red as flowers
سرخ مانند گل ها

little girl have been satred at colored lighting candles on birthday cake. her mother said: wish and blow out the candles
she whispered: I can't
دختر کوچک به شمع های رنگی روی کیک تولد خیره مانده بود
مادر گفت:حالا یه ارزو کن و بعد شمع ها رو فوت کن
دختر کوچولو زیر لب گفت : نمی تونم
- why?
But she didn't say any thing .Mother asked:what's your greatest wish?
She said: my father return home
Mother hold her little girl and said: oh …my sweet ..it's impossible.
I don't blow out the candles unless my dadd come here I don't eat any thing to die .She creid .mother held her little daughter tight .
مادر پرسید : چرا؟
دختر کوچولو اما چیزی نگفت .
مادر دوباره پرسید:بزرگترین آرزوت چیه؟
دختر جواب داد: پدر برگرده خونه
مادر دخترش را در آغوش گرفت و گفت: اما دخترم این غیر ممکنه
دختر ادامه داد:من شمع ها رو فوت نمی کنم تا بابا برگرده تازه هیچی هم نمی خورم تا بمیرم
دختر گریه کرد و مادر او را محکم در آغوش فشرد.
- I hate him
- why?
-where is he?
- In heaven
- And does he see us?
- Yes
- Why he did'nt come? He knows , miss him.
دختر ادامه داد: من از بابا بدم میاد
-چرا؟
اون کجاس؟
در بهشت
ما رو میبینه؟
بله
پس چرا نمی یاد؟ اون میدونه .. دلم براش تنگ شده خیلی
She said nothing, burst into tears and went out of living room.
- why?...why did you leave us alone?
As usuall, he had been stood at attention ,in the frame of his last picture .
مادر چیزی نگفت .بغضش ترکید و از اتاق نشیمن بیرون رفت .
چرا ؟.. چرا مارو تنها گذاشتی؟
مثل همیشه . او به حالت خبردار ایستاده بوددر قاب آخرین عکسش
درررینگ..درررینگ..دررینگ..
Drrriiiiiiiiiiiiiiing,Drrriiiiiiiiiiiiiing……….Drrriiiiiiiiiiiiiiing,Drrriiiiiiiiiiiiiing……
گوشی را برداشت
الو؟
صداها نامفهوم بودند
She picked up the receiver and said: hello?
Voices were cacophony and not understandable.
الو؟..الو؟..
مسلم مسلم شاهد؟..مسلم مسلم شاهد؟
الو ..کیه؟ کی هستین؟
مسلم مسلم شاهد؟..مسلم مسلم شاهد؟
- hello?..hello?..
- muslim, muslim, shahed .. muslim, muslim, shahed?
- who's speaking?
- muslim, muslim, shahed?.. muslim, muslim, shahed?
زن ادامه داد: گفتم کی هستی؟
مسلم این جا شاهد ..بگوشم..تمام
چرا فرشته هاتون نیومدن؟ تمام
she said: hello? Who’s speaking please?
- muslim, muslim.this is , shahed. Hear you , over.
- why don't your angles come here? Over.
اعلام وضعیت. تمام
عطر گلاب میاد .. گل ها رو دارن می چینن ..تمام
چتد تا گل براتون مونده؟ تمام
سید و علی با اصغر و موسوی تمام
- Your situation? Over
- I feel sweet fragnantes, our red flowers have been picked.
- How many white flower left? Over.
- few, meand Seyed with ali and mosavi are here.over.
She cried: ali?..ali..oh my God that's him..ali ..please..talk to me..
- Surly , Allah is with the patient.over.(holly Qoran chapter2/werse:153)
- Code 45..I repeat it. code 45, reinforcements to raise the siege. over
- Now, surly the party of Allah are the successful ones. Over.(holly Qoran chapter2/werse:153)
She stood up and shouted: ali?....ali? here I am ..me …do you hear me? Don't you? Answer me..for God sake..ali..
-beeb..beeb..beeb..beeb..
زن از جا برخاست و فریاد زد: علی ..علی جون منم.. من این جام ..صدامو می شنوی ؟ جواب بده ..حرف بزن علی ..تور خودا یه چیزی بگو ..
She had been squeezed receiver of telephon when stared at his picture with tearful eyes.on the black ribbon his name was prited''marty,seyed ali mosavi".
زن هنوز گوشی بلفن را در دست می فشرد .و به قاب عکس خیره بود. همان که او را در حالت خبر دار نشان می داد و روی روبان مشکی نام شهید سید علی اصغر موسوی روی آن نوشته شده بود
-beeb..beeb..beeb..beeb..
she put down the receiver.few minutes later she went out of bed room.the candles was blown up.her little girl was aslept on the sofa.she saw a sweet smile on her daughter face and felt sweet fragnantes,Aroma of red flower had filled the room.
بیب..بیب..بیب
گوشی را سر جایش گذاشت . وقتی به اتاق نشیمن برگشت تمام شمع ها خاموش شده بودند و دختر کوچکش روی صندلی به خواب رفته بود. لبخندی بر لب دختر حک شده بود و عطر گلاب اتاق را پر کرده بود
Bijan Kia

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی بر گرده هایمان
هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید
که خاموشی به هزار زبان در سخن است...
Never coming home

Lyrics By: Sting
Well it’s five in the morning and the light’s already broken
And the rainy streets are empty for nobody else has woken
Yet you turn towards the window as he sleeps beneath the covers
And you wonder what he’s dreaming in his slumbers
There’s a clock upon the table and it’s burning up the hour
And you feel your life is shrinking like the petals of a flower
As you creep towards the closet you’re so careful not to wake him
And you choose the cotton dress you bought last summer
There’s a time of indecision between the bedroom and the door
But the part of you that knows that you can’t take it any more
There’s the promise of the future in the creaking of the floor
And you’re torn if you should leave him with a number
And in your imagination you’re a thousand miles away
Because too many of his promises got broken on the way
So you write it in a letter all the things you couldn’t say
And you tell him that you’re never coming home
She starts running for the railway station praying that her calculation’s right
And there’s a train just waiting there to get her to the city before night
A place to sleep a place to stay will get her through another day
She’ll take a job she’ll find a friend she’ll make a life that’s better
The passengers ignore her just a girl with an umbrella
And there’s nothing they can do for her, there’s nothing they can tell her
There’s nothing they could ever say would change the way she feels today
She’d live the life she’d always dreamed if he had only let her
Now in her imagination she’s a million miles away
When too many of his promises got broken on the way
So she wrote it in a letter all the things she couldn’t say
And she told him she was never coming home
She told him she was never coming home
I wake up in an empty bed a road drill hammers in my head
I call her name there’s no reply it’s not like her to let me lie
It’s time for work it’s time to go but something’s different I don’t know
I need a cup of coffee I’ll feel better
I stumble to the bathroom door, her make up bag is on the floor
It really is a mess this place it takes some time to shave my face
I’m not really thinking straight she never lets me sleep this late
I’m almost done and then I see the letter
In his imagination she’s a universe away
Too many of his promises got broken on the way
So she wrote it in a letter all things she couldn’t say
And she told him she was never coming home,
She told him she was never coming home,
She told him she was never coming home
I’m gonna live my life
And she told him she was never coming home
I’m gonna live my life in my own way
هیچوقت به خانه برنگشت

خب، الان ساعت 5 صبحه و روشنایی شکسته ای در میونه
یه خیابونه بارونی خالی از هیچکس ، هیچکسی که بیدار شده باشه
هنوز گردشی به طرف پنجره ای که پایین تر از جایی که اون خوابیده و خودشو پوشونده نکردی
تو تعجب کردی که چه چیزی رو اون در رویای خوابی که هست می بینه
یه ساعتی هست بالای میز هست که داره سروصدا می کنه و ساعت نشون می ده

تو احساس می کنی که زندگیت کوچیک و جمع شده-س ، مثله گلبرگای یه گل
بطوریکه پاورچین پاورچین به طرف حال می ری و مواظبی که اونو بیدار نکنی
یه لباس نخی رو که تابستون سال پیش خریدی و انتخاب می کنی که بپوشیش
الان لحظه ی تردیده ، بین اینکه تو اتاق خواب بمونی یا سمت در بری ...
اما قسمتی از از تو می دونه که ...
همه ی قول و قرارهایی که برای آینده بودن در شکوه و شکایتند تو کف اتاق
و تو فراموش می کنی اگه باید یاد می گرفتی از اون شماره ای رو
و تو در خیالاتت هزاران هزار مایل دو می شوی ...
برای اینکه بسیاری از قول هایی که اون داده بود توی همین راه ها شکسته شده بود
پس می نویسی اینارو تویه یه نامه ، همه ی اون چیزایی رو که نمی تونستی بگی
وبهش می گی که تو هیچوقت دیگه به خونه بر نمی گردی ...

اون راه افتاد به طرف ایستگاه راه آهن
دعا می کرد محاسباتش درست از آب دربیاد
وقطار فقط در اونجا ایستاده بود ، شاید فقط به خاطر اینکه اون رو ببره
به شهری دیگه قبل از اینکه شب بشه
یه جایی برای خواب ...
یه جایی برای موندن ...
شاید جایی که اونو از میون روزمرگی دور کنه
اون یه شغل جدید پیدا می کنه ...
اون یه دوست دیگه پیدا می کنه ...
عابرای اطرافش اونو نادیده می گیرن ، شاید به خاطر اینکه اون یه دختریه که فقط یه چتر تو دستاش داشت
اونا نمی تونستن کاری براش انجام بدن
نمی تونستن چیزی بهش بگن ...
نمی تونستن چیزی به اون بگن که شاید بتونه راهی و که امروز اون توش قدم گذاشته رو عوض کنه
اون زندگی رو ترک کرد ،
اون همش تو رویای این بود که مردش بهش اجازه بده که ...
حالا اون تو خیالش ملیونها مایل دور شده بود
وقتی که بسیاری از قولایی که بهش داده شده بود تو همین راهها شکسته شده بود
پس اون اینو تئ نامه ای نوشت ، همه ی اون چیزایی رو که نمی توست بگه ...
و نوشت که به اون بگه که دیگه هیچ وقت به خونه برنمی گرده ...
من توی رختخوابم تنها بیدار شدم ... ای مثه این بود که انگار یکی با چکش به سرم بزنه
من اونو صدا زدم ... اما پاسخی نیومد ...
این حالت مثه اون نبود ... اجازه بده من دروغ بگم
الان وقت کار بود ... الان زمان بدست آوردن بود ...
اما یه چیزایی فرق می کردن ... نمی دونم که چیا بودن ...

