تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

گام اول   ثار نویسندگان جوان را نقد می کند
دبیرخانه جایزه "گام اول" از هفته آینده نشست های نقد داستان نویسندگان جوان و نوقلم را آغاز می کند.

به گزارش خبرنگار مهر، این نشست ها روزهای یکشنبه هر هفته با حضور نویسنده، منتقدان و علاقه مندان ادبیات داستانی در سرای اهل قلم برگزار می شود.

اولین نشست از این برنامه ها روز 28 مرداد با حضور بلقیس سلیمانی به معرفی و بررسی مجموعه داستان "هیچ" نوشته سعید بردستانی (نشر ققنوس) اختصاص دارد. این نشست ها ساعت 17 برگزار می شود.

دبیرخانه جایزه گام اول (ویژه کتاب اولی ها) درنظر دارد در این سلسله نشست ها آثار نویسندگان نوقلم و جوان را به بوته نقد بگذارد. این جلسات منحصر به آثار شرکت کننده در جایزه گام اول نیست.


 منبع " خبرگزاری مهر "   
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:27 | لینک  | 

 

looking down on empty streets, all she can see
are the dreams all made solid
are the dreams all made real

all of the buildings, all of those cars
were once just a dream
in somebody's head

she pictures the broken glass, she pictures the steam
she pictures a soul
with no leak at the seam

let’s take the boat out
wait until darkness
let's take the boat out
wait until darkness comes

nowhere in the corridors of pale green and grey
nowhere in the suburbs
in the cold light of day

there in the midst of it so alive and alone
words support like bone

dreaming of mercy street
wear your inside out
dreaming of mercy
in your daddy's arms again
dreaming of mercy street
swear they moved that sign
dreaming of mercy
in your daddy's arms

pulling out the papers from the drawers that slide smooth
tugging at the darkness, word upon word

confessing all the secret things in the warm velvet box
to the priest-he's the doctor
he can handle the shocks

dreaming of the tenderness-the tremble in the hips
of kissing Mary's lips

dreaming of mercy street
wear your insides out
dreaming of mercy
in your daddy's arms again
dreaming of mercy street
swear they moved that sign
looking for mercy
in your daddy's arms

mercy, mercy, looking for mercy
mercy, mercy, looking for mercy

Anne, with her father is out in the boat
riding the water
riding the waves on the sea

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:56 | لینک  | 

Red rain

Red rain is coming down
Red rain
Red rain is pouring down
Pouring down all over me
I am standing up at the water’s edge in my dream
I cannot make a single sound as you scream
It can’t be that cold,the ground is still warm to touch
Hay ay ay we touch
This place is so quiet, sensing that storm

 


Red rain is coming down
Red rain
Red rain is pouring down
Pouring down all over me
Well I’ve seen them, buried in a sheltered place in this town
They tell you that this rain can sting and look down
There is no blood around see no sign of pain
Hay ay ay no pain
Seeing no red at all, see no rain
Red rain is coming down
Red rain
Red rain is pouring down
Pouring down all over me

Red rain

Haahhh
Haahhh
Putting the pressure on much harder now
To return again and again
(Back voice) Red rain
Just let the red rain splash you
Let the rain fall on your skin
(Back voice) Red rain
I come to you defences down
( Back voice ) oh oh
With the trust of a child
Hayyy ay red rain coming down
Red rain
Red rain is pouring down
Pouring down all over me
And I can’t watch anymore
No more denial
It’s so hard to lay down in all of this
Red rain coming down
Red rain is pouring down
Red rain is coming down all over me
I see it
Red rain coming down
Red rain is pouring down
Red rain is coming down all over me
I’m bathing in
Red rain coming down
Red rain is coming down
Red rain is coming down all over me
I’m begging you
Red rain coming down
Red rain coming down
Red rain coming down
Red rain coming downnnn
Over me in the red red sea
Over me
Over me
Red rain .

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:49 | لینک  | 

 

Sometimes in life, you find a special friend; 
Someone who changes your life
just by being part of it.
Someone who makes you laugh
until you can't stop;
Someone who makes you believe
that there really is good in the world.
Someone who convinces you
that there really is an unlocked door
just waiting for you to open it.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:4 | لینک  | 

 

Mad Girl's Love Song

By Sylvia Plath


"I shut my eyes and all the world drops dead;
I lift my lids and all is born again.
(I think I made you up inside my head.)

The stars go waltzing out in blue and red,
And arbitrary blackness gallops in:
I shut my eyes and all the world drops dead.

I dreamed that you bewitched me into bed
And sung me moon-struck, kissed me quite insane.
(I think I made you up inside my head.)

God topples from the sky, hell's fires fade:
Exit seraphim and Satan's men:
I shut my eyes and all the world drops dead.

I fancied you'd return the way you said,
But I grow old and I forget your name.
(I think I made you up inside my head.)

I should have loved a thunderbird instead;
At least when spring comes they roar back again.
I shut my eyes and all the world drops dead.
(I think I made you up inside my head.)"
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:7 | لینک  | 

آفتاب به افق نزدیک می شد

 

 زن از میان  ردیف منظم قبرها گذشت.مرد بدنبالش می آمد  . زن به محوطه که رسید با دیدن آن همه پرچم سبز و سرخ و سفید زانو سست کرد. به تنه ی نازک نهال چنگ زد و همان جا نشست .مرد به سمتش دوید. چشما ن زن سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید تا وقتی که درون آمبولانس چشم باز کرد .مرد به  تکنسین اورژانس گفت:  به هوش اومد

تکنسین چیزی در برگه ی وضعیت بیمار یادداشت می کرد . زن به اطراف نگاهی انداخت. مرد لبخند زد . آژیر آمبولانس بی وقفه  و یکنواخت شنیده می شد.

مرد پرسید : حالت خوبه خانومی؟

 کیسه ی سرم  این سو و آن سو می رفت . زن  سعی کرد از جا بلند شود . نتوانست . تکنسین رو به زن کرد و گفت: شما رو می بریم بیمارستان ..  تشنج داشتین ولی الآن مشکلی نیست.

زن چیزی نگفت  . با نگاه اطراف را می کاوید. تکنسین پرسید: قبلا" هم  تشنج داشتین؟

مرد گفت : نه ..

زن جواب داد : نه..نداشتم

تکنسین سر تکان داد . نگاهی به سرم انداخت و دوباره چیزی را یادداشت کرد.

مرد پرسید : چی شد یه دفعه ؟

زن پرسید : چرا این جوری شدم؟

تکنسین جواب داد : علتش  بعد از چند تا آزمایش معلوم می شه.. شاید به خاطر فشار عصبی بوده ..

مرد رو به زن کرد و گفت: ها ببین ..چن بار بهت گفتم؟ گوش نمی دی که ..همه اش گریه ..گریه .. نتیجه اش همینه دیگه.. تازه منم گرفتار کردی

زن چیزی نگفت . کیسه ی سرم دیگر آن حرکت پاندولی  را نداشت . تراقیک سنگین بود و آمبولانس ایستاده آژیر می کشید.مرد نزدیک زن نشست خطی نه چندان باریک از نور مایل به نارنجی  بخشی ار سرو پیشانی زن را روشن کرده بود و چند تار موی قهوه ای زن را روشن تر نشان می  داد.

زن پرسید : کجا  می ریم؟

مرد گفت: بیمارستان..نباید خیلی دور باشه

تکنسین جواب داد : بیمارستان بقیه الله ..چیزی نمونده ، رسیدیم

آمبولانس حرکت کرد . تکانی خورد و توقف کرد . در باز شد دونفر به کمک تکنسین زن را بداخل بردند . مرد شانه به شانه ی آن ها حرکت می کرد.زن تنها سقف را می دید و لامپ های سفیدی که پی در پی از مقابلش می گریختند .جیر جیر چرخ های  برانکارد زن را آزار می داد.

-         دکتر مومنی جراحی 2...دکتر مومنی جراحی 2

مرد در حالتی بین دویدن و رفتن رو به زن کرد و گفت : چیزی نیست .. نگران نباش

زن چشم بست . نفسی عمیق کشید. برانکارد را به سالنی بردند  .زنی میانسال برگه ی وضعیت بیمار را از تکنسین گرفت و گفت : همین جا باشه

 تکنسین رو به زن کرد و گفت : شما رو این جا معاینه می کنن..

و رفت .

مرد گفت: من این جام ..

زن به اطراف سر چرخاند . مرد شروع کرد به قدم زدن . از میان بیماران ،  صندلی ها ، پرستاران،  منشی بخش ، دیوار ها و پارتیشن ها گذشت . برگشت رو به زن کرد و گفت : واسه چی خودت رو عذاب می دی؟ ها؟

فریاد زد : کمک ..

 بیماران بی توجه به مرد یاباهم حرف می زدند یا چشم دوخته بودند به صفحه ی تلویزیونی که گوشه ی سالن بود و مسابقه ی فوتبال پخش می کرد.

-         دکتر موسوی  اتفاقات..دکتر موسوی اتفاقات..

مرد دوباره فریاد زد: خداااا..

-         چیه ؟ چرا داد می زنی؟

مرد روبرگرداند و گفت : من ؟..ا..هاشم توئی؟.. خودتی؟

هاشم لبخندی زد و گفت : مثلا" علیک سلام ..آدم حسابی کسی توی بیمارستان  فریاد نمی زنه که..ببین اون تابلو رو...سکوت.. به همین سادگی.

مرد پرسید: کی برگشتی عقب؟

هاشم جواب داد : دو سه روزی می شه ..جسدم هنوز توی سرد خونه اس .. تو چطور هنوز اینجائی؟ یه ماهی گذشته  نه؟

مرد جواب داد: چهل روزه .. زنم مریضه..گیرشم هنوز. چکارکنم؟

هاشم لبخند زد و گفت : اینا وقتی خوابن باید روشون کار کرد ..توی خواب بهتر درک می کنن

مرد سر تکان داد و گفت: چند بار خواب دیده .. تا بیدار می شه به  حاج خانم زنگ می زنه و می گه مامان دیشب خواب عزیز رو دیدم  بعدش هم مفصل  گریه می کنه

-         خانواده ی شهید اعتضادی .. هاشم اعتضادی ..

جمعی عزادار که گوشه ای جمع شده بودند به سمت دفتر پرستاری بخش کشیده شدند . هاشم رو به عزیز کرد و گفت :باید برم ..غصه شو نخور .. خوابش یادت نره

و رفت. عزیز به زن  و سرمی که قطره قطره در رگهایش میریخت نگاهی انداخت و زیر لب گفت:چرا باخودت دشمنی؟

مرد خندان و بریده بریده گفت : باخود دشمنی چرا؟

عزیز برگشت و مردی ژولیده را مقابل خود دید .مرد با دهانی باز و دندان های سیاه و کرم خورده می خندید.

عزیز پرسید : تو .. صدای منو می شنوی؟

مرد ذوق زده سر تکان داد: آره ..آره ..آره ..می شنوم ..می شنوم ...الو الو ..به گوشم .. بهشت..بهشت ..دنیا ..این جا خیلی خر تو خره..یارو می خواد بنز بخره ..پول حروم مزه داره ..

دوباره با دهانی تمام باز خندید. بیماران و همه ی آن هائی که در سالن پذیرش بودند به مرد ژولیده نگاه

می کردند .

عزیز گفت : تو زنده ای؟

مرد دوباره سر تکان داد و گفت : آره ..آره.. من زنده ام ..مثل تو ..

و دوباره خندید .بعضی ها به تاسف سر تکان دادند و برخی با ناراحتی رو برگرداندند.

عزیز مکثی کرد . نفسی عمیق کشید و گفت : این خانم زنمه ..حالش خوب نیست ..مدام گریه می کنه ..بهش بگو من راحتم ..خب؟ ...بگو نگران من نباشه ..من ..من می بینمش ..می شنوم ..می تونم ..

مرد گفت : می دونم .. می دونم .. باشه ..خودم می دونم ..

مرد به طرف برانکارد رفت . زن خودش را جمع کرد . مرد گفت : نترس....خب؟

زن سر تکان داد . مرد ادامه داد:  میبینمت ..می بینمت .. دنیای غمناک تو را

زن گفت : چی؟

مرد دوباره خندید و گفت : اون گفته ..

به جائی معلق در هوا اشاره  کرد . سر پرستار بخش که از دور مراقب مرد بود گوشی رابرداشت و با انتظامات بیمارستان تماس گرفت .

مرد ادامه داد: من سرخوشم ..در عشق و شور ..تو غمزده در سوگ من ؟

زن محو  کلمات مرد شده بود. مرد به زن نگاه کرد و گفت : عزیز

زن بغض کرد و گفت : چی؟

مرد لبش را گزید و گفت : خوبه ..خب؟ چرا گریه می کنی ؟ ناراحت میشه ها ..خب؟

ساکت شد . دور خودش چرخید و گفت : ما سرخوشانیم پاکباز .. مست و غزل خوانیم ما..ای خاکیان  بیخبران از شادی افلاکیان.. ای خاکیان  بیخبران از شادی افلاکیان.. ای خاکیان  بیخبران از شادی افلاکیان..

او را گرفتند .

نگهبانی که از همه مسن تر بود پرسید : بازم از بخش اومدی بیرون؟ ..مگه دکتر سلیمی نگفت نباید از بخش اعصاب بیای بیرون؟

مرد  نگاهشان کرد و بعد با صدای بلند قهقهه زد. نگهبانی که از همه جوانتر بود رو به زن کرد و گفت : موجیه ولی بی آزاره .. فکر می کنه شاعر شده ..

نگهبانی که از همه بلند تر بود گفت : دیگه نبینم بی اجازه بیای این جا .. فهمیدی ؟

او را کشان کشان بردند .

مرد داد زد : عزیز ..

و زن هم زیر لب تکرار کرد : عزیز ..عزیز .. عزیز..

بیژن کیا- 21/5/86- شیراز

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 17:42 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 19:22 | لینک  | 

The Color of Your Eyes

 

The complete timeline of the world

Waits in one kiss with you:

The delicate balance of the Universe

Is the pulse in your fingertips:

 

 

The ageless evolution of male and female,

Dancing and becoming in perfect rhythm;

Whirling around the only breath of God’s

Most perfect and beautiful thought,

Is within the chemistry of Love that waits on your mouth—

Like a river that has found the Ocean—

Like a volcano that opens to the sky;

Like this night is the galaxy of Us:

So becomes my life opening for you to come into—

And the horizon?

Let it vanish into the youthful unknown,

Where love explores and travels Nature,

Into the only frontier:

The One that is you and me….

In the words of “Let there be light;

And God saw that it was Good…

That is the color of your eyes.

 

First Rights.

Copyright, 4 July 2006, by Diane M. Maietta.

All Rights Reserved.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 18:43 | لینک  | 

 تصاویری از پنج شگفتی از فهرست میراث طبیعی جهان

اتحادیه جهانی حفاظت از محیط زیست پنج عارضه طبیعی را به فهرست میراث جهانی اضافه کرده است. این پنج چشم انداز شگفت انگیز که در عکس های زیر می آید به ترتیب عبارتند از: پارک ملی تیده در تنه ریف (اسپانیا)؛ صخره های آهکی و مرمرین لیبو (چین)؛ غارهای متشکل از گدازه های و تراوشات آتشفشانی (کره جنوبی)؛ جنگل های درختان کهن راش در منطقه کارپاتیان (اسلواکی و اوکراین)؛ جنگل های رو به نابودی آتسینانانا (ماداگاسکار)


کوه آتشفشانی در پارک ملی تیده در تنه ریف (اسپانیا / اروپا)


صخره های آهکی و مرمرین لیبو (چین / آسیا)


غارهای متشکل از گدازه های و تراوشات آتشفشانی (کره جنوبی / آسیا)


جنگل های درختان کهن راش در منطقه کارپاتیان (اسلواکی و اوکراین / اروپا)


جنگل های رو به نابودی آتسینانانا (ماداگاسکار / آفریقا)


نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:5 | لینک  | 

ده دقیقه به یازده شب

 

داروخانه هنوز خلوت نشده بود . بیرون باران سرد پائیزی بی وقفه می بارید.مرد قبض دارو را به متصدی صندوق داد .اسکناس ها را شمرد و روی پیشخوان گذاشت .  صندوقدار قبض را مهر کرد . مرد از میان آن هائی که پشت سرش صف بسته بودند گذشت و خودش را به محل دریافت دارو رساند . زنی که روپوش سفید به تن داشت  قبل از تحویل داروها نگاهی به نسخه انداخت و گفت : بیمارتون سل داره؟

مرد : نه .. شیمیائی شده

زن در حالی که دارو ها را چک می کرد گفت: اینا زود می میرن هم خودشون راحت می شن هم اطرافیانشون

مرد لبخند زد و چیزی نگفت .

زن ادامه داد: جنگ همینه دیگه خودش تموم می شه  بدبختی و نکبتش می مونه

 تلفن همراه مرد به صدا در آمد .

