تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

نصرالله..نصرالله

 

 

 

1

بلای خون

 

پس در همان حال موسی عصای خویش در دست فشرد و گفت: خدا مرا نزد تو فرستاده ،گفت این قوم  رها کنی .

فرعون نپذیرفت .موسی  فریاد زد: همانا  عصائی که در دست دارم به آب زنم  پس به خونابه بدل شود و ماهیان خواهند مرد و نهر گندیده شود و شما نوشیدن آن را مکروه خواهید داشت که خداوند مرا فرمود عصای خود بگیر و دست بر آب ها دراز کن ، بر نهر های ایشان ، و جویهای ایشان ، و دریاچه های ایشان ، و همه ی حوض های ایشان ، ودر تمامی زمین   در ظروف چوبی و ظروف سنگی، خون خواهد بود و خون.

پس عصای خویش ، پیش چشم کافران  به نهر زد .زمین را رعشه ای در برگرفت. آسمان تیره شد.رعد غرید و باد خس و خاشاک را به اطراف پراکنده نمود. گرد و خاک که فرو نشست...

از جائی نه چندان دور آژیر آمبولانس در میانه ی سکوت پس ازدو انفجاربه گوش می رسید. به زحمت از جا برخاست . به سرفه افتاد. همه جا را خرده شیشه  پوشانده بود. گنگ و گیج ،نیم خیز شد  وایستاد. در قاب پنجره ستونی از دودغلیظ آسمان را پوشانده بود .  جیغ و فریاد معدود افرادی که که هنوز در هتل مانده بودند از آن سوی دیوار به گوش می رسید.تلفن که روی تخت بود زنگ زد . تند به سمتش رفت.  خرده  شیشه ای پایش را شکافت . جیغ زد و خودش را روی تخت انداخت . گوشی را برداشت.

- بله؟؟؟؟

نفس نفس زنان ادامه داد: بله خوبم ،خوبم ممنون...

با دست دیگرش تکه شیشه را لمس کرد . چینی به پیشانی انداخت و گفت: نه ، نه ،خوبم..

مکالمه را نیمه تمام رها کرد و گوشی را گذاشت . عمیق و آرام نفس کشید. چشم بست و پلک ها را به هم فشار داد  . دندان به هم فشرد و  شیشه را به زحمت از کف پایش بیرون کشید.از راهرو سر و  صدای مبهمی  به گوش می رسید.. کسی در زد و او  بی حرکت روی تخت دراز کشیده بود .

- خانم کوهن؟

 جوابی نداد . به سقف خیره مانده بود.

-         حالتون خوبه ؟

غلتی زد و گفت: خوبم

-         این جا رو ترک کنین، خطرناکه

زن با صدای بلند جواب داد:حالا نه 

صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی بیشتر و نزدیکتر شده بود. زن  تکه شیشه را مقابل چشمش گرفت.همان تکه شیشه ی باریک و  مثلثی شکل خون گرفته را.همه جا سرخ شد.انجیلی که روی تخت رها شده بود. ساعت مچی اش ،منوی خدمات هتل که روی جلد چرمی ارغوانی رنگش نام " هتل هاليدي "حک شده بود. لوستری که  مانند پاندولی نورانی به چپ و راست حرکت می کرد .اتاق،دیوارها ، پنجره ی بدون شیشه ،آباژور  واژگون شده ی گوشه ی اتاق و تلویزیون کوچکی که در قفسه ی کتابخانه  قرار داشت. از زیر بالش کنترل تلویزیون را برداشت.تصاویر متعددی بر صفحه ی تلویزیون نقش می بست و محو می شد.از کروکدیل  استرالیائی گرفته تا تبلیغ سیگار دان هیل و ادوکلن بیژن.تصویر روی ستون های بلند و غلیظ دود که از نزدیک ساحل به آسمان می رسید ثابت ماند.زن ولوم صدا را زیاد کرد.

 

-     طبق گزارش پلیس  تاکنون در نتیجه موشك باران شهر  توسط تروریست های  حزب الله، 3نفر كشته و تعدادی نیز زخمی شده اند. در حال حاضر من در خیابان "یه فت" هستم و ستون غلیظ دود را می بینم .  نزدیک ساحل، شاید حد فاصل بین کلیسای سنت پیتر و میدان ساعت . منطقه در حال حاضر تحت کنترل نیروی پلیس ویژه قرار گرفته .  سعی می کنم به اون جا نزدیک بشم و گزارش کامل تری رو تهیه کنم.پس  با ما همراه  باشید تا بخش بعدی خبر . ولفگانگ هرتسوگ . شبکه ی سی دی اف .بندر حیفا.اسرائیل.

زن با عجله خودش را به تلفن رساند و شماره ای گرفت . زیر لب دشنام می داد.

-         د ..زود باش دیگه لعنتی ...

کمی مکث کرد . خط قطع بود . گوشی را محکم سر جایش کوبید و از روی میز کنار تخت موبایلش را برداشت  و شماره گرفت.

-         هی ..تری ، آره شمیلا .آره خوبم . همین الآن دیدمت .. قرار بود ویزا برام جور کنی ..

کنترل را به سمت تلویزیون گرفته بود . تصاویرمتعدد با سرعتی دیوانه واریکی بعد از دیگری بر صفحه ی شیشه ای نقش می بست. زن انگشت ظریف و کشیده اش را از روی دکمه ی کنترل برداشت ، بلافاصله مردی  که ردائی سیاه به تن داشت به اسرائیلیان هشدار داد و گفت:.. و اما، شما مردم ساکن در اسرائیل .. ما با شما دشمن نیستیم .. اما اسرائیل خواهان یک جنگ تمام عیار ست .ما از وطن خود دفاع می کنیم.صهیونیست ها جنگ را شروع کردند  و همان ها دیر یا زود طعم شکست را خواهند چشید .مردم ساکن در اسرائیل با شما هستم .. حیفا را تخلیه کنید. حیفا را تخلیه کنید  نمی خواهیم خون شما بریزد. خون شما خون ماست...

