تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

It's my job every night to infuse a 25-year-old song with as much energy and commitment as if it had been written that afternoon. People don't want to come to a Sting show and not hear 'Roxanne'

کم و بیش موسیقی فیلم لئون (حرفه ای) را به یاد داریم حتی شاید وقتی فیلم ژارتی را می دیدیم به این نکته هم فکر می کردیم که این موسیقی ترکیبی را چه کسی ساخته (موسیقی صحنه ی جشن) . نمیدانم اما فکر می کنم شهرت استینگ فراتر از نام و شهرت گروهش (The Police ) باشد. همان گروهی که سال ها در عرصه ی موسیقی راک مخاطبان خود را غافلگیر می کرد .

در هر صورت استینگ توانست با ترکیب موسیقی غرب و شرق و نیز از طریق ساخت و تنظیم قطعات ژرانرژی و در عین حال کلاسیک گونه سبک موسیقی خود را به جهان موسیقی دیکته کند.

The Police are a three-piece rock band consisting of singer/bassist Sting, guitarist Andy Summers, and drummer Stewart Copeland. The band became globally popular in the early 1980s, playing a style of rock that was influenced by reggae and punk music. Their 1983 album Synchronicity was number one in the UK and the US, and went Platinum eight times in the US. The band broke up in the mid-1980s.

The Police reunited in 2007 to perform at the 49th Annual Grammy Awards. They announced they will be touring together in 2007-2008,and playing at the Live Earth concert in July 2007.

The Police are a three-piece rock band consisting of singer/bassist Sting, guitarist Andy Summers, and drummer Stewart Copeland. The band became globally popular in the early 1980s, playing a style of rock that was influenced by reggae and punk music. Their 1983 album Synchronicity was number one in the UK and the US, and went Platinum eight times in the US. The band broke up in the mid-1980s.

The Police reunited in 2007 to perform at the 49th Annual Grammy Awards. They announced they will be touring together in 2007-2008 and playing at the Live Earth concert in July 2007.

Image:Thepolice.jpg

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:36 | لینک  | 

: Life means missing expected things and facing unexpected things.

 When you are right, no one remembers, but when you are wrong, no one forgets…

 

 This is life keep the lamp of friendship burning with oil of love bcoz sun rises in east and sets in west but friendship rises in heart and sets after death.

 do remember ur friends.. A Friend is : 1% Funny , 2% Sweet , 3% Caring , 4% Loving , and ................... 90% Smart & GooD lOOkinG .


نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:58 | لینک  | 

سارامیس    
 

بیژن کیا    

 
سال 225 هجری قمری  علی بن محمد برقعی بر علیه معتمد خلیفه عباسی خروج كرد و مذهبی آورد معجون از اندیشه های    
.مزدك و بابك و مانی لیك در میانه شورش پیروانش به جان و مال و ناموس مردمان تعرض نمودند    
مرد جوان كتاب را بست و از آن سوی شیشه بوتیك كه چراغ نئون نام سارامیس  را نشان می داد  مردمی كه با عجله این سو آن    
.سو می رفتند  را نگاه كرد و به دختری جوان كه كنار خیابان به انتظار ایستاده بود خیره ماند    
 ببخشید ساعت چنده؟ -    
به ساعتش نگاهی انداخت    
. ده دقیقه به هشت -    
 خیلی ممنون -    
زن این را گفت و با عجله به راه افتاد دختر جوان با نگاه دور شدن او را دنبال كرد . ایستگاه اتوبوس شلوغ بود مثل هر شب.دست عرق    
.كرده را به لبه مانتویش كشید    
گویند در ناحیتی نزدیك نیشابور به خانه ای كه از آن زید بن ابوقادر بصراوی بود یورش آوردند یاران اش را به دم تیغ سپردند و همسرش    
را كه زنی فاضل بود و حكیمه خاتون اش می گفتند گرفته قصد هتك حرمت اش نمودند چه آن بانو به زیبایی در آن عصر همتایی نداشت    
.اتوبوس كه رسید همه از سرو كول هم بالا رفتند  و او همان جا ایستاده بود،كنار خیابانی نیمه تاریك و در گرمای شبی تابستانی    
... كجا خوشگله؟بیا بغلم -    
اتومبیل كمی جلوتر توقف كرد . دختر رو برگرداند اما سنگینی نگاه آن مرد جوان هم چنان آزارش میداد. هوا سنگین بود و آلوده و گرم.به    
ساعت اش نگاه كرد .هشت و هفت دقیقه.دختر از ایستگاه فاصله گرفت و چند قدمی به طرف چهار راه رفت .اتومبیل ها در هم گره    
.خورده بودند    
...ببخشید خواهر -    
رو برگرداند مردی جوان و لاغر مقابل اش ایستاده بود و كنارش زنی كم سن و سال تر از او كه كودكی خرد سال و خواب آلوده را    
.بغل گرفته بود    
...بچه ام مریضه... اینم نسخه اش دواشو گرفته ایم اینجا غریبیم  پول برگشن نمونده...اگه می شه یه كمكی كنین -    
زن كیف دستی اش را باز كرد و اسكناسی به مرد داد.مرد به راه افتاد و زن هم بدنبال اش. او هنوز همان جا ایستاده بود .هشت و    
بیست و سه دقیقه    
:و ابو تراب سمرقندی در تذكره ای كه بر تاریخ سومنات انشا نموده این گونه از این واقعه یاد می كند    
 پس آن بانو را به نزد ذبیح بن ثابت، سركرده سپاه  بردند در حالی كه ناله ی ماهرخ كنیزك بانو از حاشیت باغ به گوش می رسید . گویا    
جمعی از شورشیان به وی مشغول بودند.پس ذبیح بن ثابت كه سرش به باده گرم بود  از وی پرسید: وصف لطف و جمال ات در این    
سرای بارها شنیده ام .چه شب ها كه به یاد تو غنوده ام و چه ساعت ها كه به وصل تو دل را شكیبایی خواسته ام حال كه تو خود    
در برابر استاده ای بگو چگونه محبت خویش ابراز نمایم؟    
.اتومبیلی چراغ زد دو نفر را تشخیص داد راننده و مرد میان سالی كه عقب نشسته بود    
...فرهنگ شهر -    
.اتومبیل چند متر جلوتر توقف كرد. سوار شد    
راننده پرسید: از قصر دشت میرم اشكالی نداره؟    
... دیرم شده -    
.معطلی نداره سریع میرسونمتون.نگران نباشین -    
اتومبیل به راه افتاد . دختر رو برگرداند و بیرون را نگاه كرد از مقابل ایستگاه اتوبوس گذشتند. میان جمعیت مردی جوان و لاغر    
ایستاده بود و كنارش زنی كم سن و سال تر از او كه كودكی خرد سال و خواب آلوده را  بغل گرفته بود.مرد با زنی میان سال    
. صحبت می كرد    
مرد میان سال از راننده پرسید:شما می دونین این آدرس كجاس؟    
.راننده كاغذ را از مرد گرفت و نگاهی به آن انداخت    
...اول شما رو می رسونم بعد این خانم رو -    
مرد دستی به موی جو گندمی اش كشید.دختر اما محو تماشای بیرون بود مغازه ها و مردمی كه به تندی از كنارش می گذشتند.راننده    
.از آینه  مرد میان سال را نگاه می كرد    
 ببخشید؟ -    
.دختر متوجه نشد    
.ببخشید خانم....(دختر روبرگرداند و نگاهش كرد)...ساعت چنده؟ ببخشید -    
 هشت و چهل و هشت دقیقه -    
بله، ممنونم از لطفتون...میدونین دوستم مریضه ،حالا بعد از سال ها میخوام ببینمش زنگ زدم خونشون میخواستن ببرنش آزمایش -    
ولی گفتن می مونن  تا من برسم. ما دو تا از زمان بچگی با هم بزرگ شدیم ولی من توی شهر خودمون موندم و دوستم اومد -    
این جا سال ها از هم بی خبر بودیم. پارسال تصادفی دیدمش ... بخاطر همین یه كم دلواپسم..آخه ..بعد از ای......... اتومبیل به -    
.خیابانی فرعی و نیمه تاریك پیچید -    
كجا داری میری آقا؟ -    
حكیمه گفت: من زنی ضعیفه ام و تو بر هر امری توانا اما در این میانه كه زمین از خون مردمان سیراب نگشته و فتنه فرو ننشسته چون    
بر من رحمت آوری به تو سحری بیاموزم تا از زخم شمشیر در امان مانی پس راننده در آینه نگاه كرد و گفت: میخوام به ترافیك    
.نخورم.این بنده خدا عجله داره    
.نگه دارین آقا، پیاده می شم -    
راننده باده در كام كشید و فریاد زد: لاف میزنی ماهرو لیك بدان كه من زیبا رخی چون تو را بدین آسانی از دست ندهم پس زیركی از    
پدران خویش به میراث دارم و به فراست حیلت بازتوانم شناخت.ذبیح بن ثابت پدال گاز را تا آخر فشار داد. اتومبیل زوزه كشان در    
.انتهای تاریكی خیابان فرو می رفت    
...نشنیدی مگه؟ نگه دار... گفتم نگه دار -    
حكیمه گفت اش: تا بدانی دعوی به خیره نكرده ام  آن دعا بر خویش بخوانم و تو شمشیر بر گردنم فرود آور به هر شدت كه توانی پس    
.هرگاه حجت بر تو تمام گشت آن دعا از این ضعیفه بیاموز    
.مرد میان سال خود را به روی دختر انداخت و شانه هایش را گرفت دختر تقلا كرد .جیغ زد . مرد او را محكم گرفته بود    
...هیس..آروم ...كاریت ندارم -    
...راننده فریاد زد: زود باش دیگه    
مرد میانسال نفس بریده  سر و شانه دختر را در دستان اش می فشرد. اتومبیل دیوانه وار خیابان كنار ساحل راطی می كرد . دختر ران     
.مرد را  دندان گرفت و به میان پاهایش چنگ زد.مرد فریاد زد و از درد به خود پیچید دختر در را باز كرد .خود را بیرون انداخت    
 اتومبیل توقف نكرد.دختر روی زمین كشیده شد و ردی از گوشت و پوست و خون روی آسفالت به جا مانده بود.ذبیح از جا برخاسته    
شمشیر به دست گرفت و به قوت تمام ضربتی زدش كه در دم جان سپرد و هم بدین سان حرمت خویش حفظ نمود.فروشنده كتاب    
را بست . خیابان خلوت بود.از آن سوی شیشه كه نام سارامیس روی آن خاموش و روشن می شد دیگر نه از اتوبوس ها خبری بود و    
. نه از آن دختری كه ساعتی قبل كنار خیابان به انتظار ایستاده بود    
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:44 | لینک  | 

Short short stories

True Story, Kansas City, 2003



Dave Eggers
Saturday May 21, 2005
The Guardian


"I'll say goodbye before I leave," Jim said. "No need," said Bob, "let's just say goodbye now. You're leaving so early, and I'll be asleep." "That's OK," Jim said, "I'll just nudge you awake for a second and say bye. No big deal." "Well," said Bob, "I'll be sad to see you leave, but really, I'd rather not be woken up. It's midnight now, and I gotta get to sleep, so I'll just say bye now. It was great having you here, and I'll see you next time I'm in town. Hope the couch wasn't too uncomfortable." "No, no, buster-boy. I'll see you in the morning. I'll just give you a quick goodbye punch on the shoulder. It's something I like doing, so I'll see you then. You can go back to sleep if you want to."



"Oh boy, Jim," Bob said. "It really sounds great, that goodbye punch you're talking about, but, you know, I really love my sleep to be sort of the uninterrupted kind, and besides, I just had a booster shot and, man, it'll hurt like a mother to have you punching my shoulder there, especially in the cruel light of morning. So anyway, I guess we'll say farewell here, while we're both lucid and all. Farewell, goodbye, etcetera." "No-no-no. I can't let you off that easy; you mean too much to me. What is this, Russia? No, I insist, as a good guest, to thank you properly. I'll just whisper ..." "Listen, shitwipe, if you dare to even turn the knob on my door, I'm gonna hack you to death with an axe made from your own tibia and fragments of your skull. I'm gonna ..." "Well then. Good night, Dad." "Yeah. Good night. Come back soon, son. Any time at all."


 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:31 | لینک  | 

داستان کوتاه

 

Old Man on a Park Bench

 

هیچ کس نمی دانست

حتی پیرمردی که عصا زنان آمد و  کنار نیمکت ایستاد . به اطراف نگاه کرد. هیچ کس نمی دانست چرا؟ اما پیرمرد روی همان نیمکت نشست. چند طفل خردسال کمی ان طرف تر  مشغول توپ بازی بودند. پیرمرد عصا را بین پاهایش گذاشت  و دست ها روی انحنای آن قرارداد  . هیچ کس نمی دانست چرا؟ اما در آن هوای  گرم  و سنگین بچه ها مشغول بازی بودند. پیرمرد کلاه حصیری را کمی جلو کشید  و چانه اش را روی دستها گذاشت . پلکهایش سنگین شد ه بود.  ناگهان چیزی به عصا خورد و پیرمرد را به سختی تکان داد . چیزی نمانده بود به زمین بیفتد. هیچ کس نمی دانست  چرا؟ اما پیرمرد با دیدن توپ قرمز از جا بلند شد و فریاد زد: شما خجالت نمی کشین؟.. برین یه جای دیگه بازی کنین

بچه ها با ترس و نگرانی  فقط چهره ی یرافروخته ی پیرمرد را میدیدند .

-         مگه شما صاحاب ندارین ؟

هیچ کس نمی دانست.

پیرمرد ادامه داد: .. نه توی خونه از دست شما آسایش داریم نه توی پارک..

پیرمرد با نوک عصا ضربه ای به توپ زد و ادامه داد: اگه بازم توپتون بیفته این جا دیگه بهتون نمی دم .. برین دیگه..

هیچ کس نمی دانست چرا ؟ اما پسرکی چهار ، پنج ساله  به سمت توپ رفت و گفت : اگه بریم جای دیگه گم می شیم

پیرمرد پرسید: شما صاحاب ندارین ؟ تنها اومدین؟

پسر جوابداد : با دائی ام اومدیم ..رفته برامون بستنی بگیره

پیرمرد زیر لب غرید: وقتی اومد برید یه جای دیگه بازی کنید.بذارین مردم آسایش داشته باشن و استراحت کنن.

پسر سر تکان داد و در حالی که چشم از پیرمرد بر نمی داشت خم شد و توپ را محکم در آغوش گرفت. هیچ کس نمی دانست چرا؟ اما  هنوز به پیرمرد خیره بود .

-         چیه؟ از من می ترسی؟

هیچ کس نمی دانست. پسر بچه چیزی نگفت.پیرمرد عصا یش را در هوا تاب داد و با صدائی بلند ادامه داد: آروم و بی سرو صدا بازی کنین  .فهمیدین؟

پیرمرد روی نیمکت نشست . این مرتبه عصارا به  لبه ی نیمکت تکیه داد و کلاه راتا روی چشمانش جلو کشید. بچه ها  دور توپ حلقه زدند . با هم پچ پچ کردند.  هر از گاهی  زیر چشمی به پیرمرد نگاه می کردند که دستهایش را را هر دو طرف باز کرده و سرش به سمتی خم بود. وقتی مرد جوان با چند بستنی به آن ها رسید بچه ها از او خواستند تا آرام و بی صدا به جای دیگری از پارک بروند و این گونه بود که تا مدت ها هیچ کس نمی دانست که پیرمرد دیگر زنده نیست.

شیراز-23/3/86

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:19 | لینک  | 

خیابان

 

هردو نفرشان هنوز عربده می کشیدند و به سرو روی هم مشت و لگد می زدند . کسی از هم جدایشان نمی کرد .زنی که در ماشین یکی از آن دو نفر بود سرش را بیرون آورده بود و جیغ می زد .حالا راه بندان شده بود و ماشین ها از محل تصادف آن دو ماشین تا خود میدان کیپ هم ایستاده بودند.

زن از ماشین بیرون آمد . کمی جلوتر رفت  اما ایستاد .مردد ماند .داد زد . جیغ کشید به مردم نگاه کرد و از چند نفر تقاضای کمک کرد اما هیچ کدام از مرد ها جلو نرفتند . زن باز چند قدم به سمت آن دونفر رفت اما ایستاد و داد زد : ولش کن ..حمی ی ید..ولش کن..

و در چند متری  ازدحام مردم و ترافیک سنگین دختری هفده هیجده ساله دقایقی می شد که به انتظار ایستاده بود .

زن داد زد : یکی به پلیس زنگ بزنه ..داره ن همو میکشن

دختر موبایلش را در آورد . زن که دور خودش می چرخید متوجه ی دختر شد . دست هایش را در هوا تکان داد و گفت: تو رو خدا زنگ بزن پلیس

دختر سر تکان داد وشماره ای گرفت .زن  رو به جمعیت کرد و ادامه داد: تو رو خدا جداشون کنین

دختر که صدای چرق   چروق آدامس جویدنش قطع نمیشد  با صدای بلندی  گفت : الو ..؟ الو.. سلام .. آره منم ..چرا نمیای؟ یه ساعته این جام دیگه

و آرام و سلانه سلانه به سمت انتهای خیابان براه افتاد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 17:5 | لینک  | 



Lyric : Coldplay - 1.36
Album :

چج

Stuck in the corner
are monkeys in cages
that don't have a number
to fight one another
try to recover

Climb up the ladder
look up and you see birds
blind as each other
how long can we suffer
we're as blind as each other

On the cloud that you're sitting
there's one born every minute
so much to discover
i've become a believer

Sisters and brothers
who fight one another
will mourn and deceive us
will find us and keep us
take us or leave us

How soon is now, oh yeah
how long is never
i'm nothing but normal
with something together
come on stick together

On the cloud that you're sitting
there's one born every minute
so much to discover
i've become a believer

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:4 | لینک  | 

 از جمله نويسندگانى است كه در جامعه ماو درميان علاقه مندان رمان محبوبيت فراوانى پيدا كرد و همه آثارش به فارسى برگردانده شد. ضمن اين كه هريك از آثارش باچند ترجمه به بازار آمد. «هيولاى دريايى » يكى از اين رمان هاست كه با سه ترجمه و توسط سه ناشر چاپ و منتشر شده است ،

چرا می‌نویسم؟ / پل آستر / ترجمه‌ی آزاده جورابچی

منبع:http://navid.ketablog.com

1) دوستی آلمانی، اتفاقاتی را که پیش از تولد دو دخترش رخ داد، چنین تعریف می کند.
نوزده سال پیش، A که شدیداً باردار بود و هنوز چند هفته تا موعد زایمانش باقی بود، روی کاناپه در اتاق نشیمن خانه‌ نشست و تلویزیون را روشن کرد. اتفاقاً تیتراژ ابتدایی فیلمی تازه داشت روی صفحه ظاهر می‌شد. فیلم "داستان راهبه" بود، از درام‌های دهه 1950 هالیوود, با بازی ادری هیپبورن. A خوشحال (از اینکه سرگرم می‌شود)، نشست تا فیلم را تماشا کند و فوراً به داستان آن علاقمند شد. اما در اواسط فیلم، دچار درد زایمان شد. شوهرش او را به بیمارستان رساند، و او هرگز نفهمید که فیلم چطور تمام شد.

 پل استر
سه سال بعد، وقتی که A فرزند دوم را حامله بود، روی کاناپه نشست و تلویزیون را یکبار دیگر روشن کرد. باز هم فیلمی پخش می‌شد، و این‌بار نیز «داستان راهبه» بود، با بازی ادری هیپبورن. حتی جالب توجه‌تر اینکه (A هم خیلی روی این نکته تاکید کرده) او فیلم را دقیقاَ از همان لحظه‌ای که سه سال پیش قطع کرده بود، آغاز کرد. و این‌بار می‌توانست تا انتها آن را دنبال کند. در کمتر از پانزده دقیقه، کیسه آبش پاره شد و او را به بیمارستان منتقل کردند تا برای دومین بار زایمان کند.

این دو دختر، تنها فرزندان A هستند. زایمان اول به شدت مشکل بود (دوستم تقریباً نتوانست از پس آن بر‌بیاید و چندین ماه بیمار بود) اما وضع حمل دومش به آرامی سپری شد، و هیچ عوارضی به همراه نداشت.

2) پنج سال پیش، من به همراه همسر و فرزندا‌نم، تابستان را در ورمونت می‌گذراندیم، یک خانه روستایی متروک و قدیمی بالای کوه اجاره کرده بودیم. یک‌روز، زنی از ملک مجوار به همراه دو فرزندش، دختری چهارساله و پسری یازده‌ماهه، پیش ما آمدند. دختر من تازه سه سالش تمام شده بود، او و آن دختر از بازی با هم لذت می‌بردند. من و همسرم به همراه مهما‌نمان در آشپزخانه نشستیم و بچه‌ها رفتند تا با هم بازی کنند.

پنج دقیقه بعد،‌ صدای خیلی بلندی آمد. پسر کوچولو به طرف اتاق نشیمن جلوی در سمت دیگر خانه دوید. از آنجایی که همسرم تازه دو ساعت پیش گلدانی در همان اتاق گذاشته بود، حدس اینکه چه اتفاقی افتاده کار چندان مشکلی نبود. نیازی نبود ببینم تا بفهمم که کف اتاق پوشیده است از شیشه‌های شکسته، یک استخر آب و به همراه‌اش ساقه‌ها و گلبر‌گ‌های چندتایی گل‌ پرپر شده.

عصبانی بودم، با خودم می‌گفتم: «بچه‌های لعنتی،‌ لعنت به این آدم‌ها، با این بچه‌های بدترکیب لعنتی‌شان. کی بهشان اجازه داده بدون خبر قبلی به آدم سر بزنند؟»
به همسرم گفتم که ریخت و پاش‌ها را مرتب می‌کنم و در همان حین که او و مهما‌نمان به صحبت‌شان ادامه می‌دادند، یک جارو و خاک‌انداز و چند تا حوله جمع کردم و به اتاق جلوی رفتم.

همسرم گل‌ها را در یک بشکه چوبی، درست جلوِ نرده‌های راه‌پله گذاشته بود. این راه‌پله خیلی شیب‌دار و کم عرض بود، و پنجره‌ای بزرگ در فاصله‌ی کمتر از یک یارد از پله پایینی‌اش قرار داشت. این شرح جغرافیایی را به خاطر اهمیت آن ذکر می‌کنم. زیرا مکان اشیا ارتباط مستقیمی دارد با آنچه پس از آن رخ داد.

من تقریبا نیمی از کار نظافت را تمام کرده بودم که دخترم از اتاقش به پا‌گرد طبقه دوم بیرون پرید. من آن قدر به انتهای پله‌ها نزدیک بودم که توانستم در یک نظر او را ببینم (اگر چند پله عقب‌تر بودم از دیدم خارج می‌شد)، و در همان لحظه کوتاه،‌ چنان روحیه و نشاطی در چهره‌اش دیدم که تمام زندگیم از خوشی بی‌پایانی لبریز شد. و سپس یک لحظه بعد، پیش از آنکه حتی بتوانم سلام کنم، ناگهان پایش سر‌خورد. پنجه کفش کتانی‌اش به پا‌گرد پله گیر کرد،‌ و درست در همان وضعیت، ‌بدون هیچ فریاد یا اخطاری، در هوا معلق شد. منظورم این است که داشت پرواز می‌کرد. سر خوردنش، واقعاً او را در فضا معلق کرده بود، و از مسیر پروازش می‌‌دیدم که مستقیم، با سر، به سمت پنجره می‌رود.