مرد: بله ؟

زن زیر چشمی مراقب مرد بود.

مرد: سلام دخترم .. تو چرا نخوابیدی ؟ .. چی ؟ خب نه من دارم بر می گردم خونه.. آره  دکترا گفتن می تونم بیام خونه  ..باشه اگه باز بود  حتما" برات می خرم .. اون صورتی رنگه دیگه ؟ باشه .. نه زودی میام دارم دواهام  رو می گیرم .. بای بای عروسک..

رو به زن کرد و گفت : می تونم دواها رو ببرم ؟

زن اما ساکت  بود و خیره مرد را نگاه می کرد ..نگاه می کرد ..نگاه..

شیراز – 20/5/86

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:36 | لینک  | 

زمین یخ زده برای کندن قبر مناسب نیست ؟

 

 

میلوش  چیزی نگفت . به زحمت بیل را به تن منجمد خاک می کوبید تا عمق لازم برای قبر ایجاد شود.نیک اسلحه را دست بدست کرد و ادامه داد:زحمت داره .می دونم ولی جای دوری نمی ره ..قبر خودته برادر!

میلوش درون قبر ایستاده  بود و از میان پاهای نیک دشت برفی و شبح خانه های روستا را می توانست ببیند.

-         چرا ماتت برده؟ نکنه فکر کردی تا ابد این جا  می مونم؟

اسلحه را به طرف میلوش گرفت و ادامه داد: زودباش دیگه دوست من .. یخ زدم .. قول می دم درد نکشی

میلوش به  دسته ی بیل تکیه زد . به زحمت کمر راست کرد . نیک بند اسلحه را به شانه انداخت جیب اونیفورم تیره رنگش را گشت و جعبه ی سیگارش را باز کرد.

-         برات یکی می ذارم ..کار قبر که تموم شد  می تونی بکشی. خوبه .نه؟

سیگار را آتش زد . به درختان خشک و سالخورده نگاه کرد و آن کلاغ های روی شاخه ها.دود خاکستری را با فشار ازبینی بیرون داد و گفت: گمونم تو خوشبخت ترین اسیراین جنگی.. چون هم درد نمی کشی هم به دست یه دوست می میری

میلوش زیرلب گفت: تو نمی فهمی .. هیچ وقت نفهمیدی.

نیک .درست بالای سر میلوش ایستاد و گفت: من چی رو نفهمیدم؟ .. مرگ رومینا  رو؟

میلوش با چشمان مرطوب به نیک نگاه کرد و گفت : یه تصادف بود .. به خدا نمی خواستم ..من ..من ..گفتم رانندگی نکن ..اون..اون ..

نیک داد زد : خفه شو میلوش..خفه شو .. عیش منو خراب می کنی..

میلوش : چرا نمی فهمی  تو؟ رومینا برام خیلی مهم بود

نیک داد زد: آره مخصوصا" برای خوشگذرونی توی دفتر روزنامه ی پدرت.عصر روز یکشنبه. این جوری عاشقش بودی؟

میلوش دسته ی بیل را در دست فشرد و گفت : رومینا می دونست من روزای یکشنبه هم  میرم دفتر .. چند بار باید اینو بگم ؟..

نیک ته سیگارش را داخل قبر انداخت و گفت: صد بار شایدم بیشتر ..رومینا  خودش اومد ..خودش عاشق شد ..خودش ناامید شد ..خودش مست شد .. خودش تصادف کرد ..

میلوش : واقعیت  همینه که گفتم

نیک خندید و گفت : نه نه این جا رو اشتباه کردی .. بذار واقعیت رو نشونت بدم ..اونجاس توی اون روستا .. یه دختر خوشگل اونجاس.خودش هم نمی دونه که اسیر منه ..اونجا مخفی اش کردم .. می شناسی اش

میلوش دندان به هم فشرد و گفت: سلما؟

نیک سر تکان داد . میلوش فریاد زد  به دیواره ی قبر را چنگ  انداخت  . خودش را بالا کشید . به طرف نیک حمله کرد . رعد غرید .کلاغ ها به هوا پریدند . تیر زانوی میلوش را متلاشی کرد . به پشت افتاد . درد کشید . درد کشید.

نیک داد زد: احمق .. من می خوام نجاتش بدم . ندیدی چه بلائی سر زن ها  میارن ؟تجاوز دسته جمعی بعد هم قطع دست و پا. نشنیدی چطور زجرشون می دن؟ می خوای دست یکی از اون چیتنیک های وحشی بیفته؟ آره ؟ ها ؟

میلوش از درد به خودش می پیچید. نیک به زانوی خرد شده ی میلوش نگاه کرد و گفت : می خوای راحت بشی؟

میلوش فریاد زد : خفه شو..کثافت..

نیک  به زمین تف کرد و گفت: نه، تو خفه شو .. سلما  مال منه ..با من هیچ خطری تهدیدش نمی کنه..

میلوش دست بر استخوان شکسته و تیز بیرون آمده  از گوشت زد . و گفت : احمق  ..

نیک خندید و گفت :تو احمقی  نه من.  زندگی من  با سلما روزنامه ی پدر مرحومت رو هم نجات می ده.. بهر حال یه مرد باید از ثروت پدرت محافظت کنه

به طرف میلوش رفت دستهایش را گرفت و داخل قبر انداخت. میلوش هنوز حرکتی نکرده بود که شلیک چند گلوله کلاغ ها را فراری داد. نیک به پشت سر و به دهکده نگاه کرد . صفیر گلوله از آن جا به گوش می رسید .

-         نیک .. نیک ..

به تندی برگشت و ماشه را فشار داد . میلوش با چشمانی باز بی حرکت  افتاده بود که نیک به سمت دهکده حرکت کرد . شعله های آتش از خانه های روستا به آسمان زبانه می کشید. از دور صدای چیتنیک ها را می شنید . بی اختیار شروع به دویدن کرد .  کلاغ ها خاکستری آسمان را پوشانده بودند.

بیژن کیا- شیراز 7/5/86

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:26 | لینک  | 

سيمين دانشور به بخش عمومي بيمارستان منتقل شد.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دانشور از ظهر روز گذشته (دوشنبه) به بخش عمومي بيمارستان انتقال يافته و به گفته‌ي پرستار بخش و يكي از بستگانش، وضعيت جسمي بسيار مناسب‌تري نسبت به روزهاي قبل دارد؛ حرف مي‌زند، غذا مي‌خورد و اطرافيانش را كاملا مي‌شناسد.

اين بانوي پيشكسوت داستان‌نويس از روز پنج‌شنبه 28 تيرماه به‌دليل عوارض ناشي از كهولت سن و ناراحتي ريوي و كليوي در بيمارستان پارس بستري شده است. نزديك به دو هفته در بخش آي.سي.يو (مراقبت‌هاي ويژه) بستري بود و پس از آن به بخش پست‌كت (مراقبت‌هاي بعد از آنژيوگرافي) و سي.سي.يو منتقل شد.

زمان ترخيص دانشور از بيمارستان هنوز مشخص نيست.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:23 | لینک  | 

روز تکمیل  لطف حق تعالی بر نژاد انسان تهنیت باد .

روزگارتان به لطفش بهاری باد هماره

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:12 | لینک  | 

A CHILD OF EDEN

("He is my God and my living redeemer; the forbearance of pain in time of distress. He is my banner, my refuge, and the portion of my cap on the day that I call out. He is a healer and a remedy.   He watches and He helps."—Adon Olam)

 

 

My heart is blessed by the light of Love.

The winds of God have given me
This earth of prosperity.

Beauty is the color of my soul.

 

Each day I cry tears of Joy

With the Song of Sweet Sovereignty

Praying as my desire.

Each night the exquisite

  Dove of divine peace

Spirits my bedroom in the balm

Of measureless praise.

My life is a cloud of crystals and

Power breathing in the

Universe;

Awe trembles my will

To the mercy of One.

 

Grace, radiance and gratitude

Become me.

 

 

Before God, I lay myself,

Dissolving into inspiration—

A willing servant:

Free in Heaven's certainty 

 

 

 

 

  

First Rights.

Copyright 8 August 2007by Diane M.Maietta .

All Rights Reserve

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 19:20 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 18:1 | لینک  | 

 

angel


I just want to tell you all the things you are
And all the things you mean to me
You've been with me forever

When I find myself believing there's no place to go
When I feel the loneliness inside my heart

You're the answer to my prayers
And you're with me everywhere
You're my angel, miracle, you're all I need tonight
Give me shelter from the rain
You breathe life in me again
You're my angel, miracle, you're all I need to know, tonight

Life is just a moment
We're blowing in the wind
We're trying to find a friend
And only time can tell us
If win or if we lose
And who will stand beside us

When there's darkness all around me
You're the light I see
When I need someone to ease my troubled mind

You're the answer to my prayers
And you're with me everywhere
You're my angel, miracle, you're all I need tonight
Give me shelter from the rain
You breathe life in me again
You're my angel, miracle, you're all I need to know, tonight

You're all I need tonight
All I need tonight
All I need tonight
You're my angel

You're the answer to my prayers
And you're with me everywhere
You're my angel, miracle, you're all I need tonight
Give me shelter from the rain
You breathe life in me again
You're my angel, my miracle,

 you're all I need to know, tonight

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:13 | لینک  | 

با ماهی ها حرف بزن..

 

 

 

دکتر زیر چشمی به زنی که روی کاناپه دراز کشیده بود نگاه کرد. نوری که ازآن سوی  پرده کرکره بداخل  می تابید  خطوطی روشن و تاریک را روی پارکت چوبی  بوجود  آورده بود.بیمار ساکت و بی حرکت و  با چشمانی تمام بسته  بیشتر  به جسدی شیک پوش  و مبادی آداب می مانست.

دکتر ادامه داد: فرض کن  وارد آپارتمانت شدی..

همه جا تاریک بود  .کلید در قفل چرخید .زن در  را بازکرد و باریکه ای نور تا اعماق آپارتمان  کشیده شد.

-         برو طرف همون آکواریومی که برام گفتی ..

زن در را بست و  به دیوار دست کشید تا کلید را بزند.دکتر که در مبل فرو رفته بود با صدائی بلند گفت: نه..چراغ  نباشه

زن ایستاد . مکثی کرد و گفت: خیلی تاریکه..

-         عادت می کنی

زن دوباره تکرار کرد:تاریکه

-         پنجره .. پرده ها

کیفش را روی میز چوبی کنار آباژور گذاشت و با احتیاط به سمت پنجره رفت . پرده ها را کنار زد . نوربنفش و  پرتغالی رنگ غروب  همه جا پخش شد . زنی لاغر اندام  با چشمان مشکی و گونه هائی استخوانی در زمینه ی ساختمان های مرتفع شهر ودرخشش  چراغ های نئون به او زل زده بود. زن که  طرح مبهمی از خودش را در شیشه می دید آرام دستی به پوست کهربائی صورتش کشید و چین و چروک گوشه ی چشمش را با سر انگشتان لرزانش لمس کرد.

-          به ماهی ها نگاه کن..

زن به اکواریوم بزرگی که کنار دیوار قرار گرفته بود نگاه کرد .چند ماهی ریز و درشت ، صدفی پلاستیکی که در هر باز و بسته شدن حباب های کوچکی را در آب پخش می کرد ، مشتی شن و ماسه رنگی به همراه  خاطراتی از دلبستگی مرد به ماهی های آکواریم  همه ی آن چیزی بود که در آن لحظه می دید واحساس     می کرد.

-         با اونا حرف بزن..

هرچه نزدیکتر می شد ماهی ها را بهتر می دید . ماهی قرمز با چشمانی وق زده دهانش را باز و بسته        می کرد. و ماهی سیاهرنگ گاه بی حرکت بود و گاه به سرعت اینطرف و آن طرف می رفت.

- با اونا حرف بزن..

زن به آهستگی به دیواره ی شیشه ای آکواریوم دست کشید.

-         با اونا حرف بزن..

با انگشت تلنگری به شیشه  زد . ماهی ها هرکدام به گوشه ای رمیدند.

-          حرف بزن..

زن صورتش را به شیشه چسباند و گفت: هی.. سلام

-         حرف بزن..

زن مکثی کرد و ادامه داد : ریتا مارتین با شما صحبت می کنه ..

پاسخی شنیده نشد.زن لبش را گزید و ادامه داد:ممکنه به حرفام گوش بدین لطفا" ؟

باز هم صدائی نبود به جز ویز ویز  پمپ هوا. ریتا زیر لب گفت: احمقهای کوچولو!

-         ادامه بده..حرف بزن

ریتا با صدائی خسته گفت: فایده ای نداره

-         باید حرف بزنی

ریتا به ماهی ها نگاهی انداخت و گفت: نمی خوان چیزی بشنون

-          می شنون  ..سعی کن

ریتا که با چشمان بسته روی کاناپه دراز کشیده بود  ماهی ها را نگاه  کرد و  پرسید: چطوری؟

-         احساسشون کن

زن چشمانش را بست و صورتش را دوباره به شیشه چسباند.

-         حالا حرف بزن

-         خسته ام .. خیلی خسته

-         چرا؟

ریتا نفسی عمیق کشید .

-  بی خوابی.. نمی تونم بخوابم

ماهی سیاه دهانش را باز کرد و گفت:بی خوابی کسی رو نمی کشه

- روزا چرتم می گیره . وقتی چرت می زنم توی جاهای عجیب و غریب  بیدار می شم

ماهی سیاه پرسید: چطوری خودکشی کردی؟

زن بغض کرد و گفت:قرص خوردم تا خوابم ببره.. زیادی خوردم

ماهی سیاه که در مبل فرو رفته بود به آرامی چیزی یادداشت کرد و گفت: خب؟ بعد چی شد..؟

زن لب گزید و ادامه داد: نجاتم دادن.. خدمتکار هتل  متوجه شد

زن به چشمان درشت و بی حالت ماهی نگاه کرد و ادامه داد: بعد هم منو آوردن این جا 

ماهی سیاه باله های نازک  و ظریفش را تکان داد . با آن شکم برآمده اش کمی به چپ راست حرکت کرد . از شیشه فاصله گرفت و پرسید: از چه وقت بی خوابی ؟

ریتا سر تکان داد و گفت: نمی دونم. شاید از اون روز لعنتی که لوسی رو از دست دادم .

ماهی سیاه چرخی زد و پرسید: مطمئنی؟

زن اخمی کرد و گفت: نه .. واقعا" نه.. خیلی سریع اتفاق افتاد اول مرگ  دختر کوچولوم با ماشین پدرش . می دونم ..می دونم تصادفی بود ولی کسی نمی تونه با مردی ادامه بده که دخترش رو زیر گرفته باشه..

ماهی  دهانش را به شیشه ی آکواریم چسباند و گفت:خب با هم مرور می کنیم .همسرت دخترش رو زیر گرفت..

 ریتا نفسی عمیق کشید و ادامه داد:  نمی خوام در موردش صحبت کنم

 دکتر با رضایت لبخندی زد. حباب های ریز و درشت هوا را با شدت بیشتری از دهان و بینی اش بیرون داد  و گفت: خانم مارتین.. باید با این حقیقت کنار بیاین

ریتا آه کشید.دکتر پیچ و تابی به بدن فلس دارش داد. موجی کوچک همه ی اتاق را در برگرفت و بدن ریتا ی خفته بر کاناپه  را لرزاند. دکترپرسید:  بعد چی شد..؟

ریتا که به درخشش فلس های روانپزشک  خیره مانده بود  جواب داد: خونه رو ترک کردم.. اون جا راحت نبودم  نمی تونستم بخوابم همیشه صدای لوسی رو می شنیدم .. از راهرو، از اتاق خوابش، از همه جای خونه ..همیشه منو صدا می زد .. مامی .. مامی ..

دکتر باله هایش را به هم کوبید و گفت: حالا می خوای آرامش پیدا کنی؟

زن دست بر شیشه کشید . لبخند زد و گفت: درسته

دکتر دوباره چیزی در دفترچه اش یادداشت کرد. ریتا پرسید: چی می نویسی؟

-         دکتر دست از  نوشتن برداشت به دفترچه و بعد به زنی که چشم بسته دراز کشیده بود نگاه کرد و گفت: می خوای برات بخونم؟

زن لبخند زد .دکتر با رضایت عینکش را جابجا کرد.زن آه کشید. دکتر به اندام نحیف زن  نگاه کرد وپرسید: چرا خودکشی کردی؟واقعا" برای چی؟

زن  آهی کشید و بی آن که چشم باز کند ادامه داد: بی خوابی..مدتیه نمی تونم بخوابم

- بی خوابی کسی رو نمی کشه

- روزا چرتم می گیره . وقتی چرت می زنم توی جاهای عجیب و غریب  بیدار می شم

- مثل آلیس ؟!