 

زن به زحمت نیم خیز شد . لبه ی تخت نشست. صدای تلویزیون را کم کرد   و با خشم ادامه داد:نه، معلومه که هنوز این جام ..تو قول دادی ولی سفارت آلمان هیچ غلطی نکرده ..سه روزه منتظرم  تماس بگیری. نمی تونم برگردم خونه . "هرال "رو به خاطر تو ول کردم . ..

مکثی کرد و با صدائی گرفته ادامه داد: به تو اعتماد کردم.. چه حماقتی!

ناخن لاک زده اش را با دندان جوید و گفت: ..یعنی چی که نشد؟ گفتی می تونی کمکم کنی. نگفتی؟

کانال را بی اختیار عوض کرد . تصاویری از منازل در هم شکسته و دود و آتش و خون یکی بعدد از دیگری روی صفحه ی شیشه ای تلویزیون نقش می بست.

زن فریاد زد:  نه ..حالا تو گوش کن. من چیز ی ندارم  از دست بدم. خسته ام از این همه خون و خشونت.بایداز اسرائیل  برم. همین حالا...همین حالا لعنتی..

زن دوباره  مکثی کرد  و پرسید:چی؟ خب همین جا . کجا می خوای باشم؟چی؟..منظورت چیه؟

.صدای آژیر به حد سرسام آوری زیاد بود .زن به تلویزیون نگاهی انداخت و  داد زد:آره روشنه ..نمی دونم ...نه .کدوم کاناله؟ خیلی خب الآن..باشه باشه ..

کانال  را عوض  کرد .کمی بعد در قاب شیشه ای  ساختمانی را دید  که در آتش .می سوخت  . شعله های آتش از طبقات پائین به سمت بالا زبانه می کشید . گوشه ی بالا و  سمت راست  کلمه ی "پخش زنده"حک شده بود.زن با آن چشمان آبی و نمناک ، بهت زده به صفحه ی تلویزیون خیره شد .  روی بدنه ی آن آسمان خراش تابلوی بزرگ " هتل هاليدي " نصب شده بود.

 

 

2

بلای تاریکی

 

 

و خداوند به موسی گفت : دست خود را به سوی آسمان برافراز تا تاریکی بر زمین مصر پدید آید . ظلمتی که که احساسش کنند.

پس موسی دست خویش به آسمان برافراشت و تاریکی غلیظ تا سه روز بر تمامی زمین پدید آمد.

***

مرد کتاب مقدس  جلد چرمی را بست و از کابین آهنین بیرون آمد .اسلحه ی نیمه اتوماتیکش را دست به دست کرد و براه افتاد. راهروی فلزی خلوت بود  اما صدای زنگ دارفرمانده از جائی بالای پلکان آلومینیومی به گوش می رسید.با عجله خودش را به عرشه رساند  و در صف تفنگداران دریائی ایستاد. عمیر، ،موشه ،جاکي و يتساق  همه به صف شده بودند.کنار عمیر ایستاد.

-خبری نشد؟

زیر لب جواب داد : نه

عمیر ادامه داد: بر می گرده . مطمئنم

فرمانده ازجنگ گفت .از قدرت قوم یهود .ا ز خشونت تروریست های حزب الله  و از این که آن ها با هدف قرار دادن حومه ی شهر بندری صور می توانند با نابود کردن استحکامات دشمن سرنوشت جنگ را عوض کنند. همه ساکت بودند . از همان جا می توانست  در اعماق تاریکی روشنائی شهر را ببیند .شرجی هوا کمتر شده بود و نسیم ملایمی می وزید.به اتفاق عمیر روی عرشه ی ناو مشغول نگهبانی شدند . فرمانده که رفت عمیر پرسید:چن روزه ؟

مرد زیر لب گفت: ده روز ..

عمیر سری تکان داد و پرسید : مطمئنی اومده حیفا؟

مرد به آرامی گفت:نه،   خواهرش این جا زندگی می کنه

عمیر خندید و گفت : بعد از جنگ مرخصی بگیر برو دنبالش

-         اگه اون جا   نبود چی؟

عمیر با خونسردی جواب داد:  اونوقت  فراموشش کن

-         نمی تونم ..

مرد روبرگرداند .به امواج تیره و  کوچک مدیترانه نگاه کرد و گفت: همیشه انگار می بینمش  باهمون لبخند قشنگ و اون چشمای خوشگل آبی رنگش ..

عمیر می خواست چیزی بگوید اما  حرفی نزد .  هر دو به هم نگاه کردند . مرد ادامه داد:  می خوام بدونم چرا رفت ..

عمیر لبخند زد و گفت: قوی باش مرد.. ناسلامتی نظامی هستی ..به فکر پدر و مادرت  باش ..اونا غیر از تو کسی رو ندارن..

 از سمت شهر صدای آژیر قرمز را شنیدند.هردوبه شهر نگاه کردند .ناگهان انفجاری بزرگ بخش شرقی شهر را لرزاند  . حجمی از آتش به هوا برخاست.صدای آژیر قرمز هنوز بگوش می رسید .عمیر به سمت دیگر عرشه رفت . مرد همان جا ایستاده بود که ناگهان نوری خیره کننده همراه با موجی از گرمای سوزان او را به گوشه ای کوبید .