نمی گرده ...
اون بهش گفت که دیگه بخونه بر نمی گرده ...
اون بهش گفت که دیگه بخونه بر نمی گرده ...
من یه فنجون قهوه می خواستم که حالم بهتر بشه
من سر خوردم به طرف دستشویی ، کیف اون بود که کف اتاق افتاده بود ...
من مطمئن بودم که ظرف غذام اینجاست ...
من مطمئن بودم که اون نمی ذاشت من به این دیری به خوابم ...
من تقریبا تموم کرده بودم ... این زمانی بود که من نامه ای رو دیدم ...
در این تخیلات ، جهان اون پر بود از قول ها و وعده هایی که شکسته شده بود تو این راه ها
بنابراین اون تو نامش نوشت همه اون چیزایی رو که نمیتونست بگه ...
و اون بمن گفت که دیگه هیچوقت بخونه بر نمی گرده ...
اون بهش گفت که دیگه بخونه بر
من رفتم تا زندگی رو ترک کنم ... به روش خودم ...
وقايع نگاري يك اتفاق ساده

1
مردي درحين رانندگي با موبايل صحبت مي كند. بلوار خیس و باران خورده و آسمان خاکستری است.
- الو..
چي شد؟... آماده کردی؟
- خواب موندي؟...مگه نمياي اداره؟
- برگشته؟
-..اه ..من کلی برنامه ریزی داشتم برای امروز
-نه .. من جلسه دارم ..ببین بعد از جلسه ماموریت ساعتی بگیر
-تو چيكار داري؟ می ریم باغ یا یه جای دنج.
- خودتو لوس نکن دیگه .. کیک هم درست نکردی
-خب..سر راه یه چیزی می گیریم
- ممنون کوچولو
- سربازی آدم رو مرد می کنه تازه..تو که نمی خوای اخراج بشی؟!
-..برگه ی ماموریتت رو بیار خودم امضاء کنم
گوشی را کناری می گذارد.
-كي بود بابا؟
مرد به پسر خردسالش نگاه ميكند لبخند ميزند.
-ظهر با سرويس مدرسه برگرد ..من كار دارم
2
زن كه خود را در مانتوئی تیره رنگ پيچيده كيف دستي رنگ و رو رفته اي را مي كاود موبايل را پيدا مي كند . كسي در حمام آواز مي خواند . زن لبه ي تخت مي نشيند دخترك خردسال سرش را از زير لحاف بيرون مي آورد مادر پشت به او دارد .
-سلام ..
- نشد ..مي خواستم صبح زود درست كنم،خواب موندم
-چرا .مهران خونه اس..اومده مرخصی
- آره..ديروز عصر
-.. بعد از اداره بريم بيرون بهتر نيس؟
- واسه چی؟
- نمی شه ظهر باید خونه باشم
.جلوي اون كه نمي تونستم كيك درس كنم ...
- آره خب ..راستي..والنتاین مبارک..
- نمیشه یه روز دیگه ؟ مهران ..آخه..پس فردا باید برگرده پادگان
- باشه..اومدم
لحظه اي مكث ميكند . گوشی را در مشتش فشار می دهد.
-.لعنتی ..
مي خواهد موبايل را در كيف بگذارد كه متوجه ي دختر مي شود.
- ا..كي بيدار شدي؟
- كي بود مامان ؟
- هيچي رئيسم بود
دختر همچنان مادر را نگاه ميكند.
| |||
|
به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از روابط عمومي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، هادي مظفري مدير عامل كانون هنرمندان خراسان رضوي با بيان اين مطلب، افزود: جشنواره با هدف تشويق و ترغيب داستاننويسان كشور براي خلق آثار داستاني با توجه به شاخصهاي بومي ايران برگزار ميشود. | |||
| |||||||||||||||
| |||||||||||||||
| |||||||||||||||
| |||
|
اين جشنواره در دو بخش ادبي داستان كوتاه و شعر سپيد، كلاسيك و در بخشهاي موضوعي آزاد و ويژه وحدت ملي و انسجام اسلامي پذيراي آثار هنرمندان دو استان مذكور خواهد بود.
| |||
Flash fiction
"For sale: baby shoes, never worn."
Flash fiction is fiction characterized by its extreme brevity, as measured by its length in words. While there is no universally accepted exact word limit, generally a short story is considered to constitute flash fiction if it is less than 1,000–2,000 words long, and most flash-fiction pieces are between 250 and 1,000 words long. (By contrast, "traditional" short stories range from 2,000 words to upwards of 20,000, and are mainly between 3,000 and 10,000 words long; they are distinguished from longer forms, such as the novel and novella, primarily by the intent that they be read in a single sitting.)
Other names
Other names for flash fiction include sudden fiction, microfiction, micro-story, postcard fiction, and short short story, though distinctions are sometimes drawn between some of these terms; for example, sometimes 1,000 words is considered the cut-off between "flash fiction" and the slightly longer "sudden fiction". The term "flash fiction" likely originated in James Thomas, Denise Thomas, and Tom Hazuka's 1992 anthology of that name.
Flash fiction differs from a vignette in that the flash-fiction work contains the classic story elements: protagonist, conflict, obstacles or complications, and resolution. However, unlike the case with a traditional short story, the limited word length often forces some of these elements to remain unwritten, that is, hinted at or implied in the written storyline. This principle, taken to the extreme, is illustrated by Ernest Hemingway's six-word flash, "For sale: baby shoes, never worn."
Flash fiction has roots going back to Aesop's Fables, and practitioners have included Bolesław Prus, Anton Chekhov, O. Henry, Franz Kafka, H.P.Lovecraft and Ray Bradbury. New life has been brought to flash fiction by the Internet, with its demand for short, concise works. A ready market for flash-fiction works is ezines; however, flash fiction is also published by many print magazines. Markets specializing in flash fiction include SmokeLong Quarterly, Flashquake, and Vestal Review.
One type of flash fiction is the short story with an exact word count. Examples include 55 Fiction or Nanofiction, the Drabble and the 69er. Nanofictions are complete stories, with at least one character and a discernible plot, exactly 55 words long. A Drabble is a story of exactly 100 words, excluding titles, and a 69er is a story of exactly 69 words, again excluding the title. The 69er was a regular feature of the Canadian literary magazine NFG, which featured a section of such stories in each issue. Short story writer Bruce Holland Rogers has written "369" stories which consist of an overall title, then three thematically related 69ers, each with its own title.
That's Who I Am

You may not know my name but you've seen me around. I'm the guy you know from someplace but can't quite remember, the one you smile and wave at because I may be a neighbor, the clerk at Home Depot, the man with six children you see at church on Sundays, or even someone famous.
On my way home from the Engine Plant, I yield the right of way, avoid orange construction barrels on Telegraph, watch my speed, keep six car lengths from the Explorer. In my rearview mirror, I glimpse a Harley weaving in and out of traffic, spraying rocks as it swerves onto the shoulder and back onto the rutted road. That hog closes the distance between us. I see the helmeted driver hunched forward as the front tire nudges my bumper. Crowds me, just like my supervisor did all day. That supervisor's mouth is full of rotten teeth and brown words.
When the stoplight ahead turns yellow, I speed up, then slam on my brakes. That hog smashes me, falls on its side. The rider raises his face shield. Blood streaks his lips and I confess: "If I could ride a Harley, top speed on a straightaway, I wouldn't wear a helmet."
He asks my name.
More About Carol Carpenter:
Carol's stories, poems and flash fiction have appeared in Insolent Rudder, Wanton Words, Yankee, The Pedestal Magazine, Barnwood, Fiction Quarterly (Tampa Tribune), Indiana Review, Quarterly West, Carolina Quarterly, Byline, Confrontation and Papier-Mache Press's anthology, Generation to Generation. She received the Richard Eberhart Prize for Poetry and was a finalist in the Nelson Algren Awards.
Formerly a college writing instructor and journalist, Carol now works for a communications and training firm.
فلاش فیکشن ها را با عناوینی دیگر مانند داستان های ناگهانی - میکرو داستان - نانو داستان و داستان های کارت پستالی نیز می شناسند:
در بیشتر موارد اعتقاد برا این است که فلاش فیکشن از نظر ساختار و عناصر تفاوتی با داستان کوتاه ندارد و تنها کوتاه تر و موجز بودنش مهم ترین علت تمایز این گونه داستان هاست. اما...
فلاش فیکشن در سیر تکاملی خود دو دوره ی اصلی را پشت سر گذاشته:
۱- فلاش فیکشن متقدم (فلاش فیکشن اولیه یا نوع اول):
در این نوع آثار به علت فشردگی و موجر نویسی برخی عناصر داستانی نانوشته می مانند اما ساختار و نوع نگاه به داستان همان نگاه کلاسیک است که در قالب این آثار نیز جریان دارد.
نمونه :
والنتاین مبارک