- به این خوبی ها نیس دکتر دو روز قبل چیزی نمونده بود دزدای دریائی کارائیب  منو تیکه تیکه کنن..از جانی دپ می ترسم ..دیگه حتی فیلم هم نمی تونم ببینم.

دکتر پیپش را روشن کرد و  پرسید: چطوری خودکشی کردی؟

زن که هنوز روی کاناپه دراز کشیده بود آرام آرام از زمین فاصله گرفت و گفت:وقتی آخرین شعرم رو نوشتم ..رفتم توی آشپزخونه سرم رو گذاشتم توی مایکرو فر و دکمه رو زدم..دردناک بود ..شبیه یه چیز برگر شده بودم . خیلی خیلی دردناک بود دکتر

دکتر که در مبل فرو رفته بود به آرامی چیزی یادداشت کرد و گفت: خب؟ بعد چی شد..؟

زن مکثی کرد و ادامه داد: نجاتم دادن

زن به چشمان درشت و بی حالت  دکترنگاه کرد  و ادامه داد: منو به زور  آوردن این جا 

دکتر چیزی نگفت.هردو ساکت شدند .

- دکترتو می تونی کمکم کنی؟ واقعا"  می تونی؟

 دکتر که با آن باله های فلس  دار  در آب شنا می کرد رو به زن  کرد و گفت: چی می خوای از من؟

- آرامش.. یه آرامبخش قوی شاید..لورازپام ..دیازپام..اکسازپام..

-  باید زندگی کنی

- می خوام راحت بخوابم

- با ماباش

ماهی سیاه چرخی زد و ادامه داد: دستت رو بیار داخل آب

زن با احتیاط دستش را در آ ب آکواریوم فرو برد اما تنها باله ای ظریف با پولک های طلائی دید.

- چطوره ؟

زن به پولک های طلائی  اش نگاه کرد و گفت: قشنگه..واقعا" قشنگه.

-         بیا این جا.. زودباش

زن خودش را بالا کشید و به زحمت وارد آکواریم شد .

ماهی سیاه پرسید: حالا خوابی یا بیدار؟

ماهی طلائی  جواب داد: نمی دونم .. واقعا" نمی دونم

همه جا تاریک بود  .کلید در قفل چرخید .مرد  در  را بازکرد و باریکه ای نور تا اعماق آپارتمان  کشیده شد.

ماهی طلائی خودش را پشت ماهی سیاه پنهان کرد. مرد در را بست .ماهی سیاه آرام و بی حرکت حرکات مرد را دنبال می کرد.

مرد ایستاد . مکثی کرد .کتش را روی دسته ی صندلی گذاشت و به سمت پنجره رفت . به ساختمان های مرتفع شهر ودرخشش  چراغ های نئون نگاه کرد. ماهی طلائی تند و بی قرار دور خودش می چرخید

.مرد هنوز کنار پنجره ایستاده بود که ماهی طلائی از آب بیرون پرید  . ماهی سیاه با چشمانی وق زده دهانش را باز و بسته  کرد. مرد آرام و آهسته به سمت آکواریم رفت.هوا تاریک بود و مرد تقلای ماهی طلائی را ندید.ماهی سیاه به محض نزدیک شدن مرد جستی زد و پشت صخره ی مرجانی مخفی شد.مرد  به دیوار دست کشید و کلید را زد.همه جا روشن شد مرد ایستاد به اطراف نگاهی انداخت ومتوجه ی  کیفی زنانه روی   میز چوبی کنار آباژور شد.

-  کسی این جاس؟.....ریتا ؟ توئی...؟

به سمت پنجره رفت . پرده ها را کشید.لبخند زد و ادامه داد :بوی عطرت رو حس می کنم . همون بازی قدیمی دیگه نه؟  می خوای بگردم پیدات کنم؟

ماهی طلائی با دهانی باز از حرکت ایستاده بود.

 

بیژن کیا12/2/86شیراز

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:43 | لینک  | 

اطلاعات لطفا "

وقتي خيلي كوچك بودم اولين خانواده اي كه در محلمان تلفن خريد ما بوديم . هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن كه به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده.

 قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف ميزد مي ايستادم و گوش ميكردم و لذت ميبردم .

 بعد از مدتي كشف كردم كه موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي كند كه همه چيز را مي داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد.

 ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر كسي را به سرعت پيدا ميكرد .

 بار اولي كه با اين موجود عجيب رابطه بر قرار كردم روزي بود كه مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود . رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي ميكردم كه با چكش كوبيدم روي انگشتم.

 دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه كردن فايده نداشت چون كسي در خانه نبود كه دلداريم بدهد .

 انگشتم را كرده بودم در دهانم و همين طور كه ميمكيدمش دور خانه راه مي رفتم . تا اينكه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوري رفتم و يك چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم .

 تلفن را برداشتم و در دهني تلفن كه روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

 صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

 انگشتم درد گرفته .... حالا يكي بود كه حرف هايم را بشنود ، اشكهايك سرازير شد .

 پرسيد مامانت خانه نيست ؟

 گفتم كه هيچكس خانه نيست .

 پرسيد خونريزي داري ؟

 جواب دادم : نه ، با چكش كوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم .

 پرسيد : دستت به جا يخي ميرسد ؟

 گفتم كه مي توانم درش را باز كنم .

 صدا گفت : برو يك تكه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار .

 يك روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

 صدايي كه ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات .

 پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند ؟ و او جوابم را داد .

 بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس ميگرفتم .

 سوالهاي جغرافي ام را از او مي پرسيدم و او بود كه به من گفت آمازون كجاست . سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت كه بايد به قناريم كه تازه از پارك گرفته بودم دانه بدهم .

 روزي كه قناري ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف كردم . او در سكوت به من گوش كرد و بعد حرفهايي را زد كه عمومآ بزرگترها براي دلداري از بچه ها مي گويند . ولي من راضي نشدم .

 پرسيدم : چرا پرنده هاي زيبا كه خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي ميكنند عاقبتشان اينست كه به يك مشت پر در گوشه قفس تبديل ميشوند ؟

 فكر ميكنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون كه گفت : عزيزم ، هميشه به خاطر داشته باش كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند و من حس كردم كه حالم بهتر شد .

 وقتي كه نه ساله شدم از آن شهر كوچك رفتيم . دلم خيلي براي دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و من حتي به فكرم هم نميرسيد كه تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان كنم .

 وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم ، خاطرات بچگيم را هميشه دوره ميكردم . در لحظاتي از عمرم كه با شك و دودلي و هراس درگير مي شدم ، يادم مي آمد كه در بچگي چقدر احساس امنيت مي كردم .

 احساس مي كردم كه اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود كه وقت و نيرويش را صرف يك پسر بچه ميكرد .

**

 سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترك ميكردم ، هواپيمايمان در وسط راه جايي نزديك به شهر سابق من توقف كرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر كوچكم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

 صداي واضح و آرامي كه به خوبي ميشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

 ناخوداگاه گفتم مي شود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند ؟

 سكوتي طولاني حاكم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم كه مي گفت : فكر مي كنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خنديدم و گفتم : پس خودت هستي ، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي ؟

 گفت : تو هم ميداني تماسهايت چقدر برايم مهم بود ؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم .
 به او گفتم كه در اين مدت چقدر به فكرش بودم . پرسيدم آيا مي توانم هر بار كه به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم .

 گفت : لطفآ اين كار را بكن ، بگو مي خواهم با ماري صحبت كنم .

***

 سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

 يك صداي نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

 گفتم كه مي خواهم با ماري صحبت كنم .

 پرسيد : دوستش هستيد ؟

 گفتم : بله يك دوست بسيار قديمي .

 گفت : متاسفم ، ماري مدتي نيمه وقت كار مي كرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يك ماه پيش درگذشت .

قبل از اينكه بتوانم حرفي بزنم گفت : صبر كنيد ، ماري براي شما پيغامي گذاشته ، يادداشتش كرد كه اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش .

صداي خش خش كاغذي آمد و بعد صداي نا آشنا خواند : به او بگو كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را مي فهمد .
منبع : انديشه هايم

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:25 | لینک  | 

اسامی هیئت داوراناسامی هیئت داوران:

عبدالحمید رحمانیان

عبدالرضا کوهمال جهرمی

رضا علی اکبری

احد دهبزرگی

حمید روزیطلب

سید محمد امین جعفری حسینی

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:12 | لینک  | 

برپايي مسابقه سراسري داستان كوتاه قرآني «قصص» در رشت

 

نخستين مسابقه سراسري داستان‌ كوتاه "قصص" با موضوع اقتباس از قصه‌هاي قرآني، شهريور سال جاري در رشت برگزار مي‌شود.
رعايت شيوه‌هاي روايت (زبان، بيان، سبك، بيان حرفي، تصويري و فضاسازي)، استفاده از آيات قرآني ( استفاده از نشانه‌ها، نمادها و نشانه شناسي آيات) و بهره‌گيري از تكنيك‌هاي داستاني، از جمله شرايط داستان‌هاي مجاز به ورود در اين مسابقه اعلام شده است.
علاقه‌مندان براي شركت در مسابقه داستان كوتاه قصص، نسخه يك رو تايپ شده اثر خود را حداكثر تا 20 مرداد به نشاني صندوق پستي 1987-41635 ارسال كنند. برگزيدگان اين مسابقه، شهريور ماه در رشت معرفي خواهند شد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:6 | لینک  | 

دومین مسابقه سراسری داستان كوتاه دفاع مقدس در نیمه دوم سال جاری توسط بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس برگزارمی شود.


به گزارش ستاد خبری دومین دوره از مسابقه سراسری داستان كوتاه دفاع مقدس، این مسابقه با نام «جایزه ادبی یوسف» و به صورت سراسری برگزار خواهدشد. علاقه مندان برای شركت در این مسابقه می توانند آثار داستانی خود را با درون مایه دفاع مقدس تا نیمه دوم آبان ماه به دبیرخانه این جایزه واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید سرافراز، كوچه شهید حق پرست، پلاك ،۳۳ طبقه چهارم ارسال كنند.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:35 | لینک  | 

The Second Moon of Pesach

 

 

And the deepest part of Her liquid-silver

Was golden-red in the mid-night.

She hung in the sky like

A statue of Beauty, shaming

Venus throughout the

Universe.

Her arousal was sublime:

Deeply opened to His delight;

Circulating in the vibrations of

Genesis;

Traveling up

The orbital spine of

Heaven mating with

Earth, at the speed of

Light, surrendering

Kisses; creating stars;

Inhaling the

Eternal moment;

 Exhaling thunder and

Lightning.

The Moon was a ball of

Scarlet passion—and then

He made Her into a

Luminous

Full

Diamond

Deep in the eyes of

His glistening:

The magnificent

Love of All Life.

 

 First Rights.

 

10:54 PM(est)

Copyright, 13 april 2006, by Diane M. Maietta.

All Rights Reserved.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:7 | لینک  | 

تاكسي

 



ترافیک در خياباني مثل همه ي خيابان هاي شهري مثل همه ي کلان شهر هاي كشوري كه مثل هيچ كشوري نيست. غروب بود .تاکسی درانبوه دیگر اتومبیل ها گرفتار شده بود که راننده میان تک سرفه هایش کانال رادیو را تنظیم کرد.
-با عرض سلامی دوباره از مرکز کنترل ترافیک آخرین اخبار ترافیکی را تقدیمتان میکنیم...
رادیو را خاموش کرد.تنها مسافری که در تاکسی نشسته بود زیپ کاپشن چرمی اش را بالا کشیدو در را باز کرد.لکه هایی سیاه که قار قارشان تمامی نداشت خاکستری آسمان را پوشانده بودند.

-پیاده میشم...
در را بست ومیان اتومبیل ها براه افتاد. آسمان ابری بودو سرد.صف ماشین ها که تکان خورد راننده به خیابانی فرعی پیچید.
هنوز به تقاطع بعدی نرسیده بود که مردی از پیاده رو خودش را به خیابان انداخت ودر حالی که میدوید با دست به بدنه تاکسی ضربه زد.
-هی.. نگه دار..در بست
درشت هیکل بود و کت و شلواری تیره به تن داشت. تاکسی در میانه توقف و حرکت بود که مرد سوار شد.
-اون سفیده... برو دنیالش...
-چی؟
-اون پرایده...در نره یه وقت...
تاکسی براه افتاد. پراید از چهارراه گذشت . تاکسی هم
از چراغ زرد عبور کرد.

-ماه محرمه...شرم نمیکنن

-چی شده؟
-خصوصیه.. ولی کرایه ات هر چی بشه میدم....اونا..اونا..میخواد بره تو بزرگراه ....(مرد دستی به ریش جو گندمی اش کشید).از دستمون نره؟
پراید سفید بین اتومبیل ها پیچ و تاب میخورد و تاکسی هم از کنار یکی دو ماشین گذشت.
-..دست فرمونت خوبه
-مدتی یه آمبولانس دستم بود
-.. شهر رو معصیت ورداشته ..
فاصله هردو اتومبیل کمتر و کمتر میشد
-چیزی نمونده ها ..
تلفن همراه مرد زنگ زد.
- الو..سلام علیکم..احوال حاج آقا؟..ممنون..ای به لطفتون بد نیستم..امر؟ ..بله..بله.. کدومشون؟..بله.. کوچیکه دیگه..بله...فردا شب..نه ..مشکلی نیس ..کجا؟..فرمانیه دیگه..بله..حتما"..نه..ممنون..عرضی نیس..خدا نگهدار..
تلفن را در جیب کتش گذاشت.
-چرا ماسک زدی؟
راننده جوابداد: دودو کثافت.. نمیتونم..حساسیته
تاکسی سپر به سپر پراید حرکت میکرد. سه نفر بودند.دو مرد جوان در جلو و دختری هیجده نوزده ساله که عقب نشسته بود. راننده چراغ زد. دختر برگشت . نگاه کرد.سرش را دزدید.پراید فاصله گرفت.
-میخوادبره کمربندی.
پراید به خروجی بزرگراه پیچید تاکسی به سرعت از بزرگراه خارج شدراننده به پلاکی که از آینه آویزان بود نگانی انداخت دنده عوض کرد و پدال گاز را تا آخر فشار داد.اتومبیل ها شانه به شانه شدند. مرد به سرعت شیشه را پائین کشید. راننده تاکسی به سرفه افتاد.
-بی ناموس بزن کنار...کثافت...
راننده پراید با چشمانی گرد به مردی که فریاد میزد و دشنام میداد خیره بود. تاکسی مسیر پراید را تنگ کرد.
مرد پیاده شد.آن که کنار راننده بود به طرفش رفت . مرد او را به سوئی هل داد. راننده از زیر صندلی چوبی برداشت . مرد چاقوی ضامن داری در آورد آن را به دندان گرفت . به تندی کتش را در آورد. راننده عقب نشست.مرد راهش را کج کرد لگدی به اتومبیل کوبید .در عقب را باز کرد .

-بیا بیرون
دختر را که مقاومت می کرد بیرون کشید و به زور به داخل تاکسی برد.
-تو...حیا نداری؟.. خجالت نمیکشی؟
دختر نفس نفس زنان سرش را پائین انداخته بود.
-چرااین کارو میکنی؟مگه من چیزی برات کم گذاشتم؟
دست برد تا گونه دختر را نوازش کند . دختر خودش را کنار کشید.

