تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

والنتاین+2

 هنوز هم همانجا نشسته بود.همان میز همیشگی. کنار پنجره.دنج ترین نقطه ی کافی شاپ.

     - سفارش میدین؟

یک ساعت قبل ، به منو نگاهی انداخته بود .

-         فعلا" یه میلک شیک  ..

آفتاب ارغوانی به آرامی رنگ می باخت و انعکاس پرتقالی رنگ باریکه ی نوری که   بداخل می تابید بخشی از میز چوبی را  روشن کرده بود.مرد به آن درخشش خیره بود .

- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.. the mobile set is off

- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است..the mobile set is off

- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.. the mobile set is off

 چهل و پنج دقیقه قبل با تلفن همراهش شماره گرفته بود.نیم ساعت پیش با دیدن دختری بی اختیار نیم خیز شده بود اما نگاه سرد دختر اشتباه او را بزرگ تر جلوه داد.   دوازده دقیقه قبل پنجره را کمی باز کرده بود. آن پائین خیابان به  تاریکروشنای غروب تن میداد .دوباره به ساعتش نگاه کرد.چشم چرخاند و به آن پیشخدمت خوش اخلاق اشاره کرد.

-- صورتحساب..

اسکناس ها را روی میز گذاشت. دسته گل را برداشت . از پله ها پائین رفت و قدم به خیابان گذاشت.نیم ساعت بعد  مرد اتومبیلش را در همان جای همیشگی پارک میکند . وارد آسانسور میشود.دکمه ی طبقه ی شش را میزند .همان موسیقی همیشگی را میشنود . خودش را در آئینه برانداز میکند .سر تکان میدهد. آه میکشد.  اخم میکند. لبخند میزد و شکلک در می آورد.چند دقیقه بعد از آسانسور بیرون می آید . مقابل واحد 17می ایستد . نفسی عمیق میکشد و زنگ میزند. کمی بعد در باز میشود. زنی در را باز میکند.

-سلام

- بیا این مال شماس..

زن دستکش های لاستیکی کف آلودش را به پیشنبدش می کشد و دسته گل را می گیرد.

-         به چه مناسبتی؟

-         همین جوری..

-         ممنون..خیلی قشنگن

زن لبخند می زند . مرد  در را پشت سر خود  می بندد.

 

شیراز-7/2/84

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:43 | لینک  | 

مرد تلويزيون تماشا مي كند

 

 

زن مشغول گرد گيري لوازم منزل است. مرد در مبل فرو رفته و تلويزيون تماشا ميكند . زن لباس ها ي شسته شده را روي طناب پهن مي كند.

 

مرد تلويزيون تماشا مي كند زن غذا ميپزد. مرد تلويزيون تماشا مي كند زن دوش ميگيرد.

 

 مرد تلويزيون تماشا مي كندكه زن وارد اتاق مي شود  .مرد از تلويزيون چشم بر نمي دارد.

 

زن بين مرد و تلويزيون قرار گرفته . مرد گردن مي كشد و به چپ و راست خم ميشود تا تلويزيون را ببيند .

 

زن  مقابل مرد مي ايستد  مرد كه كاملا"كج شده چشم از تصوير تلويزيون بر نميدارد.

 

زن روي دسته  مبل مي نشيند. مرد تلويزيون تماشا مي كند.زن حرف مي زند. مرد تلويزيون تماشا مي كند

 

زن داد مي زند مرد تلويزيون تماشا مي كند زن مي گريد مرد تلويزيون تماشا مي كند. زن چمدانش را ميبندد.

 

 مرد تلويزيون تماشا مي كند زن به قهر از خانه ميرود  و در را به هم مي كوبد.

 

 مرد به تندي گوشي تلفن را بر مي دارد و به دختری که به تازگی در چت روم با او آشنا شده زنگ مي زند!

 

شيراز 21/12/1384

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:7 | لینک  | 

والنتاین

 

رفتگر برگهای زرد و خشکیده را جارو کرده بود که کلاغ ها زیر سقف کوتاه ابری خاکستری پرواز میکردند.دختر روی نیمکت پارک نشسته بود که مرد به طرفش می رفت. دختر سر به زیر داشت و برگ های لگد مال شده   را نگاه میکرد.

- سلام

مرد را دید که کنارش ایستاده بود.

- دیر که نکردم؟

دختر لبخند زد. مرد هم،کنار دختر نشست . دست در جیب داخل کتش کرد و بسته ای کوچک بیرون آورد.

- .. هدیه ی والنتاینه

- چی؟

- امروز روز عشق پاکه ..بهش میگن والنتاین....  هرکی که یه نفر دیگه رو دوست داره امروز براش هدیه میخره یا کارت پستال براش می فرسته.فهمیدی کوچولو؟

- من کوچولو نیستم

مرد خندید و گفت: از  اخلاق تندت خوشم میاد.. بازش نمی کنی؟

دختر با انگشتانت ظریف و باریکش بسته  را لمس کرد و  .نوار چسب  را با ناخن بلند وسرخابی رنگش کند . . چشمش که به گردنبند افتاد. به مرد نگاه کرد. مرد خندید  . دو انتهای زنجیر گردن بند را با هر دو دستش گرفت .

-          بیا بندازم گردنت...

-         زشته

-         کسی نیس که.. کی بیرون میاد این وقت صبح.؟.اونم با این سرما

مرد نیمکت را دور زد . پشت سر دختر ایستاد کمی خم شد.تا قفل زنجیر را بیندد اما   چشمش به زنی چادری افتاد که از انتهای پارک به سمتشان می آمد. زن دست کودکی خردسال را در دست داشت.