زن مشغول گرد گيري لوازم منزل است .مرد در مبل فرو رفته و تلويزيون تماشا مي كند . زن لباس ها ي شسته شده را روي طناب پهن مي كند. مرد تلويزيون تماشا مي كند زن غذا مي پزد. مرد تلويزيون تماشا مي كند زن دوش مي گيرد. مرد تلويزيون تماشا مي كندكه زن وارد اتاق مي شود .مرد از تلويزيون چشم بر نمي دارد.زن بين مرد و تلويزيون قرار گرفته . مرد گردن مي كشد و به چپ و راست خم مي شود تا تلويزيون را ببيند . زن مقابل مرد مي ايستد مرد كه كاملا"كج شده چشم از تصوير تلويزيون بر نمي دارد.زن روي دسته مبل مي نشيند. مرد تلويزيون تماشا مي كند.زن حرف مي زند. مرد تلويزيون تماشا مي كند زن داد مي زند. مرد تلويزيون تماشا مي كند زن مي گريد . مرد تلويزيون تماشا مي كند. زن چمدانش را مي بندد. مرد تلويزيون تماشا مي كند. زن در را به هم مي كوبد و به قهر از خانه مي رود مرد به تندي گوشي تلفن را بر مي دارد تا روز والنتین را به دختری که به تازگی با او آشنا شده تبریک بگوید!
شيراز 21/12/1384
۲- فلاش فیکشن متاخر(فلاش فیکشن ثانویه یا نوع دوم):
در این نوع آثار دیدگاه نسبت به داستان وادبیات داستانی متفاوت با دریدگاه کلاسیک بوده و نکته ی مورد نظر ایجاد حس و تاثیری ناگهانی در مخاطب است(این نوع تلقی از داستان به همین شکل در برخی فیلمسازان معاصر نیز دیده شده و و اصطلاح فلاش مووی در مورد برخی فیلم های کوتاه موید این نظر می باشد)
در این نوع داستان ها کلا" حس زیبائی شناسانه ی مخاطب مورد هدف قرار می گیرد و نویسنده سعی دارد بدون گیر کردن در قید و بند ساختار ی داستان کوتاه اثر خود را بوجود آورد
سیب و آتش

بعد از ظهر یک روز زمستانی. پیاده رو. کنار ساختمان دادگستری. عريضه نويس صحبت زن را تايپ میکرد
- نظر به اينكه اكنون مدت دو ماه است كه در منزل پدرم به سر ميبرم و با توجه به موارد ياد شده در دادخواست از جمله ازدواج مجدد شوهرم كه بدون اطلاع من انجام شده ، مستدعي است ضمن موافقت با در خواست جدائي و صدور حكم طلاق دستور فرمائيد نسبت به اعاده حقوق از دست رفته ام اقدامات لازم انجام پذيرد .
مرد دست از تايپ كردن بر داشت. زن گره روسري اش را محكم كرد و گوشه خاك آلود چادرش را تكاند.
مرد پرسید:بچه چطوره؟
زن برگه داد خواست را از دست مرد كشید.
- بهانه بابای نامردش رو مي گيره ...
نگاهي تحقير آميز به مرد انداخت.از جا برخاست كه برود .اما ايستاد .
- تقصیر من نیست..خودت خواستی تو اون ..
روبرگرداند و به طرف ساختمان دادگستري دوید.مرد دور شدن زن را نگاه ميكرد.
-حاجي ، عريضه برام مينويسي؟
مرد رو برگرداند زني جوان روبرويش ايستاده بود . مرد خندید دستی به موی جو گندمی اش کشید و جواب داد:بله..بله..خواهش میکنم ، شما بفرمائيد . براتون مينويسم.
(EVERY STRANGERS EYES)
Waitress: Hello...you wanna cup of coffee?
Trucker: Hey...Turn the fucking Juke Box down!
Waitress: I'm sorry, would you like a cup of coffee?
OK you take cream and sugar?

In Cadillac limousines
In the company of has-beens
In bent-backs in sleeping forms
On pavement steps
In libraries and railway stations
In books and banks
In the pages of history
In suicidal cavalry attacks
I recognise...
myself in every stranger's eyes
Under tube trains in commuter accidents
In council care and county courts
At Easter fairs in sea-side resorts
In drawing rooms and city morgues
In award winning photographs
of life rafts in the China seas
In transit camps, under arc lamps
On loading ramps
In faces blurred by rubber stamps
I recognise...
myself in every stranger's eyes
upon this hill I plundered from the pool
I look around, I search the skies
I shade my eyes, so nearly blind
and I see signs of half remembered days
I hear bells that chime in strange familiar ways
I recognise...
the hope you kindle in your eyes
as we lie here in the dark
Nothing interferes it's obvious
how to beat the tears
that threaten to snuff out
پنج و شش دقیقه ی صبح (تمامی چشمان ِ غریبه ها)
پیش خدمت : سلام ... شما یه فنجون قهوه میل دارید ؟
راننده کامیون : هی ... این جعبه ی لعنتی و ببرش اونطرف !
پیش خدمت : ببخشید، شما یه فنجون قهوه میل دارید ؟
بله، شیر یا شکر ؟
در ایستگاه باربری و همبرگر فروشی
توی سواری کادیلاک
توی شرکتی که سابقا وجود داشته
تو خمیدگی به پشت در حالت خوابیده
در قدم زدن بر روی سنگفرش پیاده رو
تو کتابخانه و ریل های خط آهن ایستگاه قطار
تو کتابا و بانک ها
در صفحه های تاریخ
در حالتی متمایل به خودکشی ،حمله ی سواره نظام ها
من شناختم ...
خودمو درتمامی چشمان غریبه ها
و بر روی صندلی چرخ دار بواسطه ی دیدن مقبره ها و بناهای یادبود
توی تونل قطارها تو اتفاقاتی که در مسافرت های حومه ی شهر اتفاق می افته
در انجمن های خیریه و دادگاه های بخش
نزدیک اتاق های طراحی و شهر مرده هایی که هویت شان معلوم نیست
در مراسم اهدای جایزه ی برنده ی،عکاسی که از زندگی مردی که الوار را در دریای چین بهم می چسباند
در چادر زدن ترانزیت، زیر تلالو فانوس در لغزیدن از یه دست انداز
در چهره ای محو شده، در اثر نقش بستن مهر بر روی آن
من شناختم ...
خودمو در تمامی چشمان غریبه ها
که چگونه در کجا بایستم و مکث کنم
بر فراز این تپه، من به غنیمت ببرم از منبع حیات
من به پیرامون خود نگریستم، من در افلاک کاوش کردم
من چشمانم را روی هم گذاشتم، با این کار من تقریبا کور بودم و علامتی را دیدم که به یادم می آورد نیمی از روزها را
من صدای ناقوسی را شنیدم که ترتیبی از زنگ های موسیقی در بیگانگی جاده ی خودمان بود
من دیدم ...
روشن شدن آرزوی تورا در چشمانت
این ... آه ... اکنون بسیار ساده است
مثله این که ما در تاریکی دروغ میگوییم
هیچ مداخله ای آشکارا نیست که باعث گسیختن شود
که تهدیدی باشد برای سرکوب شعله ی عشق مان ... .

در کوچه ، پس کوچه های شیراز خانه ای است که دنیائی شده از رنگ و شور و عشق به زندگی . موزه ی لباس های سنتی که شیرازی ها آن را به نام خانه ی صالحی نیز می شناسند. دنيايي که لباسهاي زيباي سنتي مهد ايران در آنجا به نمايش گذاشته شده.

لباسهای محلی هر کدام زیبائی خیره ی کننده ای دارند و بسیار چشم نواز اند این نکته را من از زبان یک گردشگر فنلانی شنیدم.
تا آن جا که می دانم خانه ی صالحی تنها موزه رايگان است كه مردم از آن در شيراز بازديد ميكنند.
اين موزه به جز لباس ، پر است از فرشهاي زيباي دستباف و پردههاي آيينه دوزي شده اما ان چه مرا تحت تاثیر قرار داد ظرافت ، لطافت و شوری بود که در تار و پود این لباس ها وجود داشت.
پوشش سنتي زنان شيرازي، لباس عروسي در رونيز اسهبان، زن بخارايي، زرتشتي، دارابي، تنگستاني، همه و همه جهانی مملو از زیبائی را در معرض دید بازدید کنندگان قرار می دهند . شاید ترکیبی از شعر و شور و رنگ و پارچه.
لباس زيباي آبي رنگ "شول و بند امير" به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد.شايد علت اين توجه زياد به اين علت است كه اين لباس ريشه ای كهن دارد . اين لباس از مهد آرامگاه كوروش كبير ميهمان عاشقان فرهنگ ايراني شده و من سادگی و پاکی نیاکانم را در آبی این لباس ها احساس مس کردم.
به هنگام خروج از موزه به خودم گفتم: ايكاش اين لباسها امروز هم رايج بود .چرا طراحان مد و لباس به این ظرفیت ها بی اعتنا و کم توجه اند؟ به روز شدن اين طرح لباسهاي سنتي و بومي ،شاید این باید یکی از مهم ترین دغدغه های طراحان لباس باشد.
طراحان می توانند از اين لباسها الهام گرفته و آنها را براي استفاده عموم در مجامع عمومي همچون محل كار بانوان طراحي كنند و به دست توليدكنندگان بسپارند.