-         کمک...

آتش از جائی نزدیک دماغه ی ناو شعله  می کشید . مرد بابدنی سوخته و صورتی خون آلود گوشه ای افتاده بود.عمیر خودش را به او رساند بقیه افسران و سربازان روی عرشه آمدند . عده ای سعی در مهار آتش داشتند.

-         هرال ..هرال حرف بزن ..صدامو می شنوی؟

هرال میان تنفس سخت و بریده بریده اش گفت : یه ..ی..نامه.. ب..برا..ش ..نوشتم

 

عمیر داد زد : یکی کمک کنه 

هرال میان هق هق و نفس های منقطعش گفت: جائی رو نمی.. نمی بینم ..کو ..کور شدم ...

عمیر دست به صورت خون آلود مرد کشید و گفت: هرال..حرف بزن

هرال ناله کنان گفت : تا ..تاریکه..نمی ..بینم ..نه.. ..کور شدم ...

عمیربه اطراف سر چرخاند و  داد زد : کمک ..کمک کنین

صدایش اما در هیاهوی شعله های آتش گم شده بود.

 

 

3

بلای مرگ

 

 

پیر مرد از آشپزخانه بیرون آمد . فنجانی قهوره در دست  داشت .گوشه ی اتاق ، درست کنار پنجره ، پیرزن در مبل فرو رفته بود و  تلویزیون تماشا می کرد.تصاويری از   سقوط  جسمی تیره رنگ  پخش مي‌ شد.پیرمرد فنجان قهوه را روی میز گذاشت . کنار همسرش نشست  و گفت: صداشو زیاد کن.

زن کنترل را به سمت تلویزیون گرفت. صدای گزارشگر تلویزیون آپارتمان کوچکشان را پر کرد.

-     هواپيماي اف 16 اسراييلي بر اثر اصابت مو وشك زمين به هواي حزب‌الله در منطقه‌ي كفرشيما در جنوب بيروت سقوط كرد، اما مقامات رژيم صهيونيستي اين خبر را تكذيب مي‌كنند.

پیرمرد با تاسف سری تکان دادو گفت: شرم آوره

رو به همسرش کرد و گفت :شش روز . شش روزه  تموم این عربای بو گندو رو سر جاشون نشوندیم .حالا اینا با این همه تجهیزات.. واقعا"  که.. شرم آوره..خاک برسر المرت!

فنجان قهوه را جرعه جرعه نوشید و به صفحه ی تلویزیون خیره شد .

- این روزها صداي آژير خطر پيش ازهر زمان دیگری  در صفد، عكا، نهاريا، كرمئيل و حيفا شنيده  می شود . مردم اين مناطق در حالت اضطراري بسر مي‌برند اما بعلت محدودیت های  اعمال شده از سوي ارتش اسراييل. امکان خروج از شهر وجود ندارد و مردم   24 ساعته در پناهگاه‌ها بسر مي‌برند  بر اساس اطلاعات رسيده حملات موشكي حزب‌الله كشته و زخمي‌هاي بسياري را بر جاي گذاشته، وضعيت  در اين مناطق بسيار بحراني است و ترس و وحشت بر اين مناطق حکمفرما شده. حملات موشكي حزب‌الله هم چنان بر اين مناطق اسراييلي بويژه حيفا ادامه دارد اما خبرنگاران خارجي به دليل محدوديت‌هاي موجود از سوي اسراييل نمي‌توانند در مناطق هدف قرار گرفته شده، حضور يابند؛ به همين دليل ارايه گزارش دقيقي از ميزان خسارت‌هاي جاني و مالي حملات حزب‌الله به مناطق اسراييلي بسيار سخت است.

پیرمرد کنترل را از دست همسرش گرفت . صدای تلویزیون  را بست و گفت: شرم آوره ...لعنتی

پیرمرد مچ دست زنرا در دست گرفت کمی مکث کرد و گفت: خوبه تب قطع شده

زن دست مرد را در دست گرفت . با ملایمت  فشارداد   و لبخند زد.هردو به هم  نگاه کردند.اما در همان لحظه  تصاویر ساختمان های مخروبه .مجروحین آمبولانس ها . شعله های آتش هتل هالیدی و ناوچه ی نظامی نمایش داده می شد..پیرمرد پرسید:  نمی خوای بخوابی ؟ نصفه شبه

زن جواب داد : خوابم نمی بره.  می ترسم

مرد لبخند زد و گفت:نگران نباش بنی اسرائیل از همه ی بلا ها سالم عبور می کنه ..

پیر مرد چشم بست . تمرکز کرد و گفت:بذار از کتاب مقدس برات بخونم.. و.. خداوند به موسی..نه صبر کن الآن یادم میاد .. آها ..و موسیبه فرعون گفت این قوم رها کن . و  گفت :خداوند چنین می گوید :قریب به نیمه شب در میان مصر بیرون خواهم آمد و هر نخست زاده ای را که در زمین مصر باشد ، از نخست زاده ی فرعون که بر تختش نشسته باشد تا نخست زاده ی کنیزی که پشت دستاس باشد  و همه ی نخست زادگان بهائم خواهند مرد...

مرد خندید وادامه داد: تل آویو امنه .. دیر وقته ..بریم بخوابیم

تلویزیون را خاموش کرد .زیر بغل همسرش را گرفت و او را آ رام آرام به سمت اتاق برد .پیرزن گفت: خودم می تونم ..

