تبليغاتX
داستان های من (بیژن کیا)
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

قهوه



ريچارد براتيگان                                                                   

گاهى زندگى صرفا به قهوه بند است و به همانقدر نزديكى كه در يك فنجان قهوه مى گنجد. يك وقتى من يك چيزى دربارهء قهوه خواندم. اين چيز مى گفت كه قهوه براى آدم خوب است؛ همهء اندام ها را تحريك مى كند.
ابتدا اين تعريف به نظرم غريب مى آمد، و نه روى هم رفته خوشايند، ولى به مرور زمان دريافتم كه در قالب محدود خودش تعريفى ست با معنى. بگذاريد مقصودم را براى تان بگويم. ديروز صبح من رفتم به ديدن يك دخترى. من دوستش دارم. هر چه بين ما بود ديگر گذشته و رفته است. او ديگر به من اعتنايى ندارد. رابطه را من به هم زدم و كاش نمى زدم.

 

زنگ در را به صدا درآوردن و توى راه پله منتظر ماندم. صداى جنبيدنش را در طبقهء بالا شنيدم. از صداى حركاتش فهميدم كه دارد بلند مى شود. بيدارش كرده بودم. بعد او از پله ها آمد پايين؛ نزديك شدنش را توى دلم حس مى كردم. با هر قدمى كه برمى داشت حالى به حالى ام مى كرد و به طور غيرمستقيم كشاندم تا باز شدن در به وسيلهء او. مرا ديد و ديدنم خوشحالش نكرد.
روزى روزگارى، يعنى هفتهء پيش، ديدن من خيلى خوشحالش كرد. خودم را مى زنم به خنگى تعجب مى كنم كه آن خوشحالى كجا رفت.
گفت:  "من نمى خوام حرف بزنم."
گفتم: "من يه فنجون قهوه مى خوام." چون در همهء عالم اين آخرين چيزى بود كه مى خواستم. حرفم را طورى گفتم كه انگار دارم تلگراف يك آدم ديگر را برايش مى خوانم. آدم ديگرى كه براستى يك فنجان قهوه مى خواست، و در بند هيچ چيز ديگرى هم نبود.
گفت "خيله خب"
دنبالش از پله ها بالا رفتم. خنده دار بود. همينطورى لباسى انداخته بود روى تنش. لباسى كه خيلى نتوانسته بود قالب تنش بشود. كونش را مى شد ديد. رفتم توى آشپزخانه. يك قوطى قهوه فورى از توى قفسه برداشت گذاشت روى ميز. يك فنجان قهوه گذاشت كنار آن. و يك قاشق. نگاه من ماند روى آنها. يك ظرف آب گذاشت روى اجاق و شعلهء گاز را زير آن روشن كرد.
در تمام اين احوال يك كلمه هم نگفت. حالا لباس قالب تنش شده بود. من قهوه نمى خواهم. از آشپزخانه رفت بيرون.
بعد از پله ها رفت پايين، رفت بيرون تا ببيند نامه اى دارد. يادم نمى آمد كه سر راه نامه اى ديده باشم. آمد بالا و رفت به اتاقى ديگر. در را پشت سرش بست.نگاهم افتاد به ظرف آب روى اجاق گاز.
مى دانستم يك سال طول مى كشد تا آب جوش بيايد. ماه اكتبر بود و آب توى ظرف هم خيلى زياد. مشكل اْين بود. نصف آب را خالى كردم توى لگن ظرفشويى.
حالا آب زودتر جوش مى آيد. فقط شش ماه طول مى كشد. خانه آرام بود.
نگاهم افتاد به ايوان پشت خانه. پر بود از كيسه هاى آشغال. خيره شدئم به زباله ها و كوشيدم از راه دقت در قوطى ها و شيشه ها و پوست ها و خرد و ريز ديگر بفهمم طرف اين آخرى ها چه مى خورده است. به جايى راه نبردم.
حالا ماه مارچ بود. آب بنا كرد به جوشيدن. خوشحال شدم.
به ميز نگاه كردم. قوطى قهوه فورى، فنجان خالى و قاشق عين مراسم تشيىع آنجا چيده شده بود. اين ها چيزهايى هستند كه براى تهيهء يك فنجان قهوه لازم دارى. ده دقيقهء بعد، فنجان قهوه را با اطمينان خوابانده در گور درون، خانه را كه ترك كردم، گفتم "براى قهوه متشكرم."
گفت "چيزى نبود." صدايش از پشت يك در بسته آمد. صدايش مانند يك تلگراف ديگر بود. ديگر واقعا وقتش بود كه بروم.
بقيهء روز را با قهوه درست كردن گذراندم. فراغتى بود. شب شد. در رستورانى شام خوردم و بعد رفتم به يك نوشخانه. مبالغى نوشيدم و مبالغى با مردم گپ زدم. ما مردم نوشخانه اى بوديم و چيزهاى نوشخانه اى با هم گفتيم. هيچ كدامش يادم نماند، و نوشخانه بست. دو بعد از نيمه شب بود. بايد مى رفتم بيرون. سانفرانسيسكو سرد و مه آلود بود. از مه شگفت زده بودم و بسيار احساس آدميت و گشادگى مى كردم.
تصميم گرفتم بروم دختر ديگرى را ببينم. يك سالى مى شد كه ديگر با هم دوست نبوديم. يك وقتى خيلى با هم نزديك بوديم. فكر كردم كه او دارد الان به چه فكر مى كند.
رفتم به سمت خانه اش. در خانه زنگ نداشت. اين پيروزى كوچكى بود. آدم بايد رد همهء پيروزى هاى كوچك را داشته باشد. من به حال حال دارم.
به صداى در پاسخ داد. يك بالاپوش گرفته بود جلو خودش. باورش نمى شد كه مرا دارد مى بيند. گفت "چى مى خواى؟" حالا باورش شده بود كه من هستم كه مى بيند. من يكراست وارد خانه شدم. او با وضعى چرخيد و در رابست كه من نيمرخ اش را سر تا پا ديدم. بى خيالش بود كه بالاپوش را كاملا دور خودش بپيچد. بالاپوش را فقط جلو خودش نگهداشته بود.
خط ممتد و بى بريدگى بدنش را از سر تا پا مى توانستم ببينم. خطى كه ملايم و غريب بود. شايد براى آن كه خيلى لز شب گذشته بود.
گفت: "چى مى خواى؟"
گفتم: "يه فنجون قهوه." چه حرف بى ربطى بود كه زدم. تكرارى و بى ربط، چون فنجان قهوه واقعا آن چيزى نبود كه مى خواستم.
نگاهى به من انداخت و نيمرخ اش در جا اندكى چرخيد. از ديدن من خوشحال نبود.
بگذار انجمن پزشكى آمريكا (آپا) به ما بگويد كه مرور زمان بهترين درمان است. من به خط ممتد و بى بريدگى بدنش نگاه كردم. گفتم: "چرا تو هم با من يك فنجون قهوه نمى خورى؟ دلم مى خواد با تو حرف بزنم. خيلى وقته با هم حرف نزذه ايم."
او نگاهى به من كرد و نيمرخ اش اندكى روى پاشنه چرخيد. من به خط ممتد و بى بريدگى بدنش خيره شدم. كار خوبى نبود.
گفت: "خيلى ديروقته. من صبح بايد بلند شم. اگر تو يه فنجون قهوه مى خواى، اونجا توى آشپزخانه قهوهء فورى هست. من بايد برو توى جام."
چراغ آشپزخانه روشن بود. به آشپزخانه كه ته هال بود نگاهى انداختم. ميلم نكشيد بروم توى آشپزخانه، تنهايى بنشينم و يك فنجان ديگر قهوه بخورم. دلم نمى خواست خانهء هيچكس ديگر هم بروم و ازشان يك فنجان قهوه بخواهم.
متوجه شدم كه روز در سلوكى عجيب سپرى شده است كه شالوده اش را من نريخته بودم. دست كم قوطى قهوهء فورى، و در كنارش فنجان خالى، و در كنارش قاشق، آنجا روى ميز نبود. مى گويند در بهار هوس هاى آدم جوان متوجه اوهام عاشقانه مى شود. شايد اگر آدم جوان وقت پسماندهء كافى داشته باشد، توى هوس هايش حتى بتواند جايى براى يك فنجان قهوه باز كند.

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:42 | لینک  | 

نامه برای پستچی

 

 شعبه ی کوچک پست شلوغ بود و پر ازدحام اما در باجه ی انتهائی  کارمندی جوان که صورتی استخوانی و آفتاب سوخته داشت دفتر بزرگ قرمز رنگی را روی پیشخوانی سنگی گذاشت و گفت: این آخرین نوبته.. دیگه نامه ای نداری  تا سال بعد..

پیرمرد با دستی لرزان و  چروکیده دفتر را برداشت و زیر لب گفت: یعنی تا فردا..

مرد جوان به پیرمرد نگاهی کرد و پرسید: از پستچی بودن خسته شدی؟

پیرمرد لبخندی زد و جواب داد: ای بابا ..دیگه عادتم شده .. جلو.. جلو..سال نوی شما مبارک آقا ناصر

ناصر که مردی لاغر اندام بود وبیست و چند ساله به نظر می رسید دستی به موهای چربش کشید و گفت:

چه فایده! شما که عیدی نمی دی اما من یه چیزی برات کنار گذاشتم

آن گاه خودکاری روی پیشخوان گذاشت و گفت:بفرما. عیدت مبارک شاغلام

شاه غلام خودکار را  در جیب پیراهن آبی رنگش گذاشت و گفت:دستت درد نکنه حالا خودکارم رو به خودم هدیه می دی؟!

ناصر خندید و چیزی نگفت. شاه غلام پرسید : سال تحویل چه ساعتیه؟

ناصر به ساعت دیواری که پشت سر شاه غلام به دیوار نصب شده اشاره کرد. ساعت 13 و بیست و دو دقیقه بود.ناصر به طعنه گفت: تا ساعت پنج و سی و هفت دقیقه مهلت داری اینا رو برسونی وگرنه میره تاسال دیگه

شاه غلام به نشانه ی خداحافظی سری تکان داد .به زحمت خورجین نامه ها را از زمین برداشت.  از میان جمعیتی که در اداره ی پست ازدحام کرده بودند گذشت.به خیابان که رسید مکثی کرد. نگاهی به ابرهای سفید و خاکستری انداخت  و  زیر لب گفت : همه رو می رسونم تازه اگرهم نشد ..فردا دستشون می رسه.

خورجین حاوی نامه ها را پشت موتور کهنه اش گذاشت وکمی بعد موتور کهنه ی آبی رنگ  براه  افتاد شاه غلام سوار بر موتور خیابان ها ی شهر را پشت سر می گذاشت.همه جا شلوغ بود و  مردم برای  تدارک و خرید آخرین وسائل مراسم نوروز به خیابان هاریخته بودند. شاه غلام نامه ها را یکی یکی  به دست اهالی شهر می رساند و از آن ها امضا می گرفت. یکی دو نفر هم به جای امضا از مهر یا اثر انگشت خودشان استفاده کردند.ساعتی بعد شاه غلام وارد کوچه ای  شدو مقابل خانه ای کهنه و فرسوده ایستاد و  زنگ  زد . منتظر  ماند اما کسی در را باز نکرد . با دست به در  کوبید.به نامه نگاه  کرد .مهر گیرنده شناسائی نشد و مهر قرمز رنگ برگشت خورد روی پاکت خود نمائی می کرد.دوباره به در  کوبید.

- با کی کار دارین ؟

زنی چادری در آستانه ی در خانه ی پشتی  ایستاده کودکی خردسال  هم از لای در به بیرون سرک  کشیده بود.

شاه غلام: با ...

به پاکت نگاه کرد و ادامه داد:  ..با خانم..

دوباره به پاکت نگاه  کرد  و گفت: .. آسیه ی موسوی

زن با دست کودک خردسال را عقب کشید و گفت: بی بی از این جا رفته

شاه غلام به زن نگاهی انداخت و گفت:نامه اش برگشت خورده..شما نمی دونی کجا رفته؟

زن سر تکان داد و گفت : نه.. بی خبر رفت

شاه غلام پاکت نامه را لای دفتر بزرگ و قرمز رنگش گذاشت و گفت: اگه دیدیش بگو بیاد اداره پست نامه اش رو بگیره

سوار موتور شد و  بدون این که منتظر پاسخ زن بماند براه  افتاد .

حالا صدای تیک تاک ساعت بگوش می رسید.عقربه ها در حرکتی یکنواخت و منظم  هرکدام با سرعتی مخصوص به خود در گردش بودند و پیرمرد بدون این که پلک بزند حرکت عقربه ها را دنبال می کرد .زمان می گذشت . از بیرون سرو صدای همسایه ها به گوش می رسید.بچه های قد و نیم قد با لباس های نو دنبال هم می دویدند و حیاط را روی سرشان گذاشته بودند. کسی در حمام که گوشه ی حیاط قرار داشت آواز می خواند . به صدای مش رحیم روزنامه فروش می مانست که همیشه دوچرخه ی کهنه اش را به درخت نارنج پیری که کنار حوض سنگی قد کشیده بود تکیه می داد.

-بابا..مش رحیم اینو بفروش یه موتور بگیر..

مش رحیم هربار که این جمله را میشنید اخم می کرد و می گفت:چی می گی مرد حسابی؟ شوخی ات گرفته؟.یه طوق اینو به صد تا از این موتور های قسطی نمی دم ..   رامبلر انگلیسیه.  نمونه اش کم گیر میاد ..

 

شاه غلام رو برگرداند و  به عکسهائی که درقاب فلزی کنار ساعت قرار داشت خیره شد.در یک عکس قدیمی و سیاه و سفید،  زنی سی و چند ساله و در عکس دیگر شاه غلام در لباس مامور اداره ی پست با جوانی. شاه غلام آهی  کشید.   پاکت نامه را از لای دفتر بیرون کشید . به مهر ها و نوشته های پاکت نگاه  کرد .در پاکت باز شده بود.  شاه غلام نامه را برداشت.

حالا انگار صدای آسیه خانم را می شنید

-               خدمت پسر عزیزم ، صالح .سلام. وقتی پدر  خدا بیامرزت مرحوم شد دلم به این خوش بود که تو بزرگ می شی و نمی ذاری مادرت توی روزای پیری تنها و نا امید بمونه ولی جنگ تو رو ازم گرفت .هنوزم بعد از این همه سال نمی دونم که واقعا" شهید شدی یا یه گوشه ی این دنیا داری زندگی می کنی .صالح، منو یادت هست؟وقتی رفتی من هنوز کار می کردم ولی اگه برگردی باورت نمی شه که چطور زمان آدما رو می پوسونه ده، دوازده  ساله که  دارم با چندر غاز حقوق بازنشستگی توی یه خونه ی اجاره ای زندگی می کنم.خسته ام صالح.جنگ که تموم شد به خودم گفتم با اسرا بر می گردی. اونا بر می گشتن و من همه جا دنبالشون می رفتم ولی هیچ وقت بین اونا نبودی.وقتی شهدای گمنام  رو تشییع می کردن  همه اش فکر می کردم الآن توی کدوم تابوتی و کجا دفنت می کنن...

 

شاه غلام با موتور خیابان های شهر را طی می کرد

-               دیروز صدام رو اعدام کردن . باورت می شه؟ تفاله ی صدام رو به دار کشیدن . می بینی پسرم؟! عمر که زیاد بشه، آدم بازی های دنیا رو بهتر درک می کنه .راستی . دخترت واسه خودش  خانمی شده .  گاهی وقتا متین و ریحانه  میان و به من سر می زنن .البته این روزا کمتر .نمی دونم چرا؟  شاید  به خاطر درس و مشق ریحانه اس . پشت کنکوریه .حیوونی شده یه پوست و استخون.

 

مش رحیم به ورودی گورستان  رسید وکمی بعد وارد محوطه ی گورستان  شد.

-               صالح ، نمی دونم کجائی؟من هیچ وقت به رفتنت راضی نبودم ولی حالا  می خوام برگردی. پلاکت رو آوردن برام  ولی اگه یه تار موی تو رو  برام بیارن دیگه هیچی نمی خوام و راضی ام . نمی دونم چی درسته و چی غلط.این روزا به همه چیز شک می کنم حتی به خودم که توی آینه به من زل می زنه .