اگر لباسهاي سنتي و بومي كشور به روز، طراحي شوند، مردم به آنها گرايش نشان خواهند داد واز آن استفاده ميكنند چون مردم به شادي، نشاط و تنوع رنگ نياز دارند. چرا پوشش ما سهمی در ایجاد شادی نداشته باشد؟
Every one have right to live…

Priest added:how dare you kill a fetus, an inoccent baby due to lack of his father or povetry?
Young woman who was crying said anything.
- promise my child. promiss to keep your baby safe and never think to kill.
She shook her head and said: yes ,father.
She stood up.priest asked her:what do you want to name your baby?
Shetouched her big belly softly and said: maria or adohlf
- very nice names, mrs. Hitler.I 'm sure your baby will not miss his father because he has a kind mother as you!
همه ی ما تجربه ی مزاحمت های جنسی را داشته ایم. هر روز و شاید بی اغراق در هر روز چند بار. اگر روزی چند متلک نشنویم، روزمان شب نمی شود. گذشته از متلک ها و نگاه هایی که برای همه زنان هست ، گاهی کار از این هم جلوتر می رود، آزار جنسی در محل کار. محلی که شاید به دلایل مختلف زنان را مجبور به سکوت کند. دلایلی مثل از دست دادن کار، مورد تمسخر دیگران قرار گرفتن، قدرت و نفوذ بیشتر سرکارگر و رئیس و غیره.
بعضی اوقات فکر می کنم که این آزار های جنسی انقدر با زندگی روزمره ی ما آمیخته شده که برای هیچ کدام مان مهم نیست. در اوایل ورود به جامعه مثلا 17 یا 18 سالگی شاید شکایتی بکنیم و هر جا که گیرمان آمد مثل اتوبوس و یا تاکسی بلند اعتراض کنیم اما کم کم عادت می کنیم و حتی اعتراض هم نمی کنیم، بی تفاوت می گذریم. راستی شما هم مثل من در مقابل متلک ها سکوت می کنید؟

در کتاب فرهنگ نظریه های فمینیستی، در زیر اصطلاح مزاحمت جنسی چند سطر نوشته شده که برای ما هیچ معنایی ندارد.شاید هم به نظرمان کمی خنده دار برسد. هرچند به مزاحمت ها عادت کرده ایم اما نگاهی به این سطور بیندازیم:
مزاحمت جنسی
شکلی از تبعیض جنسی که فقط به لحاظ حقوقی و قانونی از زنان در برابر آن حمایت می شود. مزاحمت جنسی می تواند شامل موارد زیر باشد:
... پیشنهادات مکرر و یک طرفه ی لفظی یا چنسی، متلک پراندن ها، اظهارنظرهای موهن و تلویحا جنسی و یا اشارات تبعیض آمیز جنسی که توسط شخصی در محل کار صورت گیرد و برای شخص مخاطب آزاردهنده باشد، و باعث احساس خطر، حقارت،مرعوب شدن و یا رنج در مخاطب شود، یا در انجام کار او اختلال ایجاد کند، امنیت شغلی او را به خطر اندازد یا در محیط کار فضای تهدید آمیز ایجاد کند.

اصطلاح مزاحمت جنسی در امریکا و با موج دوم فمینیستی شکل گرفت. پذیرش وجود مزاحمت جنسی از سوی مردان نسبت به زنان به مثابه ی شکلی از خشونت جنسی در محل کار باعث شد که مزاحمت جنسی از مسئله ای خصوصی و فردی به دغدغه ای عمومی و سازمانی تبدیل شود، و کمی بعد در امریکا قانونی در این باره وضع شد. در مصوبه ی تبعیض جنسی سال 1975 در بریتانیا مزاحمت جنسی جزو موارد تبعیض جنسی ذکر نشده بود، اما در 1986 دادگاه جنایی مقرر داشت که مزاحمت جنسی می تواند با تبعیض جنسی به ترتیبی که در قانون تعیین شده است هم ارز باشد. بسیاری از نویسندگان فمینیست مزاحمت جنسی را خشونت جنسی توصیف می کنند. گیبسن بورل مزاحمت جنسی را مکانیسمی می داند که مردان برای کنترل زنان در سازمان ها و شرکت ها از آن استفاده می کنند.
به غزّه خوش آمدی!

ویل به مونیتور خیره شده بود.کلید ها را فشار داد تا این جمله را بنویسد: واقعا" می خواهی عضو "آی. اس .ام "بشی؟
و این سه حرف روی مونیتور نقش بست :ب ل ه
ویل لبخند زد و نوشت: هیچ دولتی " جنبش همبستگی بین المللی" را حمایت نمی کند .ما دراین مبارزه تنها هستیم . تو مطمئنی؟
و دوباره همان سه کلمه بر صفحه ی مونیتور نقش بست.ویل خندید و این جملات را نوشت :توعوض نشدی. مثل دوران دبیرستان هنوز هم کله شقی. زمان ورود؟
- چهارشنبه 25 ژوئن
چند دقیقه ای گذشت و هیچ پیغامی رد و بدل نشد تا اینکه این جمله روی صفحه آمد: قبل از آمدنم چیزی بگو..
ویل آرام خندید و نوشت: به غزّه خوش آمدی راشل.


ساعت پنج عصر
در ابهام گرگ و میش غروب یکشنبه، 16 مارس2003، پژوی استیشن تیره رنگی که مرتب بوق می زد وارد محوطه ی بیمارستان "النجار"شد. دکتر سمیر به همراه همسر و دختر خردسالش باعجله از اتومبیل پباده شدند و به سمت ساختمان دویدند اماکمی جلوتربادیدن "ویل" ایستادند .
دکتر پرسید : چی شد؟
ویل تکه کاغذی خون آلود را در دست فشرد و با صدائی گرفته گفت : تمام کرد .
مامان
ممنون که به ایمیل من جواب دادی.از "مقاومت بدون خشونت " نوشته بودی.چند روز پیش وقتی در خانه ی دکتر سمیر بودیم انفجاری شدید تمام شیشه های منازل مسکونی را خرد کرد .ایمان دختر کوچولوی دکتر سمیر خیلی ترسیده بود.بعدها فهمیدیم اسرائیلی ها تله ای انفجاری را که می گفتند مبارزین فلسطینی سر راهشان گذاشته بودند منهدم کردند.ما هر روز صدای تانک و بولدوزر هایشان را می شنویم. ارتش اسرائیل در غزه با احداث دو پست اصلی بازرسی جاده را بسته . این یعنی مرگ تدریجی، یعنی بیکاری ،یعنی آن هائی که این جا هستند نمی توانند سر کارشان بروند و آن هائی که آن جا مانده اند نمی توانند به خانه هایشان برگردند. شاید ما بتوانیم از آمریکائی بودن یا به قول خودشان از سفید بودنمان به عنوان امتیاز استفاده کنیم و به آن سوی کرانه ی غربی رود اردن برویم ولی کسی چه می داند شاید ما را دستگیر و از این کشور اخراج کنند.احساس می کنم در زندانی بزرگ گرفتار شده ام .
ما این جا هستیم
حالا دیگر از باغچه ی سر سبز خانه ی دکتر سمیر جز پشته ای خاک و آهن وخرده شیشه چیزی باقی نمانده بود.دکتر سمیر نصرالله قوزک متورم پای ویل را پانسمان کرد .ایمان دختر خردسال دکتر روی بلوکی شکسته نشسته بود .صدای بولدوزهای غول پیکر را که شنیدند همه به هم نگاه کردند. راشل به تندی بلند گو را برداشت .از تل خاک بالا رفت. بلدوزری در ده متری آن ها خاک را زیر و رو می کرد و فریاد زد:از این جا دور شین.. ما این جا هستیم .

کمی دورتر از بولدوزرنفر بری ارتشی کنار جاده توقف کرده بود . دو سرباز پیاده شدند و یکی از آن ها او را نشانه گرفت.ویل صفیر گلوله را که شنید به سرعت به سمت راشل خیز برداشت .مچ پایش را چنگ زد و او را پائین کشید.هردو کنار هم به زمین افتادند.راشل هنوز مبهوت بود . ناباورانه به ویل نگاه کرد و زیر لب گفت: به طرفم شلیک کرد؟!
ویل سرتکان داد و گفت: این جا غزهّ اس...آخر دنیا
رگبار گلوله دیوار خانه را زخم زد . ایمان جیغ کشید . سمیر خودش را به او رساند و دخترش را در آغوش کشید. ایمان گریه می کردو می لرزید.
مامان
نوشته بودی خشونت فلسطینی ها کمکی به حل قضیه نمی کند.تا دو سال پیش شش هزار نفر در اسرائیل کار می کردنداما با احداث پست های بازرسی فاصله ی چهل دقیقه ای این جا و عسقلان ،نزدیک ترین شهر اسرائیل به یک مسافت دوازده ساعته تبدیل شده.مرز تجاری با مصر به تصرف تفنگداران ویژه در آمده.بیشتر از ششصد خانه رابولدوزرهای اسرائیلی خراب کرده اند.اقتصاد محلی این جا متکی به کشاورزی و پرورش گل است درست مثل همان کاری که عمو "گریچ" در کنار دریاچه ی کاپیتال انجام می دهد.بولدوزر ها نه فقط خانه ها که تمامی باغ ها و گلخانه ها را نابود می کنند. حالا چه چیزی برای این مردم باقی مانده؟
غروب نارنجی
راشل که پیراهنی نارنجی به تن داشت به ابر های سرخابی میان آبی آسمان نگاهی انداخت.بلند گو را از دست ویل گرفت. خودش را از تل خاک بالا کشید . از آن سو سرازیر شد . به طرف بولدوزر رفت. راننده که در برجک بولدوزر نشسته بود خندید. راشل به او اشاره کرد که برگردد . بولدوزر خاک ها را زیر و رو می کرد.
ویل فریاد زد:برگرد راشل

مامان
دلم برایت تنگ شده.شب ها کابوس می بینم .تانک ها و بولدوزر ها را می بینم که دور خانه ای را که من در آن هستم گرفته اند . دیوار ها فرو می ریزند و من بین آوار مدفون می شوم . نگرانم .این جا به محض خروج از خانه در تیر رس تانک ها،تفنگداران،بولدوزرهاو گشتی های ارتش اسرائیل قرار می گیری . درون خانه ها هم امن نیست.بارها و بارها در خانه های این مردم زخم رگبار گلوله را دیده ام.
سیم خاردار
ویل از تل خاک سرازیر شد اما در شیب تند پایش دوباره لغزید و به کپه ای سیم خارداربرخورد کرد. بولدوزردر چند متری راشل توده ای بزرگ از خاک و بتن را روی هم تلنبار کرد. ویل سوزش شدیدی در پایش داشت. تیغ های فلزی سیم خاردار بالای زانویش را دریده بود . لکه ی خون روی شلوار جین رنگ و رو رفته اش بزرگ و بزرگتر می شد.ویل صدای راشل را شنید .دود سیاه و غلیظ بولدوزر آسمان ارغوانی را پوشانده بود .راشل خودش را کنار کشید و از تل خاک فاصله گرفت . رانند ه فحش رکیک داد و لحظه ای بعد بولدوزر چرخید و به سمت راشل براه افتاد.ویل تقلا کرد تا خودش را از سیم خاردار جدا کند .راشل بلند گو را به سمت بولدوزر گرفت و فریاد زد: برو..برو..از این جا برو
ویل داد کشید :راشل ..
دکتر سمیر از تل خاک سرازیر شد و به سمت ویل دوید . راشل عقب عقب رفت . تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد . بولدوزر او را به زیر کشید .راشل جیغ زد .دکتر سمیر بهت زده خشکش زده بود . ویل با تمام توانی که داشت خودش را ازچنگ سیم خاردار جدا کرد و لنگان لنگان به سمت بولدوزر دوید.داد زد . دستهایش را در هوا تکان داد .بولدوزر بی آن که بیل را بلند کند دنده عقب گرفت و از جسد در هم شکسته ی راشل دور شد.ویل زانو زد و سر راشل را بر زانوی زخمی اش گذاشت خون از گوشه ی دهان راشل به پائین سرازیر شده بود.صورتش خونین و پوستش کبود بنظر می رسید.
- راشل..راشل..
به زحمت چشم باز کرد و با صدائی شکسته در گلو گفت: کمرم شکست..