برم کلانتری؟راننده میان تک سرفه هایش پرسیده بود.
-نه..میریم خونه..
دختر گفت: من نمیام
-غلط کردی ..برو آقا..میریم کیان شهر
-نه .. بااونا نه..
مرد سیلی محکمی به دختر زد. دختر جیغ کشید.راننده از آینه نگاهشان میکرد . پراید از کنارشان گذشت.
دختر داد زد: با اونا نه.. نمیتونم...منو بکش خدااااااااا....
به صورت مرد ناخن کشید.مردهر دو دست دختر را گرفت . دختر به صورت مرد تف کرد.مرد مشتی به صورت دختر زد . سر دختر به شیشه خورد و گیج گوشه ای مچاله شد.
-...برو دیگه چرا منو نیگا میکنی؟
-گم شو پائین
مرد نگاهش کرد: چی ی ی ی؟
راننده قفل فرمان را برداشت
-گمشو پائین
در را باز کرد
مرد :تنت میخاره؟
پیاده شد
- میدونی من کی ام؟
هنوزچاقو یش را بیرون نکشیده بود که راننده به دست و سر مرد چند ضربه زد.
-گم..شو..گم..شو.. ح..روم..زاده..
از درد به خود می پیچید . راننده نفس نفس میزد.مرد نیم خیز شد. باریکه ای خون روی صورتش شیار بسته بود.راننده میله را بالا گرفت. مرد عقب عقب رفت .
مرد جیبهایش را گشت راننده روی صندلی عقب کت مرد را دید آن را به بیرون پرت کرد. مرد کت را برداشت
-ننه ات رو...
و در تاریکی محو شد . راننده به اطراف نگاه کرد.تک سرفه ها رهایش نکرده بودند. جاده خلوت بود و ریز دانه های برف در سکوت همه چیز را می پوشاندند. برف نشسته بر شیشه را جمع کرد .در مشت فشرد.در عقب را باز کرد. خم شد وآ گلوله یخ را بر گونه دختر گذاشت.
-کجاس؟
دختر سر چرخاند و اطراف را نگاه کرد
-جهنم.. دندونت شیکسته
دختر گوشه خون آلود لبش را لمس کرد و سر تکان داد.
- سر راه یه دست دندون مصنوعی میگیرم
راننده لبخند زد. دختر خندید.
-چند سالته؟
دختر به راننده نگاه کرد.
-داشتیم؟!
راننده دستمالی از جیب درآرود و به دختر داد.
-مهم نیس..نگو
دختر دستمال را گرفت و دهانش را پاک کرد.
-هفده سال و دوماه و نمیدونم چند روز...آرایش میکنم تا سنم بیشتر نشون بده...دیگه بر نمیگرده؟
راننده مکثی کرد.
-نه..
دختر دوباره خندید
- اون کی بود؟
خنده اش برید و بغض کرد
-..نمی خوام یادم بیاد...بیا بریم میترسم برگرده..کاش میشد همه چی رو فراموش کرد
-ولی من خیلی چیزا رو میخوام یادم بمونه
دختر به نقطه ای خیره شده بود که پرسید:لابد زندگی خوبی داشتی
-میشد مرگ خوبی هم داشنه باشم اگه قسمت بود
-زن داری؟
راننده ایستاد .به تاکسی تکیه دادو گفت:خدا رحمتش کنه
-ببخشید..
راننده رو برگرداندو گفت:..من بازهرا زندگی میکنم دخترم..خب کجا برسونمت؟
-یعنی چی؟
-یعنی خسته ام میخوام تو رو یه جائی برسونم و برم خونه تخت بگیرم بخوابم
دختر کیفش را باز کرد و بسته ای سیگار بیرون آورد
-نمی دونم.. بریم از این جا.. دلم شور افتاده..ببین نمیخوای کاری برات انجام بدم؟
-چرا
دختر پوزخندی زد و گفت:هه..هرچی باشه تو هم مردی دیگه ..خب امرتون؟
-اون سیگار رو بنداز دور
و به ماسکش اشاره کرد
-تو که نمی خوای یه راننده تاکسی رو بکشی؟
دختر خند کنان جواب داد:نه..اسمت چیه؟
راننده مکث کرد . به دختر نگاهی انداخت.
-سمیر
-اگه سیگار نکشم میذاری بابا سمیر صدات کنم؟
سمیر لبخند زد.
-باشه
دختر تکانی خورد و شق و رق نشست.
- خب..بابا سمیر ماشینت رو روشن کن بریم خونه تون
-كجا؟
سمیر از ماشین فاصله گرفت.
-خونه دیگه.پیش زهرا
-شوخی ات گرفته؟
-من؟ نه..
سمیر در عقب را بست.
-ببین دختر خانم خونه تون یا هر جائی که زندگی میکنی بگو تا برسونمت
دختر سرش را از پنجره بیرون آورد.
-جائی رو ندارم
سمیر رو برگرداند.
-مشکل من نيست
دختر که تا نیم تنه از پنجره بیرون آمده بود پرسید:پس واسه چی جنگیدی؟
سمیر تکان خورد
- چی؟!
-خر که نیستم.. اون پلاک این ماسکی که زدی سرفه هات قیافه ات زار میزنه... همه ایناواسه چی بود؟
-خب ..
-بگو دیگه
سمیر سر پائین انداخت و به پوتین های گل آلودش خیره شد.
دختر ادامه داد: دینت وطنتت..و مردم .. حالاغیرتت میذاره توی خیابون بمونم؟
سمیر یرگشت و در چشمان دختر نگاه کرد
- اون با اين فرق داره.
-چه فرقی؟ یا هنوزم غیرت داری یا ...میذاری هر بلائی که میخوان سرم بیارن.
به سمیر خیره بود که چشمانش از نم درخشید.
-میذاری بیام ؟ خواهش میکنم.
سمیر رو برگرداند و به آسمان نگاه کرد. به تیرگی ابر ها و دانه های درشت برف.
-دخترت رو به خونه راه میدی بابا سمیر؟تو رو خدا...
سمیر سر تکان داد اما صورتش سرخ شد. همه جا در نوری سرخ فرو رفت اتو مبیل گشت پلیس کنار تاکسی توقف کرد ماموری پیاده شد. سمیر چشمش به مردی افتاد که در اتومبیل پلیس نشسته بود مردی درشت هیکل که کت و شلواری تیره به تن داشت.مردى میانسال با سری باندپیچی شده. سمیر دوباره خم شد و قفل فرمان را برداشت. آن را در دست فشرد و به آسمان نگاه کرد.


والسلام
بیژن کیا/شیراز/6/9/83

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:32 | لینک  | 

مرد چاي می نوشد .

 

اتاق نشیمن- روز - داخلی

مرد  روي مبل نشسته چاي مي نوشد .زن مقابلش مي ايستد.

زن:ديگه بسه.

مرد حبه اي قند در دهانش ميگذارد

زن:تا كي كلفتي شماها رو بكنم؟

مرد جرعه اي چاي مي نوشد

زن: من درس خونده ام ..زحمت كشيدم دانشگاه رفتم..

مرد زن را نگاه ميكند .

مرد مي پرسد : چي شده؟

زن : چی شده؟ هیچی دارم می پوسم ..كلفتي بسه .. مي خوانم واسه خودم كار كنم با يكي از همكلاسي هام حرف زدم مي تونم توي شركتشون كار كنم

مرد جرعه اي ديگر مي نوشد .

مرد: خب بروكار كن

زن ساكت مي ماند . مرد لبخند مي زند

تصویر تاریک میشود به..

سرو صدای یک محیط اداری .تلفن داخلی زنگ می خورد.

تصویر روشن میشود به..

محل کار –روز - داخلی

 .زن پشت میز کارش دیده می شود  . زنگوشی را بر مبدارد

-بله؟ چشم بله همین الآن ..

کاغذ های روی میز را مرتب میکند.از پشت میز بلند میشود

صدا:جواب نامه ی شرکت سارامیس چی شد؟

زن : هنوز امضاء نشده

راهرو را طی می کند زن2 از اتاقی بیرون می آید و به سمتش می رود

زن 2: فاکس رو فرستادی ؟

زن 1: آره

آبدارخانه / روز / داخلی

وارد آبدار خانه میشود مردی کنار پنجره ایستاده مرداستکان چای در دست دارد و سیگار می کشد..او نیم نگاهی به زن میکند و لی خود را به تماشای بیرون مشغول میکند.

زن:از دستم ناراحتی؟

مرد:نه

زن در  فنجان چای می ریزد

زن: دلخوری..میدونم ولی..

مرد: ول کن..شاید به پولش احتیاج داشتی

فلاکس کوچک فلزی را پر از آب جوش می کند

زن:دزدی که نکردم..خب منم حسابداری بلدم مثل تو

مرد : من کار کسی رو نمیدزدم

. بسته ی کوچک  نسکافه از داخل کابینت بر میدارد و فنجانی خالی را بر می دارد.

مرد:فکر کنم حتی حاضری نظافت  شرکت رو هم خودت انجام بدی نه؟

زن از داخل یخچال چند برش کیک را از بقیه جدا کرده در پیش دستی می گذارد

زن: اگه مثل بقیه کارا  حقوقش رو بده چرا که نه؟

همه را روی سینی بزگی کنار هم می چیند.مرد پنجره را باز کرده به بیرون تف میکند

مرد: بذار یه چیزی رو دوستانه بگم

زن: خب؟

مرد: کارکن ولی نه به هر قیمتی و  در هر شرایطی

.زن لحظه ای مکث میکند و از آبدارخانه بیرون می رود.

راهرو / روز / داخلی

از راهرو عبور می کند .

صدا:شیراز رو زنگ زدی؟

زن:الآن میزنم

صدای دیگر : اون سند شرکت چی شد؟

زن:حسابرسی اش کردم ..بیا بگیر

زن به دفتر نزدیک میشود زن 2 از ااتتاق بیرون می آید رو در رو می ایستند.

زن 2ک رنگت پریده

چی ؟ یه دستی به سرو صورتت بکش(نجواکنان )رئیست اینجوری خوشش نمیاد ..بیشتر به خودت برس

زن سینی را روی میز کار خودش میگذارد رژ گونه به صورتش می مالد  و براه می افتد.

دفتر شرکت / روز / داخلی

وارد میشود

سلام

رئیس بی توجه به او چیزی می نویسید..زن جلوی او چای می گذارد و گوشه ای می ایستد .

زن: قهوه یا نسکافه؟

رئیس:نه ممنون همین خوبه

رئیس روي مبل نشسته چاي مي نوشد زن نگاه می کند.رئیس حبه اي قند در دهانش ميگذارد.زن هنوز گوشه ای ایستاده. رئیس جرعه اي چاي مي نوشد

زن: کاری ندارین قربان؟

رئیس : فعلا" نه ..خودم صدات می زنم

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:30 | لینک  | 

I have been writing poetry, and have loved the beauty of it for as long as I can remember. I am here because I wish to make my poems available to anyone who is searching for romance of words and emotions...I hope that the way I write reflects an unconditional love that radiates throughout all of life.


I was most recently listed in Marquis's Who's Who in the East, 24th Edition, and the Cambridge, England's International Biographical Centre's International Who's Who in Poetry & Poet's Encyclopaedia, 7th Edition; and World Who's Who of Women

The Color of Your Eyes

 

The complete timeline of the world

Waits in one kiss with you:

The delicate balance of the Universe

Is the pulse in your fingertips:

The ageless evolution of male and female,

Dancing and becoming in perfect rhythm;

Whirling around the only breath of God’s

Most perfect and beautiful thought,

Is within the chemistry of Love that waits on your mouth—

Like a river that has found the Ocean—

Like a volcano that opens to the sky;

Like this night is the galaxy of Us:

So becomes my life opening for you to come into—

And the horizon?

Let it vanish into the youthful unknown,

Where love explores and travels Nature,

Into the only frontier:

The One that is you and me….

In the words of “Let there be light;

And God saw that it was Good…

That is the color of your eyes.

 

First Rights.

Copyright, 4 July 2006, by Diane M. Maietta.

All Rights Reserved.

 

 

دیان مائتا را بطور اتفاقی شناختم اما وقتی اشعارش را خواندم از این اتفاق خوشحال شدم . دیان تلاش می کند تا در آثار خود زیبائی کلمات را به زیبائی جهان اضافه کند و این منجر به خلق اشعاری شده که می تواند روح مخاطب خود را برای لحظاتی در آسمانی از جنسی دیگر پرواز دهد  

THE SHADOWS OF YOU

 

 

I wondered what it must feel like

Late at night, can’t sleep,

Knowing all of the shadowed places of the Earth

From one pole to the next;

From the dusk to the dawn,

Yet having no soul lying alongside;

Its rhythms and percussions of love

Thinking of you,

Conscious or unconscious—

Not wanting to be in this physical plane without

The companion-ship of your spirituality:

Your 6 senses melting;

Creating a cosmic flux on some distant,

Newly born star,

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:1 | لینک  | 

You can't catch me 'cause I won't stop

 


And I'll forever be the one on top
Like a flower in the sky
Feel my power forever high


I'm a butterfly girl
From another world
Yes I'm butterfly, I'm a butterfly,
Butterfly girl

You might chase me but I'm too fast
You can follow but it won't last
No it won't last
Like an angel from above
See my beauty and my love

I'm a butterfly girl
From another world
Yes I'm butterfly, I'm a butterfly,
Butterfly girl

 



Butterfly and I'll fly,
Forever high, like a butterfly, like a butterfly

And you won't see me if I don't want
'Cause my freedom is all I got
Not a caterpillar from below
That creeps and crawls like a worm

No, I'm a butterfly girl
From another world
Yes I'm butterfly, I'm a butterfly,
Butterfly girl

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:34 | لینک  | 

اروپای مسلمان نزدیک است

 رییس دفتر پاپ بندیکت شانزدهم اقای "مونسینو یورگ گاینسوین"، روز پنجشنبه -چهارم مرداد- اعلام کرد:مردم اروپا باید ازمسلمان شدن اروپا دراینده نزدیک بر حذر باشند.اروپا برای حفظ هویت خویش باید به ریشه های مسیحی خود پایبند باشد.



به گزارش پایگاه خبری تقریب ، مجله"سویدچیه زیتوینگ" به نقل ازگاینسوین نوشت:نمی توان تلاش جهت اسلامی کردن اروپا را نادیده گرفت.ودر نتیجه تأثیر گزاری آن برهویت اروپا،ما بایستی کلمه احترام به دیگران را درست تفسیر کنیم تا درآینده دچار مشکل نشویم.

گاوینسوین با اشاره به گفته های توهین آمیز گذشته پاپ نسبت به ساحت مقدس اسلام که آنرا نوعی برخورد با ساده اندیشی بعضی ها که از مفاهیم اسلام بی خبرند افزود:مفهوم اسلام توانایی همپیمانی با مفاهیم گوناگون ومتعارض دارد بگونه ای که حتی افراط گرایان می توانند برای عملیات مسلحانه خود به قرآن استناد کنند.


به نوشته روزنامه السفیر لبنان با توجه باینکه گاوینسوین هیچ گونه اشاره ای به بهره گیری اروپا در طول قرنهای گذشته ازتعایم عالیه وارزشمند اسلام ننموده،می افزاید :پاپ همیشه تلاش دارد تا گفتگوی میان ادیان ادامه یابد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:15 | لینک  | 

موج بر تن كردن لباس‌هاي متنوع و زيبا كه هم از قافله مد روز پوشاك عقب نباشد و هم پوشش كاملي براي زنان به حساب آيد، در ايران چند سالي است كه سليقه خريداران را در بر گرفته است.

اين موج گاه در قالب ارائه مدل‌هاي لباس اسلامي خود را نشان مي‌دهد و گاه در پوشش برگزاري نمايشگاه‌هاي لباس و مد. نمونه مشابه اين موج را مي‌توان در ديگر كشورهاي دنيا به‌ويژه اروپايي‌هايي كه هر روز بر آمار شهروندان مسلمان‌‌شان افزوده مي‌شود، ديد. آنها نيز به دنبال لباس‌هايي هستند كه علاوه بر زيبايي و ظرافت، حجابشان را هم حفظ كند.

روسيه، 7 سال پيش
روس‌ها علاقه فراواني به لباس‌هاي تنگ و چسبان دارند و در معدود روزهاي گرمي كه بتوانند دور پالتو و كلاه را خط بكشند، سراغ اين لباس‌ها مي‌روند.اما در روسيه و به‌ويژه پايتخت اين كشور، هستند كساني كه مسلمانند و دوست دارند پوشش خود را با اصول ديني خود تطبيق دهند.

 ايده تاسيس اولين فروشگاه پوشاك اسلامي در مسكو هم اين‌گونه شكل گرفت و «البركات» متولد شد؛ فروشگاهي بزرگ كه يك تازه مسلمان روسي پس از ازدواج آن را تاسيس و مديريت كرد. «ژانا» پس از ازدواج با همسر مسلمانش، مسلمان شد و بعد از آن به كمك دوستان مسلمانش، تلاش كرد تا فروشگاه لباسي براي زنان مسلمان راه‌اندازي كند. حالا او در فروشگاهش انواع دامن‌هاي بلند، شال و روسري را مي‌فروشد و البته در اين سال‌ها رقيباني نيز پيدا كرده است.

آلمان، حجاب در سرزمين هيتلر
آلماني‌ها پوشش خاصي كه ما به آن حجاب مي‌گوييم را براي 2 گروه از شهروندان متعارف مي‌دانند؛ يهودي‌ها و آنهايي كه شيمي‌درماني مي‌شوند. اين تعبير اما اين روزها با تغييرات فراواني مواجه شده است.

 

حالا آلماني‌ها مي‌بينند كه به‌رغم وجود نداشتن مراكز و فروشگاه‌هاي عرضه مستقيم پوشاك اسلامي، بعضي شهروندان، لباس‌هاي اسلامي بر تن مي‌كنند و به حجاب خود اهميت مي‌دهند. بيشترين تلاش‌ها براي عرضه لباس‌هاي اسلامي در اين كشور، از طرف غير آلماني‌ها انجام شده است. «امل لگان» يكي از همين فعالان است كه والدينش سال‌ها پيش از تركيه به آلمان مهاجرت كردند.

 «امل» خودش سال‌ها به روش سنتي، حجاب اسلامي را رعايت مي‌كرده و حالا در اولين تلاش براي همصدايي با موج تازه مسلمانان، چند مدل شال و كلاه طراحي كرده است.