 

مش رحیم از موتور خود پیاده  شد وقدم به محوطه ی شهدا گذاشت.

-               صالح ، پسرم من از دنیا چیزی نمی خوام!. نه میلی به زندگی  دارم و نه طاقت تحمل دوری تو . می خوام یا برگردی یا منو با خودت ببری.این نامه رو به آخرین نشونی که از تو دارم می فرستم . یادت میاد آخرین نامه رو کی فرستادی ؟  نوشته بودی می خواین منطقه رو از دست عراقی ها پس بگیرین .شاید اونو قبل از عملیات برام نوشته باشی.

 

شاه غلام در قطعه ی شهداسرگردان بود. بسیاری از خانواده ها کنار گور عزیزان خود سفره ی هفت سین را چیده بودند.

-               صالح .دیگه طاقت ندارم ..می خوام نزدیک قبرستون خونه بگیرم .اینجوری هر وقت دلم تنگ بشه میرم اونجا که شهدای گمنام رو خاک کرده ان . سر خاک یکی شون می شینم و واسه همه ی شهدا فاتحه می خونم. پاهام دیگه جون ندارن دکتر گفته نباید راه برم گفته نماز هم باید روی صندلی بخونم. وقتی میرم سر قبر شهدا با خودم صندلی تاشو میبرم . شبا خوابم نمی بره . خیلی وقتا از زور زانو درد قبل از اذون صبح از خواب می پرم .زانوهام ورم دارن دکتر می گه سائیدگی شدیده. من میگم از غم و غصه اس . دکتر برام سوزن و قرص نوشته ولی مگه میشه با این یه قرون دوزاری که کف دستمو میذارن آمپول چند ده هزار تومنی بزنم؟ میدونی دوای من چیه؟ اول دیدن تو و بعد رفتن به قطعه ی شهدا و قرآن خوندن . من اونجا همیشه عود روشن میکنم . اونوقت اگه خسته بشم زل میزنم به دود سفید و معطرش .

 

 

در متن افق سرخابی رنگ غروب شاه غلام متوجه ی زنی چادری و سالخورده  شد که مقابل قبری روی صندلی تاشو نشسته بود و  قرآن تلاوت می کرد.  چند عود نیز در آن جا روشن شده بود.

-               صالح ، پسرم:مادرت رو ببخش اگه هیچوقت بدرقه ات نمی کرد . آخه من فقط تو رو داشتم.اگه هنوز عدل الهی  وجود داره از خدا می خوام دیگه منو تنها نذاره.

 

 

شاه غلام نامه را تا  کرد و در پاکت  گذاشت .از جا بلند  شد کت بلندش را  پوشید. در درگاهی لحظه ای مکث  کرد . چترش را بر  داشت واز اتاق بیرون  رفت.

 

شاه غلام به سمت زن رفت . برای چند لحظه به دود عود  و سفره ی هفت سین خیره  شد.

زن بی آن که سرش را از کتاب بردارد گفت :چیزی لازم ندارم .می بینی که ..سفره ی هفت سین کامله ..قبر رو هم خودم با گلاب شستم ..حالا هم که دارم قرآن می خونم .

رو به شاه غلام کرد . لبخند  زد و ادامه داد: ممنون ولی می بینی که ..چیزی کم ندارم

شاه غلام تبسم کرد و گفت : ولی یه چیزی کمه ..حاج خانوم

شاه غلام دست در جیب کتش  کرد و پاکت نامه ای را بیرون  آورد.

شاه غلام ادامه داد: گمونم این مال شماس .

آسیه خانم به نامه نگاهی انداخت. بغض  کرد . نامه را  گرفت و گفت: از همون اول می دونستم نامه نوشتن بی فایده اس

شاه غلام کنار قبر ابستاد و گفت:بعضی وقتا چیزی که به صلاح ماست همون چیزی نیست که ما می خوایم

آسیه خانم سر تکان  داد .

آسمان برقی زد . رعد  غرید و باران شروع به باریدن  کرد.شاه غلام چترش را باز کرد و گفت: حاج خانوم اجازه بدین شما رو تا خونه تون برسونم

آسیه خانم کتاب را بست . رو به شاه غلام کرد و گفت: ولی هنوز که سال تحویل نشده..شده؟

شاه غلام جواب داد:نه ..پس .. اگه اشکالی نداره..من  می مونم تا سال تازه بشه..اجازه می دین؟

چتر را  روی سر آسیه خانم گرفت . آسیه خانم لبخند  زد.دعای تحویل سال از رادیو به گوش می رسید.

بیژن کیا- شیراز - ۲۳/۱۱/۸۵

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:9 | لینک  | 

برف و خون

 

صومعه اي بود در محاصره كولاك.برف بي وقفه مي  باريد و تند بادي در كوهستان پيچيده بود و تنها روشنائي نوري لرزان و نيمه جان بود كه از پشت شيشه يخ زده صومعه به بيرون مي تابيد.گاسپار با دست شيشه را پاك كرد اما چيزي نديد جز تاريكي و دانه هاي درشت برف.

-        منتظر نباشيد ...اميدي نيست.

-       ولي اينگمار...

آندرياس دهان باز كرد تا چيزي بگويد اما حرفي نزد.

-       بدون طبيب آن كوهنورد خواهد مرد...

-       نمي خواهم  نا اميدتان كنم ولي ... نگاهي به بيرون بيندازيد،تاريكي،سرما ...گمان نمي كنم اينگمار  كسي را بياورد اين بالا...

گاسپار دوباره به بيرون چشم دوخت اما تنها تصوير مبهم آندرياس را روي سطح شيشه يخ زده ديد.طنين نيايش مردان خدا در سرسراي بزرگ صومعه پيچيده بود  و گهگاه سرفه هاي خشك گاسپار فضاي ملكوتي را خراش مي داد.

-       پدر ، اينجا ماندن فایده ای ندارد.

گاسپار دستي به موي خاكستر ي اش كشيد و همراه آندرياس براه افتاد. از سرسراي بزرگ صومعه گذشتند . از پلكان سنگي بالا رفتند و پشت در اتاق گاسپار توقف كردند.

-       اگر پزشك نيايد چه؟

گاسپار سري تكان داد و گفت: بايد كمكش كنيم.

در را به آرامي باز كرد.مردي مجروح با تني در هم شكسته و ملتهب از تب روي تختي فرسوده افتاده بود و به سختي نفس ميكشيد. آندرياس كنار تخت ايستاد و مشغول نيايش شد و گاسپار دستمالي را از داخل كاسه آب برداشت و روي پيشاني مرد گذاشت.مدتي گذشت .هر دو مشغول دعا خواندن بودند كه بدن مرد مجروح متشنج شد و رنگ چهره اش به كبودي رسيد. گاسپار  و آندرياس با دستپاچگي از جا برخاستند . گاسپار  به تندي خود را  روي مرد انداخت و سعي كرد از لرزش تخت جلوگيري كند.

-كمكم كن ...خدايا ...

آندرياس كه با در ماندگي به او خيره مانده بود گفت: بدون پزشك چه كاري ميشود كرد ؟...

گاسپار فرياد زد:   كاري بكن..به دنبال تئو برو..

آندرياس به طرف در رفت اما دستگيره را نگرفته بود كه در باز شد و مردي به داخل اتاق آمد. آندرياس به تندي خود را كنار كشيد. مردبه سمت مجروح رفت و هر دو دست او را گرفت.

-       كمي آب ...

گاسپار با عجله ليواني را پر كرد  و به مرد داد.مرد دست در پشت مجروح گذاشت سر و سينه اش را كمي بالا آورد و ليوان را به لبهاي مجروح نزديك كرد.

-       بنوش و در پناه خداوند آرام بگير...

مجروح چشم باز كرد و به زحمت جرعه اي نوشيد.به چهره مرد نگاه كرد.

-       بنوش و به ياد تشنگان باش ...

مجروح چشم از مرد بر نميداشت. مرد دستي به چهره خون آلود مجروح كشيد وكمك كرد تا مجروح دوباره بر تخت دراز بكشد.آنگاه دست خود را بر پيشاني مرد گذاشت.

-       بيمار شما نياز به استراحت دارد.

گاسپار پرسيد: شما که هستید...؟

-        اينگمار را به دنبال طبيب نفرستاديد؟

-       اينگمار ؟ كجاس؟ 

-       بزودی خواهد آمد.

ايستاد و به سمت پنجره رفت  و ادامه داد:اتاق راساكت و  گرم نگهداريد.

كف دستش را مقابل صورتش گرفت و به سرخي آن نگاه كردو گفت:سكوت مرهم اين زخم هاست.

به نرمي برگشت و براه افتاد اما در آستانه در ايستاد.رو به آن دو کرد و پرسید:شما در اينجا چه ميكنيد؟

گاسپار جواب داد: از همه فاصله گرفته، عبادت ميكنيم.دور از هياهوي زندگي.

-       عبادت خود يا خدايتان؟

آندرياس پاسخ داد: به تقديس پدر آسماني پرداخته ايم و بهتر است كه شما به كار طبابت خويش بپردازيد.ما در انتظاريم تا مسيح دوباره ظهور نمايد

- و  تكذيبش كنيد ؟ اگر  مخالف نظرتان بود؟

گاسپار : ما خداوند خويش را عبادت مي كنيم.

مرد پرسيد:براي چه؟

-       تا حقيقت را بشناسيم..

-       و بعد؟

-       تسبيحش كنيم

-        بايد جزئي از حقيقت شد كه كائنات همه تسبيح كننده خداوندند.

مرد بي گفت كلامي ديگر از اتاق خارج شد.گاسپاربه مجروح نگاه كرد . در خواب بود. پس ،به دنبال مرد براه افتاد.  از پلكان سنگي پائين رفت و قدم به سرسراي بزرگ صومعه گذاشت .اينگمار بر سكوي سنگي خوابيده بود .

-       اينگمار؟...برخيز..

به سمتش رفت و شانه هايش را گرفته تكان داد.

-       بيدار شو

اينگمار چشم گشود . همچنان خواب آلوده بود.

-       آن مرد ....طبيي كه با خود آوردي ...كجا رفت؟

اينگمارمات و سرد نگاهش كرد و پرسيد:رفت؟

-آري و تو آيا نشاني از او داري؟

- آري او را بار ها ديده بودم گويا در دهكده اي در همين حوالي زندگي مي كند  طبيبي نيمه مجنون اما مهربان است  هر چند كه هذيان زياد مي گويد . گاه به طعنه سخنانی نيش دار مي گويد و گاه از زخم متبرك سخن می راند .حال كه دانستيد شما را به خدا  در را ببنديد و بگذاريد بخوابم ، بسيار خسته ام.

گاسپارصدائي شنيد . درصومعه  باز بودو باد و برف به داخل مي آمد به آن سو رفت . بيرون تاريكي بود و دانه هاي سفيد برف . در آستانه در ايستاد . هنوز در را نبسته بود كه چيزي توجهش را جلب كرد . چند قطره خون روي برف ها چكيده بود.

 

بیژن کیا- شيراز29/3/83

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:16 | لینک  | 

 

یکی از بهترین فیلم هائی که دیده ام  بدون شک اگر بخواهیم در مورد شخصیت پردازی در آثار سینمائی صحبت کنیم  "لئون"یکی از بهترین گزینه هاست.

اگر تیتراژ را در نظر نگیریم آنوقت  در می یابیم که فیلم با نمائی بسته از  کاراکتر اصلی آغاز می شود . لئون به عنوان قاتلی حرفه ای چنان رمز آلود تصویر شده که ناخود آگاه از حضورش احساس ناامنی می کنیم . این شگرد جدید نیست و شاید اسپیلبرگ را بتوان در این زمینه صاحب سبک دانست او می داند با اختفای اطلاعات در مورد عناصر کلیدی در ابتدای فیلم می توان علاوه بر تحریک حس کنجکاوی مخاطب او را بشدت تحت تاثیر قرار داد و این همان کاری است که لوک بسون در این فیلم انجام می دهد اما بعد از اتمام اولین ماموریت  تماشاگران با چهره ای کاملا" متفاوت از لئون روبرو می شوند . مردی آرام . کم حرف که عاشق دیدن فیلم کلاسیک اواز در باران است و ت و تنها مونسش گلدان گلی است که مانند همزاد همیشه با اوست.

گاه در برخی کارگاههای داستان یا فیلمنامه نویسی در مورد تیپ ، شخصیت و تبدیل تیپ به شخصیت صحبت می شود و در این فیلم هم چنین صحنه ای که تیپ به شخصیت تبدیل می شود وجود دارد . صحنه ای که لئون علیرغم خطراتی که وجود دارد در آپارتمانش را باز می کند و ماتیلدا را پناه می دهد.

در خاتمه نمی توان به کار باارزش اریک سرا به عنوان آهنگساز و استینگ خوانندهی آهنگ پایانی  اشاره نکرد و به همین دلیل متن شعر فیلم  را  تقدیمتان می کنم: 

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for respect

He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of a probable outcome
The numbers lead a dance

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart



He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart.
That's not the shape, shape of my heart.

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one

Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
That's not the shape of my heart
That's not the shape, shape of my heart.


نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:26 | لینک  | 

من...من...من...اعتراف می کنم

یه داستان  از خودت بذار.

لبخند می زنم. کلید ها را یکی یکی فشار می دهم .

 باشه ولی فردا  عزیزم . امروز نه.

صورتکی زرد  به من لبخند می زند.می نویسی نیم ساعت دیگه  زنگ می زنی . خداحافظی می کنی  و  من می مانم با داستانی که هرگز نوشته نشده .حالا من مانده ام با دروغی که هر روز بزرگتر می شود بین ما و من دورتر می شوم از تو . اگر شجاعتی داشتم زودتر ها می نوشتم برایت .می نوشتم  من آنی نیستم که تو در ذهن ساخته ای . بت تو،  نویسنده ای میان سال ، مهربان و لاغر اندام .نویسنده ای که با موهای جو گندمی اش  در وبلاگی جا خوش کرده و فارغ از دود و دم شهر می نویسد و هی می نویسد تا تو در دور دست های جهان بخوانی اش و فکر کنی که هموطن فرهیخته ی تو  چه خیال ها ی شور انگیز در سر  دارد  و چه سوژهائی بکر برای  نوشتن  . کاش می نوشتم برایت.  برای تو که هرگز نمی بینمت . برای تو که باورم کردی . می نوشتم که من تنها با کلمات بازی می کنم  و این ها که نوشتمشان چیزی نبود مگر داستان­های دوستی که سال ها قبل در در یاچه ی سد لتیان خودش را غرق کرد . و این ها همه در دست من مانده بود  به امانت که خیانت به شوق و شهوت شهرت همه را به باد داد.

فرهاد . کجائی تو؟ فرهاد نیکبخت . یک روزآمدی و دفتر چه ی جلد قرمزی را نشانم دادی و گفتی : به معلم خصوصی ات بده  ببین چی می گه.

-         خوبه ..گفتی چند سالشه؟

-         هم سن خودمه

-         کلاس چندمه ؟

-          کار می کنه

هنوز نگاهم می کرد . ادامه دادم: پدرش راننده تاکسی بود. کشتنش .ماشینش رو می خواستن.

حالا داشت دفتر را دوباره  برگ می زد .

-         هنوزم می نویسه؟

-         نمی دونم ..قبلا" که هم کلاسی بودیم تند تند داستان و شعر می نوشت

-         می خوام ببینمش

هرگز . هرگز او را ندید.  در مراسم تشیع فرهاد  فقط چند نفری از بستگان مادرش بودند  و خواهرش .دیگر ندیدمشان یا نخواستم ببینم و داستان ها گوشه ای افتاده بود و خاک  می خورد تا سال ها بعدکه من دانشجو بودم و هنرجوی سینمای جوان .باید داستانی می نوشتم به توصیه ی استاد فیلمنامه نویسی مان عباس رافعی .