آفتاب تا نزدیک افق پائین آمده بود.بولدوزر به سمت خط مرز عقب نشست و کنار واحد گشتی ارتش توقف کرد آن دو سربازهنوز همان جا ایستاده بودند.ویل فریاد زد و از آن ها کمک خواست . آن ها که در غروب سرخ به دو شبح تیره شبیه بودند هیچ حرکتی نکردند.تنها یکی از آن ها با بی سیم پیامی رد و بدل کرد. راشل مچ دست ویل را چنگ زد و به زحمت به جیب پیراهنش اشاره کرد .ویل در جیب پیراهن راشل نامه ای پیدا کرد که لکه ای سرخ بخشی از آن را خیس کرده بود.

مامان
من هنوز هم دوست دارم شاد ی کنم،بخندم و زندگی خوبی داشته باشم ولی ناامیدم چون این دنیائی نیست که من برایش به دنیا آمدم.این آنی نیست که تو و بابا آرزویش را می کردید وقتی تصمیم گرفتید مرا داشته باشید.شاید عمو "گریچ"حق داشت که از ارتش استعفا داد و به کشاورزی در آن مزرعه ی کوچک اکتفا کرد.
راستی مامان همسر دکتر سمیر به تو سلام می رساند و با این که انگلیسی را به سختی می فهمد اصرار دارد که من مرتب به تو تلفن کنم و نامه بفرستم.
با بوسه برای تو ،بابا، سارا و کریس.
دوستتان دارم، راشل.

شیراز10/9/85
هرمنوتیک به زبانی ساده
(حلقه های درک و دریافت)

HE IS WHO HAS REVEALED THE BOOK TO YOU;SOME OF IT'S VERSES ARE DECISIVE,THEY ARE BASIS OF THE BOOK ,AND OTHERS ARE ALLEGORICAL;THEN AS FOR THOSE IN WHOSE HEARTS THERE IS PERVERSITY,THEY FOLLOW THE PART OF ITS WHICH IS ALLEGORICAL,SEEKING TO MISLEAD,AND SEEKING TO GIVE IT(THEIR OWN )INTERPRETATION,BUT NONE KNOWS ITS INTERPRETATION EXCEPT ALLAH ,AND THOSE WHO ARE FIRMLY ROOTED IN KNOWLEDGE SAY:WE BELIEVE IN IT,IT IS ALL FROM OUR LORD;AND NONE DO MIND EXCEPT THOSE HAVING UNDERSTANDING
(THEFAMILYNOF IMRAN/VERSE6)
مقدمات:
1- معلولی که به یک علت وابسته است با آن متناسب میباشد.
مثال:قطره ای آب بر پارچه ای می چکد/ قطره ای جوهر بر تکه پارچه ای میچکد / قطره ای خون بر تکه پارچه ای میچکد.
2- دال و مدلول لازم و ملزوم یکدیگرند . دو جنبه ی یک واقعیت محسوب میشوندنه اینکه از همدیگر نتیجه شوند(سکتوس آمپیریکوس)مثال:درخت(د ر خ ت ) با تصویر ذهنی درخت .دختر(د خ ت ر)با تصویر ذهنی آن.
3- دال و مدلول دو روی یک سکه اند(فردینا ن دو سوسور)
4- به نظر رواقیان سه چیز به یکدیگرپیوسته اند : دال / مدلول /مورد خارجی.دال آواست و مدلول همان مورد خارجی است که به ذهن ما می آید.(رساله ای علیه ریاضی دانان. سکتوس آمپیریکوس .فصل هشتم پاره های 11و12)
5- هر واژه نشانه ی چیزی است به یاری نشانه گذاری شنونده میتواند معنا را چنان در یابد که مقصود نویسنده است(آگوستین مقدس)
6- تقلیدmimesi:تقلید آفرینش دوباره و هم شکل واقعیت طبیعی نیست . باز تولید و نسخه برداری هم نیست .تقلید آفرینش واقعیتی تازه است که آن را واقعیت هنری مینامیم.
تقلید را میتوان به دو شکل عمده در نظر گرفت:
الف: تقلید تاریخ مدار
ب: تقلید غیر تاریخ مدار
7- هنر نشان میدهد که " جهان چگونه میتوانست باشد" نه این که "جهان چگونه است"(تزوتان تودورف)

هرمس:
هرچند که وی پیام آور خدایان محسوب میشود اما همان طور که سقراط در رساله ی کراتیلوس به آن اشاره میکند هرمس خدای مخترع زبان و کلام میتواند علاوه بر مفسر یا پیام آور دزد حیله گر و دروغگو نیز نامیده شود زیرا کلمات قادرند اشیاء و امور را آشکار سازند و در عین حال میتوانند آن ها را پنهان کنند.
پان پسر هرمس بالاتنه ای نرم و خداگونه و پائین تنه ای چون بز دارد زیرا زبان به دوبخش حقیقی و کاذب تقسیم میشود حقیقی تا آن جا که به امر الهی میرسد و کاذب تا حدی که با را ه و روش های تراژیک آدمی مرتبط است.
هرمس در اساطیر ما همان ادریس پیامبر است که او را هرمز یا اورمزد نیز گفته اند.

تاویل:
در زبان فارسی و عربی به معنای بازگرداندن چیزی به اول، ابتدا و به اصل آغا زینش میباشد.
روش تاُويل ريشه در باور به تقدس متن دارد.مفهوم اهل کتاب در بسیاری از زبان ها به معنای اهل ایمان است.و نشانی است بر تقدس متن.
"...و تاویل باز بردن سخن باشد به اول او، و اول همه ی موجودات ابداع باشد کو به عقل متحد است و موید همه ی رسولان عقل است"/ ناصر خسرو/ جامع الحکمتین.
هرمنوتیک کهن به وجود معنائی اصلی و نهائی باور داشت.و این یعنی کلام محوری و اعتقاد به حضور معنا در کلام چه آن را بشناسیم یا نشناسیم.هر چند که امروزه شاخه ای معتبر از هرمنوتیک کلام محوری را نمیپذیرد و و به وجود معنائی اصیل و نهائی بی باور است.

سوژه و ابژه:
سوژه و ابژه به طور متقابل متضمن یکدیگرند . سوژه در شناخت ابژه سهیم و موثر است و در عوض در ذهنیت (سوبژکتیویته) خود توسط آن تعیین میشود.زیرا ابژه حتی پیش از آن که سوژه به مرحله شناخت آن برسد بر سوژه مسلط است.
بنیاد اساسی تفسیر هر چیز به منزله ی این یا آن پدیده نوعی پیش – داشتن پیش – بینی و پیش – فهمیدن است.
نخستین کار کرد زبان مشخص کردن نشان دادن و عیان ساختن است نه ایجاد ارتباط با دیگران یا نسبت دادن محمولی به یک موضوع منطقی.
به نظر شلاير ماخر تا زمانی که در ابژه تناقض وجود نداشته باشد میتوان آن را تاویل کرد.

فلسفه و هرمنوتیک:
فاصله گذاری بیگانه ساز:
ذهنیت بر اساس تقابل ذهن و عین یا سوژه و ابژه عمل میکند.آگاهی با جدایی و فاصله گرفتن از موضوع خود آن را به یک ابژه تبدیل میکند . این اصل که سر منشاء آن روش علوم طبیعی در بررسی و تحلیل واقعیات فیز یکی است شرط نخستین علمی بودن و تنها راه کسب دانش عینی به شمار میرود . اما کاربرد آن در زمینه عل.م انسانی که با انسان و ذهنیت ائ سرو کار دارد موضوع این علوم را به ابژه ای بیگانه و غیر قابل درک تبدیل میکند که نتیجه اش برای علوم انسانی منفی است زیرا ذهنیت محقق از موضوع جدا و بیگانه میگردد در حالی که هدف اصلی این علوم نزدیکی مشارکت و فهم موضوع به منزله ی پدیده ای انسانی و معنوی است.

فلسفه ی خود آگاه :
اشاره ای است به جریان اصلی فلسفه ی عصر جدید که با دکارت آغاز شد و در کانت و فلسفه ی آگاهی آلمان به اوج خود رسید . در این فلسفه عقل گرا آگاهید عنصر اصلی و پایه و بنیان همه چیز است . غایت این فلسفه خود آکاهی است و در آن آگاهی امری خود آیین و متعالی محسوب میشود که تجربه واقعیت در آن ریشه دارد . به همین دلیل نیز مسئله اصلی این نگرش فلسفی شناخت آگاهی و ذهنیت و استنتاج واقعیت از آن است که باید توسط همان آگاهی انجام پذیرد و از این رو چیزی جز خود آگاهی فلسفی یا فلسفه خود آگاه ونیست نتیجه این نگرش تاکید گذاردن بر معرفت شناسی است – زیرا آگاهی متعالی توسط هیچ چیز خارج از خود (جهان/ تاریخ/ سنت و …) تعیین نمیگردد.
نزدیکترین افق فلسفی به هنرمنوتیک فلسفه کانتی است . همان طور که می دانیم روح کلی فلسفه انتقادی واژگون کردن رابطه نظریه معرفت با نظریه وجود است.در فلسفه انتقادی گسستی پر ناشدنی بین فیزیک و اخلاق وجود دارد.