او در يكي از طرح‌هايش كه ويژه استفاده‌كنندگان از روسري است، سنجاق‌هايي را به‌كار گرفته كه روسري را روي سر محكم نگه مي‌دارد و به زيبايي روسري هم كمك مي‌كند. تازه مسلمان‌شده‌هاي آلماني حالا «امل» و لباس‌هايي كه طراحي كرده است را خوب مي‌شناسند.

انگلستان، حجاب شاپ زنانه
بيشترين جمعيت مسلمان اروپا در انگلستان ساكن‌اند. مسجد لندن شرقي و مركز اسلامي لندن هم در ايام مختلف، پذيراي صدها هزار مسلمان انگليسي هستند كه براي انجام آيين مذهبي به اين مراكز پا مي‌گذارند. در اين شرايط، كسب و كار مؤسسات توليد و فروش پوشاك اسلامي در اين محدوده از شهر لندن رونق فراواني دارد.


مسلمانان زيادي در لندن فروشگاه لباس دارند و عده زيادي هم طراح لباس اسلامي هستند. آنها تلاش مي‌كنند لباس‌هايي طراحي و عرضه كنند كه هم مطابق مد روز اروپا باشد و هم پوشش كاملي براي استفاده‌كنندگان‌شان به حساب آيد.

در ميان اين فروشگاه‌ها يكي از شهرت جهاني برخوردار است شركت «حجاب‌شاپ» كه طراح آخرين مدل‌هاي روسري، شال و لباس‌هاي مختلف اسلامي است و براي هر فصل، مدل‌هاي مختلفي از اين پوشاك عرضه مي‌كند. «حجاب شاپ» علاوه بر اينكه هر فصل شوي لباس برگزار مي‌كند، از طريق آدرس اينترنتي خود، مشتري‌هاي فراواني را جلب كرده است. همچنين طراحان اين شركت، در طراحي يونيفرم ويژه پليس‌هاي زن مسلمان انگلستان، نقش بسزايي ايفا كردند.

آفريقاي جنوبي لباس سنتي براي مسلمانان
مسلمانان براي اينكه حجاب و پوشش اسلامي را رعايت كنند، بيشتر سراغ لباس‌هاي گشاد و راحت مي‌روند. اين همان موضوعي است كه باعث شده دانشجويان طراحي لباس در ژوهانسبورگ از آن استفاده كرده و هر ساله در دانشگاه مركزي كشورشان، نمايشگاه لباس‌هاي اسلامي براساس لباس‌هاي سنتي قبايل آفريقايي برپا كنند
.


لباس مردم قبيله خانگاس آفريقا بسيار گشاد و راحت است و مانند قنداق دور بدن پيچيده مي‌شود. اين لباس براي مسلمانان آفريقا جذاب است و انواع آن در نمايشگاه لباس دانشجويان فروش بالايي دارد.

ترك‌ها و لباس شناي اسلامي
در شوي لباسي كه 3 سال پيش در تركيه برگزار شد، يك لباس ويژه هم عرضه شد به نام «مايوي اسلامي». زناني كه طبق شرع اسلام بايد بدن خود را بپوشانند، مايوهاي اسلامي مخصوصي را مي‌پوشند كه البته رواج زيادي در ميان زنان مسلمان تركيه نيز يافته است.
اين مايو اسلامي شامل يك پوشش تمام تنه پارچه‌اي و روسري است كه با كلاه، پوشش داده شده و نيز جليقه‌اي دارد كه روي آن، پوشيده مي‌شود.


«مهمت شاهين» كه در سال 93 و هنگام تحصيلش در رشته حقوق، مايويي براي مردان طراحي كرده بود، بنيانگذار اين طرح براي زنان به حساب مي‌آيد. وي هم اكنون فرمانرواي  امپراتوري مايوهاي اسلامي زنانه و مردانه در تركيه است. براي نمونه، تنها يكي از مشتريان وي، «خيرالنساء گل»، همسر وزير امور خارجه تركيه است.

آخرين مايو ابداعي شاهين، از مواد خاصي ساخته شده كه آفتاب را از خود عبور مي‌دهد. به گفته وي، ‌افرادي كه خواهان برنزه شدن پوستشان هستند، مي‌توانند بدون برهنه شدن اين كار را انجام دهند.


جامعه‌شناسان بر اين باورند كه موفقيت اين لباس جديد شنا مسلما با موج رو به افزايش ظهور ترك‌هاي مذهبي در ارتباط است.  محبوبيت اين پوشش‌هاي جديد، به اندازه‌اي است كه همسر «رجب اردوغان»- نخست‌وزير تركيه- نيز از آنها استفاده مي‌كند.


زنان با اين لباس علاوه بر پوشاندن اندام خود از نگاه مردان، مي‌توانند بدون استفاده از لباس‌هاي غربي، از حمام آفتاب نيز استفاده كنند.

پوششي براي مسلمانان هر جا كه مسلمان است
به‌غير از كشورهايي كه به آنها اشاره شد، كشورهايي هم وجود دارند كه در آنها نمايشگاه‌هاي پوشش و مد اسلامي به‌طور مداوم برپا مي‌شود و توليد و عرضه لباس اسلامي، صنعتي پررونق در ميان آنهاست.

به‌عنوان مثال، در تركيه و مالزي هر ساله چندين جشنواره لباس اسلامي برپا مي‌شود و طراحان مختلف، جديدترين طرح‌هاي خود را براي تلفيق پوشاك مد روز و حجاب اسلامي ارائه مي‌كنند.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:7 | لینک  | 

زمین یخ زده برای کندن قبر مناسب نیست ؟

 

تیکو چیزی نگفت . به زحمت بیل را به تن منجمد خاک می کوبید تا عمق لازم برای قبر ایجاد شود.نیک اسلحه را دست بدست کرد و ادامه داد:زحمت داره .می دونم ولی جای دوری نمی ره ..قبر خودته برادر!

تیکو درون قبر ایستاده  بود و از میان پاهای نیک دشت برفی و شبح خانه های روستا را می توانست ببیند.

-         چرا ماتت برده؟ نکنه فکر کردی تا ابد این جا  می مونم؟

اسلحه را به طرف تیکو گرفت و ادامه داد: زودباش دیگه دوست من .. یخ زدم .. قول می دم درد نکشی

تیکو به  دسته ی بیل تکیه زد . به زحمت کمر راست کرد و چیزی زیر لب گفت.

نیک داد زد: چی گفتی تو؟

تیکو جوابی نداد . نیک بند اسلحه را به شانه انداخت جیب اونیفورم تیره رنگش را گشت و جعبه ی سیگارش را باز کرد.

-         برات یکی می ذارم ..کار قبر که تموم شد  می تونی بکشی. خوبه .نه؟

سیگار را آتش زد . به درختان خشک و سالخورده نگاه کرد و آن کلاغ های روی شاخه ها.دود خاکستری را با فشار ازبینی بیرون داد و گفت: گمونم تو خوشبخت ترین اسیر بوسنیائی هستی .. چون هم درد نمی کشی هم به دست یه دوست می میری

تیکو زیرلب گفت: تو نمی فهمی .. هیچ وقت نفهمیدی.

نیک .درست بالای سر تیکو ایستاد و گفت: من چی رو نفهمیدم؟ .. خیانت تو یا  مرگ رومینا  رو؟

تیکو با چشمان مرطوب به نیک نگاه کرد و گفت : یه تصادف بود .. به خدا نمی خواستم ..من ..من ..

نیک داد زد : خفه شو تیکو ..خفه شو .. عیش منو خراب می کنی..

تیکو : چرا نمی فهمی  تو؟ رومینا برام خیلی مهم بود

نیک داد زد: آره مخصوصا" برای خوشگذرونی توی دفتر روزنامه ی پدرت.عصر روز یکشنبه. این جوری عاشقش بودی؟

تیکو دسته ی بیل را در دست فشرد و گفت : رومینا می دونست من روزای یکشنبه هم  میرم دفتر .. چند بار باید اینو بگم ؟..

نیک ته سیگارش را داخل قبر انداخت و گفت: صد بار شایدم بیشتر ..رومینا  خودش اومد ..خودش عاشق شد ..خودش ناامید شد ..خودش مست شد .. خودش تصادف کرد ..

تیکو : واقعیت  همینه که گفتم

نیک خندید و گفت : نه نه این جا رو اشتباه کردی .. بذار واقعیت رو نشونت بدم ..اونجاس توی اون روستا .. یه دختر خوشگل اونجاس.  البته مسلمونه ولی مهم نیس توی یه خونه مخفی اش کردم .. می شناسی اش

تیکو دندان به هم فشرد و گفت: سلما؟

نیک سر تکان داد . تیکو فریاد زد  به دیواره ی قبر را چنگ  انداخت  . خودش را بالا کشید . به طرف نیک حمله کرد . رعد غرید .کلاغ ها به هوا پریدند . تیر زانوی تیکو را متلاشی کرد . به پشت افتاد . درد کشید . درد کشید.

نیک داد زد: احمق .. من می خوام نجاتش بدم . ندیدی چه بلائی سر زن هاتون  میارن ؟نشنیدی چطور زجرشون می دن؟ می خوای دست یکی از اون چیتنیک های وحشی بیفته؟ آره ؟ ها ؟

تیکو از درد به خودش می پیچید. نیک به زانوی خرد شده ی تیکو نگاه کرد و گفت : می خوای راحت بشی؟

تیکو فریاد زد : خفه شو..کثافت..

نیک  به زمین تف کرد و گفت: نه، تو خفه شو .. سلما  مال منه ..با من هیچ خطری تهدیدش نمی کنه..کسی به زن یه چریک صرب کاری نداره.

تیکو دست بر استخوان شکسته و تیز بیرون آمده  از گوشت زد . و گفت : احمق  ..

نیک خندید و گفت :تو احمقی  نه من.  زندگی با سلما روزنامه ی پدر مرحومت رو هم نجات می ده

به طرف تیکو رفت دستهایش را گرفت و داخل قبر انداخت. تیکو هنوز حرکتی نکرده بود که شلیک چند گلوله کلاغ ها را فراری داد. نیک به پشت سر و به دهکده نگاه کرد . صفیر گلوله از آن جا به گوش می رسید .

-         نیک .. نیک ..

به تندی برگشت و ماشه را فشار داد . تیکو با چشمانی باز بی حرکت  افتاده بود که نیک به سمت دهکده حرکت کرد . شعله های آتش از خانه های روستا به آسمان زبانه می کشید و کلاغ ها خاکستری آسمان را پوشانده بودند.

شیراز 7/5/86

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:9 | لینک  | 

Nico....

 

 

booomb…

When' Nico' could open his eyes, saw too many  bloody injured soldiers.Dave was still alive Iraqi guerrillas had made an assault suddenly. Dave was on the line of fire.their armored car was burning .

Nico shouted: no.. don't move..

Dave struggled to pull himself back

Nico yelled: don't move..

Dave crawled to a gun which  lied there. he got out the gun,  Nico shouted: nooo….don't ..Dave..

Tears was shining in Dave's eyes . he said : I don't wanna be slaughtered by them.

He put gun to his head.

Nico said: No..no ..no ..look.. reinforcements find us …don't give up.

Dave creid: "go to hell Nico ,nobody help us"!

then Closed his eyes. pulled the trigger and ….bang!

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:52 | لینک  | 

برف و خون

 

 

صومعه اي بود در محاصره كولاك.برف بي وقفه مي  باريد و تند بادي در كوهستان پيچيده بود و تنها روشنائي نوري لرزان و نيمه جان بود كه از پشت شيشه يخ زده صومعه به بيرون مي تابيد.گاسپار با دست شيشه را پاك كرد اما چيزي نديد جز تاريكي و دانه هاي درشت برف.

-        منتظر نباشيد ...اميدي نيست.

 

Sunset on snow-capped mountain range

گاسپار زیر لب گفت: چرا؟مگر والنتاین به جستجوی پزشک نرفت؟

آندرياس دهان باز كرد تا چيزي بگويد اما حرفي نزد.

گاسپار ادامه داد:بدون طبيب آن کوهنورد خواهد مرد...

-       نمي خواهم  نا اميدتان كنم ولي ... نگاهي به بيرون بيندازيد،تاريكي،سرما ...گمان نمي كنم والنتاین  كسي را بياورد اين بالا...

گاسپار دوباره به بيرون چشم دوخت اما تنها تصوير مبهم آندرياس را روي سطح شيشه يخ زده ديد.طنين نيايش مردان خدا در سرسراي بزرگ صومعه پيچيده بود  و گهگاه سرفه هاي خشك گاسپار فضاي ملكوتي را خراش مي داد.

آندریاس رو به گاسپار کرد و گفت:پدر ، اينجا ماندن فایده ای ندارد.

گاسپار دستي به موي خاكستر ي اش كشيد و همراه آندرياس براه افتاد. از سرسراي بزرگ صومعه گذشتند . از پلكان سنگي بالا رفتند و پشت در اتاق گاسپار توقف كردند.

-       اگر پزشك نيايد چه؟

گاسپار سري تكان داد و گفت: بايد كمكش كنيم.

در را به آرامي باز كرد.مردي مجروح با تني در هم شكسته و ملتهب از تب روي تختي فرسوده افتاده بود و به سختي نفس ميكشيد. آندرياس كنار تخت ايستاد و مشغول نيايش شد و گاسپار دستمالي را از داخل كاسه آب برداشت و روي پيشاني مرد گذاشت.مدتي گذشت .هر دو مشغول دعا خواندن بودند كه بدن مرد مجروح متشنج شد و رنگ چهره اش به كبودي رسيد. گاسپار  و آندرياس با دستپاچگي از جا برخاستند . گاسپار  به تندي خود را  روي مرد انداخت و سعي كرد از لرزش تخت جلوگيري كند.

-كمكم كن ...خدايا ...

آندرياس كه با در ماندگي به او خيره مانده بود گفت: بدون پزشك و دارو های لازم  چه كاري ميشود كرد ؟...

گاسپار فرياد زد:   كاري بكن..به دنبال تئو برو..

آندرياس به طرف در رفت اما دستگيره را نگرفته بود كه در باز شد و مردي به داخل اتاق آمد. آندرياس به تندي خود را كنار كشيد. مردبه سمت مجروح رفت و هر دو دست او را گرفت.

-       كمي آب ...

گاسپار با عجله ليواني را پر كرد  و به مرد داد.مرد دست در پشت مجروح گذاشت سر و سينه اش را كمي بالا آورد و ليوان را به لبهاي مجروح نزديك كرد.

-       بنوش و آرام بگير... در پناه خداوند

مجروح چشم باز كرد و به زحمت جرعه اي نوشيد.به چهره مرد نگاه كرد.

-       بنوش...

مجروح چشم از مرد بر نميداشت. مرد دستي به چهره خون آلود مجروح كشيد وكمك كرد تا مجروح دوباره بر تخت دراز بكشد.آنگاه دست خود را بر پيشاني مرد گذاشت.

-       بيمار شما نياز به استراحت دارد.

گاسپار پرسيد: شما که هستید...؟

-        والنتاین را به دنبال طبيب نفرستاديد؟

-       او ؟ كجاست؟ 

-       بزودی خواهد آمد.

ايستاد و به سمت پنجره رفت  و ادامه داد:اتاق راساكت و  گرم نگهداريد.

كف دستش را مقابل صورتش گرفت و به سرخي آن نگاه كردو گفت:سكوت مرهم اين زخم هاست.

به نرمي برگشت و براه افتاد اما در آستانه در ايستاد.رو به آن دو کرد و پرسید:شما در اينجا چه ميكنيد؟

گاسپار جواب داد: از همه فاصله گرفته، عبادت ميكنيم.

-       عبادت خود يا خدايتان؟

آندرياس پاسخ داد: به تقديس پدر آسماني پرداخته ايم و بهتر است شما به كار طبابت خويش بپردازيد.ما در انتظاريم تا مسيح دوباره ظهور نمايد

- و  تكذيبش كنيد ؟ اگر  مخالف نظرتان بود؟

گاسپار : ما خداوند خويش را عبادت مي كنيم.

مرد پرسيد:براي چه؟

-       تا حقيقت را بشناسيم..

-       و بعد؟

-       تسبيحش كنيم

-        بايد جزئي از حقيقت شد كه كائنات همه تسبيح كننده خداوندند.

مرد بي گفت كلامي ديگر از اتاق خارج شد.گاسپاربه مجروح نگاه كرد . در خواب بود. پس ،به دنبال مرد براه افتاد.  از پلكان سنگي پائين رفت و قدم به سرسراي بزرگ صومعه گذاشت .والنتاین بر سكوي سنگي خوابيده بود و تک شاخه ای از  گل سرخ در دستش دیده می شد.

-       خوابیده ای؟...برخيز..