پیر مرد گفت:به عنوان پزشک بازنشسته ی ارتش باید بگم شما به مراقبت و استراحت نیاز دارین

زنگ زدند. هر دو به هم نگاه کردند .

پیر مرد پرسید: یعنی کیه ؟

زن چیزی نگفت . پیر مرد به طرف پنجره رفت. در تاریکی شب به زحمت می توانست چیزی  ببیند. آن سوی نرده ی حیاط  اتومبیلی ارتشی توقف کرده بود و درجه داری بلند قامت و لاغر اندام پشت نرده ها ایستاده بود و او را نگاه می کرد.  پیر مرد گفت: یعنی چی می خوان این وقت شب؟

زن گفت: شاید از هرال نامه اومده ..

مرد به زن نگاه کرد . آه کشید. به دیوار تکیه داد و دیگر  چیزی نگفت . بیرون تاریک بود واز دور صدای اتومبیلی که آژیرکشان خیابان های شهر را طی می کرد به گوش می رسید .

والسلام

بیژن کیا – شیراز – 20/7/1385

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:23 | لینک  | 

خرداد's Avatar 

خوابداستانك

 

غروب بود . ارغواني  يا سرخابي تيره  و  آسمان ، ابري بود و باراني.خيابان در ابهام شامگاه.ساختمان ها همه تاريك  و  پنجره ها ته مانده روشنائي غروب را بر كف خيس خيابان مي ريختند. مرد پالتوئي بلند و مندرس به تن داشت كه دنباله اش به زمين كشيده مي شد. سر به زير انداخته بود . عجولانه گام بر مي داشت .  زودتر از همه وقت به خانه رسيد .ايستاد و به اطراف نگاه كرد .  هيچ جنبنده اي نديد جز همان اتومبيل سياهرنگي كه كنار موج گير توقف كرده بود. دريا امواج كدر را به بلوك هاي بتني مي كوبيد و باد غرش امواج را به هر طرف مي برد.مرد به كفش هاي گل آلود ش نگاهي انداخت .لحظه اي چشم بست و بعد  به آرامي كليد را چرخاند . در باز شد.صداي موسيقي و موج هواي گرم احاطه اش كرد. اسلحه  را از جيب پالتو در آورد . صدا خفه كن را در محل اتصال گذاشت و آن را پيچاند تا محكم شد.ساعت ديواي شش ضربه زد.مرد در را به آرامي بست و از پله ها ي چوبي بالا رفت.حالا موسيقي بود و نجوائي گنگ كه سرش را به درد مي آورد.. زن  سرخوشانه آوازي قديمي را زمزمه مي كرد، مرد ايستاد.نرده چوبي را چنگ زد. چشم بست . نفسي عميق كشيد.دوباره براه افتاد.  به پاگرد پله ها رسيد. شر شر آب حمام را شنيد. زن چيزي گفت ميان آن همه سرو صدا. تخته چوبي كه لق شده بود زير پاي مرد صدا داد. حالا تنها صداي موسيقي بود و ضربان قلب مرد كه بي حركت مانده بود . زن از اتاق بيرون پريد.مرد اسلحه را  زير پالتويش پنهان كرد.

-       زود اومدي...

مرد تنها نگاهش مي كرد.زن خود را در حوله اي سفيد پيچيده بود.دست در جيب كرد و سيگاري بيرون آورد و مرد خيره بود به روشنائي سرخ سيگاري كه آرام دود ميشد .

-       اون كجاس؟

زن پوزخند زد: كي ؟  بازم زده به سرت؟

-       ماشينش رو ديدم. صداتون  از توي خيابون هم شنيده ميشد ...

-          خيالاتي شدي...دست از سرم بردار ...

مرد اسلحه را بيرون كشيد . زن جيغ زد. مرد به سمت زن رفت و اسلحه را بر پيشاني اش گذاشت.

-       اوني كه تو رو از من گرفته... ميخوامش... كجاس؟

-       نمي دونم...نمي دونم..

هق هق زن بلند شد.همان جا نشست مرد هم روبرويش زانو زد.دست بر گونه زن كشيد.

- چرا؟ چرا نمي فهمي؟ من دوستت داشتم.. حاضر بودم جونمو بدم ...چرا همه رو يه باره خراب كردي؟ چرا؟

-       تو مدت هاس پوسيدي تو ...تو  ..شدي يه مرده متحرك ولي من زنده ام.. ميتونم راه برم . حرف بزنم ... عاشق بشم.

-         .. بگوكجا س ؟

-       همين جا..

مرد برگشت. غريبه اي پشت سرش ايستاده بود.سي و پنج،شش ساله ميانه قامت كه با چشماني بيحالت اما درشت به او خيره مانده بود.مرد باا سلحه به او اشاره كرد كه به سمت ديوار برود.

- كاريش نداشته باش .

.غريبه با لبخندي سرد به مرد نگاه ميكرد. مرد او را نشانه گرفت و ماشه را فشار داد . خون به ديوار پاشيد. غريبه به ديوار تكيه داشت يا به آن چسبيده بود. زن دست مرد را گرفت. مرد با حركتي تند و عصبي خود  او را كنار زد . زن اما با او در گير شد. غريبه به آن ها خيره بود كه تيري شليك شد. زن با ناباوري دست بر سينه اش گذاشت .خون از ميان انگشتانش مي جوشيد. به مرد نگاه كرد. زانو زد. به زمين افتاد.

-نه...

