تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

باسمه تعالي

قصه گلولة من

 

1

شهر سقوط كرده و آفتاب تا پشت آن خطوط تيره كه نخلهائي سوخته اند پائين آمده. همه جا ، خانه هاي در هم شكسته و هر طرف مردمي كه تن سپرده اند به مرگي ناخواسته. اينجا اتومبيلي لهيده ، با آن همه خون دلمه بسته در مسير شني تانكي عراقي وكمي دورتر پيكر از هم دريدة پسر بچه اي خردسال كه در چند قدمي اش مسلسلي پلاستيكي به زمين افتاده. صفير گلوله و طعم دود و آتش و گهگاه انفجاري از آن سوي شهر . زني جيغ زد. مرد در خم كوچه ايستاد و سرك كشيد. مليحه ضجحه زنان تقلا كرد اما رها نشد از حلقة بازوان تيرة سربازي كه از پشت سر در آغوشش گرفته بود.سربازي ديگر دشنام داد و پيرمردي راكه برخاك افتاده بود و با دستپاچگي بدنبال عينكش ميگشت  نشانه گرفت.پيرمرد دست و پا زنان خود را عقب كشيد.  سرباز خنديد.دستي از گريبان چاك خوردة مليحه به پائين لغزيد.زن ساعد تيرة سرباز را به دندان گزيد. سرباز فرياد زد و سر مليحه  را به ديوار كوبيد. مرد خشاب را در آورد و نگاه كرد.تنها يك فشنگ برايم مانده بود. نشانه گرفت. انگشت بر ماشه گذاشت . تيري شليك شد. از بدن تيرة سرباز گذشت . خون پاشيد به ديوار.گلوله اوج گرفت. بالاو بالاتر. از فراز مسجد جامع گذشت. به ابرها رسيدو از اين داستاني كه ميخواني بيرون رفت.

2

پيرمردي در حاشيه خيابان به تماشا ايستاده . عده اي بين مردم نقل و شيريني پخش ميكنند.پسربچه اي جست و خيز كنان روزنامه اي را در هوا تكان ميدهد كه رويش نوشته شده ( خرمشهر آزاد شد) پيرمرد تبسم ميكند.عينكش را برميدارد و با دستمال چشمان كم فروغ و مرطوبش را پاك ميكند. گلوله به سرعت از بالاي سرش ميگذرد.

3

سالها بعد . آفتاب دوباره تا پشت خطوطي تيره كه درختاني خشكيده اند پائين آمده.اتومبيلي در امتداد رد لاستيكهائي كه بر خاك نشسته كنار ديوار باغي متروك توقف كرده.از آنسوي ديوار زبر و كاهگلي صداي خفه و مبهمي ميآيد.دختري ضجحه زنان تقلا ميكند اما رها نميشود از حلقة بازوان مردي كه او را از پشت سر در آغوش گرفته. مردي ديگر  بطري تيره رنگي را در هوا تكان ميدهد .

-         به سلامتي هر چي خوشگلهاين يكي مال خودمه ، يه مشتري خوب براش سراغ دارم.

 گلوله اي هوا را ميشكافد.دستي از گريبان چاك خوردة دختر به پائين ميلغزد.گلوله بطري را متلاشي ميكند خرده شيشه به اطراف ميپاشد و ديوار زبرو كاهگي رنگ و بوي الكل به خود مي گيرد. سرو صدائي از اطراف به گوش ميرسد. عده اي يونيفورم پوش باغ را محاصره كرده اند.

 

 

4

از خواب پريد. ساعت ديواري سه ضربه زد. بيرون تاريك بود و كمي سرد. دستي به صورتش كشيد . عينك

ته استكاني اش را به چشم زد.سربلند كرد. آنسوي پنجره سرشاخه درختان به نرمه بادي  ميجنبيد،ازجا برخاست .قرص ماه را ديد و پاره ابرهاي نقره اي را. پنجره را باز كرد . سرد بود. سايه اي ديدآن پائين ، برپله هاي ورودي ساختمان. از اتاق بيرون رفت. دختر به آرامي ميگريست. رو برگرداند و پيرمرد را ديد.

- سرما نخوري؟

كنار دختر نشست.

-         بسه ديگه، به خير گذشت.

دختر چيزي نگفت .