هرمنوتیک:
1-نظریه مربوط به عمل و مکانیسم فهم در جریان روابطش با تفسیر کردن متون
2-هرمنوتیک قصد دارد با توسل به نشانه ها ساختار کلی اثر و درون پیوستگی آن را باز تولید نماید.
3-هرمنوتیک عبارتست از اختلاط فرد با معرفت تاریخ جهانی و عامیت بخشیدن به فرد.
4- روش شناسی تفسیر متون

هرمنوتیک سنتی:
چهره های شاخص:سنت اگوستین، ناصر خسرو، ابن عربی،سنت توماس، شلایر ماخر،دیلتای
معنای متن را نویسنده وضع میکند(قطعیت نیت مولف)

کشف المحجوب:
در ایران و سایر ممالک اسلامی نوعی هرمنوتیک و عملی در تفیر قرآن و روایات و اقاویل و داستان های رمزی معمول بوده این روش را کشف المحجوب مینامیدند که مشتمل بر دو روش کشف قناع(تفسیر) و تاویل بوده است.به نظر آنان تنها اولیاء دین توانائی تاویل داشته اند.چنانتچه در کشف المحجوب سجستانی آمده است:آگاه باش کی حقایق علم در حجاب است واز ابلیس و ذریت او ، ظاهر است نزدیک اولیاء خدای و گزیدگان او . علم در خرینه اوستکی بدان منت کند بر آن کس کی خواهد از بندگان او.
شلاير ماخر:دایره ی شناخت:
نخستين كسي بود که هرمنوتیک را از انحصار کتب مقدس رها ساخت و به سایر متون تسری داد. او
از طرفی به هرمنوتیک سنتی و از طرفی دیگر به هرمنوتیک غیر سنتی وابستگی دارد.او معتقد بود که متن معنائی واحد و قطعی دارد.اما به نظر میرسد که به "قطعیت نیت مولف" مشکوک بود.
عقاید اساسی ماخر در رابطه با متن و معنا:
1-متن معنائی قطعی و واحد دارد
2- کشف آن معنای واحد و قطعی در همه حال آسان نیست
3- ممکن است خواننده به معانی دست یابد که بر نویسنده پنهان بوده
4- لزوما" معنی متن آن چیزی نیست که در ذهن نویسنده بوده
5- شناخت مولف در فهم متن موثر است. برای درک متن، نویسنده و برای درک نویسنده، متن را باید شناخت.
(دایره یاحلقه ی شناخت/ حلقه ی 1)
6- برای فهم کل نیازمند دریافت و درک جزء و برای فهم جزء نیازمند درک کل هستیم(حلقه ی 2)
شلایر ماخر شناخت مولف رادر فهم متن موثر میدانست پیش از وی عقیده آن بود اشکال در فهم متن مربوط خود متن میباشداما ماخر نشان داد که تمامیئمشکلات ناشی از متن نیست و زیرا پیش از فهم کل متن باید کمابیش از هویت کلی متن و پرسش هائی که متن بدنبال آن است شناختی
داشته باشیم.

دیلتای:هرمنوتیک و زمان:
دیلتای بیشتر در پی آن است که دریابد مولف چگونه خود و اندیشه هایش را بیان کرده.او نیز همانند سایر پیروان هرمنوتیک سنتی اعتقاد داردکه معنای متن همان نیت ذهنی نویسنده است.و بر اساس این اندیشه به عدم دخالت دادن معلومات عصر حاضر در روند مطالعه متون کهن اعتقاد داشت.هرمنوتیک دیلتائی در پی آن است که فاصله ی زمانی تاویل کننده و متن را از پیش روی بردارد. ضرورت ادغام مسئله ی تفسیر موضعی ازقلمرو خاص در قلمروی بزرگ معرفت تاریخی یکی از مشغله های ذهنی دیلتای بوده است.چگونه میتوان استمرار تاریخ را درک کرد ؟ .دیلتای بیش از هر چیز مفسر پیوند میان هرمنوتیک و تاریخ است.
دیلتای با تلاش برای تمهید معرفت شناسی و روان شناسی برای علوم فرهنگی سعی داشت این علوم را هم پایه ی علوم طبیعی نماید..تقابل مهم در آثار دیلتای تقابل میان تبیین طبیعت و فهم تاریخ است. او همچنین روش هرمنوتیک را ترکیبی از فهم،نقد ادبی،واژه شناسی و تاریخ میدانست.او نیز همچون شلایر ماخر به حلقه ی دوم شناخت اعتقاد داشت .فهم کل متن منوط به فهم اجزاست و بدون توجه به کل نمیتوان اجزا را شناخت.

هرمنوتیک قصد دارد با توسل به نشانه ها ساختار کلی اثر و درون پیوستگی آن را باز تولید نماید.
هرمنوتیک عبارتست از اختلاط فرد با معرفت تاریخ جهانی و عامیت بخشیدن به فرد.
هرمنوتیک غیر سنتی:
چهره های شاخص: هیدگر،گادامر،هیرش،آیزر،روبرت یاس
اعتقاد به عدم قطعیت معنا.
هرمنوتیک سنتی همواره در پی کشف معنای اصلی ،محوری ،اساسی و یا مرکزی متن میباشد و این در حالی است که هرموتیک مدرن (غیر سنتی)به وجود معنای مرکزی اعتقاد ندارد و معنا را وابسته به خواننده وچگونگی قرائت میداند.
هیدگر:
به نظر هیدگر هرمنوتیک معنای پنهان متن را آشکار میکند و این معنای پنهان در بیشتر موارد از معانی متعارف عصر ما نیست.
گادامر:
هستی که به فهم در می آید زبان است...هرمنوتیک مواجهه ای است با هستی از طریق زبان.
گادامر اعتقاد داشت که هیچ تفسیر و تاویلی نیست که در همه ی ادوار معتبر باشد.زیرا هر دوران مقتضیات اندیشگی خود را دارد"پارادایم"و بنابراین عمل فهمیدن همیشه با اکنون در ارتباط است. فهم متن به پرسشگری خواننده ارتباط دارد و نوع پرسش هائی که مطرح میشود.
*بنابراین به نظر میرسد که خواننده متن را باز آفرینی میکند زیرا بسته به پرسش های ذهنی و از پیش طراحی شدهی اوست که متن رنگ و بو میگیرد و مفهوم مییابد یعنی خواننده در متن به دنبال دستیابی به پرسش های خود است نه دریافت تمامی پاسخ هائی که متن میتواند ارائه دهد"گزینشی عمل کردن مخاطب در برابر متن"
* آیا هرمنوتیک با توضیحات بالا تحت تاثیر خواننده نیست؟
گادامر: هم متن و هم خواننده پرسش هائی مطرح میکنند که دیگری باید به آن ها پاسخ دهد بنابراین بین متن و خواننده رابطه ای دیالکتیک برقرار است.و باز به همین دلیل فهم همواره واقعه ای تاریخی ، دیالکتیکی و زبانی است.
معنای متن در برخورد با هر خواننده،هر قرائت و هر زمان تغییر پذیر است.خواننده در برخورد با متن به مدد مفاهیمی که از قبل در ذهن دارد با متن روبرو میشود و متن میتواند تغییراتی در پیش داشت خواننده ایجاد کند همچنان که پیش داشت نیز در فهم متن اثر میگذارد(حلقه ی 3)
اریک.د.هرش:
به نظر وی معیار تاویل صحیح رسیدن به نیت مولف است.به نظر هرش معنی ثابت و لایتغیر است اما دلالت در طول زمان تغییر میکند.خمعنی همان نیت اصلی نویسنده است که تاویل کننده باید آن را کشف کند و دلالت معنای متن است که در طول زمان تغییر میکند و در نقد مشخص میشود.
*چگونه میتوان اطمینان داشت که به نیت مولف دست یافته ایم؟
تاویل درست دست یابی به نظر مولف است اما تا نظر مولف دردست نباشد نمیتوان به صحت تاویل اطمینان کرد(حلقه ی 4)

ولفگانگ آیزر:
آیزر از اینگاردن یکی از شاگردان هوسرل پیروی میکرد
هوسرل:شناخت و اگاهی از ایا در واقع شناخت از چیزی است که دزر ذهن ماست پس شناخت ما از نمود اشیاست (نمود اشیا در ذهن) نه از بود آن ها در جهان واقعیت.در متن همواره فاصله ها ،ناهمواری ها و نقاط تاریکی است که خواننده باید آن را با پیش داشت های خود پر و هموارنماید.
حدیث قدسی: کنت کنزا" مخفیا" فاحبت ان اعرف فخلفت الخلق لکی اعرف(من گنجی پنهان بودمو دوست داشتم شناخته شومپس مردم را آفریدم تا شاید شناخته شوم)بین این افعلال فاصله ای است که این چنین پر میشود.جلوهئی کردم اما دیدم فرشتگان عشق را نمیفهمندپس موجودی دیگر آفریدم.
خواننده در تفسیر متن آزاد استئاما باید چارچوبی منطقی داشته باشد تا با تضاد و پراکندگی روبرو نشود.