چه‌کار کردم؟ نمی‌دانم. زمانی که سر‌خوردنش را دیدم پشت به پله‌ها بودم. وقتی در نیمه‌راه بین من و پاگرد بود، بر روی پله آخر ایستاده بودم. چطور به آنجا رسیدم؟ فاصله بیش از چند فوت نبود، ولی به سختی می‌شد آن مسافت را در آن مدت زمان ــ که تقریباً در زمانی معادل هیچ ــ طی کرد. با این‌حال من آنجا بودم، و زمانی که رسیدم، به بالا نگاه کردم، دستانم را گشودم و او را گرفتم.

3) من چهارده سال داشتم. برای سومین سال پیاپی والدینم مرا به یک اردوگاه تابستانی در نیویورک فرستادند. در آنجا بیشتر وقتم را به بسکتبال و بیس‌بال می‌گذراندم، ولی چون اردوگاه مختلط بود، فعالیت‌های دیگری هم وجود داشت: «اجتماعات» عصر‌گاهی، اولین رابطه‌های ناشیانه با دخترها، سرقت لباس‌زیرها و روش‌های معمول جلب توجه. یادم هست که گاهی از روی شیطنت سیگارهای ارزان‌قیمت می‌کشیدم، و جنگ با بادکنک‌های بزرگ پر از آب.

هیچ‌کدام‌شان اهمیتی ندارند. فقط می‌خواهم تاکید کنم که چهارده‌سالگی چه سن آسیب‌پذیری می‌تواند باشد. دیگر یک بچه، نه حالا یک بزرگسال، بین آن چه بوده و آن چه که قرار است بشود در نوسان است. در مورد خودم، هنوز آن قدر جوان بودم که فکر کنم قابلیت بازی در لیگ‌های اصلی را دارم ولی درعین‌حال آن قدر بزرگ شده بودم که سوالاتی درمورد وجود خدا برایم مطرح شود. «مانیفست کمونیست» را خوانده بودم و در ‌عین حال هنوز از تماشای کارتن‌های صبح یکشنبه لذت می‌بردم. هر ‌بار که چهره‌ام را در آینه می‌دیدم، به نظرم می‌رسید دارم به شخص دیگری نگاه می‌کنم.

گروه ما حدود شانزده یا هجده پسر بود. اکثر‌مان، چندین سال با همدیگر بودیم، ولی چند تا بچه تازه‌وارد هم آن سال تابستان به ما ملحق شدند. یکی‌شان «رالف» بود. بچه آرامی بود، هیچ اشتیاقی برای دریبل کردن یا ضربه‌زدن به مهاجمان حریف نداشت و چون هیچ‌کس خیلی کاری به کار او نداشت، او هم در برقراری ارتباط با دیگران مشکل داشت. آن سال «رالف» در چند درس مردود شده بود و بیشتر وقتش را با کمک یکی از مشاوران درس می‌خواند. غمگین به نظر می‌رسید و من دلم برایش می سوخت ــ البته نه آن قدر که از غصه خوابم نبرد.

مشاوران ما همه از دانشجویان کالج‌های نیویورک، بروکلین و کویینز بودند. بسکتبالیست‌های حرفه‌ای آینده، دندان‌پزشکان، حسابدار‌ان و معلمان آینده، و بچه‌هایی نسل‌اندر نسل شهری. آن‌ها، مثل اکثر اهالی نیویورک، اصرار داشتند زمین را «کف» بنامند، حتی وقتی هر آنچه که زیر پایشان بود،‌ علف، سنگ‌ریزه و خاک. دنگ و فنگ‌های مرسوم زندگی در اردوگاه‌های تابستانی هما‌ن‌قدر برای آن‌ها غریبه بود که I.R.T برای یک کشاورز اهل جزیره وایت. قایق‌ها، تسمه‌های کمر، کوهنوردی، چادر‌زدن و آواز خواندن دور آتش جلوِ اردوگاه، هیچ‌کدام جایی در لیست فعالیت‌های آن‌ها نداشت. آن‌ها فقط می‌توانستند ریزه‌کاری‌ها و روش‌های مبارزه با نا‌امیدی را به ما تعلیم دهند، و در سایر مواقع نیز در اطراف اردوگاه سواری می‌کردند و جوک می‌گفتند.

حالا خوشحالی و هیجان ما را تصور کنید وقتی یک روز بعدازظهر، مشاور‌مان اعلام کرد که قرار است برای گردش به جنگل برویم. انگار بهش الهام شده بود، اجازه نمی‌داد کسی در مورد آن صحبت کند. گفت که دیگر بسکتبال کافی‌ست. ما میان طبیعت هستیم و الان وقتش است که از آن استفاده کنیم و رفتارمان مثل سربازان واقعی باشد ــ یا کلماتی تقریباً با همین مضمون. بنابراین، ‌پس از استراحت بعد از ناهار، تمام گروه شانزده یا هجده نفره‌مان، ‌به همراه دو نفر از مشاوران راه افتادیم سمت جنگل.

آخرای جولای 1961 بود. به خاطر می‌آورم که همه در حالتی از سبکی و سرخوشی بودیم، و نیم‌ساعتی پس از شروع سفر‌مان، بیشتر بچه‌ها تایید کردند که فکر گردش بیرون نظر خوبی بوده است. واضح بود که نه کسی قطب‌نما داشت و نه کوچکترین اطلاعی از اینکه به کجا می‌رفتیم، ولی داشت به همه خوش می‌گذشت، و اگر هم احتمالاً گم می‌شدیم، ‌چه فرقی می‌کرد! دیر یا زود راه برگشت‌مان را پیدا می‌کردیم.

اما به یک‌باره باران گرفت. در ابتدا به سختی می‌شد حسش کرد، چند قطره کوچک آب که از بین برگ‌ها و شاخه‌ها پایین می‌افتاد، دلیلی برای نگرانی وجود نداشت. به راهمان ادامه دادیم، و هیچ تمایلی نداشتیم که اجازه دهیم چند قطره آب تفریح‌مان را ضایع کند، اما چند دقیقه بعد باران خیلی شدید شد. همه خیس شده بودیم و مشاوران‌مان تصمیم گرفتند که عقب‌گرد کنیم و به سمت اردوگاه بازگردیم. تنها مشکل این بود که هیچ‌کس نمی‌دانست اردوگاه کجاست. جنگل متراکم و انبوه بود و پر از درختان و بوته‌های خاردار، و ما به هر‌ سمت موج می‌خوردیم، و بعد برای پیشروی، مجبور به تغییر جهت می‌شدیم. برای افزایش سردرگمی‌مان هوا هم آن قدر تاریک شده بود که دیگر به سختی می‌توانستیم ببینیم. جنگل در همان ابتدا هم تاریک به نظر می‌رسید، اما با بارانی که می‌بارید و آسمانی که سیاه شده بود، بیشتر مثل شب بود تا ساعت سه یا چهار بعدازظهر.

سپس غرش‌هایی به گوش رسید. و بعد از غرش‌ها، صاعقه شروع شد. توفان درست بالای سرمان بود، و آن‌طور که معلوم شد، آخرین توفان تابستانی آن‌سال بود. من هرگز نه پیش از آن و نه از آن پس، هوا را این گونه ندیدم. باران با چنان شدتی بر سر و روی‌مان می‌بارید که واقعا دردناک بود؛ هر دفعه که رعدی می‌شد، می‌توانستی لرزش صدایش را در درونت احساس کنی. و صاعقه‌ همچون نیزه‌هایی در اطراف‌مان می‌رقصید. گویی سلاح‌هایی از دل آسمان ظاهر ‌شده بود ــ نوری ناگهانی که همه چیز را، مثل اشباح، به رنگ سفید در‌می‌آورد.

صاعقه به درخت‌ها برخورد ‌کرده و شاخه‌ها‌یشان شروع به سوختن می‌کرد. سپس دوباره برای لحظه‌ای همه‌جا تاریک می‌شد، و بعد غرش دیگری در آسمان رخ می‌داد،‌ و صاعقه به نقطه‌ای دیگر اصابت می‌کرد.
البته این صاعقه بود که ما را می‌ترساند. و در همان وحشت و اضطراب سعی می‌کردیم از آن فرار کنیم.

اما توفان خیلی عظیم بود، هر‌طرف که می‌رفتیم با صاعقه‌های بیشتری مواجه می‌شدیم. فرار‌مان، حرکت‌هایی سردرگم، سراسیمه و در مسیرهای دایره‌ای بود. بعد به‌طور اتفاقی یک نفر، ‌محیط بازی در جنگل پیدا کرد. جر‌ و ‌بحث کوچکی پیش آمد بر سر اینکه آیا امن‌تر است به آنجا برویم و یا اینکه همان جا زیر درختان بمانیم. رای کسانی که استدلال می‌کردند به محیط باز برویم پیروز شد، و ما به طرف فضای باز دویدیم.

چمنزار کوچکی بود آنجا، شبیه مرتعی که به یکی از مزارع محلی تعلق داشت،‌ و برای رسیدن به آن باید از زیر یک حصار سیم‌خاردار می‌خزیدیم. یکی‌یکی،‌ روی شکم می‌خوابیدیم و کم‌کم جلو می‌رفتیم. من در میانه صف بودم، پشت سر «رالف». درست وقتی که داشت از زیر سیم‌خاردار عبور می‌کرد، صاعقه‌ دیگری در آسمان زده شد. من دو یا سه فوت عقب‌تر بودم، ‌ولی چون باران به شدت بر روی پلک‌هایم می‌کوبید، به سختی توانستم تشخیص دهم که چه اتفاقی افتاده است. همه آنچه می‌دانستم این بود که «رالف» حرکت نمی‌کند. فکر کردم شوکه شده، به همین خاطر جلو خزیدم و او را از زیر حصار رد‌ کردم. وقتی به آن طرف رسیدم‌، زیر بازویش را گرفتم و او را با خودم کشیدم.

نمی‌دانم چه‌مدت در آن مزرعه بودیم. به گمانم يک‌ساعت، و تمام مدتی که آنجا بودیم باران، صاعقه و رعد همچنان بر سر‌مان می‌بارید. این توفانی بود که از صفحات انجیل خارج شده بود و ادامه داشت، گویی هیچ‌گاه خاتمه نمی‌یابد.

دو یا سه تا از پسرها از برخورد با چیزی صدمه دیدند ــ احتمالاً صاعقه، شاید شوک صاعقه بود که به زمین اطراف‌شان برخورد کرد ــ و چمنزار پر شد از صدای ناله و زاری آن‌ها. پسرهای دیگر، گریه می‌کردند و دعا می‌خواندند. و در‌حالی که بقیه که ترس در صدایشان موج می‌زد، سعی داشتند توصیه‌های معقولانه‌ای ارائه دهند. می‌گفتند که هر چیز فلزی را از خود دور کنید؛ فلز صاعقه را جذب می‌کند. همگی‌مان کمربند‌ها را در‌آوردیم و از خود دور کردیم.

یادم نمی‌آید چیزی گفته باشم یا گریه کرده باشم. من و یک پسر دیگر داشتیم از «رالف» مراقبت می‌کردیم. او هنوز بیهوش بود. دست‌ها و بازو‌هایش را ماساژ می‌دادیم. زبانش را پایین نگه می‌داشتیم تا یک وقت نبلعدش. ازش خواستیم که تکان نخورد. پس از مدتی، پوستش تقریباً آبی‌رنگ شده بود. بدنش را که دست می‌زدی سرد‌تر به نظر می‌رسید، اما با وجود شواهد فوق، هرگز به ذهنم خطور نکرد که او دیگر بر‌نخواهد‌گشت. به هرحال، فقط چهارده سال داشتم. و چه می‌دانستم؟ هرگز پیش از این مرده‌ای را ندیده بودم.

به گمانم سیم‌خاردار باعث این اتفاق شد. باقی پسرهایی که صاعقه بهشان برخورد کرده بود،‌ ابتدا دچار بی‌حسی شدند، و به مدت یک ساعت یا بیشتر، عضلا‌ت‌شان درد می‌کرد و بعد بهبود یافتند. اما «رالف» زیر حصار بود که صاعقه با او برخورد کرد، و در آنجا بود که برق‌گرفتگی امانش نداد.

بعدها، وقتی به من گفتند که او مرده است، یادم آمد که یک سوختگی به طول هشت اینچ در پشتش بود. آن موقع سعی کردم این خبر را تجزیه و تحلیل کنم و به خودم گفتم که حس من از زندگی دیگر هیچ‌وقت مانند گذشته نخواهد بود. آن حادثه آن قدر عجیب بود که حتی فکر نکردم به چه شکل دقیقاً پشت سر او بودم. آنچه به نظرم می‌رسید این بود که زبانش را نگه‌دارم و به دندان‌ها‌یش نگاه کنم. دهانش یک‌جورهایی کج مانده بود، طوری که لب‌هایش کمی باز بود، یک ساعت تمام به نوک دندان‌ها‌یش خیره شده بودم. پس از سی و چهار سال هنوز آن دندان‌ها و چشمان نیمه‌بازش را به خاطر می‌آورم.

4) چند سال پیش، نامه‌ای دریافت کردم از زنی که در بروکسل زندگی می‌کند. در آن نامه، داستان یکی از دوستانش را تعریف کرده بود، مردی که او را از زمان کودکی می‌شناخته.

در سال 1940 این مرد به ارتش بلژیک می‌پیوندد. وقتی کشور در اواخر همان سال به دست نازی‌ها می‌افتد، اسیر می‌شود و به اردوگاه اسرای جنگی در آلمان فرستاده می‌شود، و تا پایان جنگ در سال 1945 همان جا می‌ماند.

زندانیان اجازه داشتند با کارمندان صلیب‌سرخ در بلژیک مکاتبه داشته باشند. مرد به خواست خود، یک دوست مکاتبه‌ای پیدا‌کرد ــ یکی از پرستاران صلیب‌سرخ در بروکسل ــ و در طی پنج سال بعد، او و آن زن، هر ماه با هم مکاتبه می‌کردند و به مرور زمان دوستان وفادار‌ی شدند. در دوره‌ای خاص (من دقیقا نمی‌دانم، چقدر طول کشید) هر دو دریافتند،که چیزی بیش از یک دوستی عادی بین‌شان ایجاد شده است. مکاتبات ادامه یافت، و با هر مکاتبه‌ای صحبت‌ها صمیمانه‌تر می‌شد، تا ‌اینکه بالاخره عشق خود را نسبت به هم ابراز کردند. آیا چنین چیزی امکان‌پذیر بود؟ آن‌ دو هیج‌گاه همدیگر را ندیده بودند، و ‌هرگز حتی لحظه‌ای را در کنار هم نگذرانده بودند.

پس از اینکه جنگ پایان یافت، مرد از زندان آزاد شد و به بروکسل بازگشت. او و پرستار با هم ملاقات کردند، و هیچ یک دلسرد نشدند و پس از مدتی کوتاه ازدواج کردند.

سال‌ها گذشت. آن دو صاحب فرزندانی شدند. فرزندان‌شان بزرگ شدند، و دنیا کمی تغییر کرد. پسرشان تحصیلاتش را در بلژیک تمام کرد و برای انجام کارهای فارغ‌التحصیلی‌اش به آلمان رفت. آنجا در دانشگاه عاشق یک دختر جوان آلمانی شد. برای پدر و مادرش نامه نوشت و به آن‌ها گفت که قصد دارد با او ازدواج کند.

هیچ‌چیز بیش از این ‌نمی‌توانست والدین دختر و پسر را خوشحال کند. دو خانواده ترتیبی دادند تا با هم ملاقات کنند، و در روز مقرر خانواده آلمانی در منزل خانواده بلژیکی حضور یافتند. وقتی پدر آلمانی وارد شد و پدر بلژیکی برای خوش‌آمد‌گویی برخاست، دو مرد در چشمان هم خیره شدند و یکدیگر را شناختند. سالیان سال گذشته بود ولی هیچ‌کدام از آن‌ها شکی نداشت که آن دیگری کیست. در دوره‌ای از زندگی‌شان هر‌ روز همدیگر را می‌دیدند. پدر آلمانی، نگهبان زندان اردوگا‌هی بود که پدر بلژیکی دوران اسارتش را در آن گذرانده بود.

هیچ خصومتی بین آن‌ دو وجود نداشت. با ‌اینکه رژیم حکومت آلمان، رژیمی بسیار خونخوار بود، اما پدر آلمانی در طی آن پنج سال هیچ‌کاری نکرده بود که پدر بلژیکی را علیه خود کرده باشد. این دو مرد، حالا بهترین دوستان هم هستند، و بزرگترین شادی‌شان در زندگی، نوه‌های مشترک‌شان است.

5) من هشت سال داشتم. در آن‌دوره از زندگی، هیچ‌چیز مهمتر از بیس‌بال نبود. New York Giants تیم مورد علاقه‌ام بود. تمام فعالیت‌های بازیکنان را با شور و علاقه یک طرفدار متعصب دنبال می‌کردم. حتی حالا، وقتی آن تیم را به خاطر می‌آورم ــ تیمی که دیگر وجود ندارد،‌ تیمی که زمین بازیش هم دیگر وجود ندارد ــ می‌توانم اسامی تقریباً تمام بازیکنان در فهرست را پشت سر هم نام ببرم. آلوین دارک، وایتی لاکمن، دان مولر، جانی آنتونلی، مونت ایروین، هایت ویلهلم. اما هیچ‌کدا‌م‌شان مهمتر، عالی‌تر و ستایش‌برانگیزتر از «ویلی میز» نبود، او که با آن اشتیاق گفت هی پسر جون.

بهار آن‌سال، برای اولین‌بار من هم به بازی لیگ برتر رفتم. دوستان پدر و مادرم در زمین پولو، صندلی‌های لژ را داشتند و یک شب آوریل، یک گروه از ما برای تماشای بازی بین Giants با Milwaukee Braves رفتیم. نمی‌دانم کدام‌شان برنده شد، ‌هیچ جزییاتی از آن بازی را به یاد نمی‌آورم ولی به خاطر دارم که بعد از تمام شدن بازی، پدر و مادرم و دوستان‌شان تا زمانی که باقی تماشاچی‌ها رفتند، همان‌جا ماندند و به صحبت ادامه دادند.

آن‌قدر دیر شده بود که مجبور شدیم از میان خال خشتی رد شویم و از خروجی میانی زمین که تنها در باز بود، خارج شویم‌. اتفاقاً آن خروجی، درست زیر اتاق رختکن بازیکنان بود. دقیقاً وقتی به دیوار رسیدیم، چشمم افتاد به «ویلی میز». شکی نیود که خودش بود. او خود «ویلی میز» بود، که بدون اونیفورم و با لباس‌های عادیش، آن‌جا در فاصله‌ی کمتر از ده پایی من ایستاده بود. تصمیم گرفتم به سمت او بروم و بعد جرات کردم تا چند کلمه به زبان بیاورم و گفتم: «‌آقای میز! می‌تونم امضاتون رو داشته باشم؟»

او احتمالاً بیست و چهار سالش بود، اما به خودم اجازه نمی‌دادم که با اسم کوچک صدایش کنم.

پاسخ او خشن اما دلپذیر بود. گفت: «حتماً، پسر جون، حتماً! مداد داری؟» یادم هست که آن‌چنان سرشار از زندگی بود، ‌آن‌چنان پر از انرژی جوانی بود که تمام مدتی که صحبت می‌کرد، بالا و پایین می‌پرید.

مداد نداشتم،‌ به همین خاطر از پدرم پرسیدم که آیا می‌توانم مدادش را قرض بگیرم. او هم مدادی نداشت. مادرم هم نداشت و آن‌طور که معلوم شد هیچ‌کدام از بقیه بزرگترها هم مدادی نداشتند.

«ویلی میز» معروف در سکوت ایستاده بود و ما را تماشا می‌کرد. وقتی معلوم شد که هیچ‌کدام از افراد گروه، چیزی برای نوشتن ندارد، رو کرد به من،‌ شانه‌هایش را انداخت بالا و گفت: «متاسفم پسر جون، هیچ مدادی نیست، پس نمی‌تونم امضا بدم.» و از زمین بازی بیرون رفت و در تاریکی شب ناپدید شد.

نمی‌خواستم گریه کنم ولی اشک‌ها‌یم از گونه‌ها‌یم پایین می‌آمدند، نمی‌توانستم جلوشان را بگیرم. حتی تمام راه را تا به خانه برسم گریه می‌کردم. بله، دلم شکسته شده بود، اما بدتر از آن، از خودم متنفر بودم که قادر نبودم آن اشک‌ها را کنترل کنم. دیگر بچه نبودم. هشت سالم بود و بچه‌های بزرگ نباید سر چنین چیزهایی گریه کنند. نه‌تنها نتوانسته بودم امضای «ویلی میز» را بگیرم،‌ در عوضش هم هیچ‌چیز دیگری نداشتم.

زندگی مرا مورد آزمایش قرار داده بود. و من در تمام موارد خود را ضعیف و محتاج می‌دیدم.

بعد از آن شب، تصمیم گرفتم هر جا که می‌روم یک مداد به همراه داشته باشم. این دیگر عادتم شده بود که هیچ‌وقت قبل از این‌که مطمئن شوم یک مداد در جیبم هست، خانه را ترک نکنم. این قضیه برای برنامه خاصی نبود ولی نمی‌خواستم بدون آمادگی باشم. دیگر قصد نداشتم بگذارم دوباره چنین اتفاقی بیفتد.
اگر موضوع دیگری غیر از این نباشد،‌ سال‌ها به من آموخته‌اند که وقتی مدادی در جیبت است،‌ این شانس خوبی‌ست تا یک‌روز وسوسه شوی و از آن استفاده کنی. دوست دارم به فرزندانم بگویم که این‌طوری بود که نویسنده شدم.

 

Paul Auster

Biography

Paul Auster was born in Newark, New Jersey, to Jewish middle class parents Samuel and Queenie Auster. He attended school in Maplewood, New Jersey and graduated from Columbia High School. After graduating from Columbia University in 1970, he moved to France where he earned a living translating French literature. Since returning to USA in 1974, he has published his own poems, essays, novels and translations of French writers such as Stéphane Mallarmé and Joseph Joubert.

He married his second wife, writer Siri Hustvedt, in 1981. Previously, Auster was married to the acclaimed writer Lydia Davis. He is the father of Daniel and Sophie.

He is also the Vice-President of PEN American Center.

[edit] Writing

Auster's first novel was a detective novel called Squeeze Play (1976) and was written under the pseudonym Paul Benjamin (Benjamin is his middle name).

Auster gained renown for a series of three experimental detective stories published collectively as The New York Trilogy (1987). These books are not conventional detective stories organized around a mystery and a series of clues. Rather, he uses the detective form to address existential issues and questions of identity, creating his own distinctively postmodern form in the process. The search for identity and personal meaning has permeated Auster's later publications.

Later Auster's works concentrate heavily on the role of coincidence and random events (The Music of Chance) or increasingly, the relationships between men and their peers and environment (The Book of Illusions, Leviathan). Auster's heroes often find themselves obliged to work as part of someone else's inscrutable and larger-than-life schemes.