-         خوابشونو ديدم ، هر دوتاشون

دختر با پشت دست صورتش را پاك كرد .

-         اونا رو با هم ديدم، يه جائي بود با درختهاي بلند، برگهاشون سبزسبز، انگار از سبزي برق ميزدن.اشاره كردن باهاشون برم

بغض كرد و چيزي نگفت.

دختر زير لب گفت: ميترسم

-         اگه اتفاقي برام افتاد

- دواهاتونو بموقع بخورين ، اتفاقي نمي افته

-         بعضي وقتا دلم ميگيره،

دختر سرتكان داد و گفت: بگو از اونا برام بگو

پيرمرد به آسمان نگاه كرد . آخرين گلوله من نيلي آسمان را خط ميكشد.

-         اونجارو بين. يه ستاره دنباله داره، قشنگه مگه نه؟

هردو به آسمان خيره مانده اند. من و مليحه  به ماه نگاه ميكنيم و كنارشان مينشينيم.

والسلام

بيژن كيا/ ارديبهشت 82/شيراز

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:48 | لینک  | 

Edward Scissorhands is Burton's most personal film. You don't need dazzling interpretive skills to recognize Burton's self-portrait in Depp's android who can't help slashing himself every time. . His face is pale, covered with cuts and scars, dominated by yearning eyes and a black, sticky tangle of hair. His manner is wary but sweetly considerate, belying the punkish black leather he wears under his everyday garb. He could be an ordinary boy--except for one thing. Springing from his wrists are 10-inch razor-sharp metal blades that slice, zip and whoosh through the air with hedge-trimming deftness and Ninja ferocity.

He's Edward Scissorhands and, as Tim Burton dreams him and actor Johnny Depp plays him, Tim burton's always had a way of boosting pop art into surrealism, You could see it vividly in his first movie, Pee-wee's Big Adventure, where the hero lived in a world as outlandish and unpredictable as he was. It rang out again in Beetlejuice, which was a veritable explosion of wacko pop art, and in Batman, where the brooding shapes and shadows of Gotham made more impression on some viewers than the superhero himself. In each of these movies, forms and colors and unexpected visions--often with a surreal or hyperreal touch--were at least as important as stories and characters.(comicstrip characters+surreal substance and environtment just like Edward sissorhand or semicomic strip characters+fantasic substance like he did in sleepy hollow) . the whole Gothic setting is excellent especially is contrast to the bright and happy street just down the road.
Tim Burton is an amazing director when it comes to mixing a dark environment with a touch light.

 Edward is the innocent other, a literary type that stretches from Kaspar Hauser to Being There's Chauncey Gardiner to E.T. the film exists out of time-out of the present cramped time, certainly--in the any-year of a child's imagination. Edward is a lovable original with the big brown eyes of a wounded deer.

The creation of a mad scientist (Vincent Price, of course) who lives in crumbling gothic splendor high on a hill, Says Depp: "It was strange because it's not like there was anything to base (the character) on. Edward is not a human being, he's not an android, he's not an alien. To me he was like a newborn baby, with that kind of innocence . . . "In a way Edward really is the metaphor for the artist who does not fit into the world." "is not a new story. It's Frankenstein. It's Phantom of the Opera. It's Hunchback of Notre Dame, King Kong, Creature From the Black Lagoon, and countless fairy tales." "Every detail was important to Tim, because it is so personal." Tim Burton is a director with a style. Edward Scissorhands is sheer fantasy in many ways, but there's a message it wants to send--about the need for understanding people who seem different, and about the way some folks really don't fit into the usual social and personal molds, and shouldn't be expected to. Edward is an artist, although an unconventional one, and the movie is a fable about the respect deserved by people who see life more freshly and creatively than most. The movie is also a work of art, one with a quirkiness that nicely reflects Edward's own personality. Burton has superbly used music and suspense to build the thrill in the film. However, the comical interjections provide the required break-up of the suspense.
Very sad ending as he doesn't get what he wants but ultimately goes back to where he belongs.
 