به سمتش رفت و شانه هايش را گرفت و  تكان داد.

-       بيدار شو

والنتاین چشم گشود . همچنان خواب آلوده بود.

-       آن مرد ....طبيي كه با خود آوردي ...كجا رفت؟

والنتاینمات و سرد نگاهش كرد و پرسيد:رفت؟

-آري و تو آيا نشاني از او داري؟

- آري او را  ديده بودم ، گويا در دهكده اي در همين حوالي زندگي مي كند. گاه که برای کاری به روستا میروم میبینمش.دختر آسیابان به صداقتش ایمان دارد  و من نیز او را راست کردار شناختم.  طبيبي نيمه مجنون است  اما مهربان . هذيان زياد مي گويد . گاه به طعنه سخنانی مي گويد نيش دار و گاه از زخم متبرك داستان ها نقل می کند.حال كه دانستيد شما را به خدا  در را ببنديد و بگذاريد بخوابم ، بسيار خسته ام.

گاسپارصدائي شنيد . درصومعه  باز بودو باد و برف به داخل مي آمد به آن سو رفت . بيرون تاريكي بود و دانه هاي سفيد برف . در آستانه در ايستاد . هنوز در را نبسته بود كه چيزي توجهش را جلب كرد . چند قطره خون روي برف ها چكيده بود.

 

شيراز29/3/83

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:39 | لینک  | 

 

 

Hey…taxi

 

Yellow car stoped.young lady who  had worn white dress opened the door but stopped and stared to two  blue light columns which were sent to dark sky  from the ruins of world trade center .driver touched his unshaved face and said: don't worry .I'm not muslim

She got on the car and said: don't worry .I'm muslim

n white dress opened the door but stopped and stared to two  blue light columns which were sent to dark sky  from the ruins of world trade center .driver touched his unshaved face and said: don't worry .I'm not muslim

She got on the car and said: don't worry .I'm muslim

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 17:11 | لینک  | 

داوران بخش داستان جشنواره پیام آوران صلح و دوستی معرفی شدند

 

 

مدیا کاشیگر، شهلا زرلکی و حسین شهرآبی به عنوان داوران بخش داستان کوتاه جشنواره ادبی و هنری صلح و دوستی معرفی شدند.

سعید طباطبایی دبیر این جشنواره ضمن اعلام این خبر افزود: «این جشنواره با هدف ارایه پیام صلح و دوستی ایرانیان از نگاه ادبیات و هنر و در چهار بخش داستان کوتاه، شعر (کلاسیک، شعر نو و سپید) ، عکس (دیجیتال و آنالوگ) و کاریکاتور با موضوعات "گردشگری و جهانگردی"، "جاذبه‌های گردشگری و میراث فرهنگی"، "رابطه سفر با صلح و دوستی" و "پیام صلح و دوستی" برگزار می شود.»

وی در ادامه گفت:«برگزارکنندگان این جشنواره ادبی و هنری، سایت ادبی والس و پیام آوران صلح و دوستی هستند.»

 

 

دبیر جشنواره ادبی و هنری صلح و دوستی در ادامه افزود:«در هر بخش این جشنواره سه اثر به عنوان آثار برتر شناخته خواهند شد و به پدیدآورندگان آنها طی مراسمی که در مهرماه سال جاری برگزار خواهد شد جوایزی اهدا می شود. همچنین قرار است آثار برتر هر بخش نیز به صورت کتاب دو زبانه (فارسی  و انگلیسی) منتشر شده و در ایران و سایر کشورهای جهان توزیع شود.»

سعید طباطبایی سپس افزود:«همچنین در این جشنواره خبرنگار صلح و دوستی نیز معرفی می‌شود. این عنوان به خبرنگاری تعلق خواهد گرفت که بیشترین فعالیت را در زمینه ارسال اخبار صلح و دوستی داشته باشد.»

 

علاقه‌مندان به شرکت در این جشنواره می‌توانند آثار خود را تا پایان مرداد ماه سال جاری به آدرس: تهران- صندوق پستی: 4746/14155 و یا آدرس الکترونیکی : festival@payamnetwork.com ارسال کنند.

به گفته دبیر جشنواره هر شرکت کننده می‌تواند دو اثر در  هر زمینه ارسال کند و شرکت در هر تعداد از زمینه‌ها بلا مانع است.

علاقه‌مندان به شرکت در بخش داستان و شعر می‌توانند آثار خود را به صورت تایپ شده با نرم‌افزار Word و به صورت متن ضميمه (Attachment) به آدرس الکترونیکی جشنواره و یا متن تایپ شده آثار خود را به آدرس پستی جشنواره بفرستند.

علاقهمندان به شرکت در بخش عکس نیز می‌توانند آثار خود را در موضوعات ذکر شده به آدرس پستی جشنواره ارسال كنند. عکس‌ها باید دارای ابعاد 30 در 40 بوده و از چاپ مطلوبی برخوردار باشند. ارسال‌کنندگان عکس‌ دیجیتال می‌توانند فقط فايل آثار خود را که دارای 300 ‏DPI‏ با فرمت ‏Tif‏ يا ‏JPG‏ در ابعاد 30 در40 باشد به‌‏صورتCD ‏ ارسال كنند. ارسال عکس دیجیتال با مشخصات ذکر شده از طریق پست الکترونیکی نیز میسر است. براي هر عكس لازم است نام عكاس، عنوان عكس، محل عكاسي و تاريخ عكاسي قيد شود و عكس‌هاي تركيبي و ساخته شده توسط ابزار گرافيكي كه جنبه اسنادي عكس را مخدوش مي‌سازد، پذيرفته نخواهد شد. جشنواره از پذيرش عكس‌هاي رول يا لوله شده، داراي قاب يا پاسپارتو نیز معذور است. ‏

علاقه‌مندان به شرکت در بخش کاریکاتور نیز می‌توانند تصویر اسکن شده آثار خود را که دارای 300 ‏DPI‏ با فرمت ‏JPG‏ در ابعاد حداقل20 در30 باشد به‌‏صورتCD ‏ به صندوق پستی و یا از طریق ایمیل به نشانی الکترونیکی جشنواره ارسال کنند.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:57 | لینک  | 

همه ی ما کم و بیش نامش را شنیده ایم . مثلا" می دانیم گرانسنگ ترین نویسنده ی زن ایرانی است و یا گفته اند که در دانشگاه تدریس می کرده و همسر جلال بوده حتی شاید من و شما در جزیره ی سرگردانی اش مدتی توقف کرده باشیم یا  در حال و هوای سووشون بالیده باشیم .

پس نیازی به معرفی ندارد این بانوی شیرازی که اکنون در بستر بیماری است و شاید تنها بتوان با ذکر صلواتی رنج های جسمی و روحی این همه زیستن را بر او آسان نمود . بیاید برایش دعاکنیم برای سیمین دانشور بزرگ بانوی اهل قلم ایران.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:49 | لینک  | 

درآمدي بر داستان سرايي در قرآن كريم

با اندكي تأمل در تاريخ ادبيات هر قوم و مليتي در مي يابيم كه پديده ي هنر داستان و داستان نويسي، پيشينه اي به قدمت زندگي انسان در كره ي زمين دارد. همان گونه كه در آينده بيان خواهيم كرد، هنر داستان سرايي با پيدايش بشريت پا به عرصه ي وجود گذاشته است و قدم به قدم همراه با انسان، فراز و نشيب هاي فراواني را طي نموده، در هيچ برهه اي از زمان، زندگي انسان را بدون حضور داستان مشاهده نمي كنيم.

گرچه در پاره اي از موارد، داستان با ديده ي حقارت انگيز برخي از نويسندگان مواجه شده است، اما واقعيت غير از آن است كه در اين مقوله بيان شده است. اصولا اين پديده ريشه در فطرت انسان دارد، لذا تاثير عميق خود را در طول تاريخ بر حيات انسان بخشيده است. تاريخ زندگي مردمان غارنشين  در اعصار بسيار دور دست، حكايت از حضور داستان در زندگي آنان دارد. گرچه مردم در آن زمان فاقد تمدن به معناي امروزي آن بوده اند، اما فرهنگ داستان سرايي نقش به سزايي در زندگي آنان ايفاء نموده است.

مطالعه در داستان ها و افسانه هايي كه سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر منتقل شده است، بيانگر عشق و علاقه ي انسان در زمان هاي كهن به داستان و قصه هاي عاميانه است كه به عنوان نمونه مي توان به داستان هاي كهن در فرهنگ چين باستاني ايرانيان اشاره نمود كه در جاي خود به عنوان سرمايه ي فرهنگي آن تمدن ها به شمار مي روند.

همان طور كه بيان شد، داستان با فطرت انسان سرو كار دارد، بنابراين مشاهده مي كنيم كه كودكان در غالب موارد و بزرگسالان با شور و شوق فراوان نسبت به شنيدن قصه و داستان هاي كهن ابراز علاقه نموده اند. با عنايت به علاقه اي كه در فطرت اسنان نسبت به داستان وجود دارد، نويسندگان و داستان سرايان، بهترين فرصت را جهت القا و تفهيم مطالب خود در داستان جستجو كرده اند و از آنجا كه بيان مطالب اخلاقي، هنري و در پاره اي از موارد مفاهيم پيچيده عقلي، در قالب داستان با طبع خواننده يا شنونده سازگارتر است، سخنوران و وعاظ از اين پديده ي هنري بهره هاي وافر برده اند.

لذا هر اندازه كه داستان نويس بتواند مفاهيم خود را با الفاظ شيرين تر و قلم شيواتر بيان نمايد، به همان اندازه به جاذبه هاي داستان خود افزوده است. بر همين اساس مشاهده مي كنيم كه دانشمندان و متفكران هنرمند، جهت تفهيم موضوعات علمي و يا ديني خود، به داستان متوسل شده و ابزار داستان را به عنوان بهترين وسيله جهت رسيدن به مقصود خود به كار گرفته اند.

انسان از همان دوران كودكي عشق و علاقه ي به سزايي نسبت به داستان از خود بروز داده است. اين شيفتگي به واسطه ي علاقه اي است كه نسبت به سرنوشت قهرمانان و شخصيت هاي ملي و ميهني خود دارد. داستان علاوه بر آن كه داراي جنبه ي سرگرم كننده براي انسان است مي تواند بهترين ابزار انتقال مفاهيم تربيتي و اخلاقي نيز به شمار آيد و از آنجا كه، اگر نكات تربيتي و اخلاقي به طور غير مستقيم به شنونده انتقال يابد، علاوه بر اثر پذيري رواني، مي تواند انسانهايي را كه مورد آموزش مفاهيم قرار مي گيرند به راحتي در برابر خود خاضع نمايد.

قصه و داستان در متون ديني همان طور كه بيان شد، قصه داراي سابقه اي ديرين در جوامع بشري است و اين پديده جزء لاينفك زندگي انسان به شمار مي رود، بنابراين با دقت در متون ديني، مي بينيم كه بزرگان اديان مختلف نيز از اين مهم غافل نبوده و هر گاه خواسته اند به هدايتگري  و بيدار كردن فطرت انسان ها بپردازند، از فن داستان سرايي و قصه گويي بهره هاي وافري برده اند. اگر ما آن همه قصه و حكايت را در كتب آسماني يا در سيره و سنت رهبران الهي مشاهده مي كنيم، بدان جهت است كه آنها مي خواهند مفاهيم و پيام هاي ديني را به زباني كه ريشه در فطرت مردم دارند و به آن عشق مي ورزند، بيان نمايند، تا بدين وسيله بتوانند آنها را بهتر ارشاد و هدايت كنند.

 

گرچه متأسفانه كتاب هاي آسماني گذشته يعني كتب عهد عتيق و جديد به مرور زمان دستخوش تحريف گشته اند. اما در عين حال هيچ گاه از بيان مفاهيم در قالب داستان خالي نبوده اند و ابزار داستان را به عنوان بهترين ابزار جهت القاء مقاصد خود به كار گرفته اند، لذا مشاهده مي كنيم كه بخش هاي قابل توجهي از قرآن كريم نيز به بيان داستان هاي لطيف و آموزنده اي كه ريشه در فطرت انسان دارند، اختصاص يافته است و مفاهيم عقلي و مهمي از قبيل اثبات خدا، رسالت انبياء و معاد و بازگشت مردم در عرصه ي قيامت، در قالب الفاظ شيرين و شيواي داستاي بيان گرديده است و هيچ گاه خداوند اين مفاهيم را تنها در تحت لواي استدلالهاي منطقي محض به كار نبرده است. قرآن كريم نسبت به ساير كتب آسماني آن است كه داستان هاي قرآني از ويژگي هاي هنري بالايي برخوردار است كه علاوه بر رعايت جنبه ي اعجاز لفظي هيچ گاه از بيان محتوا و حقايقي كه نقش هدايت و روشنگري انسان را در بردارد غافل نمانده است.

بنابراين داستان هاي قرآن نه يك داستان و حكايت هنري و ادبي محض است و نه بيان كننده ي حقايق روشنگرانه ي محض، بلكه آميخته اي از هر دو مسأله مي باشد كه حقايق را با زبان هنر و تمثيل هاي بديع و زيبا كه با ذوق خواننده ي آن عجين مي باشد، بيان نموده است. بر همين اساس داستان هاي قرآن صرفا داستان هاي تخيلي نيستند كه تنها با وهم و خيال سر و كار داشته باشند كه تلاش كنند انسان را با حوادثي مواجه نمايند كه به دور از حقيقت باشند، بلكه داستان هاي قرآن با واقعياتي سرو كار دارد كه هدف عمده ي آنها آن است كه با جلوه دادن شخصيت هاي داستان به عنوان الگوهايي ويژه، انسان ها را در تمام شرايط و احوال زندگي اعم از تحمل سختي ها و مشقات و يا در وقايع شگفت انگيز هدايت نمايند.

همان طور كه در متون ديني آمده است، با هجرت حضرت ابراهيم(ع) همراه با خانواده ي خود از سرزمين بابل به حران و سپس ورود به وادي بي آب و علف مكه، جامعه ي كوچك عرب در بخش شمالي جزيره العرب تشكيل گرديد كه با تحول و دگرگوني هايي كه در قبايل اطراف به وجود آمد، شمال جزيره العرب اهميت قابل ملاحظه اي به دست آورد، اين تحولات در جاي خود در آينده باعث به وجود آمدن عقايد و مسلك هاي متفاوتي در آن سرزمين گرديد. گرچه منابع و متون در اكثر موارد قادر به ارايه ي پيشينه ي دقيقي از اعراب جاهلي نمي باشند، اما منابع ما درباره ي عصر جاهلي، منحصر به روايت ها، اشعار، قصه ها و مثلها است(1) كه از بارزترين آثار آن عصر مي توان از قصايد سحر انگيز آنان تحت عنوان «معلقات سبعه» نام برد.

يكي از دلايلي كه به روشني از وجود قصه گويي در بين اعراب جاهلي دلالت دارد داستا نهاي كوتاه و نغز فراواني است كه به مناسبت هاي مختلف در سراسر قرآن كريم بيان شده است و اين امري است كه بيانگر فرهنگ خاص حاكم بر جوامع عرب در صدر اسلام مي باشد. بدون ترديد، قرآن كريم براي عرب چيزي كه دور از فهم و درك او باشد نياورده است و براي آن قوم چيزي را آورده است كه بين آن چيز و ايشان نسبتي نزديك و خويشاوندي مهمي وجود داشته است. پس آنچه آورده به زباني است كه آن قوم به آن سخن گفته است.(2)

لذا مشاهده مي كنيم، اعراب جاهلي در راه مبارزه با آيين جديد اسلام در آن عصر، آيات قرآن كريم را بافته هاي ذهني پيامبر اكرم (ص) و داستان سرايي حضرت تلقي كرده، با اين كه آنها را اساطير گذشتگان لقب داده اند كه نمونه عيني آن را مي توان در نقل داستان هاي كهن ايراني توسط افراد مغرضي از قبيل «نضر بن حارث يهودي» جستجو كرد.

قصه در قرآن

از آنجا كه قرآني كلامي حكيمانه از طرف خداوند متعال است، بنابراين ، اين امر اقتضاء مي كند كه داستان هاي آن نيز طبق روح كلي حاكم بر اين كتاب بيان گردد. با تدبر و دقت در داستان هاي قرآن، مشاهده مي كنيم كه روح حاكم بر داستان ها به طور كلي از اساطير و افسانه هاي اعراب كه بافته ي تخليات عوامانه ي آنها بود خالي است و قرآن به بيان الگوها و انتقال انديشه و فرهنگ هايي مي پردازد كه در گذشته هاي دور و نزديك تحقق خارجي داشته و بتوان از آنها پندها و عبرت آموزي را استخراج كرد.