Not all criticism has been positive. B.R.Myers attacked Auster in "A Reader's Manifesto." In a review in the 11 October 2006 edition of the TLS, Deborah Friedell described Travels in the Scriptorium as "a slim homage to the novels of Paul Auster" [1].

He was awarded the 2006 Prince of Asturias Award for Literature, received in previous years by Günter Grass, Arthur Miller and Mario Vargas Llosa.

[edit] Published works

[edit] Fiction

[edit] Poetry

  • Disappearances: Selected Poems (1988)
  • Ground Work (1990)
  • Selected Poems (1998)
  • Collected Poems (2004)

[edit] Screenplays

[edit] Essays, memoirs, and autobiographies


نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:51 | لینک  | 

The Dead Boy at Your Window

By Bruce Holland Rogers

In a distant country where the towns had improbable names, a woman looked upon the unmoving form of her newborn baby and refused to see what the midwife saw. This was her son. She had brought him forth in agony, and now he must suck. She pressed his lips to her breast.

“But he is dead!” said the midwife.

“No,” his mother lied. “I felt him suck just now.” Her lie was as milk to the baby, who really was dead but who now opened his dead eyes and began to kick his dead legs. “There, do you see?” And she made the midwife call the father in to know his son.

The dead boy never did suck at his mother's breast. He sipped no water, never took food of any kind, so of course he never grew. But his father, who was handy with all things mechanical, built a rack for stretching him so that, year by year, he could be as tall as the other children.

When he had seen six winters, his parents sent him to school. Though he was as tall as the other students, the dead boy was strange to look upon. His bald head was almost the right size, but the rest of him was thin as a piece of leather and dry as a stick. He tried to make up for his ugliness with diligence, and every night he was up late practicing his letters and numbers.

His voice was like the rasping of dry leaves. Because it was so hard to hear him, the teacher made all the other students hold their breaths when he gave an answer. She called on him often, and he was always right.

Naturally, the other children despised him. The bullies sometimes waited for him after school, but beating him, even with sticks, did him no harm. He wouldn't even cry out.

One windy day, the bullies stole a ball of twine from their teacher's desk, and after school, they held the dead boy on the ground with his arms out so that he took the shape of a cross. They ran a stick in through his left shirt sleeve and out through the right. They stretched his shirt tails down to his ankles, tied everything in place, fastened the ball of twine to a buttonhole, and launched him. To their delight, the dead boy made an excellent kite. It only added to their pleasure to see that owing to the weight of his head, he flew upside down.

When they were bored with watching the dead boy fly, they let go of the string. The dead boy did not drift back to earth, as any ordinary kite would do. He glided. He could steer a little, though he was mostly at the mercy of the winds. And he could not come down. Indeed, the wind blew him higher and higher.

The sun set, and still the dead boy rode the wind. The moon rose and by its glow he saw the fields and forests drifting by. He saw mountain ranges pass beneath him, and oceans and continents. At last the winds gentled, then ceased, and he glided down to the ground in a strange country. The ground was bare. The moon and stars had vanished from the sky. The air seemed gray and shrouded. The dead boy leaned to one side and shook himself until the stick fell from his shirt. He wound up the twine that had trailed behind him and waited for the sun to rise. Hour after long hour, there was only the same grayness. So he began to wander.

He encountered a man who looked much like himself, a bald head atop leathery limbs. “Where am I?” the dead boy asked.

The man looked at the grayness all around. “Where?” the man said. His voice, like the dead boy's, sounded like the whisper of dead leaves stirring.

A woman emerged from the grayness. Her head was bald, too, and her body dried out. “This!” she rasped, touching the dead boy's shirt. “I remember this!” She tugged on the dead boy's sleeve. “I had a thing like this!”

“Clothes?” said the dead boy.

“Clothes!” the woman cried. “That's what it is called!”

More shriveled people came out of the grayness. They crowded close to see the strange dead boy who wore clothes. Now the dead boy knew where he was. “This is the land of the dead.”

“Why do you have clothes?” asked the dead woman. “We came here with nothing! Why do you have clothes?”

“I have always been dead,” said the dead boy, “but I spent six years among the living.”

“Six years!” said one of the dead. “And you have only just now come to us?”

“Did you know my wife?” asked a dead man. “Is she still among the living?”

“Give me news of my son!”

“What about my sister?”

The dead people crowded closer.

The dead boy said, “What is your sister's name?” But the dead could not remember the names of their loved ones. They did not even remember their own names. Likewise, the names of the places where they had lived, the numbers given to their years, the manners or fashions of their times, all of these they had forgotten.

“Well,” said the dead boy, “in the town where I was born, there was a widow. Maybe she was your wife. I knew a boy whose mother had died, and an old woman who might have been your sister.”

“Are you going back?”

“Of course not,” said another dead person. “No one
ever goes back.”

“I think I might,” the dead boy said. He explained about his flying. “When next the wind blows....”

“The wind never blows here,” said a man so newly dead that he remembered wind.

“Then you could run with my string.”

“Would that work?”

“Take a message to my husband!” said a dead woman.

“Tell my wife that I miss her!” said a dead man.

“Let my sister know I haven't forgotten her!”

“Say to my lover that I love him still!”

They gave him their messages, not knowing whether or not their loved ones were themselves long dead. Indeed, dead lovers might well be standing next to one another in the land of the dead, giving messages for each other to the dead boy. Still, he memorized them all. Then the dead put the stick back inside his shirt sleeves, tied everything in place, and unwound his string. Running as fast as their leathery legs could manage, they pulled the dead boy back into the sky, let go of the string, and watched with their dead eyes as he glided away.

He glided a long time over the gray stillness of death until at last a puff of wind blew him higher, until a breath of wind took him higher still, until a gust of wind carried him up above the grayness to where he could see the moon and the stars. Below he saw moonlight reflected in the ocean. In the distance rose mountain peaks. The dead boy came to earth in a little village. He knew no one here, but he went to the first house he came to and rapped on the bedroom shutters. To the woman who answered, he said, “A message from the land of the dead,” and gave her one of the messages. The woman wept, and gave him a message in return.

House by house, he delivered the messages. House by house, he collected messages for the dead. In the morning, he found some boys to fly him, to give him back to the wind's mercy so he could carry these new messages back to the land of the dead.

So it has been ever since. On any night, head full of messages, he may rap upon any window to remind someone -- to remind you, perhaps -- of love that outlives memory, of love that needs no names.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:42 | لینک  | 

Imagine ~ John Lenon


John Lenon .


Imagine there's no heaven
eday you'll join us
And the world will live as oneIt's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...


Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...


You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one


Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...


You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:17 | لینک  | 

 

 

Sometimes life is merely a matter of coffee and whatever intimacy a cup of coffee affords. I once read something about coffee. The thing said that coffee is good for you; it stimulates all the organs.

I thought at first this was a strange way to put it, and not altogether pleasant, but as time goes by I have found out that it makes sense in its own limited way. I’ll tell you what I mean.

Yesterday morning I went over to see a girl. I like her. Whatever we had going for us is gone now. She does not care for me. I blew it and wish I hadn’t.

I rang the door bell and waited on the stairs. I could hear her moving around upstairs. The way she moved I could tell that she was getting up. I had awakened her.

Then she came down the stairs. I could feel her approach in my stomach. Every step she took stirred my feelings and lead indirectly to her opening the door. She saw me and it did not please her.

Once upon a time it pleased her very much, last week. I wonder where it went, pretending to be naive.

“I feel strange now,” she said. “I don’t want to talk.”

“I want a cup of coffee,” I said, because it was the last thing in the world that I wanted. I said it in such a way that it sounded as if I were reading her a telegram from somebody else, a person who really wanted a cup of coffee, who cared about nothing else.

“All right,” she said.

I followed her up the stairs. It was ridiculous. She had just put some clothes on. They had not quite adjusted themselves to her body. I could tell you about her ass. We went into the kitchen.

She took a jar of instant coffee off the shelf and put it on the table. She placed a cup next to it, and a spoon. I looked at them. She put a pan full of water on the stove and turned the gas on under it.

All this time she did not say a word. Her clothes adjusted themselves to her body. I won’t. She left the kitchen.

Then she went down the stairs and outside to see if she had any mail. I didn’t remember seeing any. She came back up the stairs and went into another room. She closed the door after her. I looked at the pan full of water on the stove.

I knew that it would take a year before the water started to boil. It was now October and there was too much water in the pan. That was the problem. I threw half of the water into the sink.

The water would boil faster now. It would take only six months. The house was quiet.

I looked out the back porch. There were sacks of garbage there. I stared at the garbage and tried to figure out what she had been eating lately by studying the containers and peelings and stuff. I couldn’t tell a thing.

It was now March. The water started to boil. I was pleased by this.

I looked at the table. There was the jar of instant coffee, the empty cup and the spoon all laid out like a funeral service. These are the things that you need to make a cup of coffee.

When I left the house ten minutes later, the cup of coffee safely inside me like a grave, I said, “Thank you for the cup of coffee.”

“You’re welcome,” she said. Her voice came from behind a closed door. Her voice sounded like another telegram. It was really time for me to leave.

I spent the rest of the day not making coffee. It was a comfort. And evening came, I had dinner in a restaurant and went to a bar. I had some drinks and talked to some people.

We were bar people and said bar things. None of them remembered, and the bar closed. It was two o’clock in the morning. I had to go outside. It was foggy and cold in San Francisco. I wondered about the fog and felt very human and exposed.

I decided to go visit another girl. We had not been friends for over a year. Once we were very close. I wondered what she was thinking about now.

I went to her house. She didn’t have a door bell. That was a small victory. One must keep track of all the small victories. I do, anyway.

She answered the door. She was holding a robe in front of her. She didn’t believe that she was seeing me. “What do you want?” she said, believing now that she was seeing me. I walked right into the house.

She turned and closed the door in such a way that I could see her profile. She had not bothered to wrap the robe completely around herself. She was just holding the robe in front of herself.

I could see an unbroken line of body running from her head to her feet. It looked kind of strange. Perhaps because it was so late at night.

“What do you want?” she said.

“I want a cup of coffee,” I said. What a funny thing to say, to say again for a cup of coffee was not what I really wanted.

She looked at me and wheeled slightly on the profile. She was not pleased to see me. Let the AMA tell us that time heals. I looked at the unbroken line of her body.

“Why don’t you have a cup of coffee with me?” I said. “I feel like talking to you. We haven’t talked for a long time.”

She looked at me and wheeled slightly on the profile. I stared at the unbroken line of her body. This was not good.

“It’s too late,” she said. “I have to get up in the morning. If you want a cup of coffee, there’s instant in the kitchen. I have to go to bed.”

The kitchen light was on. I looked down the hall into the kitchen. I didn’t feel like going into the kitchen and having another cup of coffee by myself. I didn’t feel like going to anybody else’s house and asking them for a cup of coffee.

I realized that the day had been committed to a very strange pilgrimage, and I had not planned it that way. At least the jar of instant coffee was not on the table, beside an empty white cup and a spoon.

They say in the spring a young man’s fancy turns to thoughts of love. Perhaps if he has enough time left over, his fancy can even make room for a cup of coffee.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:54 | لینک  | 

به‌اعتقاد حبيب احمد‌زاده، ادبيات داستاني ما امروز از آن‌چه او به ادا در‌آوردن برخي نويسندگان تعبيرش مي‌كند، رنج مي‌برد.

اين داستان‌نويس در گفت‌وگويي در خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره‌ي نوشتن از جنگ توسط نويسندگان و انحصار اين موضوع به گروهي خاص در مقاطعي، سخن گفت.

رنجي كه ادبيات جنگ مي‌برد

احمدزاده در توضيح مظلوم واقع شدن پرداخت مقوله‌ي دفاع مقدس در ادبيات اظهار داشت: اين گناهي دوگانه است؛ يعني هم از سمت مسؤولان تنگ‌نظر و هم از جانب داستان‌نويسان عزيزي كه قدرت نگارش دارند. البته منظورم نويسنده‌ي خاصي نيست. ما ايراني‌ها اصولا تنبليم و هميشه هم دوست داريم اگر كاري انجام نداده‌ايم، گناه را به گردن ديگران بيندازيم. آتش جنگ اگر تمام شده، اما خاكسترش كه تمام نشده است. هنوز مجروحاني از جنگ و زنده‌هايي از آن دوران داريم. چه تعداد از اين دوستان داستان‌نويس رفته‌اند و در اين امر شروع به تحقيق و شناخت كرده‌اند؛ نه با ديدن فيلم‌ها و خواندن خاطرات. چند نفرشان رفته‌اند و از نزديك با اين كوره‌ي ‌سوزان آشنا شده‌اند و خواسته‌اند كه توشه‌اي برگيرند؟ به‌نظرم خيلي كم حركت كرده‌اند.

نوشتن از جنگ؛ در انحصار

او در ادامه‌ي گفته‌هايش افزود: شايد عده‌اي فكر كرده‌اند كه اين وادي متعلق به آدم‌هاي خاصي است و بقيه‌ حق ندارند در آن حركت كنند. شخصا به‌عنوان كسي كه تعدادي از كارگردان‌هاي سينماي‌مان را به منطقه‌ي جنگي برده‌ام و همه‌شان هم بعدا شروع به كار در زمينه‌ي‌ جنگ كرد‌ه‌اند، معتقدم كه دستگاه‌هاي فرهنگي‌مان بد عمل كرده‌اند و برخي از هنرمندان‌مان هم منتظر اين بد عمل كردن بودند كه آن‌را بهانه‌ قرار دهند، براي اين‌كه دين خودشان را ادا نكنند.

اشتباه مسؤولان فرهنگي و طيف هنرمند

احمد‌زاده به اين مسأله اشاره دارد كه همين تنبلي از جانب خودمان است و بحث و برداشت سياسي هم نيست. ما حوصله نداريم از جايگاه فكري‌مان بيرون بياييم و مي‌ترسيم كه ذهنيت‌مان بشكند. پس در هر دو دسته مشكل داريم؛ در مسؤولان فرهنگي كه زمانه مجبورشان مي‌كند واقعيت را بپذيرند و طيف هنرمند هم كه سخت است قبول كنند و از ذهنيت خود بيرون بيايند.

او يادآور شد: دوست كارگرداني را سراغ دارم كه فيلم‌نامه‌اي درباره‌ي جنگ نوشته و به‌نظر خودش همه‌چيز را در هم كوبيده است. از او خواستم كه بيايد و يك‌بار هم كه شده از نزديك مناطق جنگي را ببيند، اما بعد از دو سال هنوز به انجام اين كار حاضر نشده است.

حبيب احمدزاده گفت: بستر بايد فراهم شود؛ نه در محيطي كه ما بخواهيم و هنوز در سطح، جيغ‌ بزنيم و تبليغ كنيم. اين در شرايطي است كه هيچ‌كس نمي‌تواند اين هشت سال جنگ يعني از 59 تا 67 را از تاريخ اين مملكت بردارد. چه خوب، چه بد، جنگ در تمام اركان زندگي‌مان تأثير گذاشته است، اما متأسفانه آن‌طور كه بايد و شايسته است، به آن نپرداخته‌ايم. خيلي از هنرمندان ما براي اين نپرداختن به‌دنبال بهانه بودند و خوشبختانه مديران فرهنگي هم اين بهانه را به آن‌ها دادند.

حبيب احمد‌زاده سپس درباره‌ي برخي بدگويي‌ها و گاه اتهام‌هايي كه به تعدادي از آثار متفاوت نوشته‌شده در زمينه‌ي جنگ كه در اين سال‌ها زده شده، صحبت كرد و به خبرنگار ايسنا گفت: آستانه‌ي تحمل ما پايين است. اندازه‌ي تعقل مديران فرهنگي‌مان در خيلي از امور اشتباه است. با مثالي مي‌توان بيش‌تر توضيح داد. مثلا نام مكاني كه مي‌خواهيم تعدادي جوان بزهكار را در آن دادگاهي كنيم و پر از عصبانيت و ناراحتي است، مي‌گذاريم «مجتمع قضايي شهيد محمدحسين فهميده»، پس ديگر از دشمن چه انتظاري داريم؟ بسياري از مديران فرهنگي بدترين و بيش‌ترين اشتباه‌ها را مرتكب شده‌اند. ما با چنين طرز تفكر‌هايي روبه‌روييم. خيلي از اين نقد‌هاي تند را مي‌توان در يك محفل دوستانه و خصوصي گفت و مطرح كرد. فكر نمي‌كنم كتابي مثل «من قاتل پسرتان هستم» بتواند يا بخواهد ضربه‌اي به دفاع مقدس بزند.

نوشتن باورپذيرانه از جنگ هشت‌ساله

احمد‌زاده در ادامه درباره‌ي باور‌پذير نوشتن از جنگ براي نسل‌هاي بعدي كه آن‌را نديده‌اند، گفت و اظهار داشت: اصولا ما بايد لايه‌ي ايجابي و اثباتي جنگ را كه عراق بد بود و ايران خوب ـ كه لايه‌اي سطحي است ـ كنار بگذاريم، چون اين موضوع جزو بديهيات است. سال 69 اعلام شد كه عراق متجاوز است. پس ما نبايد اين‌قدر روي اين لايه متوقف بمانيم و هربار آن‌را به شكل سطحي تكرار كنيم و جامعه را به‌شكلي به شك بيندازيم كه نكند مشكل از خودمان است كه عراق را مرتب متهم اعلام مي‌كنيم. ما بزرگ‌ترين تجربه‌هاي انساني و ماورايي را در جنگ داشتيم. دنياي داستاني جنگ ظرفيت بسياري براي نوشتن دارد؛ شايد به اندازه‌ِ كهكشان. از هر شكلي كه وارد شويد، مي‌توانيد ايده پيدا كنيد كه به انساني‌تر و با صلح زندگي كردن كمك مي‌كند.

وي متذكر شد: هميشه گفته‌ام ما نجنگيديم، بلكه در مقابل جنگ ايستادگي كرديم و اشتباه مسؤولان‌مان هم اين بوده كه همه‌اش درباره‌ي ظواهر مقوله‌ي جنگ حرف‌ زده‌اند؛ نه درباره‌ي چگونه جنگيدن‌مان. نبايد خودمان را در موازات جنگ‌افروزان دنيا قرار دهيم. بايد درباره‌ي اين‌كه چگونه جلو جنگ ايستاديم، حرف بزنيم. در مقوله‌ي گفت‌وگوي تمدن‌ها جز در بخشي از صحبت‌هاي سيدمحمد خاتمي درباره‌ي روشن ‌شدن برخي اذهان به دين در هيچ مقوله‌ي ديگري موفق نبوديم. به‌نظر من دفاع مقدس در باب گفت‌وگوي تمدن‌ها جاي كار بسيار دارد. درباره‌ي برخي ايرادها و اتهام‌ها هم آقاياني كه خودشان مسؤول‌اند، بايد بيايند پاسخ دهند. اما به نظر من خيلي از اين افراد اصلا خودشان هم نمي‌دانند چه مي‌گويند. اگر فكر مي‌كردند، هيچ‌وقت شمشير را از تيغه نمي‌گرفتند كه با هر ضربه دست خودشان را ببرند. گاهي به طنز و اغراق فكر مي‌كنم كه وقتي مي‌خواهند در اين مملكت مسؤول فرهنگي انتخاب كنند، يك امتحان مي‌گيرند و هر كس نمره‌ي هوشش پايين‌تر بود، منصوب مي‌كنند.

ادا درآوردن برخي داستان‌نويسان

بخش ديگري از گفت‌وگو با حبيب احمد‌زاده به ادبيات داستاني امروز رسيد و اين‌كه از چه امري در حال حاضر رنج مي‌برد، كه گفت: بيش از هر چيز، از ادا درآوردن برخي نويسندگان.

او در توضيح اين مطلب افزود: يعني ما يك نسخه‌ي تكراري را پيش روي‌مان مي‌گذاريم و از رويش كپي برمي‌داريم، يا به‌عبارت ديگر اگر قرار است عده‌اي آه بكشند و بنويسند، بيست سال تمام ادبيات مملكت ايران آه مي‌كشد، يا اگر كسي در عشق شكست مي‌خورد، بقيه هم از روي آن كپي مي‌زنند. هيچ‌كس تجربه‌هاي واقعي خودش را به قلم نمي‌آورد، چون خيلي‌هاي‌مان تجربه‌ي واقعي نداريم، يعني حس مي‌كنيم تجربيات‌مان آن‌قدر محدود و ملال‌آور است كه نمي‌توانيم سراغ‌شان برويم. اگر مرحوم صادق هدايت برخي فيلم‌ها را در پاريس نمي‌ديد و با معشوقه‌اش ترز مشكل پيدا نمي‌كرد و يا در اين گذار بين مدرنيته و سنت گير نكرده بود، نمي‌توانست «بوف كور» را بنويسد و ما هم همه هنوز بعد از 50 – 60 سال «بوف كور» نهايت ‌رمان‌نويسي‌مان و آمال روشن‌فكري‌مان است.

او در ادامه افزود: واقعا نمي‌دانم در عمل دعواي بين آنان كه خود را مذهبي و روشن‌فكر مي‌دانند، در اين كشور بر سر چيست؟ انگار هر دو طرف به شكلي از عنوان شدن برخي موضوع‌ها مي‌ترسند كه من اسم‌شان را مي‌گذارم مذهبي‌نماها و روشن‌فكر‌نما‌ها. هر دو طرف نه مذهبي واقعي‌اند و نه روشن‌فكر واقعي.

محفل‌گرايي و فقدان جوانمردي در ادبيات امروز

نويسنده‌ي «داستان‌هاي شهر جنگي» سپس درباره‌ي محفل‌گرايي و فقدان جوانمردي در ادبيات امروز اظهار داشت: چون در محفل‌هاي روشن‌فكرنمايي كه متأسفانه بيش‌ترشان هم ادبي نيستند، شركت نمي‌كنم و فكر نمي‌كنم كه نويسنده بودن يعني اين‌كه داراي خيلي از اين بي‌صفتي‌ها باشيم و يا براي نويسنده‌ شدن اخلاقيات را كنار بگذاريم، نمي‌توانم دقيق بگويم. از اين دوستان به‌اصطلاح هنرمند پرسشي دارم كه چرا ما بايد براي جامعه‌ي هنرمند يك طبقه و كاست درست كنيم، به اين شكل كه او مجاز به هر سلوكي باشد و به عنوان يك هنرمند هر نوع عمل خلافي را براي خودش مجاز بداند و آيا با اين كار حق نمي‌دهيم كه يك سياستمدار هم براي خودش يك كاست درست كند؟

او يادآور شد: امروز مشكل جامعه همين است كه هر گروهي آمده براي خودش يك كاست درست و حقوق ويژه‌اي را براي خودش تعريف كرده است. اين‌طور نيست؛ اگر چيزي بد است، براي همه بد است و اگر خوب است، براي همه است. اين يكي از مشكلات بزرگ جامعه‌ي هنرمند روشن‌فكر‌نماي ماست كه ادبيات را هم شامل مي‌شود. روي من هم با بزرگان نيست. كليت بحث را مي‌گويم. جوي راه افتاده به اين شكل كه مثلا به مواد مخدر روي آورده و اداي نويسندگي درمي‌آوريم. ازسوي ديگر، متأسفانه ما در دنياي مجازي هنر در تمام عرصه‌ها مسائلي از قبيل رادمردي و فداكاري‌ها را مي‌بينيم، ولي خيلي از دوستان هنرمند مدعي هرگز در دنياي واقعي بدين شعارها پاي‌بند نيستند؛ چرا، چون مي‌خواهيم ادا در‌آوريم و بدين ‌خاطر است كه ظاهر آثار گاهي از روح‌ما‌ن بزرگ‌تر مي‌شوند و گاهي به‌خاطر يك اثر حتا مي‌خواهيم همديگر را تكه‌پاره كنيم. مولوي هيچ‌گاه سرچشمه‌ي ذوقش خشك نمي‌شود، حتا اگر همه بروند و از روي مثنوي‌اش تقليد كنند. كساني مي‌ترسند، كه با نوشتن يك يا دو داستان، تكراري مي‌شوند.