-         تا هفته ی آینده هر کسی باید یه داستان نوشته باشه

و من که هنرم تنها بازی با کلمات و نوشتن نامه های عاشقانه بود با دیدن دفتری جلد قرمز به وجد آمدم. چند سال گذشت و  وقتی وبلاگی  براه انداختم . دوباره همان دفتر قرمز به دادم رسید و بعد هم که کامنت های تو شروع شد .تشویق ها و دلگرمی هایت و من در قالب نویسنده ای میانسال و روشنفکر پوست تر کانده بودم اما حالا که تمام داستان های فرهاد را در وبلاگ گذاشته ام . حالا که تو را دارم .حالا خودم را موفق می بینم چطور بگویم که من خودم نیستم و من کارمند بایگانی بیمارستانی هستم که مدام چشم و گوش و حلق و بینی خلق الله را به تیغ می سپارند . که من نه باریک اندام و ترکه بلکه ار اضافه وزنی روز افزون رنج می برم . که من نه فرهیخته بلکه دیپلمه ای هستم  که دوره ی آموزشی بایگانی مدارک پزشکی را گذرانده ام و روز به روز بیشتر فرسوده می شوم بین این همه پرونده های راکد.دیروز شماره را گرفتی . چشمم به تلفن گوشه ی اتاق کشیده می شود و تند تند این ها را می نویسم نمی دانم چرا ؟ شاید این چیز ها را باید زودتر می گفتم و می نوشتم .آری. من نیستم آن که تو می پنداری. تمام شجاعت خود را در حلقومم ریخته ام تا به وقت شنیدن صدایت بگویم 

- من ..من ..من ..اعتراف می کنم

یا این گونه صحبت کنم

- می خواهم چیزی بگویم و اعتراف کنم  که من ..من ..من سرابی هستم در بیابان زندگی .

درررینگ ..درررینگ... درررینگ ..درررینگ

دلم می لرزد و دست هایم بی قرارگوشی  را چنگ می زنند.

-         بله؟

صدایت را می شنوم

-         سلام..خوبی؟

    نفس در سینه ام می سوزد و نفسی عمیق می کشم

-         آره منم .... ممنون.. شما هم همین طور ..بله؟

صورتم داغ شده .

-         نه راستش ...چیزه کمی هیجان زده ام .. ببخشید منو

  صدایم می لرزد .

-         بله نوشتمش ..درسته.  ولی گفتم که فردا.  نگفتم؟

آب دهانم را به زحمت فرو می دهم.

-          راستش .. ببین .. راستش می خوام یه چیزی بگم.

کمی مکث می کنم .

-         می خوام اعتراف کنم.

گوشی را به دهانم می چسبانم.

-         می خوام اعتراف کنم که من .. من ...من .. خیلی دوستت دارم

 

بیژن کیا- شیراز-13/6/86

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:52 | لینک  | 

سامی یوسف یا سیامک رادمنش؟!

 «هیجان زده‌ام، انتظار چنین خوشامدگویی عظیمی را نداشتم. من 26 ساله‌ام و این اولین دیدارم از آذربایجان است. دو پدربزرگ من اهل باكو هستند. آن ها به تبریز مهاجرت كردند و البته من در سال 1980 در تهران متولد شدم. بعد اما به انگلستان مهاجرت كردیم و من آنجا بزرگ شدم...»

این چند جمله، بخشی از حرف‌های سامی یوسف ستاره این روزهای موسیقی اسلامی در جمع خبرنگاران باكویی است.  مساله‌ای كه در سایت‌ها و رسانه‌های آذربایجان به شدت مورد توجه قرار گرفت. او در ادامه تور جهانی‌اش كه به منظور ایجاد جو همدلی میان مسلمانان جهان انجام شد، پس از برگزاری كنسرت‌هایی در آمریكا، آلمان، بریتانیا، مصر، سودان، كویت، عربستان، فرانسه، آلمان، هلند و... به آذربایجان رفته بود تا در استادیوم حیدر علی اف برای هواداران پرتعدادش بخواند.

 شناسنامه

 نام سامی یوسف در واقع «سیامك رادمنش» است كه ممكن است اسم آشنایی باشد. سامی یوسف بارها در مصاحبه و بیوگرافی‌های مختلف از پدرش گفته كه یك موزیسین و شاعر مشهور است، اما اصلا به نام او اشاره نكرد و البته در گفت‌وگو با رسانه‌های مصری در مقابل سوالات خبرنگاران مقاومت كرده و چیزی از پدرش نگفته: «خواهش می‌كنم درباره پدرم نپرسید.»

 پدر سیامك رادمنش، آهنگساز، ترانه‌سرا و موزیسین مشهور ایرانی مقیم انگلستان است؛ «بابك رادمنش» كه بارها نامش را شنیده‌ایم و آهنگ‌هایش را گوش كرده‌ایم. بابك رادمنش، بیش از همه با آلبومی به نام «پیروزی» میان جوانان مطرح شد. او، آلبومی با این نام با صدای «امید» خواننده ساكن آمریكا تهیه و تولید كرد  بابك رادمنش علاوه بر آن كه ملودی می‌ساخت و تنظیم می‌كرد، شعر و ترانه‌هایی را هم برای خوانندگان مختلف می‌گفت و ترانه‌هایی كه بیشتر در آن ها از تم‌های مذهبی، عرفانی و عشق به وطن استفاده می‌كرد. ترانه‌هایی مثل «وطن» با صدای خواننده جوان «پویا» با این مطلع: «وطن، وطن زمزمه هر روز و هر شب من/ نام وطن،‌ قشنگ‌ترین اسم روی لب من»

یا «ترك غربت» با صدای جمشید، با احساسات وطن دوستانه. ترانه‌های «مهتاب عشق» و «خاكی» با مایه‌های عرفانی و ترانه «گل مولا» با صدای «جهان» درباره عشق به حضرت علی (ع). ترانه «مناجات» - سامی یوسف هم ترانه‌ای با نام مناجات دارد- هم به زودی منتشر خواهد شد تا دغدغه‌های مذهبی بابك رادمنش را بیش از پیش نمایش دهد.

 سیامك اما به سمت موسیقی اسلامی رفت و چهار سال پیش اولین آلبومش به نام «المعلم» را به بازار ارائه كرد كه با استقبال بسیار گسترده‌ای روبه‌رو شد. این موفقیت راه را برای كنسرت‌های مختلف و ادامه این مسیر هموار كرد. دو سال گذشت تا آلبوم دوم او به نام «امت من» به بازار عرضه شود. آلبومی كه با آلبوم قبل زمین تا آسمان متفاوت بود. اگر آلبوم قبلی بیشتر بر روی اناشید و نواهای مذهبی استوار بود و موسیقی چندان در آن پررنگ نبود، اما آلبوم «امت من» بر پایه ملودی‌های مشهور ایرانی ساخته و بر روی آن ها كلام مذهبی قرار داده شد. او در لیبل این آلبوم از پدرش و بارون تشكر ویژه كرده است. ترانه «عید» بر روی ملودی «منتظرت بودم» (آهنگی با صدای داریوش رفیعی) ساخته شد. «حسبی ربی» كه با تبلیغات بسیار و كلیپ پرزرق و برق و خوش آب و رنگی ساخته شد، از ملودی «ملاممد جان» كه یك ملودی فولكور خراسان - و نه یك ملودی افغانی- است، نشات گرفت و آهنگ «مناجات» هم كه متعلق به مرحوم علی تجویدی است.

 ترانه «غار حرا» هم بر روی ملودی «ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته» ساخته شد كه یك سرود حماسی درباره آزادسازی خرمشهر است. اما نكته جالبی كه می‌توان درباره یكی از این آهنگ‌های انقلابی گفت مربوط به آهنگ «خلبانان» است. همان ترانه معروفی كه مطلعش این بود: «فرشته حق یارت باد/ الله نگه‌دارت باد»

 فیروز برنجان یا همان بابك رادمنش خودمان، آهنگساز فیلم «توبه نصوح» اثر محسن مخملباف است كه در سال 1361 ساخته شد. فیلمی كه خواننده‌اش هم «حسام الدین سراج» بود.

 سیاست و اسلام

 نام یكی از دو برادر موزیسن رادمنش، بابك است. شاید با خودتان بگویید چگونه می‌شود هم اسم پسر، بابك باشد و هم اسم پدر. در واقع نام اصلی بابك رادمنش، فیروز برنجام است. مجله «بورهام وود تایمز» در مطلبی درباره یك مساله حقوقی كه آهنگساز معروف ایرانی بابك رادمنش درگیرش بود، نوشته نام اصلی او، فیروز برنجان است؛ یعنی نام رسمی او كه در پاسپورتش قید شده است. اما به هر حال نام هنری شناخته شده برنجان، بابك رادمنش است.

اما یكی از مهمترین واكنش‌ها به اظهارنظرها و اقدامات سامی یوسف از سوی سفارت بریتانیا در یمن شكل گرفت؛ سامی یوسف در بخش پایانی تور جهانی خود به یمن سفر كرده بود. او با چفیه فلسطینی - كه به نوعی نماد حماس است- در كنفرانس مطبوعاتی‌اش ظاهر شد كه سفارت انگلیس نسبت به این مساله واكنش شدیدی نشان داد. آن ها از دولت یمن خواستند تا كنسرت سامی را در این كشور لغو كند. اما نهایتا این كنسرت با تاخیر و در تاریخ 4 دسامبر در تالار المدینیه صنعا و در حضور دو هزار نفر از هواداران سامی با شور و حال خاصی برگزار شد. حدود 1200 نفر از حاضران در این كنسرت، زنان و كودكان یمنی بودند كه عشق و علاقه‌شان به خواننده محبوبشان را با صدا كردن مداوم نام او نشان می‌دادند. او همان‌جا به هوادارانش اعلام كرد كه آلبوم جدیدش را یك سال و نیم دیگر به بازار ارائه خواهد كرد. اما او در این مدت بیكار نمی‌نشیند و در ایام فراغت از اجراهای زنده، سینگل‌هایی را اجرا و عرضه خواهد كرد و البته برای آهنگ‌هایش ویدئوهای عالی دیگری هم خواهد ساخت.

 عرب، تركی و ایرانی

قرار بود كه او كلیپ «مادر» به زبان فارسی‌اش را هم به زودی در وب‌سایتش قرار دهد و آن را برای پخش به شبكه‌های مختلف بسپارد. اما این خبر را از روی وب‌سایتش برداشت و به جای لینك مادر با ورژن فارسی، لینك آهنگ مناجات را قرار داد. یكی از كسانی كه ویدئوی فارسی مادر را شنیده به لحن عالی و موثر سامی در این آهنگ اشاره می‌كند. او به خوبی فارسی می‌خواند و نشان می‌دهد كه یك فارس مادرزاد است. تدوین كلیپ این آهنگ ماه‌هاست كه انجام شده اما مشخص نیست به چه دلیلی سامی یوسف از انتشار آن خودداری كرده است.

ولی اجرای زنده آهنگ‌های جدید او در وبلاگ هواداران سامی یوسف موجود است. او در آهنگ «فلسطین» می‌خواند: she's myhappines, my soul, my deathandmylife/ my heart, my love, Palestine

اگر این آهنگ را بشنوید طبق معمول ملودی آن را آشنا می‌یابید. سامی، این ترانه را بر روی آهنگ معروف تركی ایرانی «آیریلق» خوانده. آیریلق در زبان تركی به معنای «جدایی» است و خوانندگان مختلفی از جمله فرشید امین این ترانه را اجرا كرده‌اند.

سامی همچنین در كنسرت اسكندریه با حمایت از مقاومت مردم جنوب لبنان ترانه جدیدش به نام we will never submit را اجرا كرد. او عنوان این كنسرتش را «با هم برای شكستن محاصره» گذاشته بود. او در كنسرت یمن، همچنین از دو ترانه جدید گفت كه قصد دارد در اولین فرصت آن ها را منتشر كند. یك ترانه درباره توهین به پیامبر با انتشار كاریكاتورهای موهن در روزنامه دانماركی و دیگری آهنگی درباره تجاوز اسرائیل به فلسطین.

به نظر می‌رسد كه سامی قصد دارد از نفوذ و تاثیرش در میان مسلمانان و رسانه‌های دنیا به نفع مسائل دنیای اسلام استفاده كند. جالب این جاست كه او هنرمندی است كه قائل به اینترناسیونالیسم اسلامی است. كسی كه در كنفرانس مطبوعاتی‌اش در آذربایجان گفته بود: «موسیقی آذری و موسیقی مقامی را خیلی دوست دارم. اغلب آهنگ‌های من، مذهبی‌اند و به نظر من موسیقی‌های محلی و مقامی خیلی شبیه موسیقی‌های مذهبی هستند. به زودی زود آهنگ‌هایی به زبان تركی آذری خواهم خواند. من به غدیر حاجی بایوف و فكرت امیروف موزیسین‌های آذری علاقه ویژه‌ای دارم.»

سامی به زبان‌های عربی، انگلیسی، تركی و هندی آهنگ‌هایی اجرا كرده و قرار است موزیك آذری هم اجرا كند. گرچه خبرهای مربوط به آهنگ‌های فارسی‌اش را از روی وب‌سایتش برداشته است و مشخص نیست كه بالاخره او كی با سرزمین مادری‌ و هواداران ایرانی‌اش ارتباط برقرار می‌كند؟

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:40 | لینک  | 

 

On a dark desert highway
Cool wind in my hair
Warm smell of colitas
Rising up through the air
Up ahead in the distance
I saw a shimmering light
My head grew heavy, and my sight grew dim
I had to stop for the night

There she stood in the doorway
I heard the mission bell
And I was thinking to myself
This could be Heaven or this could be Hell
Then she lit up a candle
And she showed me the way
There were voices down the corridor
I thought I heard them say


Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely place (background)
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year
Any time of year (background)
You can find it here
You can find it here

Her mind is Tiffany twisted
She's got the Mercedes bends
She's got a lot of pretty, pretty boys
That she calls friends
How they dance in the courtyard
Sweet summer sweat
Some dance to remember
Some dance to forget
So I called up the Captain
Please bring me my wine
He said
We haven't had that spirit here since 1969
And still those voices are calling from far away
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say

Welcome to the Hotel California
Such a lovely Place
Such a lovely Place (background)
Such a lovely face
They're livin' it up at the Hotel California
What a nice surprise
What a nice surprise (background)
Bring your alibies

Mirrors on the ceiling
Pink champagne on ice
And she said
We are all just prisoners here
Of our own device
And in the master's chambers
They gathered for the feast
They stab it with their steely knives
But they just can't kill the beast
Last thing I remember
I was running for the door
I had to find the passage back to the place I was before
Relax said the nightman
We are programed to recieve
You can check out any time you like
But you can never leave

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:16 | لینک  | 

 

 

1

مدیریت محترم نشریه ی دانشجویی

سلام:

 من دانشجوی تازه وارد  دانشگاه هستم . چند سالی است که داستان می نویسم . در اردوی دانشجویان جدیدالورود  با نشریه ی شما آشنا شدم و داستانی را که به تازگی نوشته ام برایتان می فرستم تا در صورت امکان چاپ شود . با تشکر فراوان

ر. ک دانشجوی جدید الورود

2

آقا یا خانم رک ، دانشجوی جدیدالورود

نامه ی شما و ایضا" داستان کوتاه به دستمان رسید اما در حال حاضر به علت وجود برخی نواقص در داستان نمی توانیم آن را چاپ کنیم . مثلا" در سطر سوم از پاراگراف دوم شما نوشته اید "کتاب ها از دستش  شالاپ به زمین افتاد" که چون کتاب ها در آب نیفتاده لذا تالاپ صحیح است و شالاپ در این موقعیت مورد استفاده ندارد . به هر حال منتظر دریافت آثار بهتری از شما هستیم. ضمنا" خط مشی نشریه ی ادبی ما به گونه ای است که آثار "رئالیسم جادوئی "را سریع تر چاپ می کنیم . شما می توانید در این سبک ادبی برایمان داستان بنویسید .

تبصره : از این به بعد مکاتباتتان را با دبیر سرویس بخش ادبی انجام دهید.