قرآن در چنين شرايطي، به طرز شگفت انگيزي به استخدام واژه هايي از زبان عرب مي پردازند و با سبكي ويژه و بديع با جامعه ي عرب آن روزگار سخن مي گويد و تا آنجا پيش مي رود كه دانايان و بزرگان صحنه اي ادب عرب را غرق در حيرت مي سازد. به نحوي كه بزرگان ادب عرب جاهلي اقرار مي كنند كه آنچه پيامبر اكرم (ص) بيان مي دارد از سنخ كلام بشر نيست. لذا اعراب سحر قرآني را در اعماق وجود خود حس مي كردند، ولي قدرت تحليل آن را نداشتند و نمي دانستند كه افسون آن نظم شگفت آور، در چيست.

زيرا تصوير هنري در قرآن تصويري است آميخته با رنگ و جنبش و موسيقي و زنگ كلمات و نغمه ي عبارات و سجع جملات به گونه اي كه ديده و گوش و حس و هوش و وجدان را از خود آكنده مي سازد.(3)

انگيزه ي قرآن از قصه گويي

اگر نگاهي كلي بر آيات قرآن كريم بيندازيم، مشاهده مي كنيم كه بخش قابل توجهي از آيات آن به بيان قصه ها و واقعيات تارخي كه داراي نقش هدايتگري ويژه اي براي جوامع بشري هستند  اختصاص يافته است. لذا با عنايت به نقشي كه داستان هاي آموزنده و قصه هاي كوتاه مي تواند در هدايت انسان ها داشته باشد، خداوند از اين پديده جهت هدايت انسان ها به مطلوب بهره برده است. بنابراين مي توان يكي از دلايل استفاده ي قرآن از قصص را، نقش مؤثر اين هنر در تربيت و آموزش انسان ها ناميد.

از آنجا كه يكي از خصايص اعراب جاهلي روحيه ي عناد و لجاجت آنها مي باشد، القاي معاني و مفاهيم والاي قرآن به طور مستقيم و در قالب الفاظ و داستان ها امكان پذير مي نمود، بنابراين، داستان در قرآن وسيله اي است براي اثبات يگانگي خدا، وحدت اديان، قدرت نمايي خداوند، بيم و اميد، سرانجام نيكي و بدي و سپاسگزاري و غرور و سرمستي و بسياري از اهداف ديگر كه قرآن به آنها عنايت دارد.(4)

يكي ديگر از انگيزه هاي قرآن در ذكر داستان هاي مختلف، بيان سرگذشت اقوام و تفهيم آن براي مردم و اتخاذ نتايج مثبت جهت هدايت آنان است. به طور طبيعي با شنيدن داستان- خصوصا اگر داستان داراي شخصيت هاي ممتازي باشد كه با فرهنگ مستمع سنخيت داشته باشد، باعث مي شود انسان خود را هماهنگ با شخصيت هاي داستان جلوه دهد.

در اين شرايط شنونده آن چنان در عمق داستان فرو مي رود كه احساس مي كند بدون آن كه خود ايفاي نقش مي پردازند، در چنين شرايطي ذكر مثال و  حكايات گذشتگان بهترين روش براي القاي معاني و تفهيم مطالب بر شنونده مي باشند. لذا مي بينيم، هر گاه قرآن مي خواهد مطالب دشوار و نامحسوس ديني را به جامعه القاء نمايد، آن مفاهيم را در قالب هاي محسوس جاي داده و با بهره گيري از قدرت حسي انسان به تفهيم مطالب مي پردازد.

بدون ترديد، سرنوشت انسان با قصه پيوند خورده است و اين پديده آن چنان در اعماق وجود آدمي نفوذ پيدا كرده است كه جدا كردن آن دو از هم امكان پذير نمي باشد و قصه به خاطر جاذبه هايي كه در طبيعت انسان به وجود آورده است در سطح وسيعي مورد استفاده و بهره برداري او قرار گرفته است. بنابراين قرآن از وجود جاذبه ي فراواني كه در پيكره ي قصه وجود دارد استفاده كرده و بهترين قصه ها را هماهنگ با اهداف مقدس خود جهت جوامع به كار گرفته است.

از موارد ديگر استفاده ي قرآن از قصه، نقش عبرت انگيزي آن در طول حيات انسان بوده است. انسان در طول زندگي خود با شنيدن داستان هاي تلخ و شيرين زندگي ديگران، از وقايع تلخ عبرت گرفته و از وقايع شيرين به وجد مي آيد. بنابراين از نظر قرآن، قصه ها بيانگر تجارب گوناگون دوران هاي مختلف زندگي بشر هستند. علاوه بر قرآن، نقش عبرت انگيز داستان در زندگي انسانها از ديد تيزبين بزرگان و رهبران ديني مخفي نمانده است.

امام علي بن ابيطالب(ع) در اين باره مي فرمايد:«از آنچه مايه ي عبرت است پند گيريد و از گردش روزگار عبرت پذيريد» (5) به اين ترتيب، قرآن در قصص خود با بيان تجارب امت هاي گذشته، زمينه ي عبرت پذيري را كه از اهداف مهم قصه هاي مي باشد، فراهم مي آورد.

 

اهداف قصص قرآني

قصه هاي قرآني ژرف و پر مغز و پر نكته اند. بنابراين در آنها اهداف والايي نهفته است. اصولا قرآن داراي نكات حكيمانه و اندرزهاي هدايتگرانه است كه هر كدام به سهم خود در تبيين اهداف عالي آن مؤثر مي باشند. به عنوان نمونه در پاره اي از موارد، هر گاه خداوند خواسته است معارف اخلاقي و اجتماعي را بيان فرمايد، آنها را در قالب امثال و داستان ها مطرح نموده است.

يكي از مسايل ويژه اي كه قرآن به طور مكرر روي آن تكيه نموده است، اثبات وحي بودن قرآن و نبود پيامبر اسلام (ص) است. قرآن در هر فرصتي سعي مي كرد به جامعه ي عرب آن روز تفهيم نمايد كه آنچه پيامبر (ص) بر آنها قرائت مي فرمايد از جانب خداوند مي باشد. بنابراين يكي از هدف هاي داستان گويي اثبات وحي و رسالت است، چرا كه محمد (ص) خواندن و نوشتن نمي دانست و با دانشمندان يهود و نصاري همنشين نبود، با اين همه در نقل روايات پيامبران گذشته از ابراهيم (ع) گرفته تا يوسف و موسي و عيسي (عليهم السلام) گاه چنان اشارات درست و دقيق است كه حقانيت وحي محمدي (ص) را به اثبات مي رساند.(6)

يكي ديگر از اهداف مقدس قرآن در نقل داستان، اثبات وحدت اصول در اديان آسماني است. با دقت در داستان هاي قرآن،  اولين نكته اي كه در ذهن خواننده به وجود مي آيد، آن است كه تمام قصه هاي قرآني از يك اصل و ريشه برخاسته اند و وحدت موضوعي آنها حاكم از هدفدار بودن خداوند در نقل آنها مي باشد. تمام اديان آسماني از جهت هدايت بشر به سوي سعادت از يك اسلوب و روش ويژه كه همان اصل تبشير و نذار است استفاده مي كنند. بنابراين مشاهده مي كنيم، دعوت بشر به سوي توجه به مبدأ، «معاد» حيات جاويد، نبوت و اصول ديگر جزو اصول و برنامه هاي اجتناب ناپذير تمام انبياء به شمار مي روند. روي همين اصل مي توان گفت: غرض ديگر داستان در قرآن بيان اين واقعيت است كه همهي اديان ، منبع الهي دارند، از روزگار نوح تا عهد محمد(ص) ، و خداوند مطالعه و دقت در سرنوشت اقوام و ملل و پند گرفتن از سرنوشت آنها كاري خردمندانه تلقي مي گردد. لذا قرآن با ذكر سرنوشت اقوام و ملل گذشته كه به واسطه ي اعمال زشت خود گرفتار خشم و غضب پروردگار شده اند، ملل حاضر و آينده را به تدبر در سرنوشت آنها دعوت مي كند و زندگي آنان را به عنوان درسي بزرگ به انسان هاي تمام اعصار آموزش مي دهند. قرآن در اين زمينه مي فرمايد:« لقد كان في قصصهم عبره لاولي الالباب» (8) و بدين وسيله داستان ها و قصص گذشتگان را عبرتي براي خردمندان معرفي مي نمايد.

بر همين اساس، از اهداف ديگر قرآن در ذكر قصه و داستان عبرت آموختن از حوادث گذشته و زندگي امت هاي پيشين مي باشد. رمز سفارش و تأكيد بر عبرت پذيري از فرجام كار امت هاي گذشته در جريان ثابت سنت هاي الهي است و ماجراي برخورد پيشينيان با انبياي زمان خود و در پايان، كار آنها، داستان زندگي ما است زيرا سنت هاي الهي، هميشه در تاريخ جاري هستند.(9)

يكي ديگر از اهداف عاليه ي داستان ها در قرآن، فراهم كردن زمينه براي آرامش خاطر و اطمينان قلب پيامبر اسلام (ص) مي باشد. از آنجا كه سختي هايي كه حضرت، جهت هدايت انسان ها به سوي خداوند متحمل مي شدند، از تمام جوانب مشكلتر از رسالت انبياي گذشته بود و اين امر در پاره اي از موارد باعث آزرده شدن خاطر حضرت (ص) مي گرديد، خداوند جهت تسكين و تقويت روحي پيامبر(ص) مي گرديد، خداوند جهت تسكين و تقويت روحي پيامبر(ص) و اطمينان بخشيدن به او و پيروانش براي دست يابي به او و پيروانش براي دست يابي به پيروزي، به بيان داستان هايي از زندگي انبياي گذشته مي پرداخت. به عنوان نمونه قرآن پس از ذكر داستان ابراهيم (ع) به عنوان آرامش خاطر حضرت پيامبر (ص) مي فرمايد: «پاسخ قوم او جزء اين نبود كه گفتند: بكشيدش يا بسوزانيدش و خدايش از آتش برهانيد و اين براي مؤمنان عبرتهاست».(10)

لذا داستان هاي قرآن، علاوه بر تمام جنبه هاي هنري كه در ساير داستان ها اعم، از متون ديني يا متون غير ديني وجود دارد، داراي ويژگي هايي است كه اين ويژگي ها خود بيانگر اين مطلب است كه، آنها ساخته و پرداخت قوه ي وهم و خيال انسان نبوده، بلكه ريشه در علم خداوند داشته و صرفا به منظور سرگرمي انسان ها نازل نگرديده است. اين ويژگي ها به طور كلي عبارتند از:

1-  تمام داستان هاي قرآن مستند به حقايقي هستند كه در عالم واقع اتفاق افتاده اند كه همه ي آنها داراي جنبه هاي پند پذيري و ارايه ي الگوي هاي برتر جهت ادامه ي زندگي انسان به شمار مي روند.

2-  خداوند در ارايه ي داستان هاي قرآني هيچ گاه يك بعد داستان را فداي ابعاد ديگر ننموده است و به همان اندازه كه جنبه هاي بلاغي و اعجاز آميز لفظي آن را رعايت نموده، به همان اندازه جنبه ي محتوايي آن را رعايت نموده است. بنابراين هر داستاني از داستان هاي قرآن، داراي مفاهيم بسيار عالي و تدبر انگيزي است كه مي توان نكات برجسته اي از آنها را كه در پوياي و تحرك جوامع بشري تأثير دارند استنباط كرد.

3-  داستان هايي كه پرداخته ي ذهن انسان ها مي باشند، در اكثر موارد صرفا داراي جنبه ي سرگرم كننده و در پاره اي از موارد به انگيزه هاي غير اخلاقي تدوين شده اند. اما مفاهيم عالي و ارزنده ي داستان هاي قرآن هر كدام در جاي خود نقش عمده اي در هدايت و سعادتمند نمودن جوامع انساني ايفاء مي نمايند.

4-  داستان هاي تخيلي كه محصول اذهان انسان ها هستند، با چند بار مطالعه، تازگي و شيريني خود را از دست داده و با تكرار آن، حالت ملال انگيز به انسان دست مي دهد، در حالي كه با هر بار تكرار و مطالعه ي داستان هاي قرآني، نكات تازه اي كه در بطن آن داستان نهفته است روشن مي شود كه اين امر باعث مي شود، داستان هاي قرآني هيچ گاه تازگي و طراوت خود را از دست نداده بلكه تشنگي و ولع انسان در قرائت آنها بيش از پيش نمايان مي گردد.

روي همين اصل، علما و مفسرين گرانقدر اسلامي كه سرمايه ي عمر خويش را جهت تبيين مفاهيم شيوا و گرانمايه ي قرآن صرف كرده اند هيچ گاه از نقش عمده ي داستان هاي قرآن در تأثيرپذيري در روحيه ي مردم غافل نبوده اند و به خوبي دريافته اند كه اگر علما و مفسرين و گويندگان اسلامي، مخاطبان خود- به ويژه نسل جوان را با زبان داستان مورد خطاب قرار دهند، نقش هدايتگري و ارشاد را به خوبي ايفاء نموده اند.

پانوشتها:

1-  تحليلي نو از قصص قرآن، ص 57

2-  همان به نقل از القصص القرآني في منطوقه و مفهومه، ص 13

3-  آفرينش هنري در قرآن، ص 33

4-  همان، ص 135

5-  نهج البلاغه ي فيض الاسلام، ص 496

6-  آفرينيش هنري در قرآن ص 135

7-  همان ص 137

8-  يوسف /111

9-  تحليلي نو از قصص قرآن، ص 110

10-     عنكبوت /24

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:41 | لینک  | 

جشنواره استانی شعر دفاع مقدس

 

به در خواست دبیران محترم انجمن شعر های استان فارس تاریخ این جشنواره تا 10 مرداد تمدید شد .ضمنا این تاریخ هرگز تمدید نخواهد شد .

 

از شاعران فارس می خواهم بدون پیش داوری و با اطمینان کامل در جشنواره شرکت کنند .

سید محمد امین جعفری حسینی  ، دبیر جشنواره استانی شعر دفاع مقدس فارس با اعلام این موضوع که در این جشنواره هیچگونه محدودیت سنی و قالب وجود ندارد ، از همه شاعران فارس دعوت کرده آثار خود را در زمینه های دفاع مقدس ،فلسطین و لبنان و فرهنگ عاشورا ارسال کنند . وی پایان مهلت ارسال آثار را 31 تیر ماه و زمان برگزاری جشنواره را هفته دفاع مقدس ذکر کرد وافزود : با توجه به تدابیر ویژه ای که در نظر گرفته شده است و با توجه به اینکه اعضای هیئت علمی و داوران جشنواره از شاعران خوش سابقه مورد وثوق و توانمند عرصه ی شعر پایداری استان انتخاب شده اند ، از شاعران فارس می خواهم بدون پیش داوری و با اطمینان کامل در جشنواره شرکت کنند .

جعفری با یاد آوری این نکته که بر اساس آئین نامه ی کنگره ی سراسری دفاع مقدس تنها برگزیدگان جشنواره های استانی به کنگره دعوت می شوند ، ابراز امیدواری کرد که با رایزنی های مداوم بتواند موافقت برگزار کنندگان کنگره ی سراسری تعداد شاعران برگزیده فارس را به حداقل 15 نفر افزایش دهد . 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:4 | لینک  | 

نگاهی به کشور قرقیزستان و موقعیت مسلمانان آن

 



جمهوری قرقیزستان در شمال شرق آسیای مرکزی در ناحیه تیان شان و جنوب خاوری ارتفاعات پامیر ـ آلای قرار دارد. مساحت قرقیزستان 500/198 هزار کیلومتر مربع است که تقریباً به اندازه مجموع مساحت کشورهای پرتغال، هلند، بلژیک و سوئیس وسعت دارد و از لحاظ مساحت مقام چهارم را در میان کشورهای آسیای مرکزی داراست.

طول مرزهای این جمهوری بالغ بر 4500 کیلومتر می شود. بیش از سه چهارم این سرزمین پوشیده از کوههای برف گیر است که در میان آن رودخانه ها و آبگیری متعددی به چشم می خورد.

ایسک کول بزرگترین و عمیقترین دریاچه و نارین، تالاس و چو از رودخانه های بزرگ این سرزمین هستند. از دیگر ویژگی های این سرزمین زلزله خیز بودن آن است که سابقه زلزله هایی تا 11 درجه ریشتر در آن به ثبت رسیده است. آب و هوای قرقیزستان معتدل کوهستانی است که دارای بهار و تابستانی معتدل و زمستانهای سرد و سخت است.

جغرافیای انسانی

بنابر آمار ارائه شده، جمعیت قرقیزستان در سال 1994 بالغ بر000/472/4 نفر  بوده که از این تعداد 8/1 میلیون نفر شهری و 6/2 میلیون نفر روستایی هستند، تراکم جمعیت به طور متوسط 20 نفر در هر کیلومتر مربع می باشد. اکثریت مردم را ملیت قرقیز با 343/2 میلیون نفر (4/52 درصد) تشکیل می دهد. مهاجرت در درون جمهوری دارای آهنگ رشد بالایی بوده است. تعداد زیادی از روستائیان به شهرها مهاجرت کرده اند و این مهاجران را بیشتر جوانانی تشکیل می دهند که در سن کار قرار دارند.