امبرتو اکو:
دو نوع متن وجود دارد. متن باز و متن بسته
متن بازک متنی که قاتبلیت تاویل زیادی دارد مانند :اشعار حافظ(چند بطنی و چند معنائی)
متن بسته: قابلیت چندانی برای تاویل و تفسیر های متعدد ندارد(تک بطنی )
گرهارد ابلینگ:
هرمنوتیک در اساس یک بحث زبانی است و در پی آن است که کلام چگونه فهمیده میشود.
هانس روبرت یاس:
شاگرد گادامر که در کتب خود دو اصطلاح معروف دارد:
1- افق انتظارات:معنای اثر ادبی همان پاسخ هائی است که آن اثر به افق انتظارات خواننده میدهد.
2- الگو:در هر دوره الگوهائی در ذهن است که بشر در آن زمان با استفاده از آن الگو با مسائل برخورد میکند.
در هر دوره متون ادبی با توجه به افق انتظارات که فردی است و الگوهای ذهنی مردم آن زمان که فرهنگی است و خصلتی اجتماعی دارد خوانده و نوشته میشود.اگر افق انتظارات خوانده و نویسنده همسان باشد اثر سریع فهمیده میشود و نیازی به تاویل نیست.اما چنانچه اثری همسان نباشد "از افق جلو و یا عقب افتاده باشد"نیاز به تاویل و یا زمان برای رسیدن خواندگان به افق خالق اثر دارند.
برای فهم آثار کهن که با افق انتظارات ما متفاوت است باید به تاویل متوسل شد.
پل ریکور:
متن قابل تجزیه به لغت و جمله نیست. متن کلیتی واحد است. از سوئی دیگر بین معنی و مصداق فرق است معنی که در ذهن است با آن چه که در جهان خارج است تفاوت دارد. برخی از متون ادبی بی مصداقند.
در مورد رمان و روایت ادبی قرائت هرمنوتیکی صحیح گذشتن از پلات داستان و خلق پلاتی جدید است. استعاره توصیفی تازه از واقعیت است.این واقعیت ثانوی به شکل مستقیم به واقعیت اولیه ارجاع نمیشود.استعاره در حد کلام نیز میتواند باشد.

مراحل اصلي و جنبي هرمنوتيك:
فهم، تفسیر، نقد
مراحل اصلی:
الف : فهم:
فهم: قابلیت جایگزینی فرد در فردی دیگرکه نوشتار ساکن و جامدش کرده.
اولین کارکرد فهم آن است که ما را در یک وضعیت جهت بخشیده و هدایت کند و بنابراین غایت فهم نه دستیابی به امری واقع که احاطه یافتن بر یک امکان و بالاترین توان های خود ماست.
نتیجه: فهمیدن یک متن بیشتر به معنای گشودن و بسط آن امکان وجودی است که متن به آن اشاره میکند تا جست و جو و کشف معنایی منجمد و ایستا که در آ ن نهفته است.
پیش داشت،پيش – فرض، پیش- فهم ،پیش- داوری:
پیش داشت:اطلاعات موجود و پردازش نشده ازمتن و یا موضوع
پیش فهم : پردازش اطلاعات پیش داشتی
پیش فرض:نتیجه ی حاصله از پیش فهم
پیش داوری:اتخاذ استراتژی و یا کسب دیدگاه در نتیجه ی پیش فرض
تاریخمندی یکی از ویژگی های ذاتی حلقه ی هرمنوتیکی است همانند انسان که هستی اش همواره از لحاظ تاریخی و زمانی مشروط است.هر تفسیریکه میکوشد فهم را به پیش برد باید از قبل آن چه را که میباید تفسیر شود فهمیده باشد.از دید هایدگر معرفت بدون پیش فرض وجود ندارد.پیش فرض هرگونه فهمی، نوعی آشنایی و تسلط قبلی یا نوعی پیش –فهم از کل است.
این نکته شاید بدان معناست که ازمتن به پیش داشت،پیش فهم، پیش فرض و پیش داوری خواهیم رسید و پس از آن ممکن است نتیجه ی حاصله خود پیش داشتی دیگر قلمداد شد در تاویلی دیگر و این چنین است که حلقه ی سوم بوجود خواهد آمد.(حلقه ی 3)
ب: تفسير:
تفسیر:فهم تجلیات زندگی که مشکل هرمنوتیک روانشناختی آن است که نتایج حاصله باید توسط روان شناسی تائید گردد لذا استقلال متن نادیده گرفته میشود رویه روانشناختی هرمنوتیک عبارتست از: کسب فهم از طریق انتقال به ذهنیت روانی شخصی دیگر.
به دست دادن گفتار نسبتا" تک معنا با کلمات چند معناو مشخص کردن این اراده ی به تک معنایی در پذیرش پیام ها نخستین و ابتدائی ترین کار تفسیر است.
هرمنوتیک)

سه دیدگاه کلی در مورد تفسیر(تفاسیر،حقیقت و پلورالیسم):
1-ازمیان تفاسیر مختلف تنها یکی حقیقت را بیان میکند و بقیه فاقد ارزشند(هرمنوتیک کهن)
2-هر تفسیری که ارائه میشود بخشی از حقیقت را بیان میکند
3-تمامی تفسیر های ارائه شده حقیقتی را بیان میکنند و به تعداد تفاسیر حقیقت وجود دارد.
تفسیر به دو شکل کلی دیده میشود:
1-تفسیر دستوری- منفی- عینی(grammatical)/ توجه به مشخصات گفتاری مشترک یک فرهنگ.توجه به زبان مشترک.توجه به مشخصات زبانی.
2- تفسیر فنی(technical)- مثبت- روانشناختی(psychological)/ تلاش برای دستیابی به ذهنیت نویسنده. زبان در این نوع نگاه هدف نبوده بلکه تنها وسیله ای برای انتقال مفاهیم است.این نوع تفسیر خود دو مرحله دارد:
الف: مرحله ی پیشگویانه(divinatory)
ب : مرحله ی قیاسی یا سنجشی(comparative)

به اعتقاد شلایر ماخر برای شناخت سخن باید سخنگو و برای شناخت سخنگو باید سخن را شناخت(دایره ی شناخت)
*-باید گره های متن را گشود اما نه با عقب گرد به سوی مولف آن متن بلکه با پیش رفتن به سوی معنای درونی و دنیایی که متن کشفش میکند و درهایش را می گشاید.
زیر زمین
زن و مرد کنار هم نشسته بودند روبروی قبری که لایه ای خاک بر آن نشسته بود.
زن گفت:حالا منظورتو خوب می فهمم. گفته بودی: تنهاتون نمی ذارم
مرد چيزي نگفت و زن ادامه داد:نگات که کردم همه چی تار و مبهم شد.حتی افق ارغوانی اون روز .
يادته، به من گفتی" پاک کن این اشکا رو.. زشته جلوی مردم"دست کشیدم رو چشمام. لبخند زدی.
مرد آه كشيد و چيزي نگفت زن ادامه داد: اون روز غروب ،سیر نگام کردی . می دونستم اگه کسی نبود پیشونی ام رو می بوسیدی .منم واسه این که سر به سرت بذارم می گفتم بازم پیشونی؟ ولی اون روز غروب چیزی نگفتی . فقط خیره شدی تو چشام
- سلامتی رزمندگان اسلام صلوات...
- اللهم صل علی محمد و آل محمد...
مرد ساکت بود اما زن باز هم ادامه داد: بوی اسفند و صدای مارش نظامی رو هنوز یادمه. جلوی پادگان شلوغ بود . همه اومده بودن بدرقه. تو با موی تراشیده ات بیشتر شبیه پسر بچه های تخس بودی تا یه دانشجوی بسیجی .
مرد خندید .كسي داد زد:برادرا سوار شن.
مرد به سنگ قبر خیره شده بود و زن ادامه داد:آخر ازهمه سوار شدی. توی رکاب ایستادی . برگشتی . پیاده شدی و گفتی یادت نره چی گفتم ؟برو پیش عزیز ..تنها نمونی یه وقت..کله شق..
مرد لبخند زد و سنگ قبر را لمس کرد.
زن گفت: يكنفرداد زد:بیا دادا..جنگ تموم میشه ها!..تو سوارشدی.همه برات صلوات فرستادن.
- سلامتی شا دوماد صلوات
- اللهم صل علی محمد و آل محمد
مرد ير تكان داد.زن آهی کشید و گفت: اتوبوس براه افتاد.چشم ازاون برنداشتم تا چراغای سرخش توی گرگ و میش غروب گم شد.
مرد فقط سر تکان داد و به زن نگاه کرد .
- سلام عزیز خانم
-سلام مادر ..اومدی؟..دلم شور می زد...دیر اومدی حدیثه
زن به آسمان نگاهی کرد و گفت : اون شب رفتم پیش عزیز.تا رفتم توی اتاق خم شدم و بوسیدمش .عزیز پرسید:پسرم رفت؟سر تکون دادم.بازم پرسید:شام می خوری؟ساکم رو زمین گذاشتم و گفتم: نه ،یه چیزی خوردم اومدم..
- ..توجه..توجه آژیری که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن اینست که حمله ی هوائی انجام خواهد شد . مکان کار خود را ترک و به پناهگاه بروید.
عزیز با دلواپسی گفت: چراغا رو خاموش کن .کلید زدم .اتاق تاریک شد. دسته ی ویلچر عزیز رو گرفتم.پرسیدم: چیکارکنیم؟عزیز گفت: بریم زیر زمین ..
گفتم:محکم بشین عزیز باید از پله ببرمتون پائین...
از کوچه سرو صدا می اومد. یه عده می دویدن. یکی بوق زد. نوری به درو دیوار کوچه خورد.
یه نفر داد زد: چراغتو خاموش کن..الاغ
چرخ بزرگ ویلچر روی پله ی اول بود. صدای ضد هوائی .
به عزیز گفتم: می شنوی؟
سعی می کردم چرخ ویلچر آروم از پله ی اول جدا بشه و به پله ی دوم برسه.تیرهای ضد هوائی روی آسمون شب خط سرخ می کشیدن.
به عزیز گفتم:اونا عزیز ..می بینی؟ اون نقطه ها..تیر ضد هوائیه ان
عزیز چشم دوخته بود به نقاط شعله ور آسمون که چرخ ویلچر به پله ی چهارم رسید. عزیز به یه گوشه ی آسمون اشاره کرد . من خیره بودم به ستاره ها . یه دفعه ویلچر یله شد نتونستم نیگرش دارم . جیغ زدم . عزیز جیغ زد.همه جیغ زدن. همه فریاد زدن زمین لرزید.خونه آوار شد.
مرد رو به زن کرد وگفت:وقتی برگشتم هنوز محله مون خرابه بود.
زن گفت: خوبه قولت فراموشت نشد....
مرد آه کشید.زن گفت: دارن میان...
زنی چادری که دست دخترکی خرد سال را گرفته بود به طرفشان می آمد. زن زیر گوش مرد به نجوا گفت: گمونم بچه مون شبیه غزل می شد.اگه جنگ نبود..
مرد تنها سر تکان داد و چیزی نگفت. زن چادری کنار مرد نشست .