متشکرم از تشکر شما

سردبیر نشریه دانشجویی

3

دبیر محترم سرویس  ادبی

سلام :

من دانشجوی سال اول این دانشگاه هستم . ترم قبل  برای نشریه ی تخصصی  شما داستانی ارسال کردم اما چاپ نشد .در تعطیلات بین دو ترم داستانی نوشته و آن را برای شما با این نامه فرستاده ام لطفا" آن را بررسی و در صورت امکان منتشر نمایید.در ضمن آقای سردبیر به من توصیه کرده بودند که داستان رئالیسم جادویی بنویسم . رئالیسم جادویی یعنی چه؟

متشکرم

ر.ک دانشجوی سال اول دانشگاه

4

ر. ک عزیز

داستانت رسید دستم . ممنون و چاکرتیم . ولی...؟؟!ها !..نیگا ..این داستانی که فرستادی یه مشکل داره . میدونی کجاش ؟ برات می گم.  تو نوشته بودی"احمد بلند قد بود .طره ای از موهای خرمائی اش روی پیشانی بلندش پخش بود و با چشم های قهوه ای به انتهای کلاس زل زده بود". سردبیر محترم ما میگن موی خرمائی با چشم ابی جوره نه با چشم  قهوه ای . البته  یه وقت فکر نکنی که آقای سردبیر چون چشماش آبیه اینو گفته . ایشون مطالعات زیادی دارن  و کتاب "رنگ شناسی ایتن "رو چند مرتبه جلوی خودم از کتابخونه قرض گرفتن . خب دیگه عرضی نیس در ضمن منتظر بقیه ی داستاناتون هستیم .در مورد رئالیست جادوئی  هم بهتره از مسئول داستان بپرسی . راستش من کارم زیاده وقت نمی کنم به همه ی سئوالا جواب بدم.

تبصره : از این به بعد مکاتباتتان را با کارشناس بخش داستان انجام دهید.

ممنون از صفای تو

دبیر سرویس ادبی نشریه ی تخصصی دانشجویی

5

کارشناس محترم بخش داستان

سلام:

من دانشجوی سال سوم این دانشگاه هستم . تا کنون چندین مرتبه نامه و داستان نوشته ام اما نتیجه ای نگرفتم . همراه این نامه آخرین داستانم را که در جشنواره ی سراسری داستان کوتاه مقام دوم  را کسب کرده .راستی منظور از رئالیسم جادوئی  چیست؟

متشکرم

ر.ک دانشجوی سال سوم دانشگاه

6

حضور مبارک ر.ک دانشجوی سال سوم دانشگاه

سلامی چو بوی خوش آشنایی

دوست محبوب

نامه ای که مرقوم داشته اید به جد خواندم و داستان را نیز مطالعه نمودم . داستانی خوب است . احسنت بر شما عزیز فرهیخته. ما به وجود شما عزیزان افتخار می کنیم و نیک می دانیم که شمایان مشعل افروزان ادبیات این مرز و بومید .

و اما داستان شما ...

علیرغم تمام زیبائی های موجود در تارو پود داستان شما متاسفانه از آن جا که جریان داستان شما در فصل تابستان می گذرد و ما هم اینک در چله ی زمستان آن هم چله ی بزرگ و قریب به شب یلدا به سر می بریم  قادر به چاپ داستانتان نیستیم. باشد برای زمانی بهتر و یا به قولی شاید وقتی دیگر..

در ضمن رئالیسم جادوئی  را می توان رئالیستی دانست که جادویی باشد.

تبصره : خواهشمند است دیگر زحمت مکاتبه را به خود ندهید  و از طریق پست الکترونیکی آثار خود را ارسال نمائید.

موفق و پایدار باشید.

مسئول بخش داستان نشریه ی تخصصی ادبیات و هنر دانشجویی

7

نشریه ی تخصصی ادبیات و هنر دانشجویی

سلام

 نمی دانم این نامه به دست کسی می رسد یا نه؟ من قبلا" دانشجوی این دانشگاه بودم و تا قبل از فارغ التحصیل شدن چندین و چند داستان برای نشریه فرستادم . حال که فرصتی پیش آمده می خواهم داستان هایم را به صورت کتاب منتشرکنم . لطفا" اگر زحمتی نیس داستان ها را به من عودت دهید .

متشکرم

دکتر راضیه ی کار پرداز استاد همین دانشگاه

8

سر کار خانم  دکتر راضیه ی کار پرداز

سلام و عرض ارادت فراوان

ضمن عرض پوزش از این که ارسال نامه دو روز طول کشید.(هرچند در این مدت  در یک بسیج عمومی تمام بایگانی نشریه را گشتیم تا داستان های شما را پیدا کنیم).

تمامی داستان ها را جمع آوری نموده به همراه ای نامه ارسال کردیم ولی از آن جا که آثار سرکار عالی نمونه ی نابی از ادبیات فاخر و شکوهمند زبان و ادب پارسی است  بر خود فرض دیدیم تا با انتشار ویژه نامه ای تمامی آثار شما را منتشر نموده با این کار گامی در جهت اعتلای ادبیات این کهن زادبودم برداریم. لطفا" با ما که همگی دانشجویان شما هستیم همکاری نموده . منت گذارید تا آثار داستانی شما زینت بخش نشریه ی ما باشد.

در ضمن حمید ، طاهره، سامان ، سمانه و خودم  که تنها بازماندگان ورودی دوره ی خودمان هستیم بهترین آرزوها را تقدیمتان می کنیم و التماس دعا داریم .

ارادتمند همیشگی شما

سردبیر و تمامی کادر و کارکنان نشریه ی دانشجویی

والسلام

بیژن کیا

25/6/86- شیراز

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:24 | لینک  | 

گزارش فارس از آئين روزه‌داري در اديان مختلف

پيروان اديان مختلف چگونه روزه مي‌گيرند؟

خبرگزاري فارس: به تصريح قرآن كريم، روزه بر پيروان اديان آسماني قبل از اسلام نيز واجب بوده است. اما تنها مسلمانان، مسيحيان و يهوديان نيستند كه روزه مي‌گيرند، بلكه حتي آئين‌هاي غيرالهي نيز روزه و رياضت‌هاي جسمي را براي تربيت جسم و روح پيروان خود ضروري مي‌دانند.

به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از منابع اينترنتي، اديان گوناگون طي قرون متمادي، هر يك راه و روش و آئين‌هاي خاصي را براي ارتقاي روحي و رواني بر پيروان خود واجب دانسته‌اند. از جمله اين آموزه‌هاي ديني روزه است كه در اديان، آئين‌ها و سرزمين‌هاي مختلف، شكل‌هاي گوناگون و گاه بسيار متفاوت به خود گرفته است.
روزه ضمن وجوب در اديان الهي، انگيزه فطري نيز داشته زيرا بشر تعالي‌طلب كه نمي‌خواست تا سطح حيوانات پايين بيايد و يكسره محكوم تمايلات و شهوات حيواني گردد، روزه را وسيله و سپري براي مقاومت در برابر اين گونه تمايلات قرار داده تا خود را به كمال برساند.
روزه گرفتن در ميان اديان الهي، تاريخي بس طولاني دارد و از جمله عبادات ديريني است كه پيدايش آن را مي‌توان با رانده شدن حضرت آدم و حوا از بهشت مقارن دانست.
«صوم» در لغت به معناي خودداري از عمل است البته در معناي آن اين قيد را اضافه كرده‌اند كه به معناي خودداري از كارهاي مخصوصي است كه دل آدمي مشتاق آن باشد و اشتهاي آن را داشته باشد. اما صوم در فرهنگ و شريعت ديني عبارت از خودداري و پرهيز از چيزهايي خاص در زمان معين است.
خداوند در قرآن مي‌فرمايد: اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد بر شما روزه نوشته شد همانگونه كه بر اممي كه پيش از شما بودند، نوشته شد.
اين آيه نشان مي‌دهد كه روزه بر مسلمانان و بر امت‌هاي پيش از آنان نيز واجب بوده است. در روايات اسلامي آمده كه كتاب‌هاي بزرگ آسماني همچون تورات، انجيل، زبور، صحف و قرآن در رمضان نازل شده‌اند.
تفاوت روزه در اديان از جهت تعداد روزها و چگونگي روزه‌هاست، هرچند در اديان مختلف جزئيات و كيفيت روزه تفاوت دارد اما اصل حكم روزه وجود دارد و هدف آن بطور كلي تهذيب نفس و ايجاد طهارت و پاكي معنوي و رفع رنج و بلاست.

* هندوئيسم


هندوئيسم 2500 تا 4000 سال پيش از ميلاد، از تمدن دره ايندوس برخاسته است. هندوئيسم دين خدايان است كه اساس آن اعتقاد بر يگانگي هر چيز است. اين كليت، برهمن ناميده مي‌شود. هندوها معتقدند هدف از زندگي اين است كه ما درك كنيم بخشي از خدا هستيم كه مي‌توانيم اين سطح حيات را ترك كرده و به خدا بازگرديم. اين آگاهي حقيقي فقط با ورود به چرخه تولد، مرگ و زندگي كه سمسره خوانده مي شود امكان پذير است.
موفقيت هركس در اين راه با مقدار اعمال خوب و بدش ارزيابي شده و تعيين‌كننده تناسخ بعدي اوست. خدمت به ديگران و قرباني كردن، موجب ارتقاء درجه و تولد دوباره فرد در درجه بالاتر مي‌شود و انجام اعمال بد، او را به سطح پايين‌تر يا حتي به سطح يك حيوان تنزل مي‌دهد.
هندوها معمولاً در روزهاي ماه جديد و جشن‌هايي مانند SHIVRATRI، DURGA PUJA و SARASWATI PUJA روزه مي‌گيرند. زنان شمال هند در روز KARVA CHAUTH هم روزه مي‌گيرند.
نحوه روزه بستگي به خود فرد دارد. ممكن است روزه، امتناع از خوردن و آشاميدن هر نوع غذا يا نوشيدني براي مدت 24ساعت باشد، اما بيشتر شامل نخوردن غذاهاي جامد است و نوشيدن مقداري آب يا شير مجاز است.
هدف از اين روزه، افزايش تمركز در مديتيشن يا عبادت براي تطهير درون است و گاهي به عنوان دادن يك قرباني در نظر گرفته مي‌شود.

* بوديسم


دين بودا برخاسته از آموزش‌هاي «سيدارتا گوتاما» است كه 535 سال پيش از ميلاد به شكوفايي رسيد و بودا نام گرفت. او سياق ميانه‌روي را جايگزين رياضت‌هاي شديد جسمي يا دنياپرستي و خوش‌گذراني زياد كرد. سال‌ها پس از مرگ بودا، آموخته‌هاي او به رشته تحرير درآمد و تريپي تاكا نام گرفت.
بودايي‌ها به اصل تناسخ روح و چرخه حيات معتقدند، بدين صورت كه هر كس روند تولد، زندگي و مرگ را مي‌پيمايد. پس از اين چرخه، اگر فرد وابستگي خود به جسم و علائق را رها كند مي‌تواند نيروانا را كسب كند.
همه فرقه‌هاي اصلي بوديسم دوره‌هايي براي روزه دارند كه معمولاً روزهاي چهاردهم ماه و ديگر روزهاي مقدس است. در آيين بودا، روزه به معناي خودداري از خوردن غذاهاي جامد است، ولي استفاده از برخي مايعات مانعي ندارد. روزه بودائيان روشي براي پاك سازي است.
راهبان بودايي براي آزادسازي ذهن روزه مي‌گيرند. بعضي از راهبان بودايي كشور تبت، براي كمك به رسيدن اهداف يوگا، نظير انرژي دروني، روزه مي‌گيرند.

* آئين جين
- زاهدان پيرو آئين جين براي ايجاد آمادگي روحي خود براي برخي جشن‌ها و اعياد روزه نگه مي‌دارند، همچنين پارسايان آئين جين بهترين مرگ را مرگ در اثر پرهيز كامل از غذا و آب مي‌دانند و بسياري از آنها داوطلبانه راه روزه‌دار را در پيش مي گيرند تا بدين طريق به زندگي خود پايان بخشند.

* لامائيسم

 


لامائيست‌ها در هر ماه روزهاي 14 و 15 و 29 و 30 تنها از غذاي آردي و چاي تناول مي‌كنند ولي پارسايان اين مذهب در طول اين چهار روز تا غروب آفتاب هيچ نمي‌خورند.

* صابئين
صابئين يا مندائيان (پيروان حضرت يحيي) در روزهاي ويژه‌اي از سال كه آنها را مبطل مي‌نامند از خوردن گوشت، ماهي، تخم مرغ خودداري مي‌كنند از جمله اين روزها 26 و 27 و 28 و 29 و 30 ماه سمبلتا، روزهاي ششم و هفتم ماه دولا و روز دوم ماه هطيا است.
آنها روزه واقعي را روزه‌دار بودن اعضا و جوارح آدمي مي‌دانند كه در كتاب كنزاربا يا صحف آدم مقدس‌ترين كتاب مندائي‌ها آمده است: «اي مومنان برايتان گفتم كه روزه بزرگ فقط نهي از خوردن و آشاميدن نيست بلكه ديدگانتان را از نگاههاي هيز و شيطاني و گوشهايتان را از شنيدن حرفهايي كه مردم در خانه خود مي‌زنند برحذر داريد و زبانهايتان را به گفتارهاي دروغ و ناپسند نيالائيد و .... ».

* زرتشتي
در آيين زرتشت، زرتشتيان بايد در سه بخش معنوي "شنوايي"، "انديشه" و "احساس" هميشه روزه باشند؛ به آن معنا كه از طريق اين سه حس از نيكي دور نشوند و "انديشه و احساس و شنوايي"شان هميشه سرشار از نيكي باشد. با اين‌حال زرتشتيان براي افراط نكردن در خوردن گوشت حيوانات روزهاي دوم و دوازدهم و چهاردهم و بيست و يكم هر ماه زرتشتيان از خوردن گوشت پرهيز مي‌كنند. همچنين زرتشتيان پس از مرگ يكي از نزديكان، به مدت سه شب از پختن يا خوردن گوشت پرهيز مي‌كنند.

* يهوديت


موسي مردمش را از اسارت مصر خارج ساخت و كتاب خود را از سوي خدا به آنها عرضه كرد. سپس يوشع نبي آنها را به سرزمين موعود برد. جايي كه ساموئل، پادشاهي عبرانيان را تأسيس كرد.
داوود پيامبر، اورشيلم را بنا نهاد و سليمان اولين معبد را بنا كرد كه در سال 70 پس از ميلاد تخريب شد. يهوديان به پيامبر آخرالزماني معتقدند كه مي‌آيد و آن معبد را از نو بنا مي‌كند.
يهودي‌ها در يوم كيپور (YOM KIPPUR) روزه مي‌گيرند. يوم كيپور تعطيلي مذهبي يهوديان در ماه سپتامبر يا اكتبر است كه مردم در آن روز روزه مي‌گيرند و در كنيسه، دعاي صبر مي‌خوانند. آن روز را، روز كفاره هم مي‌گويند.
يهوديان شش روز ديگر را نيز روزه مي‌گيرند كه " TISHA B'AV " ( نهم آوريل، روزي كه معبد يهوديان در آن روزتخريب شد) از آن جمله است.
در «يوم كيپور» و " TISHA B'AV " خوردن و آشاميدن از زمان غروب آفتاب تا غروب بعدي به مدت 24 ساعت ممنوع است، در حالي كه در ساير ايام روزه ا، اين محدوديت از طلوع تا غروب آفتاب است.
هدف از روزه در دين يهوديت، استغفار از گناهان يا درخواست حاجت خاصي از خداست.

*مسيحيت

حضرت مسيح، پسر مريم مقدس كه مورد آزار يهوديان هم وطن خود قرار گرفته بود، پيام جديدي از خداوند متعال ارائه كرد. در طول سفرهاي حضرت مسيح 12 مُريد (كه بعدها حواريون نام گرفتند) همراه وي بودند تا آموزه‌هاي ديني را از او بياموزند. مسيح در دوران خود معجزه‌هاي زيادي بر مردم عرضه كرد تا آموخته‌هايش را ملموس‌تر سازد.
مسيحيت فرقه‌هاي زيادي دارد كه شايد به دليل عدم تفاهم بر روي اصول ديني، فرهنگ متفاوت مسيحيان و سليقه‌هاي شخصي بوده است. گاهي تفاوت اعتقادي بين اين فرقه‌ها آنقدر زياد است كه شايد هر كدام دين متفاوتي به نظر آيند.