 

طبق ماده 5 قانون اساسی زبان رسمی این کشور قرقیزی است. زبان قرقیزی متعلق به گروه ترکی مرکزی است. در قرقیزستان حدود 80 قوم و ملیت از جمله روس، قزاق، اوکراینی، کره ای وجود دارد.

ادیان و مذاهب

آغاز نفوذ اسلام در بین قرقیزها مربوط به قرون 12 – 9 است. قرقیزها تا قرن هفده هیچگونه پایبندی به اسلام نداشتند، در قرن 17 اسلام فضای بیشتری را در قرقیزستان اشغال کرد.

بیشتر ساکنین قرقیزستان مسلمان و اهل تسنن هستند. در شهرهایی چون بیشکک و اوش از سال های قبل مساجدی وجود داشته است. در حال حاضر بیش از 5 مسجد در بیشکک فعال است.  8000 یهودی معروف به یهودیان بخارایی سکونت دارند و روز شنبه روز تعطیل آنها است. طبق اعلام مقامات رسمی قرقیزستان تاکنون بیش از 120 فرقه در این کشور به ثبت رسیده است.

بند هشتم قانون اساسی جمهوری قرقیزستان، سیستم حاکم بر این کشور را بر مبنای جدایی دین از سیاست اعلام داشته و اتباع جمهوری را در گزینش دین و مذهب خویش آزاد می داند. مسلمانان این جمهوری همچون سایر مسلمانان، اعیاد اسلامی از جمله عید قربان را جشن می گیرند و قربانی می کنند و به زیارت آرامگاه سلیمان (ع) می روند. مراسم نماز جمعه نیز در مساجد این کشور اجرا می شود.

مردم مسلمان و به ویژه جوانان علاقمند به تعالیم اسلامی قرقیزستان بعد از استقلال این کشور و کسب آزادی های بیشتری نسبت به قبل، امکان آشنایی با تعالیم اسلامی و کسب معارف آن را به دست آوردند. طبق آمار موجود تعداد مدارس عالی دینی که به ثبت رسیده، 10 باب است .

اوضاع اجتماعی، فرهنگی و آموزشی

قرقیزها یکی از قدیمی ترین اقوام باستانی آسیای مرکزی هستند. این قوم که در زمان باستان خط و زبان مخصوص خود را داشتند متأسفانه در اثر گذشت زمان و تطورات تاریخ، آثار مکتوب و با ارزش خود را از دست داده اند.  برجسته ترین اثر باستانی جاودانه ملت قرقیز "داستان حماسی ماناس" است.

تا قبل از انقلاب کبیر روسیه از آنجا که مردم قرقیز دامدار بودند و زندگی کوچ نشینی داشتند، داستانهای حماسی و فرهنگ ملی خود را به نوع مخصوصی حفظ می کردند و ماناس در میان قرقیزها با احترام و عظمت یاد می شد. پس از استقلال قرقیزستان که عاری از پشتوانه فرهنگی شده بود در پی یافتن اسطوره های تاریخی ـ فرهنگی و ملی خود ماناس را برترین الگوی قابل احترام یافت. تا انقلاب اکتبر، موسیقی قرقیزستان به صورت شفاهی برای مردم ارائه می شد و مراسم مختلف مردمی شامل داستان سرایی و موسیقی طنز رایج بوده است.

تعطیلات رسمی قرقیزستان اول ژانویه، روز جهانی زن، نوروز، روز جهانی کارگر، روز قانون اساسی، روز پیروزی در جنگ جهانی دوم، روز خاطره و روز استقلال است .

یکی از ویژگی های قابل توجه مردم قرقیز، مهمان نوازی آنها است . به تازگی دو سنت باستانی یعنی تعطیلات نوروز (سال جدید قرقیزها) و عید قربان مجدداً از سر گرفته شده است. فرهنگ ملت قرقیز از دیرباز دارای سنت کوچ نشینی بوده ونشأت گرفته از قبایل ساکها، اوسونها، گونها، ترکها و مغولها است که منابع دستنویس و آثار باستانی قرقیزستان گواه این مدعاست. زندگی کوچ نشینی قرقیزها، قرنها تأثیر عمیقی بر فرهنگ این جمهوری گذاشت.

رسانه های گروهی

در سال 1926 در تاشکند پایتخت قرقیزستان اولین ایستگاه رادیویی ساخته شد. شروع کار تلویزیون قرقیزستان دسامبر سال 1958 است .

اوضاع اقتصادی

اقتصاد جمهوری قرقیزستان بر پایه کشاورزی استوار است. بخش صنعت 30 درصد تولید خالص ملی را تشکیل می دهد. فرآیند اصلاح ساختاری قرقیزستان در مقایسه با سایر جمهوری های شوروی سابق از پشرفت بیشتری برخوردار است.

بخش های مختلف اقتصاد قرقیزستان عبارتند از: معادن، صنایع، کشاورزی، انرژی

قرقیزستان اولین کشور ازجمهوری های آسیای مرکزی بود که تصمیم گرفت از حوزه روبل روسیه خارج شود. دولت قرقیزستان واحد پول سام را جایگزین روبل کرد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 7:54 | لینک  | 

ركسانا، پليس محجبه در انگليس

حضور افسر پلیس ویژه به عنوان نخستین پلیس محجبه کمبریج شایر و استقبال گرم ساکنان این شهر، ضرورت فعالیت اقلیت مسلمان در نیروهای پلیس کشورهای غربی را مورد توجه قرار می دهد، چرا که این امر می تواند علاوه بر حفظ حقوق مسلمانان، تردیدها و سوء ظنهای بی مورد نیروهای پلیس علیه جوامع اسلامی را کاهش دهد.

به گزارش  مهر، رکسانا بیگم 23 ساله پس از آنکه تصمیم گرفت هنگام انجام وظیفه حجاب خود را حفظ کند اظهار داشت: واکنشهای مثبت مردم عامل اعتماد به نفس من بوده است.


وی گفت: بسیاری از مردم نزد من آمده و از اینکه به عنوان مسلمان نماینده ای در پلیس برای آنها محسوب می شونم ابراز مسرت کردند. مردم همچنین برای پیشبرد کارم آرزوی موفقیت می کنند.

رکسانا اخیرا تحصیلات خود را در رشته جرم شناسی دانشگاه انجلینا راسکین تکیمل کرده است اما از چهار سال پیش در نیروی پلیس بریتانیا فعالیت می کند.

تصمیم وی برای حفظ حجاب هنگام خدمت باعث شد اداره پلیس کمبریج شایر حجاب ویژه ای برای وی طراحی کند که با لباس متحدالشکل نیروی پلیس همخوانی داشته و معیارهای اسلامی را نیز رعایت کند.

هفته گذشته وی در برنامه استخدام نیروهای جدید شرکت کرد تا افسران پلیس مسلمان را به حضور پررنگ تر در جامعه دعوت کند.
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:23 | لینک  | 

فرود اضطراری

 

1

 

مادا هنوز نمرده بود.

-         روی چیزی نه چندان سخت  افتاده بودم

اما به زحمت و دردناک نفس می کشید.

-  فکر کردم باید شکستگی دنده یا ضرب دیدگی قفسه ی سینه  باشد

مطمئن نبود. تنها می دانست.بعد از نبرد ی سخت با دشمنان کیهانی  زنده مانده

-         از  6870 ... این جا 6870...اعلام مو قعیت اضطراری.. تکرار می کنم کد 5 ..کد 5.. موقعیت اضطراری ..

هنگامی که یکی از سیلباها  سفینه اش را هدف قرار داد. سقوط آغاز شده بود.

         اعلام  کد 5 .. سقوط .. تکرار می کنم اعلام  کد 5 ..موقعیت  منظومه ی 23- 05

هیچ پیامی از پایگاه فرماندهی مخابره نشد.

        تصمیم به فرود اضطراری.. فرود اضطراری..

 سفینه  وارد جو سیاره  شد . حالا غیر قابل کنترل بود و تنها معجزه می توانست از مرگ او جلوگیری کند.

        فرود اضطراری.. ..فرود اضطراری.. موقعیت ، سیاره ی سبز .. منظومه ی 23- 05

هر لحظه پرشتاب تر به سمت سطح لاجوردی سیاره نزدیک می شد . سفینه به شدت می لرزید  و خطی از آتش و دود خاکستری و زرد آبی آسمان را کدر کرد ه بود.

         منظومه ی 23-05.. سیاره ی سبز.. این جا 6870..تکرار می کنم این جا..

سفینه به سطحی سبز و آبی برخورد کرد . شدت ضربه چنان زیاد بود که  مادا از هوش رفت

صدای وزوز و سوزش نقاطی ریز که پوستش را می سوزاند لحظه ای قطع نمی شد.سطحی که روی آن افتاده خنکای لذت بخشی داشت  اما کمی زبر و دانه دانه بود .

-  رنگ هائی  دیدم  .. رنگ هائی لرزان و بی شکل و بعد به تدریج تصاویر شکل گرفتند

به آرامی چشم باز کرد . دست بر پهلویش گذاشت و چهره در هم کشید .خودش بعد ها به من گفت:  فکر کردم باید شکستگی دنده یا ضرب دیدگی قفسه ی سینه  باشد.

مادا به زحمت ایستاد . به اطراف نگاه کرد . باریکه ای خون روی صورتش خشکیده بود.تلو تلو خوران چند قدمی اینطرف و آن طرف رفت . دوباره ایستاد .پشت سرش تا بی نهایت آب بود و  با قی مانده ی سفینه در فاصله ای نه چندان دور با موج ها بالا و پائین می رفت.

-         چطور به ساحل آمده بودم؟چه کسی یا چه چیزی مرا نجات  داد ه بود ، چگونه ؟ و چرا؟

بعد ها در پاسخ  تنها لبخند می زدم و سر تکان می دادم.

- ماداااا...ماداااا..

 موجی از گرما را حس کرد. بی شک سیلبا او را تعقیب کرده بود. مادا با حرکتی غریزی  بدن  زخم خورده اش را حرکتی داد و به سمت دریا رفت موج کوچکی  به پاهایش خورد  مادا فریادی شکسته در گلو کشید اما همان جا ایستاد آب او را از آتش حفاظت می کرد.

پشت بوته ها و در میان انبوه درختان مخفی شده بودم . از سیلبا می ترسیدم . سفینه هایشان آتشین و خودشان مانند صاعقه ویرانگر بودند..حرارت بیشتر و بیشتر شد.از ترس چشم بستم ودیدمش .لرزیدم . بدنم منقبض شد.  خواستم جیغ بزنم . نتوانستم . سیلبا معلق در تاریکی مرا به اسم صدا کرد.

-آوه .. مادا گرسنه است ..

خودش را عقب کشید چون شعله ای سرخ  در دل تاریکی ناپدید شد.

- هوف ف ف ف ..هوف ف ف ف ف..

گرما عقب نشست  اما صدایش را هنوز می شنیدم

- مادا گرسنه است .. گرسنه است.. گرسنه..

لباسی که مادا به تن داشت خیس و  سنگین شده بود. در دور دست باقی مانده ی  سفینه   در نوری  که از آسمان  می تابید می درخشید.مادا  به تندی جیبها را گشت و دوربین طیف نما را بکار انداخت .می دانستم که متوجه ی من می شود . از پشت بوته ها بیرون آمدم .چیزی از درخت به زمین افتاد  میوه ای سبز و زرد بود . برداشتمش  .  مادا حالتی تدافعی به خود گرفته بود .

-         بخاطر ترس از سیلبا ..ترسیدم به شکل غریبه ای خود را نشان دهد.

 

 

مادا بعدها به من گفت که سیلباها شرور ترین موجودات کیهانی اند .من  می دانستم . اوگفت اینان به هیچ نقطه ای از کیهان تعلق ندارند و مانند اشباحی سرگردان اند ، این را قبلا" شنیده بودم. مادا   اضافه کرد  آن ها از طریق امواج ذهنی می توانند در سایر موجودات تکانه هائی زیست انرژی  به صورت توهم صدا و تصویر  ایجاد کنند که این را هم تجربه کرده بودم اما وقتی گفت سیلباها می توانند خود را به شکل ساکنان سایر سیاره ها در آورند از ترس خشکم زد.

مادا هنوز آماده ی جنگ یا فرار روبرویم ایستاده بود . به خودم اشاره کردم و سیاره ی  صورتی رنگ را نشانش دادم . مادا سر تکان داد به سفینه ی خود اشاره کرد و بعد با انگشت سیاره ای آبی رنگ را نشانم داد. من سیاره ی آن ها را می شناختم . با دست نشان دادم که من هم در خلال جنگ کهکشانی مجبور به فرود اضطراری شدم . مادا لبخند زد . خیره مرا نگاه می کرد . خجالت کشیدم . مادا دست بر شکمش گذاشت . به من و اشاره کرد . آن میوه را از دستم گرفت و گاز زد . به من پس داد. خوش طعم بود . هردو آن را خوردیم و ...

2

 

 

-         در خواست بازگشت به سیاره ی مادر  .. درخواست بازگشت به سیاره ی مادر ..

روی صفحه ی نمایشگر سیاره ی مادر  را می دیدم و هجوم سفینه های مهاجم را .

-         .. ممکن نیست .. بازگشت ممکن نیست در  نزدیکترین سیاره فرود بیا

-         موقعیت اضطراری ..درخواست  بازگشت به سیاره ی مادر .. تکرار می کنم .. درخواست بازگشت به سیاره ی مادر...

هنوز با مرکز تماس داشتم . سیاره در یک انفجار نوترونی به گلوله ای  آتش  تبدیل شد ، آتش  . انفجار  و بعد تنها . از آسمان آتش می بارید . موج گرما وانرزی در فضا پخش  شد و دیگر جائی برای بازگشت نداشتم . سیلباها بخش بزرگی از کهکشان را تصرف کرده بودند . از گرما  بیدار شدم . مادا گوشه ای افتاده بود.همه جا یکدست صاف بود بی هیچ درخت و بوته ای .خاک بود و خاک. آسمان دیگر آن درخشش همیشگی را نداشت  .همان جا نشستم .گرم بود. تشنه بودم . مادا را بیدار کردم . صدائی شنیدیم . ابر هائی سیاه آسمان را تاریک کردند  رو هردو شگفت زده به اطراف نگاه کردیم . حالا همه جا تاریک شده بود.  باید بدنبال  آب  و جائی برای پنهان شدن می گشتیم .

- هوف ف ف ف ..هوف ف ف ف ف..

دوباره همان  صدا و گرما ..

مادا دهان باز کرد و گفت: سیلبا..سیلبا..

به تندی دوربین طیف نما را بکار انداخت. شبحی سبز در اطرفمان می چرخید .

- ماداااا...ماداااا..

مادا تند و بی هدف دست هایش را در هوا تکان می داد .

-         آوه .. آوه .

زانو زدم و به زمین افتادم .  مادا فریاد می زد و دور خودش می چرخید

-         میخواستم ازاین جا برانمش ..

مادا فریاد زده بود : دور شو سیلبا ..برو ..برو..

چشمانم را بستم . دیدمش که مانند غباری تیره در اطرافمان می چرخید . همه جا تاریک بود . سر بر خاک گذاشتم و گفتم: دورباش ..دورباش از ما ..که پناه می برم از تو به نور به روشنائی مطلق ..دور شو سرگردان کائنات ..دور شو از ما

سیلبا فریاد کشید . مادا به من نگاه کرد . آرام شد و مانند من به خاک افتاد و هر دو هم صدا تکرار کردیم: دورباش از ما ..دور باش .. پناه می بریم... از ظلمت به نور پناه می بریم ..به نور مطلق کائنات

تند بادی ما را در برگرفت اما هردو تکرار می کردیم جملاتمان را

- دورباش از ما ..دور باش .. پناه می بریم... از ظلمت به نور پناه می بریم ..به نور مطلق کائنات

خاک لرزید و ضجحه ی سیلبا در تمام وسعت تاریکی پیچید . ابر ها کنار رفتند و دوباره آسمان رنگ و روشنائی گرفت.مادا چشم باز کرد . هردو مقابل هم نشستیم . مادا دستم را گرفت و خیره نگاهم کرد .

بعد ها پرسید: چگونه

گفتم: اگر سیلبا از طریق تکانه های زیست انرژی  ارتباطی ذهنی برقرار می کند ما هم می توانیم آن ارتباط را قطع کنیم

مادا دستم را فشار داد  و هردو شانه به شانه به جستجوی آب به سمت افق براه افتادیم.

 

 

 بیژن کیا- شیراز-۱/۵/۸۶

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:38 | لینک  |