.مردفرياد كشيد و به كفش هاي گل آلود ش نگاهي انداخت .لحظه اي چشم بست. نفسي عميق كشيد. مرد ايستاده بود همانجا در حاشيه خياباني خلوت و تنها صداي باد بود و ضربه امواج . به آرامي كليد را چرخاند . در باز شد. موج هواي گرم احاطه اش كرد اسلحه  را از جيب پالتو در آورد . صدا خفه كن را در محل اتصال گذاشت و آن را پيچاند تا محكم شد. ساعت ديواي شش ضربه زد. .مرد در را به آرامي بست و از پله ها بالا رفت.، صداي موسيقي  از طبقه بالا به گوش مي رسيدمرد نرده چوبي را چنگ زد.. نفسي عميق كشيد.. به پاگرد پله ها رسيد. شر شر آب حمام را شنيد. همه جا تاريك بود و باريكه اي نور از در نيمه باز اتاق خواب به بيرون مي تابيد.. تخته چوبي كه لق شده بود زير پاي مرد صدا داد. حالا تنها صداي موسيقي بود و ضربان قلب مرد كه بي حركت مانده بود . منتظر ماند  اتفاقي نيفتاد.كليد چراغ را زد .

-       كسي خونه نيس؟

وارد اتاق خواب شد.  صداي ريزش آب از حمام به گوش ميرسيد.  ساعت شماطه اي شش و پانزده دقيقه را نشان مي داد. . در يخچال نيم فوتي را باز كرد بطري آب را يكنفس سر كشيد.

-       مولي؟...كجائي؟...

به طرف حمام رفت در را باز كرد . زن همان جا افتاده بود . با تني نيمه برهنه و زخمي تيره در سينه اش.مرد فرياد زد:نه................

-       چرا نه؟

مرد سر برداشت چهره بازجو در تاريكي قرار داشت  و تنها برق چشمانش  ديده مي شد.

-       من نكشتم ، اون كثافت...كار اونه... من  دوستش داشتم...

بازجو چيزي يادداشت كرد  و گفت: ... ولي اسلحه بوي باروت ميده ...

-       من كسي رو نكشتم ...وقتي رسيدم ...اون  مرده بود...

- دروغ ميگي....ما شاهد داريم...

در باز شد نور به داخل اتاق آمد مرد برگشت و پشت سرش را نگاه كرد . زن در آستانه در ايستاده بود . مرد بي اختيار تكاني خورد . دستهايش از پشت به صندلي بسته شده بود.

-تو ...تو زنده اي؟

مرد خنديد رو برگرداند .خبري از بازجو نبود.به پشت سر نگاه كرد . هيچكس آنجا نبود صداي خنده بلند و جنون آميز زن از هر سو شنيده ميشد..مرد فرياد زد و ازخواب پريد .چشم باز كرد . روي تخت افتاده بود با بدني عرق كرده . نفس نفس ميزد. لبه تخت نشست . .  صداي ريزش آب از حمام به گوش ميرسيد. زن  سرخوشانه آوازي قديمي را زمزمه مي كرد،  ساعت شماطه اي شش و سي و شش  را نشان مي داد. . مرد نفسي عميق كشيد. از جا برخاست. در يخچال نيم فوتي را باز كرد بطري آب را يكنفس سر كشيد.

-       مولي؟

-       بله

-       هيچي...زود باش ..امشب ميريم بيرون شام مي خوريم ..

-       جدي؟

-       آره تازه يه كابوس وحشتناك ديدم ميخوام برات تعريف كنم.خيلي بامزه اس.

-         نمي خواي خودت رو بشوري؟

مرد به طرف حمام براه افتاد.

-       نه ...خواب ديدم تورو كشته ام.

-       چرا؟

-       نميدونم ..زده بود به سرم..

مرد در را باز كرد و بهت زده ساكت ماند .زن  زير شير حمام ايستاده بود وخون بي وقفه از زخمي كه در سينه داشت ميجوشيد و  به فاضلاب مي ريخت.

-       چرا منو كشتي؟من كه نبايد ميمردم... قرار بود من و تو عاشقانه با هم زندگي كنيم مگه نه؟

زن خنديد .  مرد در را بست

- تو به من خيانت كردي.

-        آره عزيزم  .... ولي  توهنوزم دوستم داري. مگه نه؟

زن باز هم ميخنديد . سايه او  از پشت شيشه مشجر ديده ميشد.سايه بزرگ و بزرگ تر  شد مرد چند قدم عقب رفت..مشتي به شيشه كوبيده شد . مرد به زمين افتاد.  و از ترس فرياد زد.

-       آروم باش.

مرد چشم باز ميكند. پرستاري لبخند زنان به او خيره شده. پرستار دست او را ميگيرد.

-       چه بلائي سرم اومده؟

-       نگران نباشين .شما يه بحران روحي شديد رو تجربه كردين . يه شوك روحي . بايد استراحت كنين .

-       دكتر كين به 904...دكتر كين به 904...

صداي مبهم خنده زن به گوش ميرسد .مرد با وحشت به اطراف چشم ميچرخاند.

- چه بلائي سرم اومده؟

پرستار دست بر پيشاني اش ميگذارد

-: شما دچار خوابداستانك شدين.

- چي؟

-  بعضي كاراكتر ها ممكنه مبتلا به اين حالت بشن البته مسري نيس  و لي خطرناكه چون ميتونه كل نظام رو به هم بريزه.

- نمي فهمم.

- يه كاراكتر اگه به وظايفش عمل نكنه  ممكنه كل داستان رو به هم بريزه يه چيزي مشابه سلول هاي سرطاني... .شما نبايد توي زندگي همسرتون دخالت ميكردين..اون بايد عاشق  ميشد و شما رو ترك مي كرد ولي شما همه چي رو بهم ريختي.