آيين كاتوليك
كاتوليك‌ها در روزهاي چهارشنبه خاكستر «ASH WEDNESDAY» (اولين روز ايام روزه مسيحيان) و جمعه‌هاي ايام روزه «LENT» و جمعه پاك «GOOD FRIDAY» روزه مي‌گيرند و از خوردن گوشت خودداري مي‌كنند. كاتوليك‌ها قرن‌هاي متمادي از خوردن اين ماده غذايي در تمام جمعه‌ها منع شده بودند، اما از اواسط دهه 1960 خودداري از مصرف گوشت در جمعه‌هاي خارج از ايام روزه، به نظر محلي و شخصي افراد واگذار شد.
در روز چهارشنبه خاكستر و جمعه پاك، خوردن دو وعده غذايي كوچك و يك وعده غذايي عادي جايز است، اما خوردن گوشت ممنوع است. در ساير جمعه‌هاي ايام روزه نيز مصرف هر نوع گوشتي حرام است. براي روزه‌هاي اختياري در روزهاي جمعه، برخي افراد به جاي خودداري از غذا خوردن، رياضت ديگري را براي تقرب در نظر مي‌گيرند يا نماز مخصوصي را مي‌خوانند.
هدف از اين روزه كنترل هواهاي نفساني و رياضت كشيدن براي بخشايش گناهان و همدردي با فقراست.

آيين ارتدوكس شرقي
در اين فرقه، دوره‌هاي متعددي براي روزه وجود دارد كه شامل ايام روزه «LENT»، روزه‌هاي رسولان «APOSTELS»، روزه آسودن يا دورماسيون «DORMITION»، روزه تولد مسيح «NATIVITY» و روزه‌هاي ديگر است. هر چهارشنبه و جمعه، روزهاي روزه به شمار مي‌آيند به غير از آنهايي كه در هفته‌هاي خالي از روزه واقع مي‌شوند.
در روزه اين آيين به طور كلي مصرف گوشت، لبنيات و تخم مرغ ممنوع است. ماهي در برخي روزهاي روزه ممنوع است و در بعضي روزها مجاز.
ارتدوكس‌ها به اين دليل روزه مي‌گيرند كه معتقدند پرهيز از شكم پروري، رحمت خدا را براي آنها به ارمغان مي‌آورد.

آئين پروتستان
روزه در اين آيين، قانون جامعي ندارد، بلكه به انتخاب و صلاحديد افراد، كليساها، مؤسسات يا انجمن‌هاست.
برخي از افراد كلاً از مصرف غذا و نوشيدني امتناع مي‌كنند؛ بعضي ديگر فقط آب يا آب ميوه مي‌نوشند؛ يا اينكه فقط غذاهاي مشخصي را مي‌خورند و از غذاهاي خاصي امتناع مي‌كنند و با هر وسوسه‌اي مقابله مي‌كنند.
هدف از روزه در اين آيين، تقويت روح يا به كرسي نشاندن يك سخن حق در جامعه مدني يا سياسي است.

آيين مورمن
اولين يكشنبه هر ماه، زمان روزه است. افراد و خانواده‌ها در صورت تمايل ممكن است روزهاي ديگري نيز بگيرند. خودداري از خوردن و آشاميدن براي دو وعده متوالي و نيز بخشيدن غذا يا پول به نيازمندان روزداري اين فرقه است. بعد از روزه اعضاي كليسا در جلسه روزه و شهادت دادن شركت مي‌كنند.

* اسلام



در آئين مقدس اسلام روزه جايگاه بسيار خاص و ويژه‌اي دارد و يكي از وسايل تقرب به خداست. دين اسلام كه پس از ميلاد مسيح توسط حضرت محمد (ص) در شهر مكه عرضه گرديد، از بزرگ‌ترين دين‌هاي دنياست. مسلمان‌ها دين اسلام را مكمل دين ابراهيم، داوود، موسي و عيسي دانسته و پيامبرشان را خاتم انبياء مي‌دانند. قرآن كتاب مقدس مسلمانان است و ايشان در اجراي مسائل ديني از احاديث پيامبر و امامانشان سود مي‌برند.
مسلمانان يك ماه تمام را روزه مي‌گيرند. ماه رمضان نهمين ماه تقويم قمري مسلمانان است كه در اين ماه روزه واجب است. اين ماه يادآور نزول قرآن بر حضرت محمد(ص) است.
مسلمانان براي روزه گرفتن از شروع سحر(اذان صبح) تا غروب آفتاب(اذان مغرب)، از خوردن و آشاميدن اجتناب مي‌كنند. همچنين مصرف دخانيات و داشتن رابطه زناشويي در زمان روزه‌داري حرام است.
روزه‌داري در اين ماه واجب است، ولي مسلمانان در ديگر اوقات سال نيز به دلخواه مي‌توانند روزه بگيرند.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:28 | لینک  | 

رمضان می آید و یک نفر می رود

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:11 | لینک  | 

رمضان مبارک

ramadhan mubarak

The fourth pillar of Islam, which is fasting, is practiced during the month of Ramadan. Ramadan is derived from an Arabic word for intense heat and scorched ground and shortness of rations. (in Arabic: رمضان, Ramaḍān) – – and it is the ninth month of the Islamic calendar (Hijri calender), established in the year 638 CE. It is considered the most venerated, blessed and spiritually-beneficial month of the Islamic year. Prayers, fasting, charity, and self-accountability are especially stressed at this time; religious observances associated with Ramadan are kept throughout the month.

"Ramadan is the month during which the Qur'an was revealed, providing guidance for the people, clear teachings, and the statute book. Those of you who witness this month shall fast therein. Those who are ill or traveling may substitute the same number of other days. Allah wishes for you convenience, not hardship, that you may fulfill your obligations, and to glorify Allah for guiding you, and to express your appreciation.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:3 | لینک  | 

مقدمه:

در انجمن های ادبی ، مباحثات ادب دوستان و حتی در جمع های دوستانه یا به ظاهر دوستانه بار ها و بار ها شاهد مشاجراتی بوده ام که از تشابهات و تفاوت های فانتزی ، سورئالیشم و رئالیسم جادوئی ریشه می گیرد . نگارش این چند سطر شاید بتواند تصویری روشن تر را به مخاطبان ارائه دهد.

ا- سورئالیسم:

«اگر بخواهیم نوشتن به راستی خود به خود باشد، باید ذهن را از قید وسوسه های دنیای بیرون و همچنین از دغدغه های فردی که ماهیت سوداگرانه یا احساساتی دارند، خلاص کنیم. این نوع فاصله گرفتن از دیرباز چیزی در قلمرو اندیشه شرقی بوده و نه اندیشه غربی و برای ذهن غربی مستلزم تنش یا تلا ش است.»

 

 

شاید همان  روزی که آندره برتون «Andre Breton» شاعر، نویسنده، روانشناس و نظریه پرداز فرانسوی (1896) نخستین بیانیه سورئالیسم را در سال 1924 در پاریس منتشر کرد، سورئالیسم «Surrealism» متولد شد . وی به گونه ای از واقعیت مطلق که در آمیزه ای از رویا، و واقعیت است ایمان دشت و معتقد بود که در جهان، واقعیت برتری وجود دارد که در ضمیر ناخودآگاه انسان نهفته است.

قطعا اوتامیسم(خودکاری یا خود انگیختگی) مفهوم اصلی نظام فکری برتون بود؛ نوعی هدایت جادویی که از ناخودآگاه او نشات گرفته و اشعار، مقالات و سایر نوشته های او را شکل می داد. نقاشان و مجسمه سازان نیز بعد ها از همین شیوه در تولید آثارشان سود بردند.
سورئالیست ها در پی آن بودند که تحت تعلیم برتون در یابند که «در اعماق ذهن انسان چه می گذرد که خود از آن بی خبر است» آنها برای مطالعه، در مورد رویا، خواب، طراحی کودکان و هنر دیوانگان تحقیق کردند، که بدون شک از اولین حرکت های مطالعاتی خودآگاهانه و موثر بود.

 


 

آندره برتون در تعریف سورئالیسم می گوید:سورئالیسم = خودکاری روانی ناب که از طریق آن، تبیین کارکرد واقعی اندیشه به صورت کلام، نوشتار و یا هر فعالیت دیگر.از نظر برتون، نیروهای محرکی که خود را از طریق رویاها و روند خود به خودی «اوهامی که چیزهای واقعی می آفرینند» بیان می کنند، «از ارزشی قطعی» برخوردارند.

فانتزی:

شاید تعریف فورستر بتوتند فتح بابی مناسب برای تعریف فانتزی باشد.

فانتزی به دو شکل لکی اتفاق می افتد:

1-     قرار دادن اشخاص عادی در فضا و شرایط غیر عادی

2-     قرار دادن اشخاص غیرعادی در فضا و شرایط عادی

فانتزی هم در محیط دنیاهای دیگری رخ می‌دهد، اما در فانتزی، این دنیاها بیشتر جادویی و اسطوره‌ای هستند. داستان‌های علمی-تخیلی مبنای علمی دارند یا داستان‌هایی هستند که ممکن و باورکردنی باشد، جهانی که پایه‌هایش علمی باشد که اکنون داریم یا حدس می‌زنیم علمی باشد که در آینده خواهیم داشت.

تفاوت ها:

1-      فانتزی برون گرا و سورئالیسم درون گراست

2-      سورئالیسم منبعی خیالی و رویائی دارد اما فانتزی منبعش تخیل است و نه خیال

3-      سورئالیسم بستر منطقی ندارد لما فانتزی هم بستر منطقی دارد و هم مکانیسم معناساز

منابع:

1- http://akhiabanian.ir/archives/2007/Aug/%209/559.php

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:30 | لینک  | 

Robert M. Pirsig

 

Born in Minneapolis, Minnesota, Robert M. Pirsig has achieved world fame and classic status for his iconic book, Zen and the Art of Motorcycle Maintenance: An Inquiry into Values (1974). This was followed, seventeen years later, by Lila: An Inquiry into Morals, a new edition of which was published by Alma Books in August 2006.

Pirsig has published little other than his two major works and avoids the public eye, frequently travelling around the Atlantic by boat. He has lived in various places around the United States as well as Sweden, Belgium and England.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:42 | لینک  | 

کودکی که با بهره ی هوشی ۱۷۰ چندین کلاس را در یکی دو سال پشت سر گذاشته همواره از آن دوران به تلخی یاد می کند . او کسی نیست به جز رابرت ام پیر سیگ.

رابرت در سال ۱۹۴۳به دانشگاه  مینه سوتا وارد شد تا بیو شیمی بخواند اما او دانشجوئی معمولی نبود . رابرت متفاوت بود . آرمانگرا و نکته سنج که در کنار این دو خصلت باید به آزاد اندیشی او نیز توجه شود.رابرت در رمان ذن و هنر نگهداری موتو رسیکلت خودش را در قالب دو کاراکتر توضیح می دهد.

در خلال آزمایش های بیو شیمی رابرت به این نکته توجه کرد که نظریه های مربوط به توضیح یک پدیده در خلال ازمایشات علمی و یا در خلال استفاده از روش های علمی زیاد و زیاد تر می شوند و این تضاد منطقی که در درون نگرش علمی وجود دارد رابرت را تا حدی سر خورد ، نگران و عصبی  می کرد. و شاید این ها همه باعث شدند تا وی دانشگاه را با نمراتی ضعیف به ایان برساند . رابرت ایمان خود را به خدای دانش بشری از دست داده بود.

پس از ورود به ارتش و حضور در شبه جزیره ی کره رابرت به مینه سوتا برگشت و تصمیم  گرفت تحصیلاتش را در رسته ی فلسفه کامل کند . او به همین منظور به هند رفت و به مطالعه ی فلسفه ی شرق پرداخت اما همه را به یکباره رها کرد به آمریکا برگشت و به تدریس زبان انگلیسی مشغول شد.

در سال ۱۹۵۴ با نانسی  ان جیمز ازدواج کرد و بعد ها این زوج صاحب دو کودک به نام های کریس و تئودور شدند.پیر سیگ بعد از جدائی با خانم وندی کیمبال ازدواج کرد.

رابرت و پسرش،  کریس

کریس نیز بعد ها در درگیری خیابانی با ضربات چاقو به قتل رسید . او نیز در کتاب پدرش به عنوان یکی ار کاراکتر های مهم حضور دارد.

پس از چند نوبت بستری شدن در آسایشگاه روانی و متعاقب مشاجره با همسر دومش که باردار شده بود و نمی خواست  سقط جنین کند . رابرت به مسافرت دریائی پرداخت . و از این طریق به سواحل کشور های اسکاندیناوی رسید . دخترش "نل "نیز در خلال همین سال ها متولد شد.

 پیر سیگ به رابطه ی بین جهان معنا و جهان مادی و تکنولوژیک اهمیت می داد به حدی که او را بعنوان تئوری پرداز "متافیزیک کمیتی " می شناسند.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:34 | لینک  | 

مدتی است که دوباره دارم می خوانمش . همیشه مرا مسحور می کند . می مانم در لابیرنت تصاویر و اندیشه هایش و لذت می برم . "ذن و هنر نگهداری از موتور سیکلت" شاید از نظر ادبی اثری متوسط و کمی ضعیف قلمداد شود اما چیزی دارد که مرا تحت تاثیر قرار می دهد. سادگی.

 

ذن و هنر نگهداری از موتور سیکلت

رمان بسیار ساده شروع می شود . شاده ادامه می یابد و به سادگی به اتمام می رسد . آن چه که در این اثر مخاطب را ممکن است آزرده کند اطناب و تکرار است.هر چند که شاید ذکر این نکته لازم باشد که بدانیم کتاب در سال ۱۹۷۱ نوشته شده و بسیاری از اندیشه ها و مطالب مطرح شده در رمان بسیار بدیع و جسورانه بوده است.

رابرت ام پیرسیگ

اما همه چیز ساده طراحی شده سفر دو زوج یکی زن و شوهر و دیگری پدر و پسر . سوار برموتورسیکلت و گشت و گذار در ایالت های مختلف اما هر چه پیش میرویم این اثر جاده ای ابعادی عمیق به خود می گیرد . در مجموع رمانی انیشه ورز می شود. رمانی که می تواند بسیاری از شاخصه های مدرنیسم و پسا مدرنیسم را به مخاطب خود بشناساند.

در هر حال  بر اساس این رمان جند نکته را می توان مد نظر قرار داد :

۱- ارائه ی  اندیشه های پیچیده نیازی به بیان پیچیده ندارد و بلکه برعکس به ساده سازی نیازمند است

۲- علیرغم توصیه ی اکید اساتیدم در عرصه ی  داستان نویسی هم می توان فلسفه را وارد متن کرد اما به شرطی که متن را خدشه دار نکند . فلسفیدن داستانی فی نفسه اشکالی ندارد.

۳- بعضی وقت ها یک اثر هنری بیش از ده ها و صد ها مقاله و کتاب تئوری به انسان کمک می کند تا چیزی را بشناسد.

نتیجه ی اخلاقی : رمان خواندن  خوب است!

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:0 | لینک  | 

*تصویر تاریک می شود به...

صدای تق تق ماشین تایپ

صدای سروان:باسمه تعالي

 از: ندامتگاه فسا

به : مديريت ندامتگاه عادل آباد

 موضوع : انتقال زنداني 

سلام عليكم:

احتراما" ،  عطف به نامه ي شماره 23/133الف. ك در مورد زنداني اسد زاهداني فرزند حاجي با اطلاع مي رساند:

مراتب بررسي شده  و نامبرده حسب الامر و تحت الحفظ به آن ندامتگاه منتقل مي گردد.جزئيات بيشتر طي نامه ي محرمانه  به كد :112-132-پ.3ارسال شده است.ضمنا" سروان احمد عباسي جهت  هماهنگي هاي لازم به حضور معرفي مي شوند.

*تصویر روشن می شود به..

سکانس 1- صحنه 32- اتومبیل حمل زندانی- روز – جاده بیرون شهر (داخلی/ خارجی)

سروان نامه را تا می كند . اتومبيل  حمل زنداني جاده ي كم عرض را پشت سر مي گذارد.سروان برمی گردد و نگاهي به زنداني  می اندازد. دست ها  در دستبند . سر پائين و انگار که به نقطه ای خیره شده.

سروان :واسه چي گرفتنت؟

اسد  (بي آن كه سرش را بلند كند ): پرونده ام رو نخوندي؟

سروان : نه..توی این نامه چیزی ننوشته

اسد:درگير شدم، با چند تا سرباز .داشتم نشريه ي مجاهد مي فروختم.