احمد‌زاده در بخش ديگري از اين گفت‌وگو درباره‌ي اين‌كه آيا داستان‌هاي امروز را مي‌خواند و چقدر آن‌ها را داراي درد واقعي جامعه مي‌بيند، گفت: بيش‌تر تاريخ مي‌خوانم و آثار داستاني را پراكنده مطالعه مي‌كنم. واقعا داستان خوب پيدا كردن خيلي سخت شده است؛ داستاني كه مجذوب كند و به‌قول كيومرث پوراحمد يك «وه» پرحجم را از دهان به بيرون براند. چون ما با دنياي سينما، فيلم و ماهواره سر و كار پيدا كرده‌ايم؛ اما چقدر در جريان زندگي واقعي بوده‌ايم، چقدر نويسندگان‌مان رفته‌اند و در دل حادثه‌ها حاضر شده‌اند و حس‌ها را درون خود برده‌اند؟

او متذكر شد: چون خيلي از موضوعاتي كه آن‌ها تجربه‌ مي‌كنند از روي تجربه‌ها و تصاوير دوبعدي سينما يا يك‌بعدي كتاب است و اين‌ها تجربه‌هاي عمده‌ي نويسندگان‌مان شده است، كه چون خودشان حضور مستقيم نداشته‌اند، پس سنتزي صورت نمي‌گيرد. نويسندگان ما بايد درد واقعي داشته باشند و خيلي راحت بگويم، بيش‌تر ما نويسندگان بي‌درديم و اداي آدم‌هاي دردمند را درمي‌آوريم. در فيلم‌هاي‌مان هم همين است.

احمد‌زاده به عجول بودن نسل حاضر نيز به‌عنوان مسأله‌ي ديگري اشاره دارد كه در توضيح گفته‌اش خاطرنشان شد: ما يك مقدار نسل ساندويچ‌خوري هستيم و پرتحرك و خانه‌به‌دوش. حوصله‌ي خواندن كتاب حجيم نداريم. آن لرزه‌ي زمين و زماني كه در تهران است، نمي‌گذارد درست به كار‌ها برسيم. لذت خواندن يك كتاب براي خودم همواره صد‌ها برابر بيش‌تر از ديدن يك فيلم بوده است. براي «شازده كوچولو» گريه كردم، چون سنت اگزوپري را از آدم كنار دستي‌ام هم‌دل‌تر و هم‌يار‌تر ديدم.

اين يك شوخي است!

اين داستان‌نويس درباره‌ي مميزي كه گاه ازسوي برخي نويسندگان به‌عنوان دليلي براي منتشر نشدن آثارشان عنوان مي‌شود، گفت: اين شوخي است! اتفاقا يكي از بزرگ‌ترين ايراداتي كه به دستگاه مميزي دارم، اين است كه بايد اجازه‌ي چاپ بدهد؛ تا به قول شاعر «تا سيه‌روي شود هر كه در او غش باشد». البته يك عده هم واقعا به‌ناحق آثارشان مميزي شده است و من به آنان حق مي‌دهم، اما امروز دنياي اينترنت است و آن‌ها كه مميزي را بهانه مي‌كنند، مي‌توانند آثارشان را در فضاي اينترنت منتشر كنند. اين همه كتاب‌خوان مجازي داريم!

هنوز در سطحيم

بخش ديگري از گفت‌وگو با حبيب احمدزاده به صحبت درباره‌ي اين‌كه چقدر از راه معرفي ادبيات جنگ، پاي ادبيات‌مان را به عرصه‌ي بين‌المللي مي‌توان باز كرد، گذشت.

وي در اين‌باره گفت: ما تازه اولين اثرمان «سفر به گراي 270درجه» نوشته‌ي احمد دهقان در آمريكا ترجمه و چاپ شده است. «شطرنج با ماشين قيامت» هم در حال ترجمه است. مهم اين است كه ما بعد از ترجمه‌ي اين‌دست آثار مي‌توانيم بازخوردها را بشناسيم و سپس حرف بزنيم و طوري بنويسيم كه به يك تجربه‌ي جهاني تبديل شود. ما هنوز در سطحيم و بعدا مي‌توانيم اظهار نظر كنيم. مولوي 800 سال پيش زندگي كرده و الآن 15 سال است كه دنيا را به تسخير درآورده است.

سياست‌گذاري‌ فرهنگي

گفت‌وگو با اين داستان‌نويس با طرح اين پرسش ادامه يافت كه چقدر به تصميم‌گيري‌ها و سياست‌گذاري‌هاي فرهنگي معتقد است و او پاسخ داد: آيا شما واقعا به چيزي با عنوان سياست‌گذاري‌ فرهنگي معتقديد؟! در كشور ما اصلا و در عمل وجود واقعي ندارد. اين‌ها همه شوخي‌اي بيش نيست. اگر واقع‌بين باشيم، خيلي از اين دوستان بايد مثل مجلس زمان شاه حقوق‌هايي را كه گرفته‌اند، به بيت‌المال برگردانند، چون براي مملكت كاري نكرده‌اند. حرف تندي است، اما واقعيت است. تصميم‌هايي كه گرفته‌اند، اتفاقا اصلا تأثيرگذار مثبت نبوده‌. واقعا اين‌ها براي سينما يا ادبيات و كتاب طراحي خاصي كرده‌اند؟ اصلا هنر قانون‌بردار صرف است كه بخواهند برايش چارچوب تعيين كنند؟ بايد قبول كنيم كه خيلي از مسؤولان رده‌هاي مياني ما آموزش و شناخت ندارند و گاهي بزرگ‌ترين اشتباه‌ها را مرتكب شده‌اند. هميشه گفته‌ام به‌طور كلي آثار هنري ما از نظر شكل و محتوا پنج دسته‌اند؛ يا مجيز‌گو و تأييدكننده‌اند، يا براي اين‌كه ديده شوند، مخالف و اپوزيسيون، يا پفك‌نمكي هستند و قرار نيست ايجاد فكر كنند. دسته‌ي‌ چهارم هم به شكلي كاملا سطحي به ما چيزهايي را از بالا به پايين آموزش مي‌دهد كه خودمان مي‌دانيم؛ پس ما هم لج‌بازي مي‌كنيم و گوش نمي‌دهيم. آخرين و پنجمين دسته، دسته‌ي متوجه‌كننده و گوش‌زدكننده است كه كم داريم، كه دوستانه دست به دور گردن مخاطب بياندازد و توجهش را به چيزهايي كه كم‌تر به آن‌ها دقت مي‌كرده، جلب كند، و اين روش هم‌نشيني و تأثيرگذاري متأسفانه كم به‌كار گرفته مي‌شود.

آه و ناله‌هاي دروغين

حبيب‌ احمدزاده سپس درباره‌ي وجود دغدغه‌ي مشترك بين نسل‌هاي داستان‌نويس در ايران اظهار داشت: در اكثريت آثار آه و ناله‌هاي دروغين زياد مي‌بينم. همه منتظرند يك مشكل كوچك پيش بيايد و شكست بخورند و از اين موضوع بنويسند، و مظلوم‌نمايي كنند. برخي آثار را كه مي‌خوانم، خنده‌ام مي‌گيرد. مثلا در آثار هدايت، زن يا بايد فرشته باشد يا فاحشه؛ زن خاكستري و انسان با تمام ابعاد وجود ندارد، و تنها بنا به نياز مرد تعريف مي‌شود. همه هم مي‌گويند هدايت روشن‌فكر است، اما هيچ‌كس، حتا خانم‌هايي كه از او طرفداي مي‌كنند، به اين مسأله توجه نكرده‌اند تا زني را در آثارش پيدا كنند كه بدون واسطه و اتكا به مرد تعريف شده باشد. اين ذهنيت هدايت است؛ نگاهي كاملا مردسالارانه و اين مشكل از آن‌جا آغاز شده كه ما از موضوعات فاصله‌ي منطقي نمي‌گيريم تا با واقع‌بيني درباره‌شان به بحث بپردازيم.

به‌دنبال مد هستيم

اين داستان‌نويس درباره‌ي چشم‌انداز ادبيات داستاني نيز گفت: اگر از اين كپي‌برداري‌ها دست برداريم و اگر تا حرفي براي گفتن نداريم، حرفي نزنيم، بهتر مي‌شود. ما حرف براي گفتن ‌را بايد درون خودمان پيدا كنيم، و برنمي‌گرديم اين كار را بكنيم. همه‌اش دنبال مديم؛ جريان سيال ذهن و سورئاليسم جادويي و اين حرف‌ها. خودمان نيستيم. با تمام اين وصف‌ها اميدوارم و طليعه‌ي اين معرفي و حضور دارد روشن مي‌شود.

حرف متوليان رسمي فرهنگي را نبايد گوش كرد!

وي سپس درباره‌ي اين‌كه ادبيات جنگ و ادبيات داستاني‌مان به چه نويسندگاني بيش‌تر نياز دارد، پاسخ داد: قرآن مثل يك درياست و كسي كه غواص بهتري باشد، بهتر مي‌تواند از آن معارف كسب كند. ما نويسندگاني مي‌خواهيم كه بتوانند خوب غواصي كنند و بروند در عمق و از اين لايه‌هاي سطحي بگذرند. ما متوليان فرهنگي هنوز مي‌خواهيم ثابت كنيم كه ايران خوب است و عراق بد. اصلا نبايد حرف متوليان رسمي فرهنگي را گوش كرد. آن‌ها در همه‌ي امور از بچه‌هاي ما عقب‌ترند. امروز منتقداني دارند بچه‌هاي جنگ ما را مي‌كوبند كه حتا يك روز هم در جنگ نبوده‌اند. همه هم از آن‌ها مي‌ترسند و فكر مي‌كنند اصل مردان جنگ‌اند و متأسفانه دستگاه رسمي هم به آن‌ها بها مي‌دهد. اين‌جا ما متأسفانه درگير يك جنگ بدتر، يعني جنگ فرهنگي دوران گذار شده‌ايم. البته زياد مهم نيست. اين بحث‌ها مثل خار و خاشاك مي‌روند؛ اين يك واقعيت مسلم است.

«گفت‌وگو با سايه»

بخش ديگري از گفت‌وگوي احمدزاده با ايسنا به بحث درباره‌ي فيلم «گفت‌وگو با سايه» آخرين ساخته‌ي خسرو سينايي كه او كار تحقيق و پژوهش آن‌را به‌گفته‌ي خودش در مدت هفت سال انجام داده است، گذشت.

او در اين‌باره گفت: شايد از اين جهت توانستم هدايت را بفهمم، چون يك داستان‌نويسم. وقتي در كنار خسرو سينايي فيلم را ساختيم، خانواده‌ي هدايت گفتند سالم‌ترين و درست‌ترين فيلم است، چون اسنادي هست كه قبلا عنوان نشده‌اند. نظر ما اين بود كه عده‌اي 50 سال نظرشان را درباره‌ي هدايت گفتند، پس ما هم نظرمان را بدهيم و اگر كوچك‌ترين جسارتي شده، بيايند بگويند.

مافياي نقد مثل مافياي نفت است

احمدزاده متذكر شد: تعداد كم و انگشت‌شمار از دوستان عزيز و منتقد به ما مي‌گويند در اين فيلم (گفت‌وگو با سايه) به هدايت توهين شده است. اما من نمي‌دانم در كجاي فيلم، و چه توهيني؟! مي‌دانستيم به جنگ با مافياي نقد وارد مي‌شويم، كه وجود دارد، و اجازه نمي‌دهد ديگران وارد شوند و حرف بزنند و از اين‌كه دست‌شان رو شود، به سبب چسباندن خودشان به هدايت، به‌شدت مي‌ترسند. اين مافياي نقد مثل مافياي نفت است. اگر كسي طور ديگر يا بر خلاف آن‌ها حرف بزند، نابودش مي‌كنند. مثلا عدد 24 در «بوف كور» را مي‌گويند نمادي از حمله‌ي اعراب به ايران است. اما از سويي خود هدايت مي‌گويد عشق من 24 ماه طول كشيد. من مي‌گويم سال 17 هجري قمري اعراب به ايران حمله كردند و سال 22 شهر ري را گرفتند كه در «بوف كور» اشاره شده است. پس چرا دعوا و توهين؟ چرا هنوز مي‌خواهيم اداي يك دن‌ژوان شكست‌خورده را دربياوريم؟ 50 سال مافياي نقد گفته كه اگر مي‌خواهيد هدايت را بفهميد، بايد از طريق من بفهميد. ما مي‌خواستيم خودمان بفهميم. نسل قبل براي ما امكاناتي گذاشت. ولي ما براي نسل بعد چه كرده‌ايم؟! هدايت سؤال خوبي را براي جامعه‌ي ايراني مطرح كرد، ولي جواب خوبي بدين سؤال نداد. پس وظيفه‌ي نسل ماست كه بايد برايش جواب خوبي پيدا كنيم. براي سوالي كه از غرب به شرق آورد، نمي‌توانيم همان جوابي را كه آن‌جا به آن داده شده، اين‌جا هم بدهيم. چون ما خودمان جواب داريم. خيلي از دوستان بايد قبول كنند كه در يك محيط آزاد بحث كنند.

او در ادامه‌ي اين موضوع اظهار داشت: در ساخت اين اثر مبنا را بر دو مسأله قرار داديم (با اين توضيح كه در ايران مرتكب يك اشتباه شده و مي‌شويم)؛ يكي نظريه‌ي مرگ مؤلف كه معتقد است نبايد واسطه‌اي بين مخاطب و اثر وجود داشته باشد، حتا نويسنده، و اين را منتقدان مي‌گويند و نويسنده را از بين مي‌برند؛ براي اين‌كه خود را جايش قرار دهند، و وقتي اين كار را كردند، مي‌گويند حالا بياييد از طريق ما بفهميد كه اثر چه مي‌خواهد بگويد. اما اگر قرار بر بي‌واسطگي اثر و مخاطب باشد، پس چرا به‌وسيله‌ي منتقد اين بي‌واسطگي از بين مي‌رود؛ نويسنده كه مقدم‌تر است. ما اول بايد ببينيم نظر و هدف هر نويسنده از نگارش اثرش چه بوده است، و اگر كسي بگويد كه نظر من منتقد مهم‌تر است، تا نظر نويسنده، پس بايد جواب داد كه چرا اين همه درباره‌ي نويسنده‌اي به‌نام هدايت بحث مي‌كنند. به‌هرحال به‌نظر مي‌رسد اين فيلم باعث شده تا دنيا‌هايي كه برخي از دوستان براي خودشان ساخته‌اند، شكسته شود. وقتي خود هدايت مي‌گويد كه به‌خاطر عشق، دو بار خودكشي كرد‌ه است، ما چرا نمي‌خواهيم قبول كنيم؟ او انتظارش از زن اروپايي را در زن ايراني برآورده‌نشده ديده و عصبانيت خود را از اين موضوع در آثارش نشان داده است.

به هدايت به شكل يك پل نگاه كنيم؛ نه سد

احمدزاده ادامه داد: بعد از 50 سال به هدايت، بايد به شكل يك پل نگاه كنيم؛ نه يك سد. يك عبرت و نه يك الگوي واقعي زندگي. همين آقاياني كه 50 سال است به شكلي دارند از اسم هدايت ارتزاق مي‌كنند - منظورم خانواده‌ي او نيست، بلكه آن‌ها كه به‌نوعي مي‌خواهند بگويند ما هدايت‌شناسيم - كدام‌شان خواستند بگويند خود مرحوم هدايت چه مي‌خواسته بگويد، و نه آن‌كه خودشان به‌جاي هدايت صحبت كنند. مشكل بعضي از دوستان هم اين است كه چرا در اين فيلم با آن‌ها مصاحبه نشده است. شفاف شدن هدايت به معناي پشت هدايت قايم شدن نيست. جالب است كه خيلي از اين دوستان خودشان به بدترين شكل درباره‌ي هدايت و مسائل اخلاقي در زندگي او با افتخار صحبت كرده و آن‌را توهين‌آميز نمي دانند. به‌هرحال مهم اين است كه در اين محيط يك چراغ روشن شده است.

او با تأكيد، ادامه داد: از سختي‌هاي بسيار و نيش‌هاي فراوان هر دو دسته، عاشقان سرسخت و مخالفان بي‌مطالعه‌ي مرحوم هدايت گذشتيم و از هيچ‌كس خط نگرفته‌ايم و بدون هماهنگي خودم و كارگردان حتا يك كلمه در فيلم كم يا زياد نشده است. لازم ديديم بعد از 50 سال همه را مجاب كنيم. بعد از مرگ مرحوم هدايت چرا نبايد معمايي به نام هدايت در مملكت باز شود و بسته بماند؟ مشكل در اين است كه انگار اين روشن‌گري همراه با انصاف به مذاق تعدادي از هر دو دسته به‌هر دليلي خوش نيامده است.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:20 | لینک  | 

Jewell Parker Rhodes

Jewell Parker Rhodes is professor of Creative Writing and American Literature and former Director of the MFA Program in Creative Writing at Arizona State University.

Her stories have been anthologized in Children of the Night: Best Short Stories by Black Writers, edited by Gloria Naylor (Little Brown, 1996), and Ancestral House: The Black Short Story in the Americas and Europe, edited by Charles Rowell (Westview Press/Harper Collins, 1995).

Jewell is a prolific writer and her short fiction has appeared in Callaloo, Calyx, The Seattle Review, Feminist Studies, Peregrine, Hayden’s Ferry Review, and Shooting Star Review among others. Her work has been nominated twice for the Pushcart Prize. Her scholarly and non-fiction articles appear in various academic journals, Ms. Magazine, and in many composition texts.

Among her numerous awards are the Yaddo Creative Writing Fellowship, the National Endowment of the Arts Award in Fiction, and two Distinguished Teaching Awards. She also was selected as the Creative Writing Delegate for the Modern Language Association.

Jewell received a Bachelor of Arts in Drama Criticism, a Master of Arts in English, and a Doctor of Arts in English (Creative Writing) from Carnegie-Mellon University. In 1995 she earned the Distinguished Teaching Award in the College of Liberal Arts and Sciences at Arizona State University.

She lives in Scottsdale, AZ.

Jewell Parker Rhodes is professor of Creative Writing and American Literature and former Director of the MFA Program in Creative Writing at Arizona State University.

Her stories have been anthologized in Children of the Night: Best Short Stories by Black Writers, edited by Gloria Naylor (Little Brown, 1996), and Ancestral House: The Black Short Story in the Americas and Europe, edited by Charles Rowell (Westview Press/Harper Collins, 1995).

Jewell is a prolific writer and her short fiction has appeared in Callaloo, Calyx, The Seattle Review, Feminist Studies, Peregrine, Hayden’s Ferry Review, and Shooting Star Review among others. Her work has been nominated twice for the Pushcart Prize. Her scholarly and non-fiction articles appear in various academic journals, Ms. Magazine, and in many composition texts.

Among her numerous awards are the Yaddo Creative Writing Fellowship, the National Endowment of the Arts Award in Fiction, and two Distinguished Teaching Awards. She also was selected as the Creative Writing Delegate for the Modern Language Association.

Jewell received a Bachelor of Arts in Drama Criticism, a Master of Arts in English, and a Doctor of Arts in English (Creative Writing) from Carnegie-Mellon University. In 1995 she earned the Distinguished Teaching Award in the College of Liberal Arts and Sciences at Arizona State University.

She lives in Scottsdale, AZ.

Jewell Parker Rhodes is professor of Creative Writing and American Literature and former Director of the MFA Program in Creative Writing at Arizona State University.

Her stories have been anthologized in Children of the Night: Best Short Stories by Black Writers, edited by Gloria Naylor (Little Brown, 1996), and Ancestral House: The Black Short Story in the Americas and Europe, edited by Charles Rowell (Westview Press/Harper Collins, 1995).

Jewell is a prolific writer and her short fiction has appeared in Callaloo, Calyx, The Seattle Review, Feminist Studies, Peregrine, Hayden’s Ferry Review, and Shooting Star Review among others. Her work has been nominated twice for the Pushcart Prize. Her scholarly and non-fiction articles appear in various academic journals, Ms. Magazine, and in many composition texts.

Among her numerous awards are the Yaddo Creative Writing Fellowship, the National Endowment of the Arts Award in Fiction, and two Distinguished Teaching Awards. She also was selected as the Creative Writing Delegate for the Modern Language Association.

Jewell received a Bachelor of Arts in Drama Criticism, a Master of Arts in English, and a Doctor of Arts in English (Creative Writing) from Carnegie-Mellon University. In 1995 she earned the Distinguished Teaching Award in the College of Liberal Arts and Sciences at Arizona State University.

She lives in Scottsdale, AZ.

 is professor of Creative Writing and American Literature and former Director of the MFA Program in Creative Writing at Arizona State University.

Her stories have been anthologized in Children of the Night: Best Short Stories by Black Writers, edited by Gloria Naylor (Little Brown, 1996), and Ancestral House: The Black Short Story in the Americas and Europe, edited by Charles Rowell (Westview Press/Harper Collins, 1995).

Jewell is a prolific writer and her short fiction has appeared in Callaloo, Calyx, The Seattle Review, Feminist Studies, Peregrine, Hayden’s Ferry Review, and Shooting Star Review among others. Her work has been nominated twice for the Pushcart Prize. Her scholarly and non-fiction articles appear in various academic journals, Ms. Magazine, and in many composition texts.

Among her numerous awards are the Yaddo Creative Writing Fellowship, the National Endowment of the Arts Award in Fiction, and two Distinguished Teaching Awards. She also was selected as the Creative Writing Delegate for the Modern Language Association.

Jewell received a Bachelor of Arts in Drama Criticism, a Master of Arts in English, and a Doctor of Arts in English (Creative Writing) from Carnegie-Mellon University. In 1995 she earned the Distinguished Teaching Award in the College of Liberal Arts and Sciences at Arizona State University.

She lives in Scottsdale, AZ.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:30 | لینک  | 

سلام به همه:

شاید بد نباشه کمی در مورد سیلویا پلات مطلب داشته باشیم.

اول میریم سراغ ویکیپدیا:

سیلویا پلات (۱۹۳۲۱۹۶۳) شاعر، رمان‌نویس، نویسندهٔ داستان‌های کوتاه، و مقاله‌نویس امریکایی است. وی بیشتر شهرت خویش را وام‌دار اشعارش است. علاوه بر اشعار، کتاب «حباب شیشه» که اثری شبه‌زندگینامه‌ای است که بر مبنای حیات خودش و کشمکش‌هایش با بیماری افسردگی، نوشته شده است نیز کتابی مشهور است.