- نه ..نه ....  قرار بود عاشقانه با هم زندگي كنيم . داستان  اينطوري بود...  ولي اون كثافت همه چي رو بهم ريخت ..ميفهمي؟ ..من..من دوستش دارم . نمي تونم بذارم بره..من با نفس هاي اون زنده ام ......

- واقعيت رو بايد قبول كني؟

- كدوم واقعيت ؟ چيزي كه شما ميخواين؟يه نفر داستان رو باز نويسي كرده..

- دكتر كين كمكت ميكنه.

- خب پس چرا نمياد؟ كجاس ؟

-       همين جا..

مرد به سمت صدا ميچرخد. غريبه اي آن سوي تخت ايستاده .سي و پنج،شش ساله ميانه قامت كه با چشماني بيحالت اما درشت به او خيره مانده .

-       حالتون چطوره؟

-       تو........؟

-       نگران نباش ، گاهي بازنويسي لازمه.

مرد تكاني به خودش مي دهد اما كين او را مي گيرد .از جيب روپوش سفيدي كه به تن دارد كاغذي بيرون آورده ، آن را به مرد نشان مي دهد.

-اين پايان داستان شماست .همين الآن نوشتمش. براتون مي خونم....مرد به تقلا افتاد اما قادر به برخاستن نبود.

مرد به تقلا مي افتد .  دكتركين كه زير چشمي مراقب اوست لبخند ميزند

دكتر:تكون نخورين ...به شما يه آرام بخش تزريق ميكنيم تا راحت بشين .

مرد به پرستار نگاه كرد كه پشت به او داشت و مقدمات تزريق را آماده ميكرد.

-پرستار رو به مرد كرد و پرسيد: حاضري؟

پرستار: حاضري؟

- مرد سر تكان داد و گفت: حاضرم.

مرد سر تكان نمي دهد . سرش ميلرزد . صورتش به عرق مي نشيند دهانش باز ميشود و با لكنت ميگويد: ح..حا حا.. حاضرم.

-       خوبه

_پرستار برگشت

پرستار برمي گردد

- دكتر آستين مرد را بالا زد .

 دكتر آستين مرد را بالامي زند

-       مرد پرستار را نگاه كرد . پرستار لبخند زد و به دكتر نگاه كرد

 مرد پرستار را نگاه ميكند . پرستار لبخند ميزند و به دكتر نگاه ميكند

 - دكتر سر تكان داد . نوك سرنگ در بازوي مرد فرو رفت

دكتر سر تكان ميدهد . نوك سرنگ در بازوي مرد فرو مي رود

-.مرد چهره در هم كشيد .دارو آرام آرام وارد بدنش ميشد .

مرد چهره در هم ميكشد .دارو آرام آرام وارد بدنش ميشود

- مرد به پرستار نگاه كرد . خشكش زد.

مرد به پرستار نگاه ميكند . خشكش مي زند.

-       مولي...؟!

-آره عزيزم

به دكتر نگاه كرد.

به دكتر نگاه ميكند.

-       چيزي نيس ...شما تا چند لحظه ديگه به آرامش ميرسين ...يه آرامش ابدي...

دكتر و زن خنديدند . مرد ناله اي كرد.آن ها همديگر را در آغوش كشيدند. مرد فرياد ميزد .  به نشنج افتاده بود .كمي بعد  جز مشتي كلمات خيس و لزج چيزي بر تخت باقي نمانده بود.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:50 | لینک  | 

Parting Shot

M. Stanley Bubien

I had an argument with a friend. My last words were precise.

"I'm right!" I said. "Life's meaningless and there is no God."

To prove it, I got out the gun, put it to my head and pulled the trigger. My mind exploded.

Something still bothers me, though... Just can't help wondering about it...

If I was right, how can I be writing this?

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:13 | لینک  | 

news not to be read

when the narrow green zig-zag on the monitor turned into a straight line , the man skewed his eyes and soon flew into the heaven. yet another chemically injured soldier passed away. the news you shall never ever read in any coloumn.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:43 | لینک  | 

کمی بعد از قار قار کلاغ ها

 

هوا تازه تاریک شده بود که مرد با عجله وارد دفتر آزمایشگاه شد .زنی جوان و لاغر اندام روی صندلی نشسته بود. مردبه زن گفت :ببخشید ، ترافیک بود

زن به زحمت لبخند زد و چیزی نگفت . مرد دستی به موهای یکدست خاکستری اش کشید، رو به متصدی آزمایشگاه کرد وپرسید: سونوشد؟پسره یا دختر؟

متصدی که زنی میانسال و تنومند بود و از رایحه ی ادوکلن مرد خوشش آمده بود خندید و گفت:مبارکه ، نوه تون دختره !

مرد اخم کرد. دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما  حرفی نزد.رو برگرداند وبه تندی  از اتاق بیرون رفت . متصدی آزمایشگاه با تعجب به زن نگاه کرد و زن جوان با صدائی شکسته در گلو گفت: اون شوهرمه.

3/9/85- شیراز -

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:40 | لینک  | 

داستان شکسته

بووومب..بووومب

درختان شکسته بودند. ساختمان ها همه شکسته بودند.حتی ماشین ها وتک و توک  آدم هائی که در خیابان دیده میشدند همه شکسته بودند.

بووومب..بووومب

شوهرم فریاد زد: خاموشش کن. صداش خیلی بلنده، نمیتونم بخوابم

و من که مثل همیشه کنار پنجره ایستاده بودم رو برگرداندم و چند لحظه ای به تصاویر جنگ که از تلویزیون پخش می شد نگاه کردم.