سروان:کجا دستگیر شدی؟

اسد دستی به گردن عرق کرده اش میکشد

اسد:نزدیک فسا بعد از میون جنگل سوار می نی بوس  بین شهری بودم  توی پست ایست و بازرسی منو گرفتن . داشتم روزنامه می فروختم.توی این مملکت خراب شده  روزنامه فروختن جرمه .نفس کشیدن جرمه زندگی کردن جرمه  اصلا" زنده بودن هم جرمه.

سروان :شنيدم يه بارم مي خواستي  فرار كني...

اسد سرش را بلند میكند. هر دو به هم خيره میشوند .اسد سر تکان می دهد

اسد:خواستم  ولي نشد

سروان: چرا مي برنت شيراز؟

اسد (به دستبند خیره شده): تو   نمي دوني؟

سروان: نه

اسد ( لبخند می زند):اميدوار بودم بدوني

دوباره سرش را زير می اندازد و در خود فرو میرود.

سکانس 1- صحنه 33- خانه ی تیمی(شیراز)– شب- داخلی

اسد هنوز سرش پائین است.

صدای هدایت :اسد ؟ ..حواست هس؟

اسد سر برمیدارد . به هدايت نگاه میكند.همه به او نگاه می کنند . سنگینی نگاهشان را احساس می کند .

هدایت :خب براي آخرين مرتبه برنامه ي فردا رو مرور مي كنيم ،سمیر؟

سمیر که گوشه ای روی مبلی کهنه نشسته ، بی اختیار تکان خورد .

هدایت (با لحنی آمرانه ): وظيفه تو چيه؟

سمیر (خودش را جمع و جور میکند) :كنترل وضعيت ئی موتور سكلت  ..

هدایت رو به اسد می کند

 هدایت:اسد..تو چي؟مشكلي نداري؟

اسد:نه ..

هدایت سکوت میکند .

هدایت:خب .. من بين مردم مي مونم تا عكس العملشون رو ارزيابي كنم شما بلافاصله  محل رو ترك مي كنين . سریع از هم جا مي شين هركدومتون با يه موتور سيكلت كه توي باغه به پايگاه برمي گردين  نتيجه ي عمليات رو من به تشكيلات اعلام مي كنم ولي اگه تا عصر پيام سلامتي تون به تشكيلات اعلام نشه ما شما رو دستگير شده تلقي مي كنيم. در ضمن كنترل كردن وضعيت كوچه  و علامت دادن به تيم اجرائي هم با منه.كسي سئوالي نداره؟

اسد و سمیر به هم نگاه می كنند .كسي چيزي نمی گوید.

هدایت :استراحت مي كنيم ..ساعت پنج  صبح راه مي افتيم.

سکانس 1- صحنه 34- اتومبیل حمل زندانی- روز – جاده بیرون شهر (داخلی/ خارجی)

اتومبیل حامل زندانی  به سختی تکان می خورد . صدای کشیده شدن لاستیک ها را همه می شنوند . اتومبیل می ایستد . سروان دریچه ی فلزی را بازمیکند . راننده برمیگردد و  در قاب کوچک دریچه ی فلزی به سروان نگاه می کندذ.

راننده : به خیر گذشت..چیزی نشد.

 گوسفندان از عرض جاده می گذرند . پیر مرد چوپان چوبدستی اش را در هوا تکان می دهد و بد و بیراه می گوید.اسد  به سروان نگاه میكند اما چيزي نمی گوید.اتومبيل دوباره حرکت میکند.

سکانس 1- صحنه 35- اتاق بازجوئی(زندان عادل اباد)- روز - داخلی

بازجو و سروان روبروی هم نشسته اند.

بازجو:صحبت ديگه اي بين شما رد و بدل نشد؟

سروان كمي روي صندلي جابجا میشود .

سروان:نه

بازجو : و  تلقي شمااز شخصيتش؟..به نظرتون چه جور آدميه؟

سروان کمی مکث میکند به دیوارهای براق  نگاهی می اندازد

سروان: خب..تو داره،يك دنده اس و احتمالا" كمي عصبي.

بازجو  صندلي اش را عقب میكشد . از جا برمیخیزد

بازجو:ممنون سروان ..موفق باشين و خدانگهدار

با هم دست میدهند . سروان لبخند میزند

سروان:در پناه خدا

سروان از اتاق خارج نشده كه در آستانه ي در با اسد روبرومی شود. چند سرباز وظیفه مشغول رنگ زدن دیوار راهرو هستند.سروان و اسد لحظه اي به هم نگاه میكنند و از كنار هم میگذرند.

اسد با اشاره ی بازجو روي همان صندلي می نشیند.اتاق بوی رنگ پلاستیک می  دهد. سربازی لاغر اندام   و  کوتاه قامت  وارد اتاق میشود .گوشه ي اتاق ميز و صندلي كوچكي قرار دارد . روي ميز چوبي  دستگاه تايپ دیده می شود. سرباز پشت ميز می نشیند و به بازجو نگاه میكند.بازجو سر تكان می دهد و سرباز شروع می کند  به تايپ كردن.

بازجو:مي دوني چرا اينجائي؟

اسد که هنوز متوجه اطراف است و در و دیوارتازه رنگ شده  را تماشا می کند

اسد (با خونسردی و بی اعتنائی) : نه

بازجو (با لحنی قاطع):هفدهم مرداد ..استهبان ..چيزي يادت مياد؟

اسد به خود می آید، نگاهش روی صورت بازجو ثابت می ماند. کمی مکث میکند

اسد : نه..نه هيچي

بازجو  : با تردید جواب دادای .. می دونی چی فکر می کنم ؟به نظرم شما مسئول مستقيم ترور شيخ احمد هستين

اسد کمی جابجا میشود . به کف اتاق نگاه میکند

اسد: نمي شناسم گفتی کی؟ شیخ چی چی؟

بازجوشيخ احمد فقيهي

اسد  خودش راکمی  عقب میکشد .

اسد (بی آن که به باز جو نگاه کند):این که گفتی .. کی هست؟

اسد لبخند میزند یا دست کم سعی میکند لبخند بزند.

باز جو:هدايت  اعتراف كرده ..

باز جو بی آن که پلک بزند اسد را نگاه  می کند

بازجو: كل تشكيلات لو رفته ..از هدايت و آذر بگير تا سعيد

اسد(با کنجکاوی): كدوم سعيد ؟

باز جو:سعيد افضل ..

به تدریج انگار سرو صدائی را می شنود.صدای ازدحام جمعیت.

سکانس 1- صحنه 36- خیابان (در بوشهر)- روز - خارجی

سعید لنگ می زند و می دود.  افتان و خیزان.می دود . صدای تعقیب کنندگان بیشتر و واضح تر می شود .

صدای مردم: مرگ بر منافق.. مرگ بر منافق

سعید افتان و خیزان به خیابان فرعی میپیچد.  هراسان و زخمی .

سکانس 1- صحنه 37- اتاق بازجوئی(زندان عادل اباد)- روز - داخلی

بازجو جوش کوچک و سرخ صورتش را می چلاند:سعید افضل، مسئول تشكيلات فسا..

سکانس 1- صحنه 38- خیابان (در بوشهر)- روز - خارجی

کسی داد میزند:اوناهاش اونجاس..

سعید  نفس نفس میزند . لکه ی سرخ و تیره ی پارگی شلوارش  بزرگتر   شده.از میان جمعیت تعقیب کننده یکی دیگر فریاد می کشد:بگیرین اون نامرده

سعید می ایستد . برمیگردد .جمعیت  در جا می ایستد .سعید تیری  شلیک می کند .کسی به زمین می افتد . جمعیت می شکافد . سعید شروع میکند به دویدن .راهش را به سمت گورستان کج میکند.

یک نفر:توقبرستونه

دیگری: گیر افتاد

سکانس 1- صحنه 39- اتاق بازجوئی(زندان عادل اباد)- روز - داخلی

اسد و باز جو روبروی هم و پشت میز نشسته اند . اسد کلافه به نظر می رسد و سرش را بین هر دو دستش گرفته.

باز جو :  مي دوني  بلوف نمي زنيم

سکانس 1- صحنه 40- حاشیه ی خیابان/ گورستان انگلیسی ها (در بوشهر)- روز - خارجی

صدای یک نفر:راه فرار نداره نه..

زمین می چرخد و آسمان هم . زمین از زیر پایش می گریزد.تلوتلو خوران پیش می رود.به زحمت  می ایستد و نشانه می گیرد . مردم همه جا هستند . همه جا .همه جا..بی هدف شلیک می کند

سعید( فریاد میزند): برین گم شین..گم شین..

حالا تار و مبهم می بین دآن هائی  را   که پیش می آیند .قبر ها جائی بین زمین و آسمان معلق اند.

سعید (میان فریاد و گریه و التماس ) : برین دیگه ..چی می خواین ؟..ها؟ گم شین..

اسلحه را بی هدف این سو و آن سو نشانه می گیرد . کسی از پشت سر به زمینش میزند. اسلحه از دستش میافتد .  او را  زیر مشت و لگد می گیرند

یک نفر: بکشینش ئی کافره

سکانس 1- صحنه 41- اتاق بازجوئی(زندان عادل اباد)- روز - داخلی

اسد حالا خودش را در شیشه ی عینک بازجو می بیند .

بازجو( لبخند می زند ):بقیه  هم   اينجان،مهمون خودمونن. سعيد  توي بيمارستانه. جون سالم به در نمی بره ولی اعتراف کرده.

باز جو : حواست هس؟

اسد( به خود میآید): چی؟

بازجو به اسد نگاه می کند

اسد : آره

بازجو دست هایش را روی میز می گذارد

بازجو:خب ، شروع مي كنيم از این به بعد هر چی بگی ثبت  می شه

با اشاره ی بازجو سرباز کوچک اندام مشغول تایپ کردن می شود.تق..تق..تق..فرم بازجوئی به تدریج سیاه می شود.

موضوع:

صورتجلسه بازجوئی از ضارب شهید فقیهی

تاريخ:21/3/1361

مشخصات مدعی علیه:

نام: اسد

نام خانوادگی:زاهدانی

تاریخ تولد: 1338

نام پدر : حاجی

بازجو: شما متهم به شركت مستقيم در ترور شيخ احمد فقيهي هستيد . چه دفاعي دارید؟

اسد: هيچ گونه اطلاعي در اين مورد ندارم

  اسد دستی به سر و گردن عرق کرده اش می کشد . منشی جلسه که سربازی لاغر اندام   و  کوتاه قامت است  دست از تایپ کردن برمی دارد  و به او زل می زند.

بازجو:درباره  چگونگی طرح و برنامه ریزی ترور شهید فقیهی تو ضیح دهید

اسد:در حدود یکسال پیش و بعد از آن که از زندان آزاد شدم ارتباطم با سازمان قطع بود تا این که...

بازجو:تا این که چی؟ ادامه بده..ادامه بده...ادامه بده...

*تصویر تاریک می شود به ..

*تصویر روشن  می شود به..

سکانس 2- صحنه 1-سلول زندان (بند زنان)- شب - داخلی

شب از نيمه گذشته .دختری به زحمت پتو را كنار می زند و لبه تخت مینشیند . کمی بعد دست بر شكمش می گذارد و در خود مچاله میشود.به اطراف نگاه میكند ، همه خواب اند.در سلول را باز میكند و قدم به راهروي سرد و هميشه طولاني میگذارد

سکانس 2- صحنه2-راهروی زندان (بند زنان)- شب - داخلی

دختر راهرو را طی می کند  از مقابل سلول ها می گذرد. صداي گامهايش در راهرو پيچيده.

سکانس 2- صحنه 3-سلول زندان (بند زنان)- شب - داخلی

 

دختر از مقابل سلولی رد می شود .درآن  سلولی زنی  چشم باز كرده و در تاریکی سلول منتظر می ماند و چند لحظه بعد به آرامي براه می افتد و از سلول بیرون می رود.

سکانس 2- صحنه 4-راهرو ،دستشوئی زندان (بند زنان)- شب - داخلی

 زنداني جوان که دختری هیجده، نوزده ساله است  لخ لخ كنان میرود و وارد محوطه ی  دستشوئي ها میشود.

صدای  زن اول:چي توي غذاش ريخته بودين؟

زندانی دوم که زنی تنومند و چاق است به محوطه ی دستشوئی ها سرک می کشد اما وارد نمی شود

صدای زن دوم:لازيكس (با خنده )هر كي گرفتارش بشه دستشوئی رو ول نمي كنه...دل پيچه بدي دره ...

صدای زن اول: زندانی رو از کجا می شناختی؟

صدای زن دوم: به ..چه حرفا می زنی حاج خانوم؟ این جا همه شناسن ..تازه یه چن ساعتی هم سلولم بود ..

صدای زن اول: میگن قبلا" اذیتش کرده بودی

صدای زن دوم: کی ؟ من؟ بهتون می زنن به جون شما..

دختر از دستشوئي بيرون می آید . دستها را می شوید ،مشتي آب به صورتش می پاشد.چشمانش را می بندد. صدائي می شنود. چشم باز میكند . زندانی چاق  را در آئينه میبیند. همان زن درشت هيكل را.برمی گردد.زن پیش از آن که دختر جیغ بزند دست بردهان او می گذارد.

زندانی : كجا مریم خانم؟

صدای( بازجو) زن اول:اذیتش کردی؟

صدای( زندانی چاق ) زن دوم:نه ..من ..من فقط می خواستم باهاش حرف بزنم .همین

مریم تقلا می کند. زن در چشمان لرزان مریم خيره میشود.در فلزی زنگ زده قیژ ی میکند. مریم چشم می چرخاند و سعی میکند فریاد بزند.

صدای بازجو:تنها بودی؟

صدای زندانی:خب آره

 از دستشوئي مجاور زنداني ديگري(زن سوم) خارج میشود.زنی لاغر اندام  با پوستي تيره و دندانهاي زرد و نامرتب.زندانی لاغراندام(زن سوم)  نگاهي به آن دو میکند . زير لب میخندد .زن درشت هیکل به زندانی لاغر اندام اشاره می کند.

زن دوم (زندانی چاق):دستاشو بگير.

زندانی لاغر اندام هر دو دست مریم را از پشت گرفته.زندانی درشت هیکل زير گوش مریم به نجوا چیزی می گوید.

زندانی چاق: ديدي گیرم افتادی ؟!

مریم چشم می چرخاند و به اطراف نگاه می کند. تقلا می کند  و سعی دارد خودش را رها کند.

زندانی لاغر اندام( زیر گوش مریم ):تولدت مبارک ... 

چشمان مریم خيس شده .دست و پا میزند اما رها نمی شود.

 زندانی تنومند: آروم باش  ،اصلا" درد نداره

اصواتي نامفهوم از حلقوم مریم  به گوش مي رسد مردمک ها تند و  بی قرار در کاسه ی چشمهایش  می لرزند.زن درشت هیکل : چشماتو ببند،كمتر درد مي كشي.

صدای بازجو:جریان اون شب رو برام تعریف کن.. بدون دروغ

صدای زندانی چاق:خب راستش می خواستم  ازش زهر چشم بگیرم ولی  دستم رو گاز گرفت .. ببین کبودی رو ..

مریم  چشم بسته و ديگر تقلا نمی كند.اشک آرام و بی صدا از گوشه ی چشمانش می جوشد در مسیری نامنظم گونه هایش را خیس می کند. زن  دست بر گردن مریم میگذاردو فشار میدهد  . مریم از درد  به خود  میپيچد. زن حلقه ی دست هایش را تنگ تر میکند. مریم  میلرزد .زندانی لاغر اندام دست های او را محکم تر گرفته . بدن مریم به رعشه افتاده .زندانی تنومند با تمام توان گردنش را فشار میدهد . چیزی در گلوی مریم می شکند .دانه های عرق از گوشه ی پیشانی زن چاق  می جوشد . بدنش گر گرفته . مریم از حرکت افتاده چشمان بی فروغش به جائی نزدیک سقف خیره مانده است.

سکانس 2- صحنه 5-راهرو ،اتاق بازجوئی شب - داخلی

هر دو زن روبروی هم نشسته اند در دوطرف میز . یکی چادر به سر کرده و ان یکی که زنی چاق و تنومند است لباس زندانیان را به تن دارد.