دستنوشته های پلات

زندگینامه

سیلویا پلات در سال ۱۹۳۲ در ماساچوست آمریکا به دنیا آمد. هشت ساله بود که پدرش - که بسیار ستایش می‌کردش - را از دست داد. او در دانشگاه اسمیت به تحصیل پرداخت و با نمراتی درخشان از آنجا فارغ‌التحصیل شد.

او در سال ۱۹۵۳ با بلعیدن ۵۰ قرص خواب برای اولین بار اقدام به خودکشی می‌کند ولی زنده می‌ماند و تحت درمان قرار می‌گیرد.

در سالهای بعد، او با استفاده از یک بورس تحصیلی به انگلستان رفت. در دانشگاه کمبریج با تد هیوز شاعر بلندپایهٔ انگلیسی آشنا شد. ایشان در ژوئن سال ۱۹۵۶ ازدواج کردند.

اولین فرزند این زوج در آوریل ۱۹۶۰ و دومین فرزندشان در ژانویهٔ ۱۹۶۲ به دنیا آمدند. در این دوران پلات تفاوت میان روشنفکر بودن، همسر بودن، و مادر بودن را درک می‌کند. وی در پاییز ۱۹۶۲ از تد هیوز جدا می‌شود.

سیلویا پلات سرانجام در فوریه ۱۹۶۳ با گاز خودکشی کرد.

'Even amidst fierce flames, the golden lotus can be planted'

The Rival
Sylvia Plath

If the moon smiled, she would resemble you.
You leave the same impression
Of something beautiful, but annihilating.
Both of you are great light borrowers.
Her O-mouth grieves at the world; yours is unaffected,

And your first gift is making stone out of everything.
I wake to a mausoleum; you are here,
Ticking your fingers on the marble table, looking for cigarettes,
Spiteful as a woman, but not so nervous,
And dying to say something unanswerable.

The moon, too, abuses her subjects,
But in the daytime she is ridiculous.
Your dissatisfactions, on the other hand,
Arrive through the mailslot with loving regularity,
White and blank, expansive as carbon monoxide.

No day is safe from news of you,
Walking about in Africa maybe, but thinking of me.

حالا بریم سراغ وبلاگ ابرک شلوار پوش:

http://abrak2.blogspot.com/2005/11/blog-post_11.html

شعر بی دروغ، شعر بی نقاب








گاهی شعر بالا می رود از زندگی و آدم جدا از این که در کجای جهان ایستاده ، دیگر به آسمانی راضی نیست که پرده ای ، آن را از او می گیرد.او همه آسمان را می خواهد. عصیان می کند و سر می رود از عادت. از زمستان سنت ، دیگر دلبسته آدم برفی آب شونده ، نمی شود . می خواهد «از سرپوش استخوانی خود »، فراتر رود و «در دنیایی سخت بی پنجره، به دیگران زندگی تعارف کند.» او آغشته به ابدیت زندگی شده است ، به پرنده تنهایی می اندیشد که از دلها رفته است.و « دیگر آیه های زمینی » محدودش نمی کند. او به اصالت شعر بدل شده است.او خود شعر شده است.
آنگاه او از درونی ترین حس هایش می نویسد و به همین دلیل آن چه که می نویسد و به آن فکر می کند، همانی می شود که همه می خواهند به آن فکر کنند و آن را بنویسند ، اما نمی توانند. به همین دلیل است که وقتی شعر به اصالت خود نزدیک می شود، دیگر فرقی ندارد که در کجای جهان سروده شده است. و به چه زبانی.
فروغ فرخزاد می نویسد :« در کوچه باد می آید /این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شد/ باد می آمد/ ستاره های عزیز / ستاره های مقوایی عزیز...» او عصیان کرده است در برابر زندگی و از سقف عادت گذشته است .برای این است که حرف هایش سخت شبیه زنی می شود که آن سوی آب ها برای خودش و خلوتش می نویسد:«...هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود،/و اکنون دیده می شوم./لاله ها به سمت من /و پنجره پشت سرم،می چرخند./آن جا که روزی نور به آرامی پهن می شد/و به آرامی از میان می رفت/و من خود را می بینم:/خوابیده، مسخره، مثل سایه ای تکه تکه /مابین چشم خورشید و چشمان لاله ها،/و بی هیچ چهره ای./من خواسته ام که خود را محو کنم،/لاله های جاندار، اکسیژنم را می بلعند...».این چند سطر نیز از سیلویا پلات بود.
این دو شاعر شباهت های بسیاری با هم دارند.هردو از محویت های زبان گذشته اند و خواسته اند بی واسطه حرف بزنند.شعر هردو نشانه رستن آدمی ست از خودش ، هرچند به زبان تن حرف می زنند.هر دو در سن خیلی کمی درگذشته اند. فروغ با جیپش رفت و سیلویا با گاز آشپزخانه.فروغ وقت مرگ تنها سی و پنج سال داشت و سیلویا از او هم کمتر، و فقط سی و دو سال.هر دوی آن ها با مردانی ازدواج کردند که سال ها بعد از خودشان زندگی کردند و نوشتند.پرویز شاپور که او را پدر کاریکلماتور می دانند ، دست کم سی سال بعد از فروغ زنده ماند و تدهیوز که شاعری پر آوازه است خیلی بیشتر از این زنده ماند.آن قدر که تمام شهرت همسر جوانمرگش ، سیلویا پلات را ببیند.
« اين زن کامل شده است./بر تن بی جانش/لبخند توفيق نقش بسته /از طومار پیراهن بلندش/بوی تقديری يونانی می آید ./پاهای برهنه او انگار می گويند:/تا اين جا آمده ايم، ديگر بس است./هر کودک مرده دور خود پيچيده است/ماری سپيد/بر لب تنگی کوچکی از شير/که اکنون خالی است... »...«در آستانه فصلی سرد / در محفل عزای آینه ها / و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ/و این غروب بارور شده از دانش سکوت/چگونه می شود به کسی که می رود اینسان/ صبور / سنگین/سرگردان/فرمان ایست داد/چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچ وقت / زنده نبوده است...».
یکی از بزرگترین چیزهایی که فروغ و سیلویا را به هم نزدیک می کند ، زنانگی شعرهایشان است.اما این زنانگی فرق بسیاری دارد با آن چه که بسیاری به آن فکر می کنند. تمام تلاش شعر این است که آدم خودش را بشناسد. وقتی شاعر با صداقت اعتراف می کن و از دل می گوید ، بر دل می نشیند.حافظ اگر سر هرسفره ای با ما می نشیند ، از آن روست که حرف دل زده است.کسی در مورد مردانگی شعر او نمی نویسد ، اما شعر او مردانه است.کمتر کسی در مورد انسانیت شعر فروغ می نویسد، اما شعر او انسانی ست. مگر زن ها جز آدم ها نیستند؟وقتی زنی از حس هایش می گوید و بی پرده و رک و به زبان شعر ، ما حرف های آدمی را می شنویم که با ما درددل می کند.چه فرق می کند سیلویا باشد یا فروغ.این شباهت بزرگی است میان این دو.چرا که هردوی اینها با همه زن بودنشان شعر گفته اند:« می توان همچون عروسک های کوکی بود/با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید/می توان در جعبه ماهوت/با تنی انباشته از کاه /سال ها در تور و پولک خفت ...»اما نه فروغ ونه پلات در جعبه های ماهوتی و در میان تور و پولک نخوابیدند.آن ها با چشم های واقعی دنیا را دیدند.
کسی در این دو آن هاله قدیس گونه شاعران در کتاب ها را ، دنبال نمی کند. هر دوی این شاعران سخت خاکی اند. سیلویا در دفتر خاطراتش می نویسد :« من همه آدم ها را دوست دارم ، همان گونه که جمع کننده تمبر آلبومش را » و فروغ برای همسرش می نویسد : « امروز يك نامه داشتم فهميدم كه تو به تهران آمدي يك دنيا خوشحال شدم . چون حالا ديگر كامي تنها نيست و اگر من نيستم تو هستي كه او را زياد دوست داشته باشي چون خودت مي داني كه ديگران هر قدر هم كه به آدم محبت كنند هيچ وقت نمي توانند جاي خالي پدر يا مادر آدم را پر كنند . پرويز تا حالا اقلا 10 تا نامه برايت نوشته ام و نفرستاده ام. نمي دانم چرا ؟ فكر مي كردم كه تو ديگر دوستم نداري چون اصلا به نامه هايم جواب ندادي و چند روز پيش هم كه يك كتاب برايم فرستاده بودي هر قدر صفحات آن را ورق زدم و زير و رو كردم بلكه يك كلمه برايم نوشته باشي ديدم كه نه هيچ چيز نيست...»
نامه های فروغ به همسرش پرویز شاپور و خاطرات سیلویا پلات به خوبی نشا ن می دهند که این دو چقدر واقعی و ملموس زندگی کرده اند.هر دو آن ها از وضعیت موجودشان راضی نبودند.نمی توانستند مثل بقیه زندگی کنند.زندگی در تور و پولک راضیشان نمی کرد.شعر وسیله عصیانشان شد و با کلماتی که روی کاغذ می آمد نشان از روح بی قرار خود دادند.
حالا حدود جهل سال از مرگ این دو شاعر می گذرد.شاعرهایی که تقریبا در یک زمان به دنیا آمدند و رفتند.شاعرهایی که در همزمان زندگیشان هم خواننده داشتند.دیگر این اتهام به آن ها نمی چسبد که به دلیل زن بودن مورد توجه قرار گرفته اند.آن ها با شعر هایشان حرف هایشان را زده اند.حیفم می آید این چند سطر را نیاورم که فروغ از رم برای همسرش نوشته است:«... پرويز دلم مي خواهد خيلي چيز ها برايت بنويسم اما وقتي فكر مي كنم مي بينم چه فايده دارد. اگر صد هزار مرتبه هم بنويسم كه دوستت دارم ديگر تو باور نخواهي كرد. اما حقيقت نيست حقيقت اين استكه اينجا در رم ميان يك مشت دختر و پسر ايراني كه دارند حداكثر استفاده را از آزادي خودشان مي كنند، من شب و روز به تو فكر مي كنم و نام تو اشك به چشمم مي آورد و هر وقت كسي از من مي پرسد كه چرا چهار ديوار اتاقم را ترك نمي كنم و به گردش و تفريح نمي روم توي ددلم مي خندم...».
سیلویا شعرهای زیادی ندارد.اما همین شعرهای او هم با ترجمه های خوبی چاپ نشده.با خودم می گویم ای کاش فروغ زنده بود شعر های او را ترجمه می کرد.چه کسی بهتر از فروغ حرف های او را می فهمید.
ر..
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:24 | لینک  | 

سلام به همه :

در مطلب قبلی یادم رفته بود منبع رو ذکر کنم :

http://ventrans.persianblog.com/1384_4_ventrans_archive.html#3771391

در ضمن زحمت ترجمه ی اشعار رو آقای حسین مکی زاده ی تفتی کشیدن.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:58 | لینک  | 

لبه

 

 

زن کامل شده است اکنون

جسم بی جانش

لبخند اتمام می پوشد

وهم تقدیری یونانی

از بلندای لباس شبش جاریست

پاهای

عریان اش گویی که می گویند:

 

چقدر راه آمدیم ، دیگر تمام شد.

هر کودک مرده چنبره زده، ماری سپید

 

بر گرد تنگ شیر، اکنون خالی

زن به بدن خویش

فرو می کشدشان چون گلبرگلهای

گل سرخ وقتی که باغ


 

تاریک می شود و بوی خوش می ریزد

از گلوگاه شیرین شب بوها.

 

چیزی برای اندوه ماه نیست

زل زده از روسری استخوانی اش


 

به این چیزها عادت دارد

سوگوارانش غوغاکنان و دامن کشان میگذرند.




بابا

 

به درد نمی خوری، به درد نمی خوری

بیش از این، ای کفش سیاه

که در آن مثل پا زندگی کردم

سی سال، بیچاره و سفید

بی جرات نفس زدن یا عطسه.

 


بابا، باید تو را می کشتم

پیش از آنکه وقت اش را پیدا کنم تو مردی

مرمر سنگین، جعبه ای پر از خدا

تندیس ترسناک با یک پنجه خاکستری

بزرگ مثل خوک آبی سانفرانسیسکویی

 


و سری در اقیانوس اطلس شگفت انگیز

جایی که گویی لوبیا می پاشد سبز بر پهنه آبی

در آبهای کناره ناوست زیبا.

برای بهبودیت دعا می کردم

آه، تو.

 


در زبان آلمانی، در شهر لهستانی

با خاک یکسان شده

از غلتک جنگ ها، جنگ ها، جنگ ها

اما نام شهر مشترک بود.

دوست لهستانی ام

 


می گوید ده بیست تا از آنها هست.

خب من هرگز نتوانستم بفهمم  کجا

پاهایت، ریشه هایت را گذاشتی،

هرگز نتوانستم با تو حرف بزنم.

زبان به آرواره ام چسبید.

 


در تله سیم خاردار گیر افتاد.

من، من، من، من

به سختی میتوانستم حرف بزنم.

فکر کردم هر آلمانی تو بودی.

و زبان زشت.

 



يك موتور، يك موتور

مرا با صداي اگزوز به بيرون انداخت مثل يك يهودي

يك يهودي به داخائو، آشويتش، بلزن

مثل يك يهودي شروع به حرف زدن كردم

فكر ميكنم شايد يك يهودي تمام عيارم.

 


برفهاي تيرول، آبجوهاي ناب وين

چندان پاك و خالص نيستند.

با اجداد مادري كولي ام و تقدير مرموزم

ودسته ورق ها تاروك ام، دسته ورقهاي تاروك ام

شايد تکه ای از يک يهودی باشم.

 



هميشه ترسيده ام از تو

به خاطر نظامی گری ات، زبان نامفهوم تو.

و سبيل آراسته ات

و چشم هاي آريايي ات، آبي روشن

آه تو نظامی، نظامی خشن

 


آنقدر سياهی كه جيغ آسمان را در آن راه نيست

نه حتی خدا تنها يكي صليب شكسته.

همه زنان دلبسته يك فاشيست اند

چكمه بر چهره ،بي رحم

سنگدلي بي رحم مانند تو.

 


بابا، تو كنار تخته سياه ايستاده اي

در این عكس كه از تو دارم

شكافي در چانه ات به جاي پاهايت

اما چيزي از شرارت تو كم نميكند اين، نه اصلا

چيزي كم نمي كند از مرد سياهي كه

 


قلب قشنگ سرخم را دو پاره كرد.

وقتي به خاكت سپردند من ده ساله بودم.

در بيست سالگي سعي كردم بميرم

و بر گردم، برگردم، به سوي تو برگردم.

فكر كردم استخوانها اين كار را مي كنند.

 



اما مرا از کیسه درآوردند

و با چسب به هم چسباندند.

و من دانستم که چه باید بکنم

مدلی از تو ساختم

مردی با لباس سیاه با ظاهر "نبردمن"

 


و عشق چنگگ و سیخ و شکنجه

و گفتم: من کردم. کردم.

خب بابا، دست آخر حق با من است.

تلفن سیاه از بیخ قطع است

و صداها نمی توانند بخزند.

 


 
اگر یک مرد را کشته ام، دو  نفر را کشته ام

خون آشامی که میگفت او خود توست

و یک سال تمام خون مرا نوشید،

اگر میخواهی بدانی، هفت سال.

بابا، حالا میتوانی به پشت بخوابی.

 



میخ چوبی در قلب چاق سیاهت فرو رفته است

و روستائیان هرگز دوستت نداشتند

بر گور تو پای میکوبند و می رقصند

همیشه میدانستند که تو بوده ای

بابا، بابا، حرامزاده، حق با من است.

 

 


رقیب

 

ماه اگر می خندید، شبیه تو می شد

تو همان تاثیر را می گذاری

قشنگ اما ویران گر

هر دو وام گیرنده بزرگ نورید.

دهان گرد او غصه دار دنیاست، دهان تو بی تاثیر

 


و اولین هدیه تو سنگ کردن هر چیز است.

در گوری بیدار می شوم، تو اینجایی،

با ضرب گرفتن انگشتانت بر میز، به جستجوی سیگار

چون زنی کینه توز، اما نه چندان عصبی،

می میری برای گفتن چیزی بی پاسخ.

 

ماه نیز پیروان خویش را تحقیر می کند

اما در طول روز مسخره می نماید.

نا خشنودی های تو، این گونه بگویم،

از شکاف نامه انداز سر می رسند با نظمی دوست داشتنی،

سفید و خالی، فراگیر مثل مونوکسید کربن.

 


هیچ روزی از اخبار تو در امان نیست

در آفریقا راه میروی شاید، اما به من فکر می کنی.

Edge

The woman is perfected.
Her dead
Body wears the smile of accomplishment,
The illusion of a Greek necessity

Flows in the scrolls of her toga
Her bare

Feet seem to be saying:
We have come so far, its over.
Each dead child coiled, a white serpent,
One at each little

Pitcher of milk, now empty.
She has folded

Them back into her body as petals
Of rose close when the  garden

Stiffens and odors bleed
From the sweet, deep throat of night flowers.

The moon has nothing to be sad about,
Staring from her hood of bone.

She is used to this sort of thing.
Her blacks crackle and drag.


Daddy

You do not do, you do not do
Any more, black shoe
In which I have lived like a foot
For thirty years, poor and white,
Barely daring to breathe or Achoo.

Daddy, I have had to kill you.
You died before I had time ----
Marble-heavy, a bag full of God,
Ghastly statue with one gray toe
Big as a Frisco seal

And a head in the freakish Atlantic
Where it pours bean green over blue
In the waters off the beautiful Nauset.
I used to pray to recover you.
Ach, du.

In the German tongue, in the Polish town
Scraped flat by the roller
Of wars, wars, wars.
But the name of the town is common.
My Polack friend

Says there are a dozen or two.
So I never could tell where you
Put your foot, your root,
I never could talk to you.
The tongue stuck in my jaw.

It stuck in a barb wire snare.
Ich, ich, ich, ich,
I could hardly speak.
I thought every German was you.
And the language obscene

An engine, an engine,
Chuffing me off like a Jew.
A Jew to Dachau, Auschwitz, Belsen.
I began to talk like a Jew.
I think I may well be a Jew.

The snows of the Tyrol, the clear beer of Vienna
Are not very pure or true.
With my gypsy ancestress and my weird luck
And my Taroc pack and my Taroc pack
I may be a bit of a Jew.

I have always been scared of you,
With your Luftwaffe, your gobbledygoo.
And your neat mustache
And your Aryan eye, bright blue.
Panzer-man, panzer-man, O You ----

Not God but a swastika
So black no sky could squeak through.
Every woman adores a Fascist,
The boot in the face, the brute
Brute heart of a brute like you.

You stand at the blackboard, daddy,
In the picture I have of you,
A cleft in your chin instead of your foot
But no less a devil for that, no not
Any less the black man who

Bit my pretty red heart in two.
I was ten when they buried you.
At twenty I tried to die
And get back, back, back to you.
I thought even the bones would do.

But they pulled me out of the sack,
And they stuck me together with glue.
And then I knew what to do.
I made a model of you,
A man in black with a Meinkampf look

And a love of the rack and the screw.
And I said I do, I do.
So daddy, I'm finally through.
The black telephone's off at the root,
The voices just can't worm through.

If I've killed one man, I've killed two ----
The vampire who said he was you
And drank my blood for a year,
Seven years, if you want to know.
Daddy, you can lie back now.

There's a stake in your fat black heart
And the villagers never liked you.
They are dancing and stamping on you.
They always knew it was you.
Daddy, daddy, you bastard, I'm through.


The Rival

If the moon smiled, she would resemble you.
You leave the same impression
Of something beautiful, but annihilating.
Both of you are great light borrowers.
Her O-mouth grieves at the world; yours is unaffected.

And your first gift is making stone out of everything.
I wake to a mausoleum; you are here,
Ticking your fingers on the marble table, looking for cigarettes,
Spiteful as a woman, but not so nervous,
And dying to say something unanswerable.

The moon, too, abases her subjects,
But in the daytime she is ridiculous.
Your dissatisfactions, on the other hand,
Arrive through the mailslot with loving regularity.
White and blank, expansive as carbon monoxide.

No day is save from news of you,
Walking about in Africa maybe, but thinking of me.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:42 | لینک  | 

American writer of pastoral, whimsical, often surreal works popular among readers in the counterculture of the 1960s and '70s.


نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:21 | لینک  | 

ریچارد براتیگان

زندگی‌نامه

پیش از به دنیا براتیگان آمدن، پدرش خانواده را ترک کرد و او دوران کودکی‌ سختی را پشت سر گذاشت. پدرش پس از آن که خبر درگذشت او را خواند، تازه متوجه شد پسری به نام ریچارد داشته‌است.

 

در بیست سالگی شیشهٔ پاسگاه پلیس را با سنگ شکست و به تشخیص پزشکان به دلیل ابتلا به جنون جوانی پارانوئیدی در بیمارستان تحت شوک درمانی و مراقبت ویژه قرار گرفت. پس از مرخص شدن از بیمارستان به سان‌فرانسیسکو رفت و به جنبش بیت‌ها پیوست و نخستین مجموعه شعرش در بیست و یک سالگی منتشر کرد و سال بعد در بیست و دو سالگی با ویرجینیا دیون آدلر ازدواج کرده، سه سال بعد در ۲۵ مارس ۱۹۶۰ دخترش ایانت به دنیا آمد. تابستان سال بعد برای براتیگان نقطهٔ عطف محسوب می‌شود. در تابستان ۱۹۶۱ به همراه همسر و کودک خردسالش به آیداهو رفت و زندگی در چادر کنار رودخانه‌های پر از قزل‌آلای آن‌جا را تجربه کرد و رمان صید قزل‌آلا در آمریکا را نوشت. این رمان شش سال بعد در ۱۹۶۷ منتشر شد و براتیگان را که در فقر مطلق بسر می‌برد و حتا در تامین غذای روزنامه دچار مشکل بود از نظر مالی نجات داد.

قبل از صید غزل‌آلا در آمریکا براتیگان چند مجموعه شعر منتشر کرد که یا به رایگان توزیع شد یا خود براتیگان در خیابان به فروش نسخه‌های آن‌ها می‌پرداخت. رمان ژنرال متفقین، اهل بیگ‌سور هر چند دومین رمان او محسوب می‌شود اما اولین رمان منتشر شده‌ای اوست. این رمان در سال ۱۹۶۴ منتشر شد و تنها ۷۴۳ نسخه از آن فروش رفت.

پس از موفقیت صید غزل‌آلا در آمریکا براتیگان دیگر هر کتابی می‌توانست منتشر کند و چنین هم کرد. او حتا کتابی متشر کرد با نام لطفا این کتاب را بکارید که شامل هشت شعر بود و به هم‌راه هر شعر بسته‌ای بذر، بسته‌های باز نشده این مجموعه الان نزد مجموعه‌دارن (کلکسیونرها) چندین هزار دلار خرید و فروش می‌شود. سه شعر از این اشعار با ترجمهٔ علیرضا بهنام در کتاب کلاه کافکا گزینهٔ شعرهای ریچارد براتیگان در ایران منتشر شده‌است. البته بدون بذر.