- الآن میام..

شروع به دویدن کرد . از میان درختان لخت و خواب آلوده گذشت . وارد دستشوئی عمومی شد. صورتش داغ شده بود. بوی تند  و مشمئز کننده ی آن جا غیر قابل تحمل بود. مرد .شیر آب را باز کرد . مشتی آب به صورتش پاشید. یخ کرد.در آئینه ی جرم گرفته خودش را دید. به طرف در رفت و سرک کشید. زن دور می شد. به دیوار تکیه داد . چشمش را بست. صدای تخلیه ی سیفون را شنید . دری زنگ زده بازو بسته شد. چشم باز کرد. مردی میانسال از دستشوئی بیرون آمد .بسته ای کادو پیچی شده را از جیب بارانی اش در آورد  . مرد رو برگرداند و دوباره به بیرون نگاه کرد . زن چادری و کودک خردسالش را ندیداما دخترانی را دید که روی نیمکت های پار ک نشسته بودند..دوباره صدای چند لولای زنگ زده وباز وبسته شدن شیرهای آب . برگشت . دستشوئی پر شده بود از مردانی میانسال .با شکم های کم و بیش برآمده . چهره های بیش و کم چروک خورده . موهایکمی تا قسمتی  کم پشت  ، خاکستری یا بی مو، بوی  ادوکلن های متفاوت ،ازعطر گل  محمدی تا ادو کلن بیژن. صورت های اصلاح شده و نشده . جعبه های  کادوئی بی شمار . رنگارنگ. بزرگ و کوچک و متوسط.رو برگرداند  . دوباره پارک را زیر نظر گرفت. دخترانی بزرگ ، کوچک و متوسط  روی تمامی نیمکت ها  نشسته بودند و زنانی مسن تر، بچه بغل یا با کودکانی خرد سال  لابلای درختان خشکیده  را به جستجوی کسی یا چیزی  می گشتند.

 

28/1/84-شیراز

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:21 | لینک  | 

همه حق زندگی دارن ..

 

كشيش ادامه داد: چطور دلتون میاد به خاطر فقر یا نبودن پدر یه موجود بی گناه رو از بین ببرین ؟

زن كه هنوز در اتاقك اعتراف نشسته بود با گوشه ی دستمال  چشمانش را پاک کرد.

-         حالا به من قول بدین که هرگز به سقط جنین فکر نکنین

-         اوه  ..حتما" پدر

زن از جا برخاست.از آن سوي پرده ي مشبك طرحي مبهم از نيم رخ كشيش پيدا بود.

-         حالا اسمش رو چی میذارین؟

زن ایستاد.  دستی به شکم بر امده اش کشید و گفت: اگه دختر بود ماریا و اگه پسر بود آدولف

-         خوبه دوشيزه  هیتلر ، اصلا" نگران نباشین .به سلامت اون کوچولو فکر کنین و یادتون باشه که همه حق زندگی دارن.

 

18/2/85-شیراز-

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:23 | لینک  | 

هی ..تاکسی

 

زن کت و دامنی روشن به تن داشت  .تاکسی ایستاد.  زن در را باز کرد اما سوار نشد . راننده   پیراهنی مشکی به تن داشت با یقه ی سفید . زن نگاهش به آن طرف خیابان افتاد. دوازده پروژکتور غول پیکر دو ستون حجیم نور آبی رنگ را از خرابه های  برج  دوقلو به آسمان تیره فرستاده بودند. راننده رو به مسافر کرد . به صورت زبر و اصلاح نشده اش دست کشید و گفت: نترسید ..من نه تروریستم نه خلافکار. مسلمان هم  نیستم .کاتولیکم.

زن به صلیبی که از آئینه ی تاکسی آویزان بود نگاه کرد و گفت :  من نه کاتولیکم نه پروتستان . یهودی هم نیستم. مسلمانم.

راننده  از رایحه ی عطری که در تاکسی پیچیده بود خوشش آمد. زن در صندلی عقب کمی جابجا شد و گره ی رو سری اش را سفت کرد.

راننده  پرسید:کجا برم؟

زن به  آسمان تیره که در افق ارغوانی رنگ شده بود نگاه کرد و زیر لب گفت:یه جاظ بهتر از این..

راننده سر تکان داد .در آئینه به مسافر نگاهی انداخت و پرسید :  این جا خیلی دل گیره .. جای خاصی        می خواین برین؟

زن رو به راننده کرد و گفت : برو باغ بهشت ..

راننده  پدال گاز را فشار داد. اتومبیل حرکت کرد و از میان شب به سمت افق و سپیده دم براه افتاد.

شیراز-30/10/85

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:0 | لینک  | 

my endless love… 

 

In the rain, we were and  stared at each other . people were crowding at train station .most of them had swarmed around the train which was full of soldiers .

I  asked: when do you come back?

you answered:as soon as I can.

I nodded and didn't say any more

you added : this is my last millitary mission and then I stay here for ever

I said: really?you promise?

You told me :I swear by heart and soul.

Always, you were honest, and nice to me. You came back few months later . today I'm here to say something. It's hard for me but.. now I have to leave you due to my  marriage.never forget you dear.bye.

She  put flowers on her ex-husband's grave . stood up and leave  cemetery .

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:59 | لینک  |