بازجو:چراكشتيش؟

زندانی  چیزی نمی گوید.باز جو عينكش  را برمی دارد . شيشه ی  آن را با دستمال پاك میكند

 بازجو:پرسیدم واسه چی کشتیش؟

براي چند لحظه هر دو  ساكت می مانند. چشم در چشم  هم .اتاق کوچک است  و کم نور .چراغ مطالعه ای که روی میز قرار دارد تنها بخشی  کوچک از میز را روشن می کند.

بازجو :خب..؟

زندانی ساکت است .بازجو با دسته عينك بازي مي كند.زندانی به دور و برش نگاهی میاندازد و در عمق تاریکی جائی نزدیک درطرحی مبهم از  نگهبانی را میبیند که بی حرکت ایستاده .

.زندانی( زیر لب): نمی خواستم اذیتش کنم

زنداني بیش از این چيزي نمیگوید  و  به نقطه اي مبهم خيره می ماند. حالا می تواند پوتین های نگهبان را ببیند. چند لحظه بعد به بازجو نگاه میکند

زندانی چاق:..از همون اول رفتارش با من خوب نبود .

دست به صورتش می برد . رو سری اش را مرتب میکند.

بازجو:شنیدم اذیتش کرده بودی

زندانی گوشه ی لبش را به دندان میگزد :اون ..نه ..من  نه ..نمی خواستم..نمی خواستم  اذیتش کنم

بازجو:ولی تو کشتیش . مگه نه؟

زندانی انگشتش را درچند تار مو ئی که از زیر روسری اش بیرون آمده  می پیچد

زندانی: نه ..نه دوست بودیم با هم.. مریم دختر خوبی بود ولی..منو تحقیر می کرد

سرش را پائین می اندازد و با هر دو دست صورتش را می پوشاند.بازرس عينك را بر چشم میزند . پرونده اي را كه روي ميز قرار دارد باز می كند  و زير چشمي مراقب حركات زنداني است.

بازجو: بذار برات بخونم...اينجاس... مریم عاطفی با نام مستعار پندار 19 ساله ،دانش آموزسال سوم راهنمائی (شبانه). در تاريخ 20/12/1359به اتهام حمایت از  فروش نشریه ، هواداري از گروهك  منافقين و در گیر شدن با مامورین   بازداشت  و به هشت ماه  زندان محكوم شده.می بینی؟ هیچکاره اس ..نه رده ی تشکیلاتی  و نه حتی سابقه ی سیاسی، هیچی..

 باز جو پرونده را میبندد دستي به صورتش  میكشد .عينكش را روي ميز می گذارد

بازجو:چرا کشتیش؟

زندانی چیزی نمی گوید. فقط با گره ی رو سری اش بازی می کند.بازجو  کوچکترین حرکات زندانی را زیر نظر گرفته 

بازجو:..برای تو چه فرقی می کنه؟..  قتل قتله ..یکی یا   دوتا خیلی هم با هم  فرق نداره..

زندانی سرش را بالا می آورد اما به چشمان بازرس نگاه نمی کند

زندانی :  دست خودم نبود...

باز جو : دروغ می گی.می خوای باور کنم که مریضی. نه؟

زندانی تنومند سرش را زیرانداخته و چیزی نمیگوید.

بازجو: حرف بزن

زندانی درشت هیکل دوباره سر تکان می دهد . به کندی پلک زد.بازجو سر از پرونده برمی دارد. زندانی چاق بي آن كه چيزي بگويد رو برمی گرداند .

سکانس 2- صحنه 6- سلول – عصر- داخلی (زمانی در گذشته)

زن چاق روی تخت و رو به دیوار خوابیده.صدای تردد از هروی زندان به گوش می رسد .

زن چاق :اون بیرون قشنگه نه؟

زن لاغر اندام که سعی می کند از دریچهی بسیار کوچک اتاق بیرون را تماشاکند رو برمی گرداند . به زندانی تنومند که روی تخت خوابیده  بود نگاه می کند

زندانی لاغر:بیا تو هم ببین .

زندانی تنومند غلتی میزند و حالا  به پشت روی تخت دراز کشیده

زندانی چاق: حوصله ندارم کتایون..دلم گرفته..

همان جا روی تخت مینشیند

زندانی چاق: چگونه آن بانو  که بزرگ بود در قوم قبیله اش  زبون شد؟شبانگاهان زار گریه می کند لیک از دوستدارانش کسی نیست که تسلایش دهد .دوستان خیانت پیشه کرده اند  و یهودا به سبب مصیبت جلای وطن شده..

کتایون برمیگردد  . لحظه ای سکوت میکند ولبخندی میزند از سر ذوق و رضایت.

 کتایون: کاهنان ماتم می سرایند و دوشیزگان تلخی زندگانی را شکیبایند. دشمنان فیروز گشته  و اطفال به اسیری رفته اند پس چه تیره روزگاری است امروز

زن تنومند میخندد

زن تنومند :نه بابا ، خوب یادت مونده!

کتایون آه می کشد . سری تکان میدهد

کتایون: اجرای خوبی شد،  شب آخر یادته ؟..اون مرده کی بود؟ همون که برامون گل آورد

زندانی تنومند: مهندس حقیقت

کتایون: آره ..یادته چطور دست و پاشو گم کرده بود؟..ول کن دیگه . بیا دستتو بگیر لبه ی پنجره خودتو بکش بالا به زحمتش می ارزه..تجربه ی خوبیه..بیرون رو ببین

زندانی تنومند خمیازه ای می کشد . پاهایش را روی هم میاندازد. دوباره روی تخت دراز میکشد

زندانی تنومند: لوئیس بونوئل می گه زندگی رو تجربه کنین ولی نه به هر قیمتی!

کتایون چینی به پیشانی اش می اندازد روبرگرداند . دوباره به سمت پنجره میرود

کتایون:می خوای برات قلاب بگیرم؟

زندانی تنومند انگشت در گوشش میکند . چیزی زرد و چسبناک را که به نوک انگشتش چسبیده بود بین انگشتهایش له میکند

 زندانی تنومند: نه.. دردسر می شه. .جدی می گم..حوصله ی انفرادی ندارم..به چی زل زدی؟

زندانی چاق بی آن که نیم خیز شود.مسیر نگاه زندانی لاغر اندام را دنبال میکند. سر می چرخاند و به راهرو نگاهی می اندازد. دختری کم سن و سال ، ظریف و کوتاه قد مقابل سلول ایستاده. در سلول با صدای جیغ لولای زنگ زده باز می شود.زندانبان در را باز می کند.

زندانی چاق (زیر لب): کوچکتر از اونیه که گفته بودن.

زندانبان:برو تو..

زندانبان دختر را به داخل هل می دهد.دختر  کف سلول را نگاه می کند بی حرکت ایستاده .زندانبان همه جا را برانداز میکند

زندانبان:تو چرا اونجا ایستادی؟

زندانبان با دست به گوشه ای اشاره میکند

 زندانبان: برو  بشین

کتایون  بی آن که چیزی بگوید گوشه ی سلول  مینشیند.

زندانبان( زیر گوش دختر) : برو یه گوشه بشین ..

دختر تنها  و ساکت ایستاده .زن تنومند لبخند میزند

زندانی تنومند:خوش اومدی..

بعد هم به سرعت  لبه ی تخت مینشیند

زندانی چاق: اسمت چیه؟

دختر چیزی نمیگوید. سرش پائین است.

زندانی تنومند :من فرنگیسم  بچه ها فری صدام می زنن اون اسکلت هم که اونجاس اسمش کتایونه من بهش می گم کتی نکبتی...

هردو غش غش می خندند.دختر به روبرو نگاه میکند به روزنه ی  کوچکی که گوشه ای از آسمان را قاب گرفته . فرنگیس از تخت برمی خیزد .پشت سر دختر می  ایستد . به کتایون چشمکی میزند

:خب حالا اسم تو چیه؟

دختر (به آرامی ):مریم

فرنگیس : مقدس یا مجدلیه؟

کتی و فری  می خندند

.کتایون :چرا ساکتی؟ یه چیزی بگو.. جرمت چیه؟

فرنگیس :تو رو واسه چی گرفتن؟ سیاسی هستی ؟

مریم چیزی نمی گوید . کتایون دست ها را ستون می کند و می ایستد.حالا روبروی هم  ايستاده اند .کتایون دختري بیست و هفت هشت ساله، لاغر اندام ، چشم درشت با موهائی مشکی  ، پوستي تيره و دندانهاي زرد و نامرتب است . پشت سرمریم  فرنگيس ایستاده .زنی سی و دو ،سه ساله ،درشت هیکل  که بوی تند بدن عرق کرده اش را به سختی می شود تحمل کرد .  .

فرنگیس (زیر گوش مریم ): جرمت چیه؟

مریم جوابی نمیدهد .

 فرنگیس : تو چیکار کردی خانم کوچولو؟

مریم به تندی برمیگردد

مریم:به من نگو خانم کوچولو

فرنگیس کمی از مریم فاصله می گیرد

فرنگیس:خب باشه هرچی تو بگی... واسه چی آوردنت این جا؟

مریم ته لبخندی میزند

مریم : می گن درگیر شدم .. نمی تونستم ساکت بمونم.. اون  بچه سیزده یا چارده سالش بود ..سر چهار راه روزنامه می فروخت .می خواستن ببرنش نذاشتم  اونام عوضش منو گرفتن

کتایون: جالبه

فرنگیس  رو به کتی میکند و نهیبش می زند.

فرنگیس: تو دیگه نمی خواد نظر بدی استخون !

کتایون لب ورمیچیند و رو برمی گرداند.

فرنگیس :مارو باش..چی فکر می کردیم چی شد؟گمون می کردیم تو یکی از اون دو آتیشه هائی .حالا راستشو بگو چیکاره ای؟

مریم: یه وقتی هنرمند بودم

کتی رو برمی گرداند و به مریم نگاه میکند .

فرنگیس (با لحنی تمسخر آمیز) :اوه چه رومانتیک ..نكنه  شاعری؟آره؟تو شاعری؟يه شاعر عاشق پيشه؟

مریم به سمت روزنه می رود

مریم: نه.. موسيقي کار می کردم

چند قدمي پيش میرود  .زیر روزنه  میایستد . دستش را بالا میبرد.فرنگیس به دنبالش حرکت می کند. دوباره پشت سرش می ایستد

فرنگیس:منم هنر مندم تازه از تو هم بهترم   نیگا.. ...  امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام حبیبم اگر خوابه کتایون  رو  می خوام!

کتایون  میخندد . فرنگيس  سرش داد میزند

فرنگیس: نخند با اون دندونای زرد و بی ریختت..جنبه داشته باش کتی مگه نمی بینی مهمون متشخص داریم؟

کتایون بغض میکند .از لبه ی تخت فرنگیس بالامیرود. روی تخت بالائی دراز میکشد.فرنگیس  كنار مريم میايستد. باریکه ای نور از روزنه به کف دست مر یم می تابد.

مریم( زیر لب): یه مدت  اینجام بعد هم می رم دنبال زندگیم

فرنگيس دست بر شانه ی مریم میگذارد

فرنگیس ( زير گوش مریم) :منظورت كهنه شستنه عزیزم؟

كتايون از همان بالا می خندد

کتایون:شايدم مي خوای هر شب جوراباي بو گندوي مردي رو بشوری كه اسمشوبه زور توی شناسنامه ات گذاشته؟

فرنگیس به تمسخر زانومیزند . دست هایش را از هر دو طرف باز میکند و خطاب به مریمجملاتی می گوید

فرنگیس: ای شوهر بو گندو بگو تا به قربانت شوم من!ای شوهر عزیز جانم فدای تو، قربان حماقت و دل بی وفای تو..

باز هر دو می خندند. فرنگيس می ایستد. دست بر شانه ي  مریم میگذارد

 فرنگیس : ول كن  اين افكار مسخره رو ..ما به اون موجودات زمخت و  از خود راضي احتياج نداريم.

مريم هنوز به لکه ی روشن کف  دستش خیره مانده.فرنگیس  دست بر شانه ي مريم گذاشته

فرنگیس : آزاد باش ..آزاد آزاد .

شانه ی مریم را کمی فشار میدهد .مريم دست فرنگیس  را پس میزند . خودش را كنار میكشد

 مریم : به من دست نزن

فرنگیس عقب می رود. چهره در هم میکشد

 فرنگیس( داد می زند):چیه؟ چرا دا د می زنی؟ فکر کردی چی؟ازت می ترسم؟ ها؟ها؟  هنوز فرنگیس رو نشناختی .

روسری اش را از روی تخت برمیدارد

 فرنگیس:بیا تو این جا بخواب تخت من مال تو .من روی زمین می خوابم .

مریم مردد ایستاده .فرنگیس به تخت اشاره میکند

فرنگیس: بخواب دیگه من روی زمین راحت ترم.

مریم با احتیاط لبه ی تختمی نشیند فرنگیس روبرویش روی زمین می نشیند و به او خیره می شود.

مریم : این جا چکار می کنین؟

فرنگیس :می خوریم و  می خوابیم .

کتایون:این تنها کاریه که بلدیم

باز هر دو می خندند.

 کتایون : نیم ساعت دیگه خاموشی می زنن

مریم : یعنی چی؟

فرنگیس : یعنی همه باید لالاکنن

کتایون می خندد . فرنگیس خیره نگاهش می کند .کتایوش خنده اش را فرو می خورد.

مریم: واسه چی باید بخوابیم؟ هنوز شب نشده که ..

فرنگیس:شب های زندان خیلی طولانیه  

*تصویر تاریک می شود به..

،جیغ و ضجه ی  دختر در راهرو میپیچد

*تصویر روشن  می شود به..

سکانس 2- صحنه 7-اتاق بازجوئی شب - داخلی

بازجو: اذیتش کرده بودی

زندانی چاق: دروغه

بازجو : گزارشش این جاس

زندانی: دروغه .. چه حرفا می زنین شما..من کاری به کسی ندارم

 بازجو: یه چیزی این وسط کمه.ولی معلوم می شه..

بازجو به نگهبان اشاره می کند

بازجو:  زندانی رو ببرین

سرباز به سمت زندانی می رود و همراه او از اتاق بیرون می روند . بازجو نامه ای را از میان پرونده بر می دارد و آن را می خواند.

صدای مریم:"نزديک چهار ماهه  که به اين بند  منتقل شده ام . از اسد هيچ خبری ندارم . خاطره ی آخرين ملاقاتمون  هر روز کم رنگ تر می شه .

سکانس 2- صحنه 8-راهرو ، حیاط زندان-  روز – داخلی/خارجی

مریم در راهروی زندان لنگان لنگان قدم می زند.سرفه می کند و در حیاط زندان با سایر زندانیان گپی کوتاه می زند ادامه ی نامه ی او روی این تصاویر دیده می شود

صدای مریم: وزنم كم شده و راه رفتنم تعريف چندانی نداره سلولم هميشه سرده . دو ماه پيش دچار آنفولانزا شدم. مرتب سرفه می کنم .اما از اين وضع راضي ام هرروزفقط در ساعت هوا خوری بقيه ی زندونی ها رو می بينم . حق نزديک شدن و يا ارتباط داشتن با هيچ کدومشون رو ندارم .  فقط بايد راه برم  يا گاهی بايستم . نگاهشون می کنم . اوائل ولع عجيبی به ارتباط پيدا کردن با اونا داشتم . شنيدن يا گفتن يک کلمه دور از چشم و گوش نگهبان برام مثل يه پيروزی بود و لذت مي بردم ولي حالا بيشتر دوست دارم به گذشته فكر كنم. اولین بار گوشه ی خیابون دیدمش . قرار ما چهاراه پارامونت بود ساعت چهار صبح روبروی بانک ملی .

سکانس 2- صحنه 9-چهارراه پارامونت -  شب(سحرگاه)- خارجی

 جمعی از گروههای مختلف به شکل دستجات مختلف در ضلع های مختلف چهاراه دور هم جمع شده اند. صدای مریم روی این تصاویر شنیده می شود.

صدای مریم:هنوز تا روشن شدن هوا یه ساعتی مونده بود کمونیست ها گوشه ی پمپ بنزین ایستاده بودن و توده ای ها هم روبروی ساختمان مخروبه ی سینما . درست روبروی ما بچه های پيكار  بودن . مي ني بوس هنوز نرسيده بود .