براتیگان به سفارش جان لنون و پل مک‌کارتی، دوستان‌اش در گروه بیتلز، چند شعر و بخش‌هایی از رمان‌هایش را در نوار کاستی با عنوان گوش دادن به ریچارد براتیگان خواند و منتشر کرد. این نوار که هم‌زمان با مجموعهٔ شعر کاشتنی براتیگان منتشر شده بود نیز حاوی ابتکارهای جالبی بود. مثلا شعری به نام عاشقانه با هجده لحن مختلف توسط افراد مختلف از جمله خود براتیگان و دخترش لانته خوانده شد.

در ۱۹۷۰ پس از سیزده سال زندگی زناشویی پرفراز و نشیب از همسرش ویرجینیا جدا شد و دو سال بعد به پاین‌کریک مونتانا رفت و تا هشت سال پس از آن در مجامع ظاهر نشد و حاضر به ایراد سخنرانی یا انجام مصاحبه نبود.

در ۱۲ مه ۱۹۷۶ برای اولین بار به ژاپن رفت. از کودکی با ژاپنی‌ها بر سر بمباران بندر پرل هاربر مشکل داشت. عموی‌اش در آن حادثه ترکش خورد بود و هر چند یک سال بعد بر اثر حادثه‌ای از بلندی سقوط کرد و مرده اما ریچارد هفت ساله مرگ عمو را به حساب ژاپنی‌ها نوشته بود و از آنان متنفر بود. سفر به ژاپن دیگاه‌اش نسبت به ژاپنی‌ها را تغییر داد و شیقتهٔ فرهنگ ژاپنی شد تا آنچا که بارها به ژاپن سفر کرد و وطن‌اش را سانفرانسیسکو، مونتانا و توکیو می‌دانست. او حتا با آکیکو که ژاپنی بود ازدواج کرد و این ازدواج دو سال دوام یافت.

براتیگان نویسندهٔ عجیب و غریبی بود که برخی او را پست مدرن می‌خوانند و برخی زیبایی شناسی آثارش را ترکیبی از دستاوردهای سورئالیسم فرانسوی و تفکر ضدبورژوازی می‌دانند. زندگی شخصی او نیز بسیار پرفراز و نشیب و متفاوت بود و مرگش نیز مانند آثارش متفاوت و غیرمنتظره بود.

او در فصل شکار همیشه به مونتانا می‌رفت و با دوستان‌اش به شکار می‌پرداخت هر چند او هیچ‌وقت نمی‌توانست به موجود زنده‌ای شلیک کند و بیشتر ادای شکارچیان را در می‌آورد. در فصل شکار ۱۹۸۴، براتیگان به مونتانا نرفت. دوستان‌اش نگران شدند. امکان تماس با او وجود نداشت به همین دلیل پلیس شهر بولیناس در شمال کالیفرنیا که محل زندگی براتیگان بود را خبر کردند. در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ پلیس در خانهٔ براتیگان را شکست و یک بطری مشروب و یک تفنگ کالیبر ۴۴ کنار جسدش پیدا کرد. سرانجام براتیگان به موجود زنده‌ای شلیک کرده بود.

داستان کوتاه

با ۳۹۰ تا عکس درخت کریسمس می‌خواهی چکار کنی؟


 ریچارد براتیگان



ترجمه: بهداد اسفهبد +

نمی‌دانم. ولی به نظر تنها کاری می‌رسید که در هفته‌ی اولِ ژانویه‌ی ۱۹۶۴ می‌شد انجام داد، و دو نفر را هم پیدا کردم که همراهی‌َ‌ام کنند. یکی از آن‌ها خواسته که نامش فاش نشود، که عیبی ندارد.


فکر می‌کنم سرمان هنوز داشت از ترورِ پرزیدنت کندی سوت می‌کشید. آره، احتمالاً این یک ربطی به همه‌ی آن عکس‌های درخت‌های کریسمس داشت. کریسمسِ ۱۹۶۳ افتضاح بود، که با آن همه پرچم‌هایی که تو آمریکا در امتدادِ تونلِ عزاداری از تیرک‌های قد و نیم‌قد آویزان شده بودند نورانی شده بود.

من با خودم در یک آپارتمانِ خیلی عجیب زندگی می‌کردم که از قفسِ یک سری پرنده‌هایی که مکزیکی بودند نیز نگه‌داری می‌کردم. هر روز به پرنده‌ها غذا می‌دادم و آبِ پرنده‌ها را عوض می‌کردم و یک جارویی هم اگر لازم بود به قفس می‌کشیدم که تمیز شود.

روزِ کریسمس با خودم شام خوردم. یک‌کم هات‌داگ و نخودسبز داشتم و یک شیشه رام با کوکاکولا نوشیدم. کریسمسِ غریبی بود و قتلِ پرزیدنت کندی هم تقریباً مثلِ یکی از آن پرنده‌هایی بود که باید هر روز غذا می‌دادم.

تنها دلیلی که دارم این‌ها را مطرح می‌کنم این است که یک‌جوری از نظرِ روان‌شناسی پیش‌زمینه را برای ۳۹۰ عکسِ درختِ کریسمس آماده کنم. آدم بدونِ انگیزه‌ی کافی از این جور کارها نمی‌کند.

یک بار آخرِ شب داشتم از خانه‌ی چند نفر در ناب‌هیل به خانه بر می‌گشتم. نشسته بودیم فنجان پشتِ فنجان قهوه خورده بودیم تا رفته بود روی اعصابمان. طرف‌های نیمه‌شب بلند شدم و در یک خیابانِ ساکت و تاریک به سمتِ خانه راه افتادم، و یک درختِ کریسمس دیدم که کنارِ شیرِ آتش‌نشانی رها شده بود. درخت از تمامِ آذینش لخت شده بود و غم‌زده آن‌جا افتاده بود چون سربازِ مرده‌ای پس از جنگی مغلوب. یک هفته قبل از این برای خودش قهرمانی بود. بعد درختِ کریسمسِ دیگری دیدم و ماشینی که تقریباً رویش پارک کرده بود. یک کسی درختَش را در خیابان گذاشته بود و ماشین تصادفاً رویَش رفته بود. درخت به وضوح از توجهِ مهربانِ یک کودک خیلی فاصله داشت. بعضی از شاخه‌هایش از لای سپر زده بودند بیرون.

همان وقتی بود که مردم در سان‌فرانسیسکو از شرِ‌ درختشان خلاص می‌شوند و می‌اندازندش توی خیابان یا یک تکه زمینِ خالی یا هر جای دیگری که بتوانند از شرش خلاص شوند. برای خود سفری‌ست بعد از کریسمس. آن درخت‌های غم‌زده و رهاشده جدی وجدانم را به درد آوردند. تمامِ آن‌ چه در توان داشتند برای آن کریسمسِ ترور شده انجام داده بودند و حالا راحت پرتشان می‌کردند بیرون تا توی خیابان بخوابند مثلِ ولگردها. دوجینشان را همین‌طور که سرِ سالِ نو به سمتِ خانه می‌رفتم دیدم . آدم‌هایی هستند که درختِ کریسمسشان را همین‌جوری از درِ خانه بیرون پرت می‌کنند. یکی از دوستانم تعریف می‌کرد که روزِ ۲۶ دسامبر همانطور که در خیابان راه می‌رفته، یک درختِ کریسمس از کنارِ گوشِ راستش سوت‌کشان رد می‌شود، و می‌شنود که در بسته می‌شود. ممکن بود بکشدَش. آدم‌های دیگری هم هستند که از راهِ خفا و هنرمندی به انهدامِ درختِ کریسمسشان دست می‌زنند. آن شب تقریباً کسی را دیدم که یک درختِ کریسمس را بیرون می‌گذاشت، اما نه کاملاً. مثلِ اسکارلت پیمپِرنل نامرئی بودند. می‌توانستم تقریباً صدای درختی را که می‌انداختند بیرون بشنوم.

سرِ پیچ که رسیدم آن‌جا وسطِ خیابان یک درخت افتاده بود، ولی کسی آن اطراف نبود. همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که کارشان را با مهارت انجام می‌دهند، حالا هر کاری می‌خواهد باشد.

وقتی به خانه رسیدم یک‌راست رفتم سراغِ تلفن و به یکی از دوستانم که عکاس است و به منابعِ انرژیِ عجیبِ قرنِ بیستمی دسترسی دارد، زنگ زدم. ساعت تقریباً یکِ صبح بود. از خواب بیدارَش کرده بودم و صدایش داد می‌زد که هنوز خواب است.

گفت: «کیه؟»
گفتم: «درخت‌های کریسمس.»
«چی؟»
«درخت‌های کریسمس.»
پرسید: «تویی ریچارد؟»
«آره.»
«چی شده‌اند؟»
گفتم: «کریسمس از پوستِ آدم هم نازک‌تره. چرا چند صد تا عکس از درخت‌های کریسمس که تو خیابان رها شده‌اند نمی‌گیریم؟ با این جوری که مردم درخت‌هاشان را بیرون می‌اندازند، یأس و بی‌تفاوتی‌شان را نسبت به کریسمس نشان می‌دهیم.»
گفت: «می‌شود این کار را هم کرد. من فردا ساعتِ ناهار شروع می‌کنم.»
گفتم: «می‌خواهم ازشان مثلِ سربازهای مرده عکس بگیری. بهشان دست نزن و تنظیمشان نکن. فقط همان‌جوری که افتاده‌اند ازشان عکس بگیر.»

روزِ بعد در ساعتِ ناهارَش از درخت‌های کریسمس عکس گرفت. تو مِیسیز کار می‌کرد و از سربالایی‌های ناب‌هیل و چایناتاون بالا رفت و آن‌جا از درخت‌های کریسمس عکس گرفت.

۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۹، ۱۱، ۱۴، ۲۱، ۲۸، ۳۷، ۵۲، ۶۶.

شب بهش زنگ زدم.
«چطور پیش می‌رود؟»
گفت: «عالی.»

روزِ بعد باز هم ساعتِ ناهار از درخت‌های کریسمس عکس گرفت.
۷۲، ۸۵، ۱۱۷، ۱۲۸، ۱۳۷.

آن شب هم بهش زنگ زدم.
«چطور شد؟»
گفت: «بهتر از این نمی‌شود. تقریباً ۱۵۰تا گرفتم.»
گفتم: «ادامه بده.» داشتم برای آخرِ هفته یک ماشین جور می‌کردم که بتوانیم بیشتر حرکت کنیم و از درخت‌های کریسمس عکس بگیریم.

شخصی که روزِ بعد راننده‌مان بود ترجیح می‌دهد که نامش فاش نشود. می‌ترسد اگر بفهمند آن روز با ما همکاری کرده کارَش را از دست بدهد و با فشارهای اقتصادی و اجتماعی مواجه شود. صبحِ بعد شروع کردیم و دور تا دورِ سان‌فرانسیسکو رانندگی کردیم و از درخت‌های کریسمسِ رها شده عکس گرفتیم. پروژه را با هیجانِ یک حرکتِ انقلابیِ سه نفره ادامه دادیم.

۱۴۲، ۱۵۹، ۱۶۸، ۱۷۵، ۱۸۳.

همین‌طور می‌راندیم و یک درختِ کریسمس نشان می‌کردیم که احتمالاً در حیاطِ جلوی خانه‌ی یکی تو پسیفیک‌هایتز یا کنارِ یک بقالیِ ایتالیایی تو نورث‌بیچ افتاده بود. یک دفعه می‌ایستادیم و می‌پریدیم بیرون و به سمتِ درختِ کریسمس حمله‌ور می‌شدیم و شروع می‌کردیم از هر زاویه‌ای عکس گرفتن. مردمِ ساده‌ی سان‌فرانسیسکو احتمالاً فکر می‌کردند هر سه‌مان پاک خل شده‌ایم: علافیم. از دید قدیمی‌ترها، فقط ترافیک درست می‌کردیم.

۱۹۹، ۲۱۵، ۲۲۷، ۲۳۳، ۲۴۵.

لارنس فرلینگتیِ شاعر را دیدیم که با سگش در پاترِرو هیل راه می‌رفت. ما را دید که از ماشین بیرون پریدیم و فوری شروع کردیم به عکس گرفتن از درختِ کریسمسی که کنارِ پیاده‌رو افتاده بود.

۲۷۷، ۲۷۸، ۲۷۹، ۲۸۰، ۲۸۱.

همین‌طور که رد می‌شد گفت: «از درخت‌های کریسمس عکس می‌گیرید؟»
گفتیم: «تقریباً» و همه‌مان با بدگمانی اندیشیدیم: یعنی فهمیده چه‌کار داریم می‌کنیم؟ می‌خواستیم به صورتِ یک رازِ بزرگ نگهَش داریم. فکر می‌کردیم که کارِ خیلی بزرگی می‌کنیم و قبل از این که تمام شود باید به اندازه‌ی کافی دقت کنیم.

آن روز به پایان رسید و تعدادِ کلِ عکس‌های درختِ کریسمس‌مان از مرزِ ۳۰۰ بالا زد.
باب گفت: «فکر نمی‌کنی به اندازه‌ی کافی گرفته‌ایم؟»
گفتم: «نه، فقط چندتا دیگر.»

۳۱۷، ۳۳۲، ۳۴۵، ۳۵۶، ۳۷۰.

باب گفت: «حالا؟»
کلِ سان‌فرانسیسکو را یک بارِ دیگر گشته بودیم و در تلگراف‌هیل بودیم. داشتیم از یک راه‌پله‌ی شکسته پایین می‌رفتیم که روی حصارِ سیمی‌‌اش یک نفر یک درختِ کریسمس انداخته بود. درخت همان معصومیتِ سنت سباستین را داشت با همان پیکان‌ها و همه چیز.
گفتم: «نه، فقط چندتا دیگر.»

۳۸۶، ۳۸۷، ۳۸۸، ۳۸۹، ۳۹۰.

باب گفت: «باید کافی باشد دیگر،»
گفتم: «آره به نظرم.»
همه‌مان حسابی خوشحال بودیم. این هم از هفته‌ی اولِ ۱۹۶۴. وضعِ غریبی در آمریکا بود .

قهوه

ریچارد براتیگان. ترجمه: حامد حاتمی، بهداد اسفهبد

گاهی وقت‌ها زندگی فقط یک فنجان قهوه‌ است و همه‌ی صمیمیتی که می‌تواند ایجاد کند. زمانی یک چیزی در موردِ قهوه خواندم که می‌گفت قهوه برای‌تان مفید است؛ همه‌ی اندام‌ها را به کار می‌اندازد.

اول فکر کردم این‌جوری گفتن‌ش عجیب است و حتٌی کمی هم ناخوشایند، ولی به مرورِ زمان به این نتیجه رسیدم که چندان هم بی‌معنی نیست. الان می‌گویم منظورم چیست.

دیروز صبح به دیدنِ دختری رفتم. دوستش دارم. هر چیزی بین ما بوده تمام شده. دیگر به من علاقه‌ای ندارد. من به رابطه‌ی‌مان گند زدم ولی کاش این کار را نمی‌کردم.

زنگ زدم و پای پله‌ها منتظر ماندم. می‌توانستم صدایش را بشنوم که در طبقه‌ی بالا این ور و آن ور می‌رفت. از سر و صداش می‌توانستم بگویم که تازه داشت بلند می‌شد. از خواب بیدارش کرده بودم.

کمی بعد از پله‌ها پایین آمد. نزدیک شدن‌ش را درونِ خودم احساس می‌کردم. با هر گامی که برمی‌داشت احساساتم را متلاطم می‌کرد، و سرانجام به بازشدنِ در انجامید. مرا دید و خوش‌حال نشد.

زمانی از دیدنِ من خیلی خوشحال می‌شد، همین هفته‌ی پیش. نمی‌دانم آن همه احساس کجا رفته بود، البته اگر این‌قدر ساده‌لوح باشم.

گفت: «من الان حوصله ندارم. دلم نمی‌خواهد حرف بزنم.»

گفتم: «من یک فنجان قهوه می‌خواهم.»، چون در آن لحظه بیشتر از هر چیزِ دیگری تو دنیا دلم یک فنجان قهوه می‌خواست. این جمله را طوری بر زبان آوردم، انگار که تلگراف‌ی را از طرفِ شخصِ دیگری برای‌ش می‌خوانم؛ کسی که واقعاً دل‌ش یک فنجان قهوه می‌خواست؛ کسی که هیچ چیز دیگری برای‌ش مهم نبود.

گفت: «خیلی خوب.»

به دنبال‌ش از پله‌ها بالا رفتم. خنده‌دار بود. خیلی با عجله یک لباس‌ی پوشیده بود و هنوز لباس روی تن‌ش نایستاده بود. می‌توانم ازِ باسن‌ش برای‌تان تعریف کنم. به آشپزخانه رفتیم.

یک شیشه نسکافه از قفسه برداشت و روی میز گذاشت. بعد هم یک فنجان و یک قاشق. نگاه‌ی به آن‌ها انداختم. بعد هم کتری را پرِ آب کرد و روی اجاق گذاشت و زیرش را روشن کرد.

در تمامِ این مدت یک کلمه هم بر زبان نیاورد. لباس روی تنش مرتب شده بود. «من نمی‌خورم» و از آشپزخانه بیرون رفت.

بعد از پله‌ها پایین رفت و از خانه خارج شد تا ببیند نامه‌ای دارد یا نه. من یادم نمی‌آمد نامه‌ای دیده باشم. برگشت بالا و به اتاق دیگری رفت و در را پشت سرش بست. من به کتریِ رویِ اجاق نگاه می‌کردم.

یک سال طول می‌کشید تا آب جوش بیاید. اکتبر بود و کتری پر بود. مشکل همین بود. نصفِ آب را خالی کردم.

این‌طوری آب سریع‌تر جوش می‌آمد. حداکثر شش ماه می‌کشید. خانه ساکت بود.

به ایوان پشتی نگاهی انداختم. چند تا کیسه‌ی زباله بود. سعی کردم با نگاه کردن به محتویات کیسه‌ها بفهمم که تازگی چی خورده. چیزی نفهمیدم.

حالا ماهِ مارس رسیده بود و آب شروع کرده بود به جوشیدن. خوشحال شدم.

روی میز شیشه‌ی نسکافه، فنجانِ خالی و یک قاشق کنار هم خوابیده بودند. درست مثل مراسمِ کفن و دفن. این‌ها تمامِ چیزهایی هستند که برای درست‌کردنِ قهوه لازم داری.

وقتی ده دقیقه بعد خانه را با قهوه‌ای که درونِ من دفن شده بود ترک می‌کردم، گفتم: «برای قهوه متشکرم.»

گفت: «خواهش می‌کنم.» صدایش از پشتِ درِ بسته می‌آمد. صدای او هم مانند تلگراف بود. دیگر واقعاً وقتِ رفتن بود.

بقیه‌ی روز را بدون این‌که دنبالِ قهوه بگردم گذراندم. خوب بود. شب شد و شام را توی یک رستوران خوردم و بعد رفتم بار. کمی مشروب خوردم و با چند نفری گپ زدم.

آدم توی بار از همان حرف‌هایی می‌زند که همه توی بار می‌زنند. هیچ چی‌ش یادم نمانده است. ساعت دوی صبح شده بود و داشتند بار را می‌بستند. باید می‌رفتم بیرون. تو سان‌فرانسیسکو هوا سرد و مه‌آلود بود. مه باعث می‌شد احساسِ درماندگی کنم.

تصمیم گرفتم به دیدنِ دختر دیگری بروم. بیش از یک سال بود که با هم دوست نبودیم. زمانی خیلی با هم صمیمی بودیم. نمی‌دانستم این روزها چه‌کار می‌کند.

به خانه‌ی او رفتم. خانه‌اش زنگ نداشت. موفقیت کوچکی بود. آدم باید حسابِ موفقیت‌های کوچک‌ش را داشته باشد. به هر حال، من که دارم.

خودش در را باز کرد. فقط یک لباسِ‌خواب جلوی خودش گرفته بود. باورش نمی‌شد که من باشم. بعد از مدتی که باورش شد من هستم، گفت «چی می‌خواهی؟» من هم صاف رفتم تو.

برگشت و در را بست، طوری که من می‌توانستم نیم‌رخ‌ش را ببینم. به خودش زحمت نداده بود که لباس‌خواب‌ش را دورش بپیچد. فقط گرفته بود جلوی خودش.

می‌توانستم یک خطِ ممتد از بدنش را ببینم که از سرش شروع می‌شد و تا پای‌ش ادامه داشت. کمی به نظرم عجیب می‌رسید. شاید به خاطر این‌که دیر وقت بود.

«چی می‌خواهی؟»

«یک فنجان قهوه می‌خوام.» چه چیزِ مسخره‌ای برای گفتن انتخاب کردم، در حالی که حتی دلم نمی‌خواست باز بگویم که دلم قهوه می‌خواهد.

نگاهی به من انداخت و کمی چرخید. از این که مرا می‌دید خوش‌حال به نظر نمی‌رسید. باز می‌گویند زمان همه‌چیز را درست می‌کند. باز به خطِ ممتدِ بدن‌ش نگاه کردم.

گفتم: «چطوره که با هم یک قهوه بخوریم؟ می‌خواهم باهات حرف بزنم. خیلی وقت است که حرف نزده‌ایم.»

نگاهی به من انداخت و باز کمی چرخید. من به خط ممتدِ بدن‌ش خیره شدم. زیاد کارِ جالبی نبود.

گفت: «دیر وقته. من باید صبحِ زود بیدار شم. اگه قهوه می‌خواهی، نسکافه تو آشپزخانه هست. من باید بخوابم.»

چراغ‌ آشپزخانه روشن بود. از اتاق نشیمن نگاهی به آشپزخانه انداختم. دلم نمی‌خواست به آشپزخانه بروم و باز تنهایی قهوه بخورم. دلم نمی‌خواست به خانه‌ی کسِ دیگری بروم و قهوه بخواهم.

متوجه شدم که آن‌روز به طور عجیبی سپری شده بدون این‌که من اصلاً چنین قصدی داشته باشم. لااقل شیشه‌ی نسکافه روی میز کنارِ فنجانِ خالیِ سفید و یک قاشق چیده نشده بود.

می‌گویند در بهار تخیلاتِ یک مردِ جوان به فکرهای عاشقانه تبدیل می‌شود. شاید اگر وقتِ کافی برای‌ش بماند، تخیلات‌ش جایی هم برای یک فنجان قهوه باقی بگذارند.

 
 
 
زوجی در آمریکا
 
 

درست در همان لحظه سگِ توی کارتون خمیازه‌ی گنده‌ای کشید چون جوجه هم‌چنان بیدار نگاهش داشته بود، و قبل از این‌که سگ خمیازه‌اش را تمام کند مردی که کنار من نشسته بود شروع کرد به خمیازه کشیدن...

من دوست دارم تو سینما‌های ارزان آمریکا بنشینم. این‌جا مردم در‌حالی‌که فیلم نگاه می‌کنند، خیلی ابتدایی زندگی می‌کنند و می‌میرند. سینمایی آن پایین در خیابان مارکت هست که می‌توانم با یک دلار چهار تا فیلم ببینم. واقعا اهمیتی نمی‌دهم که فیلم‌ها چه‌قدر خوب باشند. منتقد سینما نیستم. فقط دوست دارم فیلم نگاه کنم. بودن‌شان روی پرده‌ی سینما برایم کافی است.