 

 

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:58 | لینک  | 

■ معرفی برگزیدگان جشنواره فیلم رویش

مراسم اختتامیه نخستین جشنواره فیلم های کوتاه دینی «رویش» شب گذشته در تالار نور مشهد برگزار شد و برگزیدگان رشته های مختلف معرفی شدند.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» در این مراسم محمدرضا جعفری جلوه معاون امور سینمایی وزارت ارشاد، اعضای کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی، حسن بنیانیان مدیر حوزه هنری، مدیران و دست اندرکاران جشنواره و سایر مسئولان فرهنگی حضور داشتند.
نخستین سخنران مراسم، محمدصادق مرکبی دبیر جشنواره بود که گزارشی از برگزاری آن ارائه کرد. او به ذکر اهداف جشنواره پرداخت و گفت: «جشنواره رویش با هدف تقویت فیلمسازی دینی، تجلیل از فیلمسازان صاحب اندیشه و کشف استعداد جوانان فیلمساز در زمینه آثار دینی پایه ریزی و برگزار شد».
مرکبی جشنواره را حاصل سیصد ساعت برگزاری جلسات علمی، دینی و فنی خواند و افزود: «تحلیل محتوای آثار رسیده به جشنواره، ذهنیت سنجی مخاطب سینمای دینی و بررسی فضای مفهومی آن ازجمله کارهایی است که در طول هشت ماه تلاش مسئولان حوزه هنری صورت گرفته است».
 مراسم با صحبت های محمدرضا جعفری جلوه ادامه یافت. او در آغاز به محل برگزاری جشنواره اشاره کرد و مشهد و جوار مرقد امام رضا(ع) را مناسب ترین مکان برای برگزاری جشنواره فیلم های دینی خواند. او سینمای دینی را تجلی سینمای ملی توصیف کرد و افزود: «ما می گوییم که در جست و جوی سینمای ملی هستیم و دل سپرده به این مقصد برای رسیدن حرکت می کنیم».
جعفری جلوه تاکید کرد: «نمی توان هویت گرا نبود و سخن از سینمای ملی گفت. واقعیت گریزی نسبتی با سینمای ملی ندارد».
او با اشاره به فضایی که با برگزاری چنین رویدادهایی به وجود می آید، خاطرنشان کرد: «در چنین فضایی فرصت بروز معنویت و معناگرایی متعالی خلق می شود. زمینه برای سینمای دینی که به واقغ سینمای ملی است، فراهم است؛ سینمایی متوجه دردها، رنج ها، واقعیت ها و سرشار از امید».
پس از صحبت های جعفری جلوه جوایز بخش های مختلف به برگزیدگان اهدا شد. همچنین با نمایش قسمت هایی از دو مستند پیوند و از فرش تا عرش به نقش آفرینان واقعی این فیلم ها جوایز ویژه ای اختصاص یافت.
برگزیدگان جشنواره رویش در بخش های مختلف عبارت اند از:
بخش تجربی

بهترین فیلم داستانی: آب و گل (محمدعلی صفورا).
بهترین فیلم مستند: یک قفس آزادی (جواد مزدآبادی).
بهترین نماهنگ: همه چیز یک خیال بود (اکرم خوش وقت).
بهترین پویانمایی(انیمیشن): کلاف (شهرام بیگی)، کارگردان اول پویانمایی: عبدالرضا سعیدنیا برای سپید و سیاه، کارگردان دوم پویانمایی: جواد رمضانی برای راز گل، کارگردان سوم پویانمایی: حمید علیدوستی برای نقشی بر زمان.
بخش حرفه ای
بهترین فیلم داستانی: هیات داوری این جایزه را به هیچ یک از فیلم ها اهدا نکرد. کارگردان اول فیلم داستانی: علیرضا قانونی برای هر کجا هست با ماست، کارگردان دوم فیلم داستانی: شهنام سجودی زاده برای رها، کارگردان سوم فیلم داستانی: محمد عرفان نامی برای جی ژوان.
بهترین فیلم مستند: حمزه (مرتضی شعبانی)، کارگردانی اول مستند: جمشید مجددی برای پیوند، جایزه دوم به فیلمبردار فیلم عکس روی تو ابوالفضل دودانگه، کارگردانی سوم مستند: بهزاد رسول زاده برای قاب.
بهترین نماهنگ: شمس الضحی (ایرج عاشوری)، کارگردانی اول نماهنگ: مسعود آب پرور برای زیارت، کارگردانی دوم نماهنگ: احمدرضا داوری برای شوق شمع، کارگردانی سوم نماهنگ: برای ولایت.
بخش مقالات و پژوهش هاي ديني
سينماي ديني(انيس اسدي).
سيمرغ در قفس( بيژن كيا).
جامع شناسي هنر(معصومه تقي زادگان و محمد رضا مريدي).
 بخش فيلمنامه
فيلمنامه بره بازان (جواد عليزاده).
همچنين دو فيلم كلاف(شهرام بيگي) و پيوند(جمشيد مجددي) جوايز بهترين فيلم از ديدگاه منتقدان و مخاطبان را دريافت كردند و جايزه هيات كارشناسان ديني هم به فيلم پيوند(جمشيد مجددي)،اهدا شد.
نخستین جشنواره فیلم های کوتاه دینی «رویش» از 13 آبان آغاز شده بود.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:53 | لینک  | 