بووومب..بووومب

با صدای بلند گفتم: فردا به شیشه بر زنگ بزن بیاد این شیشه ی شکسته رو عوض کنه.. دوباره داد زد: خاموشش کن  دیگه..خودت هم برو بخواب

- باشه. تو هم قرص اعصابت  یادت نره..

تلویزیون را خاموش کردم و به قرص ماه که در آسمان دو نیم شده بود خیره شدم.

25/11/85 - شیراز

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:36 | لینک  | 

 

با ماهی ها حرف بزن..

 

 

دکتر زیر چشمی به زنی که روی کاناپه دراز کشیده بود نگاه کرد. نوری که ازآن سوی  پرده کرکره بداخل  می تابید  خطوطی روشن و تاریک را روی پارکت چوبی  بوجود  آورده بود.بیمار ساکت و بی حرکت و  با چشمانی تمام بسته  بیشتر  به جسدی شیک پوش  و مبادی آداب می مانست که خودش را برای مراسم تدفین آماده کرده باشد.

دکتر ادامه داد: فرض کن  وارد آپارتمانت شدی..

همه جا تاریک بود  .کلید در قفل چرخید .زن در  را بازکرد و باریکه ای نور تا اعماق آپارتمان  کشیده شد.

-         برو طرف همون آکواریومی که برام گفتی ..

زن در را بست و  به دیوار دست کشید تا کلید را بزند.دکتر که در مبل فرو رفته بود با صدائی بلند گفت: نه..چراغ  نباشه

زن ایستاد . مکثی کرد و گفت: خیلی تاریکه..

-         عادت می کنی

زن دوباره تکرار کرد:تاریکه

-         پنجره .. پرده ها

کیفش را روی میز چوبی کنار آباژور گذاشت و با احتیاط به سمت پنجره رفت . پرده ها را کنار زد . نوربنفش و  پرتغالی رنگ غروب  همه جا پخش شد . زنی لاغر اندام  با چشمان مشکی و گونه هائی استخوانی در زمینه ی ساختمان های مرتفع شهر ودرخشش  چراغ های نئون به او زل زده بود. زن که  طرح مبهمی از خودش را در شیشه می دید آرام دستی به پوست کهربائی صورتش کشید و چین و چروک گوشه ی چشمش را با سر انگشتان لرزانش لمس کرد.

-          به ماهی ها نگاه کن..

زن به اکواریوم بزرگی که کنار دیوار قرار گرفته بود نگاه کرد .چند ماهی ریز و درشت ، صدفی پلاستیکی که در هر باز و بسته شدن حباب های کوچکی را در آب پخش می کرد ، مشتی شن و ماسه رنگی به همراه  خاطراتی از دلبستگی مرد به ماهی های آکواریم  همه ی آن چیزی بود که در آن لحظه می دید واحساس     می کرد.

-         با اونا حرف بزن..

هرچه نزدیکتر می شد ماهی ها را بهتر می دید . ماهی قرمز با چشمانی وق زده دهانش را باز و بسته        می کرد. ماهی سیاهرنگ چرخی زد و  پشت صخره ای مرجانی مخفی شد. ماهی جنگنده گاه معلق بود و گاه باحرکتی ناگهانی  این سو و آن سو می رفت.

-         با اونا حرف بزن..

زن به آهستگی به دیواره ی شیشه ای آکواریوم دست کشید.

-         با اونا حرف بزن..

با انگشت تلنگری به شیشه  زد . ماهی ها هرکدام به گوشه ای رمیدند.

-          حرف بزن..

زن صورتش را به شیشه چسباند و گفت: هی.. سلام

-         حرف بزن..

زن مکثی کرد و ادامه داد : ریتا مارتین با شما صحبت می کنه ..

پاسخی شنیده نشد.زن لبش را گزید و ادامه داد:ممکنه به حرفام گوش بدین لطفا" ؟

باز هم صدائی نبود به جز ویز ویز  پمپ هوا. ریتا زیر لب گفت: احمقهای کوچولو!

-         ادامه بده..حرف بزن

ریتا با صدائی خسته گفت: فایده ای نداره

-         باید حرف بزنی

ریتا به ماهی ها نگاهی انداخت و گفت: نمی خوان چیزی بشنون

-          می شنون  ..سعی کن

ریتا که با چشمان بسته روی کاناپه دراز کشیده بود  ماهی ها را نگاه  کرد و  پرسید: چطوری؟

-         احساسشون کن

زن چشمانش را بست و صورتش را دوباره به شیشه چسباند.

-         حالا حرف بزن

-         خسته ام .. خیلی خسته

-         چرا؟

زن که چشم بسته روی کاناپه دراز کشیده بود جواب  داد: بی خوابی.. نمی تونم بخوابم

ماهی سیاه دهانش را باز کرد و گفت:بی خوابی کسی رو نمی کشه

- روزا چرتم می گیره . وقتی چرت می زنم توی جاهای عجیب و غریب  بیدار می شم

ماهی سیاه پرسید: چطوری خودکشی کردی؟

زن بغض کرد و گفت:قرص خوردم تا خوابم ببره.. زیادی خوردم

ماهی سیاه که در مبل فرو رفته بود به آرامی چیزی یادداشت کرد و گفت: خب؟ بعد چی شد..؟

زن لب گزید و ادامه داد: نجاتم دادن.. خدمتکار هتل  متوجه شد

زن به چشمان درشت و بی حالت ماهی نگاه کرد و ادامه داد: منو آوردن این جا  تا روانکاوی بشم ؟

ماهی سیاه باله های نازک  و ظریفش را تکان داد . با آن شکم برآمده اش کمی به چپ راست حرکت کرد . از شیشه فاصله گرفت و پرسید: از چه وقت بی خوابی ؟

ریتا سر تکان داد و گفت: نمی دونم. شاید از اون روز لعنتی که لوسی رو از دست دادم .