سینما پر است از آدم‌های سیاه، هیپی، پیر، سرباز، ملوان، و مردم ساده‌ای که با فیلم‌ها حرف می‌زنند چون فیلم همان‌قدر واقعی هست که همه‌ی اتفاق‌های دیگر زندگی‌شان.

«نه! نه! برگرد تو ماشین کلاید. آه، خدایا، اون‌ها دارن بونی را می‌کشن!»

من شاعر کشیک این‌ سینماها هستم، اما خیال ندارم که به خاطرش جایزه بگیرم. یک‌بار ساعت شش عصر رفتم تو سینما و ساعت یک صبح بیرون آمدم. ساعت هفت پاهایم را روی هم انداختم و تا ساعت ده همان‌جوری ماندم بدون این‌ که از جایم بلند بشوم.

به بیان دیگر طرف‌دار فیلم‌های هنری نیستم. برایم مهم نیست که وارد یک سینمای فانتزی بشوم و دور و برم را تماشاچی‌هایی فرا گرفته باشند که در عطر دلگرم‌کننده‌ی فرهنگ خیس خورده‌اند. جای من نیست.

ماه پیش تو یک سینمای دو-فیلم-با-هفتاد-و-پنج-سنت به نام نورت بیچ نشسته بودم و کارتونی درباره‌ی یک جوجه و یک سگ پخش می‌کرد. سگ تلاش می‌کرد کمی بخوابد، و جوجه بیدار نگاهش می‌داشت، و در ادامه ماجراهایی اتفاق افتاد که همه با کتک‌کاریِ کارتونی پایان می‌یافت.

مردی کنارم نشسته بود. سفیدِسفیدِسفید بود: چاق، حدوداً پنجاه ساله، تقریباً کچل، و صورتش کاملا عاری از احساسات بشری. لباس‌های گشادِ از مد افتاده‌اش او را شبیه پرچم کشوری شکست‌خورده پوشانده بود و به نظر می‌رسید تنها نامه‌ای که در زندگی‌اش دریافت کرده صورت‌حساب‌هایش بوده است.

درست در همان لحظه سگِ توی کارتون خمیازه‌ی گنده‌ای کشید چون جوجه هم‌چنان بیدار نگاهش داشته بود، و قبل از این‌که سگ خمیازه‌اش را تمام کند مردی که کنار من نشسته بود شروع کرد به خمیازه کشیدن، چنان‌که سگ توی کارتون و مرد، این آدم زنده، با هم خمیازه می‌کشیدند، زوجی در آمریکا.

ترجمه: حامد حاتمی، احسان فروغی


 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:17 | لینک  | 

 

اگه یادتون باشه قبلا" در مورد فیلم مرد مرده و موسیقی زیبای نیل یانگ نوشته بودم بر حسب اتفاق یکی از اشعر این خوانده و آهنگساز کانادائی الاصل رو گیر آوردم .http://neilyoung.rockmetal.art.

Are You Passionate?


Are You Passionate?
 


You're My Girl
Mr.Disappointment
Differently
(Don't Say You Love Me)
Let's Roll
Are You Passionate?
Goin' Home
When I Hold You In My Arms
Be With You
Two Old Friends
She's A Healer

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:27 | لینک  | 

  Johnny Depp

برای من دیدن فیلم "مرد مرده" یه اتفاق خیلی خوب بود . بادیدن فیلم حس خاصی برام ایجاد شد.فیلمی کاملا" عمیق که ظاهری متفاوت با باطنش داره. موسیقی فیلم رو هم نمیتونم فراموش کنم .

سفر ویلیام بلیک دقیقا" سفری دو بطنی است که هرچه بیشتر پیش میرود به غنای سفر روحی افزوده می شود تا جائی که در پایان به سمت افق بیکرانه حرکت می کند تادر آغوش مادر طبیعت آرام بگیرد.

موسیقی نیل یانگ بخصوص در همان نخستین لحظات فیلم بسیار ساده اما مسحور کننده بود و شاید تنها هنگام دیدن فیلم بیست و یک گرم بود که موسیقی مشابه کار یانگ رو شنیدم.

برای توضیح بیشتر مطلبی از ویکیپدیا  به امانت گرفتم..

http://en.wikipedia.org

During the time of the American Old West, an accountant named William Blake travels by train to the frontier town of Machine. When he arrives, he finds that the job he expected to receive has already been taken. The company's owner, John Dickinson, drives him away with a shotgun. Jobless and bankrupt, Blake meets Thel, who sells paper flowers. While they are in bed together, Thel's boyfriend Charlie confronts Thel and attempts to shoot Blake. Thel shields him with her body, but the bullet passes through her and hits Blake. The wounded Blake kills Charlie with Thel's gun and flees.

In a forest, Blake awakes to find Nobody, a large Native American man, attempting to dislodge the bullet from his chest. Nobody concludes that the bullet is too close to Blake's heart, and will eventually kill him. When Blake introduces himself, Nobody becomes excited, mistaking him for the poet of the same name. Nobody confesses that he was captured and educated by white men in his youth, and has developed a love for Blake's poetry. Nobody takes the doomed Blake as a companion in his travels, telling Blake that his poetry will now be "written in blood". Meanwhile, Dickinson, who was Charlie's father, hires three infamous bounty hunters to kill Blake and, more importantly, recover the horse Blake stole.

Blake and Nobody travel the countryside and periodically clash with the violent and bigoted people they meet. One of Dickinson's bounty hunters, Cole Wilson, is revealed to be a cannibalistic psychopath, and kills his two compatriots when they irritate him. Dickinson grows impatient and spreads wanted posters of Blake, drawing more bounty hunters. Blake is wounded again during a shootout, and his condition rapidly deteriorates.

Nobody takes the dying Blake to a Makah village and convinces the tribe to give him a ship burial. Nobody puts Blake into a canoe and bids him farewell. As he floats away, Blake watches Cole Wilson sneak up behind Nobody. Nobody turns and they fatally shoot each other. Blake gazes up into the sky for a time before closing his eyes as his canoe floats away.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:29 | لینک  | 

Original Sin?
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 17:2 | لینک  | 

Poplars

The heat blew through my spine into my heart.
My back was to it, the sun.
I crouched, and pain came.
I stood, and there was none.

The wind is a dozen things.
Across my road, where the abandoned cars
Make a mansion-heap, poplars
Mimic tentacles, exactly 12, in the dusty air.

My desert is just beginning.
A little while from now, I will abandon my body,
And a few years after that, the Chinese

Will abandon Peking because of dust storms
Oranging their skies, choking their athletes.
God is the sun truly, you know, and He moves fast

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:53 | لینک  | 

به غزّه خوش آمدی

 

 

 

ویل به مونیتور خیره شده بود.کلید ها را فشار داد تا این جمله را بنویسد: واقعا" می خواهی عضو "آی. اس .ام "بشی؟

و این سه حرف روی مونیتور نقش بست :ب ل ه

ویل لبخند زد و نوشت: هیچ دولتی " جنبش همبستگی بین المللی" را حمایت  نمی کند .ما دراین مبارزه  تنها هستیم . تو مطمئنی؟

و دوباره همان سه کلمه بر صفحه ی مونیتور نقش بست.ویل خندید و این جملات را نوشت :توعوض نشدی. مثل دوران دبیرستان هنوز هم کله شقی. زمان ورود؟

- چهارشنبه 25 ژوئن

چند دقیقه ای گذشت و هیچ پیغامی رد و بدل نشد تا اینکه این جمله روی صفحه آمد: قبل از آمدنم چیزی      بگو..

ویل آرام خندید و نوشت: به غزّه خوش آمدی راشل.

 

ساعت پنج عصر

 

در ابهام گرگ و میش غروب یکشنبه، 16 مارس2003،  پژوی استیشن تیره رنگی  که مرتب بوق می زد  وارد محوطه ی  بیمارستان "النجار"شد. دکتر سمیر به همراه  همسر و دختر خردسالش باعجله از اتومبیل  پباده شدند و به سمت ساختمان دویدند اماکمی جلوتربادیدن "ویل" ایستادند .

دکتر پرسید : چی شد؟

ویل  تکه کاغذی خون آلود را در دست فشرد و با صدائی گرفته  گفت : تمام کرد .

 

 

 

مامان

ممنون که به ایمیل من جواب دادی.از "مقاومت بدون خشونت " نوشته بودی.چند روز پیش وقتی در خانه ی دکتر سمیر بودیم انفجاری شدید تمام شیشه های منازل مسکونی را خرد کرد .ایمان دختر کوچولوی دکتر سمیر خیلی ترسیده بود.بعدها فهمیدیم اسرائیلی ها تله ای انفجاری را که می گفتند مبارزین فلسطینی سر راهشان گذاشته بودند منهدم کردند.ما هر روز صدای تانک و بولدوزر هایشان را می شنویم. ارتش اسرائیل در  غزه با احداث دو پست اصلی بازرسی جاده را بسته . این یعنی مرگ تدریجی، یعنی بیکاری ،یعنی آن هائی که این جا هستند نمی توانند سر کارشان بروند و آن هائی که آن جا مانده اند نمی توانند به خانه هایشان برگردند. شاید ما بتوانیم از آمریکائی بودن یا به قول خودشان از سفید بودنمان به عنوان امتیاز استفاده کنیم و به آن سوی کرانه ی غربی رود اردن برویم ولی کسی چه می داند شاید ما را دستگیر و از این کشور اخراج کنند.احساس می کنم در زندانی بزرگ گرفتار شده ام .

 

 

ما این جا هستیم

 

حالا دیگر از باغچه ی سر سبز  خانه ی دکتر سمیر جز پشته ای  خاک و آهن وخرده شیشه چیزی باقی نمانده بود.دکتر سمیر نصرالله قوزک متورم پای ویل را پانسمان کرد .ایمان دختر خردسال دکتر روی بلوکی شکسته نشسته بود  .صدای بولدوزهای غول پیکر را که شنیدند همه به هم نگاه کردند. راشل به تندی بلند گو را برداشت .از تل خاک بالا رفت. بلدوزری در ده متری آن ها خاک را زیر و رو می کرد و فریاد زد:از این جا دور شین.. ما این جا هستیم .

کمی دورتر از بولدوزرنفر بری ارتشی کنار جاده توقف کرده بود . دو سرباز پیاده شدند و یکی از آن ها  او را نشانه گرفت.ویل صفیر گلوله را که شنید به سرعت به سمت راشل خیز برداشت .مچ پایش را چنگ زد  و او را پائین کشید.هردو کنار هم به زمین افتادند.راشل هنوز مبهوت بود . ناباورانه به ویل نگاه کرد و زیر لب گفت:  به طرفم شلیک کرد؟!

ویل سرتکان داد و گفت: این جا غزهّ اس...آخر دنیا

رگبار گلوله دیوار خانه را زخم زد . ایمان جیغ کشید . سمیر خودش را به او رساند  و دخترش را در آغوش کشید. ایمان گریه می کردو می لرزید.

مامان

 

نوشته بودی خشونت فلسطینی ها کمکی به حل قضیه نمی کند.تا دو سال پیش شش هزار  نفر  در اسرائیل کار می کردنداما با احداث پست های بازرسی فاصله ی چهل دقیقه ای این جا و عسقلان ،نزدیک ترین شهر اسرائیل به یک مسافت دوازده ساعته تبدیل شده.مرز تجاری با مصر به تصرف تفنگداران ویژه در آمده.بیشتر از ششصد خانه رابولدوزرهای اسرائیلی  خراب کرده اند.اقتصاد محلی این جا متکی به کشاورزی و پرورش گل است درست مثل همان کاری که عمو "گریچ" در کنار دریاچه ی کاپیتال انجام                    می دهد.بولدوزر ها نه فقط خانه ها که تمامی باغ ها و گلخانه ها را نابود می کنند. حالا چه چیزی برای این مردم باقی مانده؟

 

غروب نارنجی

راشل که پیراهنی  نارنجی به تن داشت به ابر های سرخابی میان آبی آسمان نگاهی انداخت.بلند گو را از دست ویل گرفت. خودش را از تل خاک بالا کشید . از آن سو سرازیر شد  . به طرف بولدوزر رفت. راننده که در برجک بولدوزر نشسته بود خندید. راشل به او اشاره کرد که برگردد . بولدوزر خاک ها را زیر و رو    می کرد.

ویل فریاد زد:برگرد راشل

 

مامان

 دلم برایت تنگ شده.شب ها کابوس می بینم .تانک ها و بولدوزر ها را می بینم که دور خانه ای را که من در آن هستم گرفته اند . دیوار ها فرو می ریزند و من بین آوار مدفون می شوم . نگرانم .این جا به محض خروج از  خانه در تیر رس تانک ها،تفنگداران،بولدوزرهاو گشتی های ارتش اسرائیل قرار می گیری . درون خانه ها هم امن نیست.بارها و بارها در خانه های این مردم زخم رگبار گلوله را دیده ام.

 

سیم خاردار

 

 

ویل از تل خاک سرازیر شد اما در شیب تند پایش دوباره لغزید و به کپه ای سیم خارداربرخورد کرد. بولدوزردر چند متری راشل توده ای بزرگ از خاک و بتن را روی هم تلنبار کرد. ویل سوزش شدیدی  در پایش داشت.  تیغ های فلزی سیم خاردار بالای زانویش را دریده بود . لکه ی خون روی شلوار جین رنگ و رو رفته اش بزرگ و بزرگتر می شد.ویل صدای راشل را شنید .دود سیاه و غلیظ بولدوزر آسمان ارغوانی  را پوشانده بود .راشل خودش را کنار کشید و از تل خاک فاصله گرفت . رانند ه فحش رکیک داد و لحظه ای بعد بولدوزر چرخید و به سمت راشل براه افتاد.ویل تقلا کرد تا خودش را از سیم خاردار جدا کند .راشل     بلند گو را به سمت بولدوزر گرفت و فریاد زد:  برو..برو..از این جا برو

ویل داد کشید :راشل ..

 دکتر سمیر از تل خاک سرازیر شد و به سمت ویل دوید .  راشل عقب عقب رفت . تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد . بولدوزر او را به زیر کشید .راشل جیغ زد .دکتر سمیر بهت زده خشکش زده بود . ویل با تمام توانی که داشت  خودش را ازچنگ سیم خاردار جدا کرد و لنگان لنگان به سمت بولدوزر دوید.داد زد . دستهایش را در هوا تکان داد .بولدوزر بی آن که  بیل را بلند کند دنده عقب گرفت و از جسد در هم شکسته ی راشل دور شد.ویل زانو زد و سر راشل را بر زانوی زخمی اش گذاشت خون از گوشه ی دهان راشل به پائین سرازیر شده بود.صورتش خونین و پوستش کبود بنظر می رسید.

- راشل..راشل..

به زحمت چشم باز کرد و با صدائی شکسته در گلو گفت: کمرم شکست..

 

 

آفتاب تا نزدیک افق پائین آمده بود.بولدوزر به سمت خط مرز عقب نشست  و کنار واحد گشتی ارتش  توقف کرد آن دو سربازهنوز همان جا ایستاده بودند.ویل فریاد زد و  از آن ها کمک خواست . آن ها که در غروب سرخ به دو شبح تیره شبیه بودند هیچ حرکتی نکردند.تنها یکی از آن ها با بی سیم  پیامی رد و بدل کرد. راشل  مچ دست ویل را چنگ زد و به زحمت به جیب پیراهنش اشاره کرد .ویل در جیب پیراهن راشل نامه ای پیدا کرد که لکه ای سرخ بخشی از آن را خیس کرده بود.

مامان

من هنوز هم دوست دارم شاد ی کنم،بخندم و زندگی خوبی داشته باشم ولی ناامیدم چون این دنیائی نیست که من برایش به دنیا آمدم.این آنی نیست که تو و بابا آرزویش را می کردید وقتی تصمیم گرفتید  مرا داشته باشید.شاید عمو "گریچ"حق داشت که از ارتش استعفا داد و به کشاورزی در آن مزرعه ی کوچک اکتفا کرد.

راستی مامان همسر دکتر سمیر  به تو سلام می رساند و با این که انگلیسی را به سختی می فهمد  اصرار دارد که من مرتب به تو تلفن کنم و نامه بفرستم.

با بوسه برای تو ،بابا، سارا و کریس.

دوستتان دارم، راشل.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:46 | لینک  | 

پل مك كارتني

اسطوره‌ي سابق بيتلز، كار با افرادي چون "استيو واندر" و "مايكل جكسون" را بعد از همكاري با شخصي مثل جان لنون "نااميد كننده" خواند.

 مك كارتني كه شصت و چهارمين سال زندگي خود را پشت سر مي‌گذارد اعتقاد دارد بعد از كاركردن با افرادي مثل لنون در آغاز فعاليت حرفه‌يي اندكي فاسد شده است و ديگر نمي‌تواند با افراد ديگري به اجراي برنامه بپردازد.

اين زوج موسيقيايي نخستين‌بار در سال 1957 همديگر را ملاقات كردند.

جان لنون

مك كارتني به شبكه‌ي راديويي بي‌بي‌سي گفت: "همكاري كردن" چيز غريبي است، بعد از همكاري با شخصي چون لنون ديگر اين كلمه معني خود را از دست مي‌دهد.

او همكاري با خوانندگان و موسيقي‌دان‌هاي ديگر را نا اميدكننده دانسته و گفته است: من و جان از سنين بسيار پايين با هم كار كرديم و به‌خوبي اخلاق و روحيات همديگر را مي‌شناختيم.

بعد از فروپاشي گروه بيتلز در 1970، مك كارتني با هنرمندان زيادي مثل جكسون، واندر و الويس كاستلو همكاري كرد كه هيچ كدام از آنها را رضايت بخش نمي‌داند.

جان لنون سال 1980 در نيويورك به ضرب گلوله به قتل رسيد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:54 | لینک  | 

Brotherhood



You see it every day
Now will it ever change
Why does it have to be this way

A world filled with pain
People love to hate
Consumed with monetary gain

But I still believe
In a world filled with peace
Come on and take your brothers hand

There's so much more to life
We can do this if we try
One big brotherhood of man

Take a look inside
Always unsatisfied
Man this world has got to change

Get on your knees and pray
Everything will be ok
Let's start a brand new day

You see it every day
Now will it ever change
Why does it have to be this way

A world filled with pain
People love to hate
Consumed with monetary gain

But I still believe
In a world filled with peace
Come on and take your brothers hand

There's so much more to life
We can do this if we try
One big brotherhood of man

But I still believe
In a world filled with peace
Come on and take your brothers hand

There's so much more to life
We can do this if we try
One big brotherhood of man

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:39 | لینک  | 

آموزش مهارت های زندگی پیش از ازدواج ، مهم ترین راه کنترل ایدز




 مراجعه مادران مبتلا به ایدز به پزشک و مصرف داروهای مربوط به درمان این بیماری ، تا حد زیادی از ابتلای جنین به بیماری ایدز جلوگیری می کند. 



 استفاده از داروهای ضد ویروسی ایدز در زنان مبتلا به بیماری ایدز می تواند در آلودگی فرزندان متولد شده از این افراد به میزان قابل توجهی پیشگیری کند ، بنابراین از این طریق می توان از افزایش تعداد مبتلایان به ایدز در کشور جلوگیری کرد.



آموزش مهارت زندگی به جوانان به ویژه پیش از ازدواج مهمترین راه کنترل ایدز در جامعه است. 

آموزش مهارت زندگی و پیشگیری از رفتارهای پر خطر مهمترین راه جلوگیری و کنترل بیماری ایدز در کشور است که زمان این آموزش نیز باید در دوره پیش از ازدواج صورت گیرد چرا که اغلب افراد پیش از ازدواج به علت عدم آگاهی این بیماری مبتلا می شوند.

در صورت عدم توجه به ارائه آموزشها با توجه به روند کنونی ابتلای افراد به بیماری ایدز در کشور ممکن است در مدت زمان کم آمار مبتلایان به ایدز 10 برابر مقدار کنونی شود و یا به آمار وحشتناکی برسد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:25 | لینک  | 

 

بعضی وقتا یه جاهائی رو خواب میبینم ، یه جائی مثل یه چمنزار . میدونم که همه جا روشنه ولی هرچی آسمون رو نگاه می کنم خورشیدی نمی بینم . همه چیز اون جا در نهایت زیبائیه و به نظرم می رسه که برگ درخت ها به طلائی می زنن. وقتی این تصویر رو دیدم بی اختیار خواب مکررم یادم اومد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:56 | لینک  | 

 چند روز قبل بازم توفیق اجباری نصسبم شد تا فیلم ۳۰۰ را ببینم :

۱-قبل از هر چیز نحوه ی ساخت فیلم به شکلی است که من بیشتر این حس را داشتم که دارم بازی کامپیوتری نگاه می کنم .

۲- جالبه که از همان اول فیلم خشونت اسپارت ها نه تنها توجیه می شود که حتی این خشونت به نوعی تقدیس هم می شود و بنابراین فیلم را می توان اثری میلیتاریستی دانست که سعی در تئوریزه کردن خشونت نموده است.

۳- هیچ کاراکتر مذهبی را نمیتوان یافت که تصویری موجه از او ارائه شده باشد و فرمانده ی اسپارت ها مانند ابر مرد نیچه تقدیر خویش را با زور بازو و نیروی فکرش می سازد. این وسط چه بر سر عشق آمد من نمیدانم.

۴- هر گونه تماس  بین دو فرهنگ شرق و غرب در فیلم مضموم و ناکارآم است نگاه کنید به شخصیت گوژپشت

۵- خشایارشاه که دیگر جائی برای صحبت باقی نمیگذارد .دنیا چقدر مسخره شده

۶- ما اعتراض می کنیم . ما فیلم را نمایش داده نقد می کنیم ما خودمان فیلم را تحلیل می کنیم و به این نکته توجه نداریم که فیلم برای ما ساخته نشده باید انتقاد ها را برون مرزی کنیم  و بهترین انتقاد  تولید آثار هنری در ستایش و نمایش پیشینه ی شکوهمندمان است.

۷- طفلی این غربی ها خیلی گناه دارن ببینین چقدر دلشون می خواد حماسه داشته باشند . پسری در مقابل پدرش گردن زده می شود و یارانی اندک با از جان گذشتگی مقابل چند صد هزار سپاهی مقاومت میکنند . چرا؟ بخاطر شرف و انسانین. حیف که ما هنوز وقایع سال ۶۱ هجری را از یاد نبرده ایم .

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:51 | لینک  | 

 هر چه ایمان بیشتر شود ، دوست داشتن همسر بیشتر می شود. وگفتن : دوستت دارم از قلب او و خاطرش نمی رود 

۱-  فکرهای عمیق و احساساتتان را با هم در میان بگذارید  تا احساس کنید روابط خوبی با هم دارید . با همسرتان از احساسات خود حرف بزنید ، این موجب می شود شخص مقابل نسبت به شما احساس صمیمیت بیشتری  کند . احتیاط در ابراز احساسات اشکالی است که برخی دارند . یکدل باشید و حالت و احساس طرف مقابل را درک کنید و از این عبارات استفاده کنید : فهمیدم ، درست می گویی ، آفرین .

2. مسئولیت ها را قسمت کنید .

3. هرگز در جمع به شریک زندگی تان اهانت و بی احترامی نکنید ، همیشه هم در عذر خواهی پیش قدم باشید .