Muse :: Absolution :: Blackout
 
 don't kid yourself
and don't fool yourself
this love's too good last
and I'm too old train, yeah

don't grow up too fast
and don't embrace the past
this life's too good to last
and I'm too young to care

don't kid yourself
and don't fool yourself
this life could be the last
and we're too young to see
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:17 | لینک  | 

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:55 | لینک  | 

باسمه تعالي
(قهوه تلخ، بدون شير لطفا")
مرد همين ها را گفت. بيرون باران بود و سرماي سخت . مرد فنجان قهوه را در جام دستهايش گرفت و خيابان باران خورده و مه آلود را سرسري نگاه كرد . تك و توك عابريني در رفت و آمدي بي پايان ،مادري با دختري خردسال در ايستگاه اتوبوس و دو مرد كه يكي روزنامه اي در دست داشت و آن يكي به انتهاي خيابان خيره بود.
- روزنامه ..روزنامه ..بزرگترين محاكمه تاريخ اسرائيل ..خائن به آئين يهود امروز محاكمه مي شود.
- مي تونم اينجا بشينم ؟
مردسربلند كرد ، زني جوان و باريك اندام مقابلش ايستاده بود.مرد به ساير ميز ها اشاره كرد .
- عادت دارم كنار پنجره بشينم و بيرون رو تماشاكنم.
زن لبخند زد. مرد سري تكان داد . زن روبرويش نشست.
زن ادامه داد:ميلان چقدر سرده.
مرد قهوه را چشيد. زن دستي به گيسوي روشن و مرطوبش كشيد و پرسيد:ايتاليائي، درسته؟
مرد:اسرائيلي
زن خنديد و مرد لبخندي زد .
زن : كاشكي الآن اونجا بوديم آب و هواش معركه اس.
- هم اكنون عدهاي مقابل ساختمان دادگستري ازدحام كرده اند تا دقايقي ديگر يكي از مهمترين محاكمات تاريخ اسرائيل آغاز خواهد شد . همان گونه كه مشاهده مي كنيد مردم خشمگين شعار دادن عليه خائنين هستند .نادين هريس گزارشگر شبكه تو دي نيوز . تل آويو.
مرد قهوه را سركشيد.
زن پرسيد: تا حالا كاليفرنيا بودي؟
- نه
- اونجا بهشته.
مرد چيزي نگفت.
زن:گريس ريچارد سون .
مرد:كوهن ، ويليام كوهن.
زن دست مرد را به ملايمت فشرد.
- دستت يخ كرده!
مرد به نقطه اي مبهم خيره بود.
- حالتون خوبه؟
مرد سر تكان داد و لبخند زد.
- مي تونم كمكتون كنم.
- لازم نيست.
- لازمه ، تو به كمك احتياج داري.
مرد نگاهش كرد . زن دستش را زير چانه گذاشت و سرش را به سمتي خم كرد و آهسته گفت: به من نگاه كن و لبخند بزن . تو رو زير نظر گرفتن.
- چي؟
- ببيندگان عزيز ،اتومبيل حامل متهم رديف اول به ساختمان دادگستري نزديك ميشه . من اين تصاوير زنده رو به شما تقديم مي كنم به شما مردمي كه همواره حامي دين يهود و آرزومند سر افرازي اسرائيل هستيد.
زن ادامه داد: آروم باش، ما ميدونيم تو امروز صبح اطلاعاتي به روزنامه ها دادي كه ممكنه به قيمت جونت تموم بشه ،اطلاعات فوق سري در مورد سلاح هاي هسته اي اسرائيل، اطلاعات طبقه بندي شده كه شامل نقشه رآكتور هاي اصلي و زراد خانه اتمي اسرائيله.