- چه گرون شده. بیااین آب ...گلاب گرفتم ، یه دسته هم گل نرگس.
دختر پرسید:گل ها رو من بذارم روي قبر مامان بزرگ و خاله حدیثه؟
مردبه دختر نگاه کرد .لبخند زد و به شستن سنگ قبر ها مشغول شد. آفتاب به آرامی غروب می کرد که مرد هر دو قبر را شسته بود و دختر گلها را یکی یکی روی سنگ گذاشت.
15/12/83(شیراز)
پنجره ی مخفی فیلم جالبی است .من از تغییر و استحاله ی شخصیت کاراکتر فیلم خوشم می آید اگر دقت کرده باشید در همان دقایق ابتدائی فیلم "شوتر " سرو کله اش پیدا می شود و ادعا می کند که "رینی "(جانی دپ)داستان او را دزدیده و پس از عوض کردن پایان بندی داستان آن را به اسم خودش به چاپ رسانده.

هر چه داستان جلو تر می رود در گیری و تنش بین رینی و شوتر افزایش می یابد و حتی چند نفری هم در این بین جان خود را از دست می دهند و در انتها متوجه می شویم که شوتر یکی از کاراکتر های داستان رینی است و رینی شوتر را نوشته اما ویژگی های شوتر در رینی تبلور می یابد و در انتها هرچند که ما تنها رینی را می بینیم اما می دانیم در حقیقت نیمه ی شوتر که در درون رینی بود اکنون تمام وجود او را تسخیر کرده.

و حتی رینی پایان بندی داستان پنجره ی مخفی را هم تغییر داده و درست همان کاری را می کند که کاراکتر آن داستان انجام می داد.(مضاعف شدن واقعیت در بستر حقیقت )حالا دیگر نمی دانیم آیا در درون داستان هستیم ؟ یا تنها شاهد استحاله ی شخصیتی رینی بوده ایم؟

برج و کبوتر
داستان کوتاه
تكدرخت پیر اما ایستاده بود تا دوباره طعم تازیانه باد در رگهای چوبی اش جاری شود. هوا كه یكباره سیاه شد ؛ باران گرفت. مرد از پشت شیشه رگه های بارانی را دنبال كرد. دختر جوان سیگاری آتش زد. مرد پرسید : ترك یا اسپرسو ؟ دختر خیره نگاهش كرد. - فقط غلیظ باشه و تلخ. مرد سر برداشت. دختری هم سن و سال آن كه روبرویش نشسته بود در حالیكه سعی می كرد لبخند بزند كنارش ایستاده بود. مرد پرسید : قهوه غلیظ و تلخ چی دارین؟ دخترك كه در مانتوی تنگش قالب گرفته بود گفت : - هر كدوم رو كه بخواین براتون غلیظ درستش می كنیم ... فكر كنم اسپرسو مناسب باشه. مرد خندید. پیشخدمت لبخند زد و دختری كه مقابل مرد نشسته بود به قطرات درشت باران نگاه می كرد. آسمان تیره بود و سرخ. هوا كه به یكباره سیاه شد چلپاسه به زیر خاك خزید همان تلخ اندیشی كه شبانگاهان در خرابه ها می چرخید و روزها در سایه تكدرخت آرام می گرفت. تند باد كه شدت گرفت درخت شاخسار نیم خشكیده اش را در هوا تكان داد. - دور شو ...دورشو از این خرابه كه خود ویرانش نمودی...... تلخباد زوزه كشان گرد درخت چرخید : تا تو را خشكیده نبینم از این وادی نخواهم شد........ - دور شو درختان خشكیدند به كین تو جز من كه نخواهم مهر از این خاك بركنم.... - هر چند گاه بر من می تازی لیك تا ریشه در خاك باشد نقش برغبار میزنی. تلخباد غرید : لعنت بر تو باد. بادیه از آن من است كه جنبنده ای هراسناكم نه چون توئی ساكن و بردبار. - گزافه مگو ...رها كن این دهلیزها و طاق های كوبیده را ...رها كن این همه مرگ را كه پراكنده ای... مرد قهوه را بوئید و لبخند زد. - .... ببینم تو كیك میخوای؟ دختر تنها نگاهش كرد و چیزی نگفت. - آن را بمن بده و تلخباد چرخید و بسان گرد بادی تیره وش از آن جا رخت بربست تا در مجالی دیگر یورش آورد. تكدرخت سر شاخه ها را باز كرد. همانجا كه پرنده ای رنگ در رنگ لرزان و هراسیده به او خیره بود. - چرا اینجوری نگاه می كنی؟ - بگو تا بدانم به چه كار آمده ای در این وادی وحشت؟ مرد دستی به موهایش كشید. دختر سیگار را در پیش دستی خاموش كرد. - ابی یه ترانه قدیمی داره می دونی در مورد یه برج پیر توی بیابونه كه یه روز یه كبوتر از باد و طوفان به اون پناه میبره. برج پیر به اون كبوتر دل می بنده - من نتوانم از رفتن باز ایستم و هر چند كه وامدار خویشم نموده ای لیك می روم كه رؤیای خویش بیابم ... - ولی كبوتر اشتیاق و نیاز برج كهنه رو نمی فهمه و از اونجا پرواز می كنه پس آن پرنده از میان شاخسار پركشید و رفت. - ببین من به اون برج فكر می کنم. به نظرت اگه كبوتر احساس برج پیر رو می فهید بازم تنهاش می گذاشت؟ دختر به ساعتش نگاه كرد. - داره دیر میشه . دختر كه دور میشد مرد نگاهش می كرد. هنوز از فنجان اسپرسو بخاری سیال و غبار آلود متصاعد می شد. مرد دست درجیب كرد. انگشتری طلائی را بیرون آورد و در انگشت چرخاند. هنوز آن بیرون باران می بارید. دیر گاهی بعد آن هنگام كه پرنده با جمعی از دوستانش به آن دیار باز آمد تكدرختی دید همه خشكیده كه هیچ از او نمانده بود جز رؤیائی چوبین.
هوا كه یكباره سیاه شد آن تكدرخت پیر باز هم در میانه پرواز شنهای داغ و سرگردان ایستاده بود. ایستاده بود تا خشم طوفان بر او بتازد و ایستاده بود و هنوز ایستاده بود در حاشیة آن روستای متروك و دیگر از زمانی كه مردان چشم بر آسمان می دوختند به انتظار گذر ابری بارور و زنانی كه در تنهائی خویش مویه می كردند از خشك چشمی آسمان دیرگاهی گذشته بود.
- سفارش میدین ؟
- خوبه پس یه كیك پرتقالی بدین ؛ یه قهوه ترك با یه اسپرسوی غلیظ و زهر ماری!
- باشد تا تو را نیز به عدم افكنم .
- حاشا كه من تلخباد هلاكتم...دهستان را مرگ آباد خواهم و تو را تمام خشكیده...
- قهوه تون...
- ممنون
در كشاكش تندر و باد چیزی به شاخسار درخت در آویخت. حجمی رنگارنگ و لطیف. پس درخت آن را در میان گرفت تا از تند باد مصون بماند.
- هرگز.
- تو را از ریشه بدر آورم
- اگر می توانستی به انجامش رسانده بودی لیك باكم نیست كه هرزه گوی و ناتوانی.
- خدایت بخشكاند كه همه خیره ای و بد سگال نفرین بر تو باد... بر تو باد ...بر تو باد...
- قرارمون كه یادت نرفته؟
- امشب من باید حرف بزنم ولی نمی دونم چی بگم؟
- اگه نمیخوای حرف بزنی بگو تا برم.
- حرف كه می زنم فقط نمی دونم چطوری شروع كنم
- مرا رؤیائی بود پی در پی بی هیچ كاستی كه هر شامگاه جانم را در بر می گرفت. رؤیائی كه مرا به رفتن و شدن باز می خواند نه مانند تو به ماندن و بودن پس قصد عزیمت نمودم به سوی رؤیایم. می دیدمش روزها به شب پیوست و من پیوسته در آسمان بودم. لیك شاهبازی راه بر من بست و قصد جانم كرد. راه برگرداندم و به یكباره در ظلمتی افتادم. تند بادی كینه جو مرا در برگرفت و بر زمینم كوبید. این نیز هلاكم را اندیشه داشت پس به باز جستم و به شاخسارت پناه آوردم .
تكدرخت گفت : همین جا بمان كه من نیز هلاك تنهائی ام و گوئی یزدان پاك تو را بر راه من نشانده. باشد كه در این جا با هم به خوشی بسر بریم.
- نمیدونم
از پشت میز بلند شد و كیفش را برداشت. مرد نگاهش می كرد كه پرسید : جوابمو نمیدی ؟
- گفتم كه نمیدونم.
- پس لا اقل بهش فكر كن.
- چرا من؟ بهتره خودتون جواب كبوتر رو پیدا كنین.
- چطوری؟
- می تونی داستانش رو بنویسی مگه نه؟
|
باران خاکستری
|
|

|
... مو ميشنوي؟ ـ خونريزيش قطع شده. ـ هي قلبش ميزنه. ـ نبضش برگشت ولي ضعيفه. ـ صدامو ميشنوي؟ ـ صورتهاشان آسمان باراني را پوشانده، زانويم ميسوزد و دردي در سينه احساس ميكنم. ـ چيزي نيس... آمبولانس داغون شده ولي صدمه جدي نديدي. ـ من كجام؟ ـ تو و مريضت را با هم ميبريم ... اونم تصادفيه، مگه نه؟ اين داستان بايد همينجا تمام شود؛ زير باران خاكستري و در كنار جادهاي كه بيانتهاست.
|