4. بیشتر روی کارهای مثبت همسرتان تأکید کنید .حرفتان را بزنید ولی از انتقاد خودداری کنید ، مثلا به جای اینکه بگوئید : تو هرگز به من کمک نمی کنی ، بگوئید : اگر در شستن ظرف ها به من کمک کنی بسیار ممنون می شوم .

5. همصحبتی زن و شوهر ، برای رشد بقای احساس صمیمیت نقش قطعی دارد ، بسیاری از زوج ها بخاطر نداشتن این مهارت دچار سوء تفاهم و دلسردی می شوند .

6. با همسرتان از موضوع مورد علاقه اش صحبت کنید ، همسرتان گاهی فقط به حمایت و گاهی به یک راهنمایی عملی شما نیاز دارد ، پس باید نسبت به اشاره ها و احساسات همسرتان حساس باشید تا راههای مناسب ارتباط با همسرتان را پیدا کنید .

7. ماهرانه سئوال کنید ، یک صحبت نابهنگام ، طعنه آمیز یا بی تناسب می تواند از ادامه صحبت جلوگیری کند و ناراحتی به بار آورد . سعی کنید با چرا پرسش نکنید ، مثلا به جای چرا دیر کردی ؟ می توان پرسید که آیا مشکلی پیش آمده بود که دیر به منزل برگشتی ؟

8. هر روز به همسرتان کلمات امیدوار کننده بگوئید و کلمات محبت آمیز به زبان آورید . از زدن بر چسب هایی مانند شلخته ، خودخواه ، بی ملاحظه ، و لجباز به همسرتان خودداری کنید .

9. از مطلق گوئی و استفاده از کلماتی مثل هرگز یا همیشه ، خودداری کنید .

10. زندگی را زیبا کنید .

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:14 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:9 | لینک  | 

والنتاین

 

 

  رفتگر برگهای زرد و خشکیده را جارو کرده بود که کلاغ ها زیر سقف کوتاه ابری خاکستری پرواز می کردند.دختر روی نیمکت پارک نشسته بود که مرد به طرفش می رفت. دختر سر به زیر داشت و برگ های لگد مال شده   را نگاه می کرد.

- سلام

مرد را دید که کنارش ایستاده بود.

- دیر که نکردم؟

دختر لبخند زد. مرد هم،کنار دختر نشست . دست در جیب داخل کتش کرد و بسته ای کوچک بیرون آورد.

- .. هدیه ی والنتاینه

- چی؟

- امروز روز عشق پاکه ..بهش میگن والنتاین....  هرکی که یه نفر دیگه رو دوست داره امروز براش هدیه میخره یا کارت پستال براش می فرسته.فهمیدی کوچولو؟

- من کوچولو نیستم

مرد خندید و گفت: از  اخلاق تندت خوشم میاد.. بازش نمی کنی؟

دختر با انگشتانت ظریف و باریکش بسته  را لمس کرد و  .نوار چسب  را با ناخن بلند وسرخابی رنگش کند . . چشمش که به گردنبند افتاد. به مرد نگاه کرد. مرد خندید  . دو انتهای زنجیر گردن بند را با هر دو دستش گرفت .

-          بیا بندازم گردنت...

-         زشته

-         کسی نیس که.. کی بیرون میاد این وقت صبح.؟

مرد نیمکت را دور زد . پشت سر دختر ایستاد کمی خم شد.تا قفل زنجیر را بیندد اما   چشمش به زنی چادری افتاد که از انتهای پارک به سمتشان می آمد. زن دست کودکی خردسال را در دست داشت.

- الآن میام..

شروع به دویدن کرد . صورتش داغ شده بود.از میان درختان لخت و خواب آلوده گذشت . وارد دستشوئی عمومی شد. بوی تند  و مشمئز کننده ی آن جا غیر قابل تحمل بود. مرد شیر آب را باز کرد . مشتی آب به صورتش پاشید. یخ کرد.در آئینه ی جرم گرفته خودش را دید. به طرف در رفت و به بیرون سرک کشید. زن دور می شد. به دیوار تکیه داد و چشم بست. صدای تخلیه ی سیفون را شنید . دری زنگ زده بازو بسته شد. چشم باز کرد. مردی میانسال از دستشوئی بیرون آمد .بسته ای کادو پیچی شده را از جیب بارانی اش در آورد  . مرد رو برگرداند و دوباره به بیرون نگاه کرد . زن چادری و کودک خردسالش را ندیداما دخترانی را دید که روی نیمکت های پار ک نشسته بودند..دوباره صدای چند لولای زنگ زده وباز وبسته شدن شیرهای آب . برگشت . دستشوئی پر شده بود از مردانی میانسال .با شکم های کم و بیش برآمده . چهره های بیش و کم چروک خورده . موهای کمی تا قسمتی  کم پشت  ، خاکستری یا بی مو، بوی  ادوکلن های متفاوت ،ازعطر گل  محمدی تا ادو کلن بیژن. صورت های اصلاح شده و نشده . جعبه های  کادوئی بی شمار . رنگارنگ. بزرگ و کوچک و متوسط.مرد رو برگرداند و دوباره پارک را زیر نظر گرفت. دخترانی بزرگ ، کوچک و متوسط  روی تمامی نیمکت ها  نشسته بودند و زنانی مسن تر، بچه بغل یا با کودکانی خرد سال  لابلای درختان خشکیده  را به جستجوی کسی یا چیزی  می گشتند.

 

28/1/84-شیراز

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:0 | لینک  | 

وقايع نگاري يك اتفاق ساده

 

 

۱

مردي درحين رانندگي  با موبايل صحبت مي كند

- الو..

چي شد؟... آماده س؟

- خواب موندي؟...مگه نمياي اداره؟

- برگشته؟

-.. ..اگه درست نكردي  نيا اداره

-نه .. من جلسه دارم بعدش هم  ميرم خونه

-تو چيكار داري؟

-خب..سر راه  بگير

-ببين شروع نكن..تو ضرر ميكني..اگه اضافه كاري و پاداشت قطع شد گله نكني ..

-213...بجنب ديگه

مردگوشی تلفن همراهش را درجیب پیراهنش می گذارد. به پسر خردسالش نگاه ميكند لبخند ميزند.

پسر بچه می پرسد:كي بود بابا؟

مرد می گوید:ظهر با سرويس  مدرسه برگرد ..من كار دارم

2

زن كه خود را در حوله اي آبي رنگ پيچيده كيف دستي رنگ و رو رفته اي را مي كاود و موبايل را پيدا مي كند . كسي در حمام آواز مي خواند . زن لبه ي تخت مي نشيند دخترك خردسال سرش را از زير لحاف بيرون مي آورد مادر پشت  به او دارد .

-سلام ..

- نشد ..مي خواستم صبح زود درست كنم،خواب موندم

-چرا .مهران خونه اس

- آره..ديروز عصر

-..  بعد از اداره بريم بيرون  بهتر نيس؟

-  قرار داري؟

-..جلوي اون كه نمي تونستم كيك  تولد درست كنم ...

- آره خيلي خب ..راستي..تولدت هم مبارك..  نتونستم ديگه..

- خب مي گيرم ..كدوم اتاق؟

- باشه..اومدم

لحظه اي مكث مي كند و زیر لب می گوید:كثافت ...

مي خواهد موبايل را در كيف بگذارد كه متوجه ي دختر مي شود.

-         ا..كي بيدار شدي؟

دختر می پرسد: كي بود مامان ؟

-         هيچي رئيسم بود

دختر همچنان مادر را نگاه ميكند.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:3 | لینک  | 

an American story in Baghdad

 

booomb…

When' Nico' could open his eyes, saw too many  bloody injured soldiers.Dave was still alive Iraqi guerrillas had made an assault suddenly. Dave was on the line of fire.their armored car was burning .

Nico shouted: no.. don't move..

Dave struggled to pull himself back

Nico yelled: don't move..

Dave crawled to a gun which  lied there. he got out the gun,  Nico shouted: nooo….don't ..Dave..

Tears was shining in Dave's eyes . he said : I don't wanna be slaughtered by them.

He put gun to his head.

Nico said: No..no ..no ..look.. reinforcements find us …don't give up.

Dave creid: "go to hell Nico ,nobody help us"!

then Closed his eyes. pulled the trigger and ….bang!

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:4 | لینک  | 

woods

you lived all alone
apart from everyone else
and you hoped someone would find you
but no, nobody cares

you hoped they would come
and sit you down in a chair
and lift you high on their shoulders
but no, nobody cares

you walked into the woods
and crawled into a hole
and sang into the darkness
but no, nobody came

you prayed that they would come
and sit you down in a chair
and lift you high on their shoulders
but no, nobody cares

you grew old alone
your head all dressed in white
and you prayed someone would find you
but no, nobody came

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 17:46 | لینک  | 

It's not
What you thought
When you first began it
You got
What you want
Now you can hardly stand it though,
By now you know
It's not going to stop
It's not going to stop
It's not going to stop
'Til you wise up

You're sure
There's a cure
And you have finally found it
You think
One drink
Will shrink you 'til you're underground
And living down
But it's not going to stop
It's not going to stop
It's not going to stop
'Til you wise up

Prepare a list of what you need
Before you sign away the deed
'Cause it's not going to stop
It's not going to stop
It's not going to stop
'Til you wise up
No, it's not going to stop
'Til you wise up
No, it's not going to stop
So just...give up



نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 17:37 | لینک  | 

دادا...یک

 

 

- بیا بخور..

چشم که باز کرد. پیرزنی دید که در جام دستهایش مایعی غلیظ ، کدرو بد بو را به او نشان داد و تکرار کرد: بخورش..

- من کجام؟

با ناراحتی رو برگرداند اما پیرمرد برهنه ای را دید که گوشه ای نشسته، پاهایش را دور تکه ای بزرگ  از  گوشت مردارحلقه کرده  و  با آرواره ی خون آلود می خندید  با دندان های زرد و کرم خورده اش رشته رشته های گوشت را می جوید.

- بیا بخور..

مردی  که پوست  بدنش سوخته بود  و خون و گوشتش به پارچه ی پیراهنش چسیده بود ظرفی پر از آتش را به او تعارف کرد . مرد گفت : نه.. نه ..

پیرزن خندید و گفت : برات خوبه بخور

مرد ی که بوی گوشت کباب شده  می داد لبخندی زد و گفت: این به نفع خودته ..معطل نکن

کسی شانه های مرد را تکان داد .

            -پاشو دادا..

چشم که باز کرد.خلیل را دید که لبخند زنان نگاهش می کرد.

-         من کجام؟

-         کوجا؟ خب معلومه دادا..نزدیک بهشت خوابت برده..صدا رو نمی شنوی؟

سوت خمپاره شصت که بلند شد .همه دوباره به زمین افتادند.سنگر لرزید . یکنفر از بیرون داد زد : عراقیا پاتک زده ن ..

-         پاشو ، جا نمونی دادا...

همه از سنگر بیرون رفتند اما او مردد مانده بود. خلیل و بقیه از سنگر دور شده بودند که دوباره چیزی منفجر شد .دوباره چشمهایش را بست .

- بفرمائید..آقای رئیس؟

چشم که باز کرد. زنی جوان که مانتوی تنگی به تن داشت  در لیوانی بلور آب میوه تعارفش می کرد .

            - بفرمائید

- من کجام؟

با ناراحتی رو برگرداند اما مردی میانسال  را  دید که گوشه ای نشسته  و با لب تاپ خود مشغول جستجو در سایت های مختلف بود مرد به او نگاه کرد .

- من کجام؟

مرد میانسال که کت و شلوار گرانقیمتی به تن داشت لبخندی زد و جواب داد : توی شرکت خودتون هستین قربان ..حالتون به هم خورد ..البته چیزی نیس ..خانم نیکپور براتون شربت درست کرده..آقای مرادی هم رفته دواتون رو بیاره.. راستی یه خبر خوش ارزش سهام شرکت رشد زیادی کرده..مبارکه

 

در باز شد و مردی  که پوست  تیره ای داشت  و  پیراهنی جگری رنگ  چسبانی پوشیده یود  ظرفی پر از میوه را به او تعارف کرد . مرد گفت : نه.. نه ..

خانم نیکپورصورتش را به صورت او نزدیک کرد و گفت : براتون خوبه بخورین ..آقای مرادی هم دواتون رو آورده و هم براتون میوه گرفته

مراد ی که ادوکلنش بوی تندی   می داد لبخندی زد و گفت:دواتون رو که خوردین قرارداد جدید رو امضاء کنین این به نفع شماست ..معطل نکنین.. فرصت از دست میره

ولی حالا دیگر کسی نبود  شانه های اورا تکان دهد .مرد آهی کشید و  زیر لب گفت:کجائی خلیل؟

 

13/11/85-شیراز

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 17:9 | لینک  | 



Why should a foolish marriage vow,
Which long ago was made,
Oblige us to each other now
When passion is decay'd?
We lov'd, and we lov'd, as long as we could,
Till our love was lov'd out in us both:
But our marriage is dead, when the pleasure is fled:
'Twas pleasure first made it an oath.

If I have pleasures for a friend,
And farther love in store,
What wrong has he whose joys did end,
And who could give no more?
'Tis a madness that he should be jealous of me,
Or that I should bar him of another:
For all we can gain is to give our selves pain,
When neither can hinder the other.


نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:58 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:52 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:31 | لینک  | 

 
 یک شاعر  یک کتاب
Rachel Rose

Rachel Rose is the author of two books, Giving Body to Science (McGill /Queens University Press) and Notes on Arrival and Departure (McClelland & Stewart). Her poems have appeared in Poetry, The Malahat Review, and The Best American Poetry and other anthologies.

 


About Alaska Quarterly Review

Alaska Quarterly Review is one of America's premier literary magazines and

 a source of powerful, new voices. Works originally from AQR have appeared in Prize Stories: The O. Henry Awards; The Pushcart Prize; The Beacon Best; The Best American Mystery Stories; The Best American Essays; The Best American Nonrequired Reading; and The Best American Poetry.

"One of the nation's best literary magazines."
The Washington Post Book World

"Original and fresh."
— Stuart Dybek

"Playing an impressive part in our national literature."
—Laura Furman, Series Editor Prize Stories: The O. Henry Awards

"Highly recommended and deserves applause."
—Bill Katz, Library Journal

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:25 | لینک  | 


Ablution


 

In the beginning was darkness

Puffins sun themselves on outcrops of rock
snug seniors in beach chairs. Aleutian Babylon of the cliffs,
they fight with cormorants for the best spot, chat
around the two or three flat silver fish

garnishing their bright beaks, each tipped
with orange arrowheads that dip
toward the place where the moon slipped
beneath the ocean some months before. In sorrow

the sun palls its light in mist, wet shawl cast over a lamp.
We are too far gone for trees. We are three and ten,
my little brother and me, the only children in this camp
on Unga Island: my stepmother and the cook the only women.

After long darkness upon the face of the deep,
let there be light.  Let there be multitudes of birds
in the firmament above.

Two dozen men have been shipped in to reopen the gold pits.
There are two trucks and one dirt road. I mind
my brother, help the cook mop grit
from the floor three times a day, drown

my grey mop-head in greasy water, erase
the tracks of miners' boots, their jokes, their hunger.
Ablution. At night we sleep with our faces
to the sun, the thin curtain half unstrung, saturated with light.

We drink when we thirst, we lie down
when we are tired and sleep in full sun.
We stick our arms in among the salmon
pirouetting upriver to spawn. We grow numb,

but we catch them, thick-lipped Kings
longer than my brother. Neat as bears
we throw them to shore, flipping tail over head,
drag them back in buckets for the cook to prepare.

In the firmament below,
let there be salmon! When ye eat thereof
let the flesh fall apart as the petals of a rose.

A miner developed a taste for me,
and I did not know why. His hands are now
inseparable from that landscape, though I ran with my brother
through bogs of white orchids I couldn't trust,

our tracks revealed in the stinking plants
that bruised and bled black under our boots.
I dreamed I would sneak away, alone
after the light had gone, when all the mines were blocked

and the men had flown home. I wanted to watch the ermine
lose their summer brown. I wanted to watch them
white against the snow, their endless game
of freeze-tag past midnight. I wanted to be here by myself

tagged and already frozen, unobserved,
breathing with the volcanoes, white mist
into moist light, cloud torn to an illusion of moon.
I'd walk into the miners' cabins, built a century ago,

slowly settling back into the landscape, and be home.
Doors without locks, windows holding glass
that had thickened as a woman's ankles
thicken with age. Detritus

of wasps and flies, blue
milk of magnesia bottles cracked on the floor,
a perfect wooden rocker that rocked on its own
when the wind knocked.

I hid with my brother, breathing in the hot dust of the cabins
until my father called us home. On the shore
an ancient forest had turned to stone.
Petrified. I cared and I didn't care.

I washed and washed myself, rebraided my hair.
I said nothing to anyone about his hands,
or my body, the landscape drenched in light,
summer-brown ermine who shape-shifted

through deserted mine shafts, stalactite,
water becoming dripstone, me becoming, he said,
a woman, geodes cracked in the back of the truck, my body,
his hands, the unanswered prayers, the light.


 

Rachel Rose

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:20 | لینک  | 

 توضیحات عجیب رئیس جنجالی درباره سوسک!

آفتاب: گفته می‌شود پیدا شدن تعدادی سوسك در غذای یكی از خوابگاه‌های دانشگاه اصفهان، به اعتراض جمعی آنها نسبت به این مسئله و توضیحات عجیب «محمدحسین رامشت» رئیس این دانشگاه نسبت به این امر انجامید. 

به گزارش خبرنگار سیاسی آفتاب از اصفهان، تعداد زیادی از دانشجویان دانشگاه اصفهان كه به پیدا شدن سوسك در غذای خود معترض بودند، با طی كردن فاصله 2 كیلومتری خوابگاه تا دانشگاه، و در حالیكه شعار می‌دادند: «رامشت! پاسخ گو» خواستار حضور او در میان خود و پاسخگویی وی به درخواست‌های خود شدند. این دانشجویان همچنین در شعارهای خود خواستار استعفای دکتر «بیدهندی» معاون دانشجویی دانشگاه شدند. 

رامشت رییس دانشگاه اصفهان پس از لحظاتی خود را به محل رساند و خطاب به دانشجویان گفت: «پیدا شدن سوسک در غذا این همه عربده کشی و لات بازی ندارد، سوسک یکی از غذاهای باکلاس برخی از کشورهای جهان است و حتی جزء گرانترین غذاها محسوب می شود. این مسئله كه این همه ناراحتی ندارد، سوسک را می‌گذاشتید کنار و غذای خود را می‌خوردید. چرا اینقدر سرو صدا راه انداخته اید و اعتراض می کنید؟»


ظاهراً سخنان رامشت رییس دانشگاه اصفهان با اعتراض شدید دانشجویان همراه شده و تعداد زیادی از دانشجویان با شعار «رامشت استعفاء استعفاء» سخنان وی را قطع نمودند.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:4 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:28 | لینک  | 

مرد چاي می نوشد .

 

اتاق نشیمن- روز - داخلی

مرد  روي مبل نشسته چاي مي نوشد .زن مقابلش مي ايستد.

زن:ديگه بسه.

مرد حبه اي قند در دهانش ميگذارد

زن:تا كي كلفتي شماها رو بكنم؟

مرد جرعه اي چاي مي نوشد

زن: من درس خونده ام ..زحمت كشيدم دانشگاه رفتم..

مرد زن را نگاه ميكند .

مرد مي پرسد : چي شده؟

زن : چی شده؟ هیچی دارم می پوسم ..كلفتي بسه .. مي خوانم واسه خودم كار كنم با يكي از همكلاسي هام حرف زدم مي تونم توي شركتشون كار كنم

مرد جرعه اي ديگر مي نوشد .

مرد: خب بروكار كن

زن ساكت مي ماند . مرد لبخند مي زند

تصویر تاریک میشود به..

سرو صدای یک محیط اداری .تلفن داخلی زنگ می خورد.

تصویر روشن میشود به..

 

محل کار –روز - داخلی

 .زن پشت میز کارش دیده می شود  . زنگوشی را بر مبدارد

-بله؟ چشم بله همین الآن ..

کاغذ های روی میز را مرتب میکند.از پشت میز بلند میشود

صدا:جواب نامه ی شرکت سارامیس چی شد؟

زن : هنوز امضاء نشده

راهرو را طی می کند زن2 از اتاقی بیرون می آید و به سمتش می رود

زن 2: فاکس رو فرستادی ؟

زن 1: آره

 

آبدارخانه / روز / داخلی

وارد آبدار خانه میشود مردی کنار پنجره ایستاده مرداستکان چای در دست دارد و سیگار می کشد..او نیم نگاهی به زن میکند و لی خود را به تماشای بیرون مشغول میکند.

زن:از دستم ناراحتی؟

مرد:نه

زن در  فنجان چای می ریزد

زن: دلخوری..میدونم ولی..

مرد: ول کن..شاید به پولش احتیاج داشتی

فلاکس کوچک فلزی را پر از آب جوش می کند

زن:دزدی که نکردم..خب منم حسابداری بلدم مثل تو

مرد : من کار کسی رو نمیدزدم

. بسته ی کوچک  نسکافه از داخل کابینت بر میدارد و فنجانی خالی را بر می دارد.

مرد:فکر کنم حتی حاضری نظافت  شرکت رو هم خودت انجام بدی نه؟

زن از داخل یخچال چند برش کیک را از بقیه جدا کرده در پیش دستی می گذارد

زن: اگه مثل بقیه کارا  حقوقش رو بده چرا که نه؟

همه را روی سینی بزگی کنار هم می چیند.مرد پنجره را باز کرده به بیرون تف میکند

مرد: بذار یه چیزی رو دوستانه بگم

زن: خب؟

مرد: کارکن ولی نه به هر قیمتی و  در هر شرایطی

.زن لحظه ای مکث میکند و از آبدارخانه بیرون می رود.

 

راهرو / روز / داخلی

از راهرو عبور می کند .

صدا:شیراز رو زنگ زدی؟

زن:الآن میزنم

صدای دیگر : اون سند شرکت چی شد؟

زن:حسابرسی اش کردم ..بیا بگیر

زن به دفتر نزدیک میشود زن 2 از ااتتاق بیرون می آید رو در رو می ایستند.

زن 2ک رنگت پریده

چی ؟ یه دستی به سرو صورتت بکش(نجواکنان )رئیست اینجوری خوشش نمیاد ..بیشتر به خودت برس

زن سینی را روی میز کار خودش میگذارد رژ گونه به صورتش می مالد  و براه می افتد.

 

دفتر شرکت / روز / داخلی

وارد میشود

سلام

رئیس بی توجه به او چیزی می نویسید..زن جلوی او چای می گذارد و گوشه ای می ایستد .

زن: قهوه یا نسکافه؟

رئیس:نه ممنون همین خوبه

رئیس روي مبل نشسته چاي مي نوشد زن نگاه می کند.رئیس حبه اي قند در دهانش ميگذارد.زن هنوز گوشه ای ایستاده. رئیس جرعه اي چاي مي نوشد

زن: کاری ندارین قربان؟

رئیس : فعلا" نه ..خودم صدات می زنم

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:10 | لینک  | 

سلام به همه :

امروز سه شنبه ۱/۳/۸۶ مصادف است با سالروز ولادت حضرت زینب (س)

این روز خجسته بر همگان مبارک باد

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:21 | لینک  |