- تو.. تو كي هستي؟
- يه فرشته نجات كه ميتونه تو رو از مرگ نجات بده.
- تو اين چيزا رو از كجا ميدوني؟
- ما با تو همفكريم ، با جنگ و خشونت و نژاد پرستي هم مخالفيم درست مثل خودت . خوشبختانه در موساد و كا. گ. ب دوستاني داريم كه ما رو حمايت ميكنن.
- موساد نفوذ ناپذيره
- ... و درست همين طرز تفكره كه اونو آسيب پذير مي كنه.(به ساعتش نگاه كرد)..تا چند لحظه ديگه اون مرد بلند قد از عرض خيابون رد ميشه كه يه ماشين با سرعت با اون برخورد مي كنه وقتي همه متوجه صحنه تصادف ميشن اوني كه روزنامه ميخونه به طرفت مياد و بنگ بنگ...
- چيكار كنم؟
- به من اعتماد كن .(نگاهي به اطراف انداخت)..حالم از اين خراب شده به هم مي خوره...
مرد هنوز چيزي نگفته بود كه زن دستش را گرفت و به سمت خود كشيدو زير گوشش نجوا كرد: نجاتت ميديم ، ميري سودان يا ليبي شايدم يمن ، درست نمي دونم ...بايد از اينجا خلاص بشي ..اينو بگير..
چيزي روي زانوي مرد گذاشت . مرد زير ميز را نگاه كرد. اسلحه بود.
زن:اتوماتيكه...
مرد:ولي،آخه...
زن:نمايش شروع شد
- سعي مي كنم با وكيل مدافع آنانو صحبت كنم، اينجا ازدحام خيلي زياده ...اطلاعات و اخبار تكميلي رو تا چند دقيقه ديگر مشاهده خواهيد كرد.
مرد براه افتاد .اتومبيلي بوق زد .
زن گفت:د...پاشو ديگه..
زن از جا برخاست . مرد هم به دنبالش. صداي كشيده شدن لاستيك روي آسفالت ،فريادي دردآلود و برخورد اتومبيل را هر دو شنيدند .گارسوني درشت هيكل راهشان را سد كرد . زن را گرفت .مرد اسلحه را بيرون كشيد.
- ولش كن بره...
زن رها شد . سري تكان داد و با زانو ضربه اي به ميان پاهاي گارسون زد. مرد كوتاه قد وارد شد. زن شروع به دويدن كرد . مرد به دنبالش . زن دامني تنگ پوشيده بود.از آشپزخانه گذشتند .مرد كوتاه قد تعقيبشان كرد.از خروجي انبار غذا خارج شدند.اتومبيلي منتظرشان بود.زن در را باز كرد . كسي آن جا نشسته بود . مرد سوار شد. زن هم.
مرد فرياد زد:برو..برو..برو...
همه خنديدند. مرد كوتاه قامت در را باز كرد و كنار راننده نشست.رو به زن كرد و گفت:از نفس افتادم نكنه دونده سرعتي اورسولا؟
- همونطوري كه شما هم ملاحظه ميكنين اتومبيل مقابل ساختمان دادگستري توقف كرده من متهم رو ميبينم كه در محاصره نيروهاي امنيتي از پله ها بالا مياد . اجازه بدين من حرفي نزنم و شما خودتون تصاوير رو ببينين...
مرد از پله ها بالا ميآيد در ميان انبوهي از دشنام و كلمات ركيك چند نفري از كنار حلقه محاصره به صورتش مشت ميزنند. مرد سرش را پائين مي اندازد . ماموران حلقه را تنگتر ميكنند.مرد كف دستش را مقابل دوربين ميگيرد: من روز چهاردهم دسامبر، ساعت 45/9 از مقابل هتل آزارو ربوده شدم . تصوير بردار دوربين را به سمتي ديگر مي گيرد.
- هي...اون تلويزيون لعنتي رو خاموش كن ميخوام بخوابم...
بيژن كيا/بازنويسي16/3/83/شيراز



نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:39 | لینک  |