وارد ساختمان شد و ارام خودش را به طبقات بالائی رساند.

-         بیا تیگر .. زودباش رفیق .. 

سرجوخه فریاد زنان شلیک می کرد. اما گلوله ای کمر تیگر را متلاشی کرد و بدنش مانند درختی که با تبر قطع شده باشد به پهلو خم شد .

-         نه نه نه نه ....تی ی ی ی گر...تیگر

-         سوختم...

روی دارک افتاده بود. بدنش به رعشع در امد.  خون از دهانش بیرون زد و کمی بعد به چشمانی باز به آسمان ویتنام خیره شده بود.

معجزه گر صدا را تعقیب می کرد هر چه به انتهای راهروی طبقه سوم نزدیک می شد . صدای صفیر گلوله ها را واضح تر می شنید و. بوی باروت را بهتر حس می کرد.

-         با هتل هایپ تماس گرفتی؟

-         بله سرجوخه

-         پوشش بده تا برم تیگر  رو بیارم

-         نه قربان شما رو هم میزنه

-         اونا رو سلاخی کرده ن  نمی تونم تحمل کنم

-         این کارتون دیوونگیه قربان

لحظه ای به هم نگاه کردن. چشم در چشم خیره شدند. هر دو می دانستند همین جا می میرند. اشک در چشمانشان حلقه زد.

-         تا آخرین گلوله

-         بله قربان

-         حاضری ؟

-         بله

-         طبقات سه و چهار

-         مفهومه قربان

هر دو در حالی که بی وقفه شلیک می کردند به سمت ساختمان می دویدند . طبقات بالائی ساختمان را زیر آتش گرفته بودند.

معجزه گر تک تیر انداز را دید . او را هدف گرفت . انگشت بر ماشه داشت و آماده ی شلیک. صدای فریاد سرجوخه و آدم برفی را شنید . باید قبل از این که تک تیر انداز یکنفر دیگر را قربانی کند او را می کشت. هر دو با هم شلیک کردند . اسنو به زمین افتاد. تک تیر انداز به زمین افتاد . سرجوخه چشم بسته به سمت ساختمان می دوید و معجزه گر که بالای سر تک تیر انداز ایستاده بود اشک میریخت

-         چرا؟

سعی کرد لبخند بزند اما درد ی که لحظه به لحظه شدید تر میشد چهره اش را منقبض کرده بود

-         چرا نرفتی؟

-         این جا کشور منه . ..

معجزه گر کنار هنگ نا زانو زد دستش را زیر سر  دختر نیمه جان گذاشت

-         من . من چکار کردم؟ من با تو چکار کردم؟

-         دوستم داری . نه؟

مایک بغض کرده بود و دوباره سر تکان داد.

-         نذار درد بکشم

-         نه

-         هروقت احساس گناه کردی به ماه نگاه کن.

معجزه گر ایستاد . اسلحه را  به سمت سینه ی هنگ نا نشانه گرفت و ...

 

 

 

روز سوم: بانوی ماه

غروب دو شنبه، موتورسیکلت ها دوچرخه سوارها و افراد ویتنامی در رفت و آمدی روزانه و معمولی از مقابل کافه ای که پاتوق سربازان امریکائی بودرد میشدند.  سربازی تنها روی صندلی حصیری که در پیاده رو قرار داشت

لم داده بود. دو دژبان درشت هیکل به سرباز نزدیک شدند.

-         مدارکت رو بده

سرباز دفتر چه اش را به آن ها داد و بطری آبجو را بدهان گذاشت.. دژبان اول نگاهی به دفتر چه انداخت.

-         مایک اندرسون

-         بله

به مایک خیره شد.

-         معجزه گر توئی؟

-         بله

دژبان اول دفتر چه را بست.

-         بفرمائید

دفتر چه را به مایک داد و گفت : موفق باشی قهرمان!

مایک چیزی نگفت. هوا که کمی تاریک شد زنی لاغر اندام که لباسی تنگ و  بدن نما به تن دارد به سمتش رفت.

-         هی، سرباز می خوای سر حال بیارمت؟

-         می تونی؟

زن خندید و گفت: واسه همین ازت پول میگیرم

هر دو خندیدند.

زن دستی به صورت زبر و اصلاح نشده ی مایک کشید و گفت:بیست دلار

-         ده تا

-         پونزده دلار .کرایه ی مسافر خونه با خودت. مسافر خو نه اش خوب و راحته . اونجاس اخر خیابون دانانگ

مایک دست زن را در دست گرفت و گفت: همون بیست تا بشرطی که برام قصه ی بانوی ماه رو  برام تعریف کنی .

زن بطرز احمقانه ای خندید و گفت: بریم تا برات قصه شو بگم

هر دو براه افتادند . مایک به آسمان نگاه کرد . ماه پشت تکه ای ابر پنهان بود.

زن پرسید : چرا قصه اش برات مهمه؟

مایک چیزی نگفت و همچنان به اسمان نگاه می کرد.

 

بیژن کیا/ پنج شنبه 16/7/88شیراز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 4:56 | لینک  | 

این یکی معرکه اس...

فروشنده ادامه داد: بعید می دونم بهتر از  پیدا کنین ..

به دختر جوان چشمکی زد و گفت: مگه این که سفارش بدیم از پاریس براتون بیارن

دختر عکس العملی نشان نداد . مرد اما خندید و گفت: اگه لازم باشه چرا که نه؟

فرو شنده رو سری اش را مرتب کرد .

-  خوش به حالتون  عروس خانم

رو به دختر کرد و ادامه داد: آقاتون خیلی هوای شما رو دارن..

دختر چیزی نگفت. مرد زیر گوش دختر نجوا کرد: نمیخوای پدرت برگرده خونه؟

دختر رو به مرد کرد و در چشمان مرد خیره شد.

-   لباس عروس از این بهتر گیرتون نمی یاد ..

دخترهنوز صاف و مستقیم در چشمان مرد نگاه میکرد که سری تکان داد و گفت :فرقی نمی کنه

فروشنده با تعجب به دختر نگاه کرد و پرسید:روز عروسی مهم ترین روز زندگی هر زن و مردیه

زن به فروشنده نگاهی انداخت و گفت: برای من که مهم نیس شاید برای یه نفر دیگه اهمیت داشته باشه

زن  رو به مرد کرد و ادامه داد:بیرون منتظرتم

مرد سوئیچ را به طرفش گرفت و گفت : بیا ..

دخترزیرلب گفت: می خوام هوا بخورم

دختررفت . مرد رو به فروشنده کرد و گفت: همین خوبه..ممنون

مرد چک را امضاء کرد.به دور و برش نگاهی انداخت .

-مزون قشنگی دارین .مال خودتونه؟

- قابل شما رو نداره

- اگه اینجا رو بازسازی اش کنین معرکه میشه.نگران پولش هم نباشین میتونم به شما وام بدم یا در پروژه مشارکت داشته باشم.

 زن فروشنده لبخند زد اما چیزی نگفت. مرد بسته را برداشت. زن فروشنده هیکل فربه اش را تکانی داد و گفت: اگه عروس خانم نپسندیدن  بگین تا خودم براتون سفارش بدم.

مرد در آستانه ی در ایستاد و گفت: فکر نکنم  لازم باشه

زن ادامه داد: آخه به نظرم رسید  این لباس رو دوست ندارن

مرد لبخندی زد و گفت: عروس خانم فقط منو دوست ندارن

بیژن کیا- 11/4/86:شیراز

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:4 | لینک  |