ماهی سیاه چرخی زد و پرسید: مطمئنی؟

زن اخمی کرد و گفت: نه .. واقعا" نه.. خیلی سریع اتفاق افتاد اول مرگ  دختر کوچولوم با ماشین پدرش . می دونم ..می دونم تصادفی بود ولی کسی نمی تونه با مردی ادامه بده که دخترش رو زیر گرفته ..

ماهی  دهانش را به شیشه ی آکواریم چسباند و گفت:خب با هم مرور می کنیم .همسرت دخترش رو زیر گرفت..

 ریتا نفسی عمیق کشید و ادامه داد:  نمی خوام در موردش صحبت کنم

 دکتر با رضایت لبخندی زد. حباب های ریز و درشت هوا را با شدت بیشتری از دهان و بینی اش بیرون داد  و گفت: خانم مارتین.. باید با این حقیقت کنار بیاین

ریتا آه کشید.دکتر پیچ و تابی به بدن فلس دارش داد. موجی کوچک همه ی اتاق را در برگرفت و بدن ریتا ی خفته بر کاناپه  را لرزاند. دکترپرسید:  بعد چی شد..؟

ریتا که به درخشش فلس های روانپزشک  خیره مانده بود  جواب داد: خونه رو ترک کردم.. اون جا راحت نبودم  نمی تونستم بخوابم همیشه صدای لوسی رو می شنیدم .. از راهرو، از اتاق خوابش، از همه جای خونه ..همیشه منو صدا می زد .. مامی .. مامی ..

دکتر باله هایش را به هم کوبید و گفت: حالا می خوای آرامش پیدا کنی؟

زن دست بر شیشه کشید . لبخند زد و گفت: درسته

دکتر دوباره چیزی در دفترچه اش یادداشت کرد. ریتا پرسید: چی می نویسی؟

دکتر که هنوز مشغول نوشتن بود زیر لب گفت:آخرین داستانم

-         اسمش چیه؟

-         نمی دونم.. می خوای یه قسمتی اش رو برات بخونم؟

-         آره

 دکتر با رضایت لبخندی زد. عینکش را جابجا کرد.زن آه کشید. دکتر به اندام نحیف زن  نگاه کرد وپرسید: چرا خودکشی کردی؟واقعا" برای چی؟

زن  که چشم بسته روی کاناپه دراز کشیده بود ادامه داد: بی خوابی..مدتیه نمی تونم بخوابم

- بی خوابی کسی رو نمی کشه

- روزا چرتم می گیره . وقتی چرت می زنم توی جاهای عجیب و غریب  بیدار می شم

دکتر  پاها را روی هم انداخت و گفت: مثل آلیس ؟

زن بی توجه به لحن دو پهلوی دکتر جواب داد: به این خوبی ها نیس دکتر دو روز قبل چیزی نمونده بود دزدای دریائی کارائیب  منو تیکه تیکه کنن..از جانی دپ می ترسم ..دیگه حتی فیلم هم نمی تونم ببینم.

دکتر پیپش را روشن کرد و  پرسید: چطوری خودکشی کردی؟

زن که هنوز روی کاناپه دراز کشیده بود آرام آرام از زمین فاصله گرفت و گفت:وقتی آخرین شعرم رو نوشتم ..رفتم توی آشپزخونه سرم رو گذاشتم توی مایکرو فر و دکمه رو زدم..دردناک بود ..شبیه یه چیز برگر گنده شده بودم . خیلی خیلی دردناک بود دکتر

دکتر که در مبل فرو رفته بود به آرامی چیزی یادداشت کرد و گفت: خب؟ بعد چی شد..؟

- نجاتم دادن

زن که هنوز بین زمین و سقف اتاق معلق مانده بود پرسید: منو آوردن این جا  تا روانکاوی بشم ؟

دکتر چیزی نگفت.هردو ساکت شدند . کمی بعد زن ازدکتر پرسید: تو می تونی کمکم کنی؟ واقعا"  می تونی؟

 دکتر که با آن باله های فلس  دار  در آب شنا می کرد رو به زن کرد و گفت: چی می خوای از من؟

- آرامش.. یه آرامبخش قوی شاید..لورازپام ..دیازپام..اکسازپام..

-  باید زندگی کنی

- می خوام راحت بخوابم

- با من باش

ماهی سیاه چرخی زد و ادامه داد: دستت رو بیار داخل آب

زن با احتیاط دستش را در آ ب آکواریوم فرو برد اما تنها باله ای ظریف با پولک های طلائی دید.

- چطوره ؟

زن به پولک های طلائی  اش نگاه کرد و گفت: قشنگه..واقعا" قشنگه.

-         بیا این جا.. زودباش

زن خودش را بالا کشید و به زحمت وارد آکواریم شد .

ماهی سیاه پرسید: حالا خوابی یا بیدار؟

ماهی طلائی  جواب داد: نمی دونم .. واقعا" نمی دونم

صبح روز بعد وقتی خدمتکار برای نظافت روزانه وارد اتاق شد ماهی مرده ای را روی کاناپه دید . به پولک های خشکیده و کهربائی رنگش نگاهی انداخت و بعد متوجه ی جسد زنی درون آکواریم شد.

 

 

بیژن کیا2/2/86شیراز

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:33 | لینک  |