صدای یک دختر دیگر:توده اي ها وطن فروش و خائنن.پيكاري ها فقط حرف مي زنن و قيافه مي گيرن فكر كردن خيلي روشنفکرن.چريك ها هم ول معطلن چون با خودشون  هم اختلاف دارن .

صدای مریم:اينا رو نسرين مي گفت . انگار همه شون رو مي شناخت .يه نفر به جمع ما اضافه شد همه خودشون رو جمع و جور كردن.

مردی به جمع آن ها نزدیک می شود

نسرین :اين هدايته

صدای مریم:معمولی بود . خیلی معمولی.بيش از حد معمولي.

 هدايت با همه خوش و بش می كند .پیراهنی آستین کوتاه به تن کرده  با شلوار جین رنگ و رو رفته .صورت کشیده ای دارد بینی نوک تیز . چشمانی کوچک و بی قرار که مدام به این طرف و آن طرف می چرخد . پیشانی بزرگ و کمی بر آمده ،موی سرش از دو طرف پیشانی کمی ریخته و عینکی قاب فلزی به چشم دارد.

نسرین (زیر گوش مریم):از اون کهنه کاراس

هدایت به مریم و  و نسرین میرسد.

صدای مریم:چهره ی مهربانی نداشت . شاید به خاطر پیشانی بلند یا چشمان ریزش بود.دستم را گرفت و گفت :  سلام . من هدایتم

هدایت: سلام ،من هدایتم

مریم(لبخند میزند): پندار

صدای مریم:دستم را بیش از حد فشار داد و گفت:خوشوقتم . شما رو قبلا" نديده ام

هدایت:خوشوقتم . شما رو قبلا" نديده ام

مریم(با لحنی سرد ):منم همين طور

هدایت گردنش را کج میکند .به مریم (پندار) خیره میشود .

هدایت: منظورتون چیه؟

پندار(مریم)با همان لحن سرد: منم شما رو قبلا" نديده ام!

هدایت:  شما سابقه ی مبارزاتی   دارین؟

پندار (پوزخندی میزند): به سن و سالم می خوره؟

هدایت (به تلخی): فکر نمی کنم

پندار: نظر من هم همینه!

صدای پندار:چيزي نگفت و رفت.هدايت با چندتا از پسر ها گوشه اي جمع شدند.

نسرین : چرا اين جوري حرف زدي؟

پندار: چه جوري؟

نسرین:تند بود

پندار:مثل پاکورا؟!

پندار می خندد.نسرین که هنوزگیج است  متوجه ی منظورپدار نشده

نسرین:چی ؟

پندار: پاکورا یه غذای تند هندیه با یه عالم ادویه! تو هم این قیافه احمقانه رو به خودت نگیر.

نسرین: تو ديگه كي هستي ؟

پندار:پندارم

نسرين می خندد.

صدای یک نفر:بفرمائید

پندار برگشت .يكي از پسر های گروه است .  جزوه اي در دست دارد

پندار:نمی خوام

صدای مریم:هنوز جزوه را به طرفم گرفته بوددوباره تکرار کردم: گفتم نمی خوام دیگه

پندار: گفتم نمی خوام دیگه

اسد (بی آن که حالت چهره اش تغییر):  با هم جنگ نداریم

پندار:نگفتم که داریم فقط  گفتم  نمی خوام

صدای مریم:بی آن که دستش را عقب بکشد بی حرکت و  با نگاهی سرد  روبرویم ایستاده بود لبخندی زد و گفت:تنها راه مبارزه با ارتجاع سیاه همبستگیه

اسد: تنها راه مبارزه با ارتجاع سیاه همبستگیه

پندار:.تنها راه  از بین بردن جهل و تعصبه

اسد:ولی شما خودتون بیشتر از همه تعصب دارین حتی حاضر نشدین یه جزوه بگیرین

صدای مریم:خنده ام گرفت

پندار می خندد.

 صدای مریم:جزوه را که گرفتم برگشت و رفت

اسد جزوه را به پندار می دهد و بر می گردد. مینی بوس سر می رسد و همه سوار می شوند

.صدای مریم:می نی بوس که آمد زیر چشمی نگاهش  کردم . سرش به صحبت گرم بود. همه سوار شديم .

سکانس 2- صحنه 10- می نی بوس -  شب(سحرگاه)- داخلی

همه سوار می شوند . اسد و چند نفر دیگر در آخرین ردیف صندلی ها می نشینند . نسرین و پندار هم کنار هم می نشینند .پندار بر می گردد و به اسد نگاه می کند .

صدای مریم:  مینی بوس راه نیفتاده بود که برگشتم و نگاهش کردم. نگاهم  کرد. سرم را برگرداندم.  کنار پنجره نشسته بودم.

سکانس 2- صحنه 11- اتاق بازجوئی -  شب - داخلی

بازجو نامه ی مریم را می خواند

صدای مریم:  مامان، چرا دارم این ها را  براي تو مي نويسم؟ نمي دانم! شايد چون هيچوقت من و تو ... هيچ وقت مادر و دختر نبوديم .حتي بعد از خيانت بابا..تو هيچ وقت من را آدم حساب نكردي .هميشه خودت جاي خودت و من  تصميم گرفتي ..من را با خودت به  كجا آوردي؟  ..تو چكار كردي با من؟   از كلاس پروفسورآلوفس مولر تا اين سلول سرد و يخ زده؟! ..  من كه باورم نمي شود..تو چي؟  باباي بي شرف با تو چكار كرد ؟ تو بادخترت چه كردي؟ نگو كه همه اش تقصير منوچهر  بود  .بابا فقط  بهانه ای  بودبرای رفتن تو.وقتي آن دوتا را با هم ديدي ، و قتي به مونيك فحش     می  دادي. وقتي آن زن مو بور لنگ دراز تهديدت كرد. وقتي چمدان ها  را  بستي كه برگردي ايران، يک لحظه، فقط يک لحظه به من فكر كردي ؟ نه. تو خودت تصميم گرفته بودی .. دختر شانزده ساله ات آدم نبود!..هنوزم نيست..گفتي برمي گرديم ايران ..جائي كه من فقط اسمش را  شنيده بودم .توي کتاب ها، روزنامه ها،  تلويزيون ..همه جا صحبت ایران  بود ايران ،انقلاب،اسلام،حکومت نظامی،شاه و  امام خميني ..ميني بوس راه افتاد اول حضور و غياب كردن همه اسم مستعار داشتند .نسرین قبلا" گفته بود چیکار می کنن.

 

سکانس 2- صحنه 12- خیابان - عصر - خارجی

نسرین و مریم با لباس اونیفورم مدرسه کنار خیابان قدم می زنند .

نسرین: ببین، اون جا ، هرکسی یه اسم مستعار داره هیچوقت نباید اسم اصلی ات رو بگی اینطوری اگه گیر بیفتی حتی اگه شکنجه هم بشی نمی تونی اسامی اصلی رو لو بدی. من نسیمم  یادت باشه .  فردا که می ریم کوه منو نسرین صدا نزن.اسم من نسیمه

سکانس 2- صحنه 13- می نی بوس - سحرگاه- داخلی

صدای مریم: حالامنم یه اسم داشتم . مینی بوس هنوز به پليس راه نرسيده بود که  هدایت داشت تك تك اسامي بچه ها رو كنترل  مي كرد.

هدایت:سیاوش؟

سیاوش: بله

صدای مریم: لاغر بود و قد بلند. پیراهنی نارنجی و شلوار جین پوشیده یود با اون عینک دسته شاخی اش  بیشتر شبیه پسر بچه ای بود که بخواد ادای بزرگتر ها رو در بیاره

هدایت: سمیر؟

سمیر: اینجام کوکا

صدای مریم: بلوز و شلواری مشکی به تن داشت که پوست تیره اش را کمی روشن تر نشان  می داد .بعد از هدایت او مسن ترین فرد گروه بود . سی و یکی دوساله .لاغر اندام  با موهائی کم پشت و شکننده که درناحیه ی پیشانی کم پشت تر بود به همین دلیل  پیشانی اش را بیشتر از حد بزرگ نشان می داد.سمیر  عینکی کائوچوئی با شیشه هائی قطور به چشم زده بود.

هدایت:آذر ؟

آذر: من

صدای مریم:  سبزه  رو بود، كمي چاق  با لب های گوشت آلود و چشم هائی بزرگ و بی حالت که  رایحه ی عطری تند از او به مشام می رسید.

هدایت: پندار؟

پندار: حاضر

هدایت به حضور و غیاب ادامه می دهد . مریم رو برمیگرداند و به دریاچه ی نمک که در گرگ و میش صبحگاهی نقره فام دیده می شود خیره نگاه می کند.

صدای مریم: ببين مامان چیزهائی  هست که  هيچوقت به تو نگفته ام . نمي دانم چرا؟. تو هميشه يا كار داشتي يا در گير غم و غصه ها ي خودت بودى.گفتي بر مي گرديم. برگشتيم.وقتي مي رفتي  تازه عروسی بیست و چند  ساله بودي حالا با يک دختر شانزده ساله بر مي گشتي . گفته بودي" شيراز بهشته".برمی گردیم به شهر خودمان.می رویم بازار مسگرها رامی بینیم..بازار مشیر .بازار وکیل بعدش هم می رویم مسجد نو یا می رویم شاهچراغ زیارت.  دوباره همان عطر بهار نارنج و مسجد مشير وكوچه پس كوچه های تنگ و پر پیچ و خمی که همیشه بوی خاک و خورش قرمه سبزی و کتلت می دادند . دوباره همان كرختي بعد از ظهرهای بهاری  بعد از خوردن کلم پلو با سالاد شیرازی به همراه  چند لیوان بزرگ دوغ. اما اين ها براي من  تجربه ا ي كهنه نبود .تا حالا شده  از خواب بپري و نفهمي كجائي؟ من پرتاب شدم  به  دنيائي كه فقط براي تو آشنا بود انگار من آمده بودم تا بهانه اي باشم براي بازگوئي خاطراتت. نمي دانم، شايد سوراخ خرگوش به  دشتی سرسبز برسه یا  شاید آلیس دیگر هر گزرنگ خانه اش را نبیند .راستي من کی هستم؟ من  دوروتي ام ياآلیس؟باید با جادوگر شهر زمرد بجنگم یا بروم دنیای شگفت انگیز را کشف کنم؟ من نمی دانم. تو چطور مادر؟

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:24 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:14 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:7 | لینک  | 

گروه مشاوران میراث اسلامی به عنوان یک گروه مستقر در دبی نخستین آرشیو تصویری تاریخ جهان اسلام را در اینترنت راه اندازی کرد.

این آرشیو تصویری دربرگیرنده 5 هزار تصویر از جمله نسخ خطی است که تاریخ آن به قرن دهم باز می گردد. از دیگر تصاویر این مجموعه می توان به تصاویر مردم، معماری ها و صنایع دستی موزه های سراسر دنیا اشاره کرد.

نوشین لدها مدیر پروژه جمع آوری تصویر در گروه مشاوران میراث اسلامی گفت: هدف ما از گردهم جمع کردن تصاویر این صنایع دستی و نسخ خطی از آرشیو گرد و خاک گرفته موزه ها، در دسترس قرار دادن آن برای عموم و روایت دوباره داستان آنها است.

تصاویر میراث مسلمانان در آدرس اینترنتی www.MuslimHeritageImages.com قابل دسترسی است که تصاویر بسیاری از موزه های ترکیه، فرانسه، اسپانیا و بریتانیا را جمع کرده است.

منبع: خبرگزاری مهر

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:19 | لینک  | 

Delta

 by Trevor Dodge

 


When Delta was younger, things were a lot more complicated. For instance: s/he had to decide what clothes to wear, whether or not to wear makeup, heels, tennis shoes, stirrup or crop pants, lime green turtleneck or the ring-clasped lycra jobbie. In other words, s/he always had to decide what. S/he never felt compelled to answer why.

9:16 pm.

Grandpa Fernie is becoming a regular. Delta used to think he was a cop. Before that, s/he thought he was a boxer. Before that, s/he thought he was a vampire.

Before that, there was no Grandpa Fernie. At least not one s/he can remember.

Grandpa Fernie likes it when s/he sings to him. That what he pays for, s/he's come to realize; it's not the little kisses up and down his spine that he can't feel [Korea]; it's not the strawberry massage oil s/he slicks into the scar patterns that used to be his hairline [Vietnam]. It's the muzzled sound of the lips against the teeth as s/he hums the Ava Maria.

Grandpa Fernie is a lot of things, s/he always thinks, but he's certainly not a practicing Catholic. It's a mystery how he finds his cabfare down here in the first place, and an even bigger mystery as to where he'll be sleeping tonight.

S/he tries not to think about that as he waves from the backseat by wiggling a finger at her. That's how s/he's come to know he's had a good time. It's the only part of him that moves anymore.

10:41 pm.

Halfway through the set, s/he feels the skin rip. S/he somehow holds on until the end. Pain rolling in sheets down the thighs. Stiffed again.

10:50 pm.

It's not feeling better. "This room turns over in 10 minutes," s/he thinks, the red diodes on the alarm clock warming the room. "I've gotta get the fuck out of here."


 


More About Trevor Dodge:

Trevor Dodge was born amidst the sad cartoon of Nixon’s America and Evel Knievel’s ill-fated jump across the Snake River Canyon. Since then, he has taught courses in literature, writing, and cultural studies at the College of Southern Idaho, Boise State University, Portland Community College, Marylhurst University, and, most recently, the Pacific Northwest College of Art. His novella, Yellow #10, was published in September, 2003 by Eraserhead Press, and he is the co-editor of the recently-published anthology Northwest Edge: Fictions of Mass Destruction. You can find him online at www.trevordodge.net.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:36 | لینک  | 

پریده از قفس،  دیوانه بود!

راهروی بخش ویژه ی آسایشگاه روانی از تمییزی برق می زد . هر سه نفر کنار هم روی نیمکتی چوبی نشسته بودند. چارلی خپله با آن قامت کوتاه  عصبی بود . مورفی کنجکاو به نظر می رسید و رئیس مثل همیشه آرام و با وقار دستها را به سینه صلیب کرده بود ..یکی از دیوانه ها وسط راهروبه پهلو دراز  کشید .چند بیمار در راهرو قدم می زدند.نوری که از پنجره ها به داخل می تابید به شکل لکه هائی درخشان راهرو را روشن می کرد.

وقتی پزشک بخش  که کت و شلوار تیره ای به تن داشت  در را باز کرد و وارد راهرو شد بیماران به اتاق های خودشان برگشتند . حالا راهرو خلوت شده بود و فقط آن سه نفر کنار اتاق الکترو شوک به انتظارنشسته بودند.دکتر هنگام ورود به اتاق زیر چشمی نگاهی به آن ها انداخت . چارلی از ترس ناله کرد . چند لحظه بعدپرستاری چشم بادامی و ریز اندام همراه دو نگهبان درشت هیکل به سمتشان رفتند . پرستار از چارلی خواست عینکش را بردارد و بعد با اشاره ی او نگهبانان  دست چارلی را گرفتند. چارلی خودش را به بغل دستی اش چسباند و داد زد: نه .. نه ..من نمی یام..نگهبانان دست و پای او را گرفتند و مک مورفی که کنار چارلی نشسته بود جدایش کردند.

-         نه ..نه .. ولم کنین ..مورفی ..کمک..

چارلی را که هنوز گریه می کرد با خود بردند . حالا تنها آن دونفر باقی مانده بودند.آن سرخپوست  دیوانه یغول پیکر و بیمار میانه اندام.

بیمار  زیر لب گفت: بیچاره چارلی..

بسته ای آدامس را  از جیب روپوش مخصوص آسایشگاه در آورد . یکی از ان ها را به سرخپوست داد و گفت: بیا، آدامس می خوری؟..

سرخپوست  آدامس را گرفت  و گفت: متشکرم

بیمار  ناباورانه مکثی کرد و چیزی نگفت . سرخپوست که هنوز به روبرو خیره بود ادامه داد:آدامس خوشمزه ائیه..

بیمار  ذوق زده خندید . بدنش را پیچ و تاب داد و گفت: رئیس تو واقعا" ناکس و حرومزاده ای

رئیس بی آن که به او نگاه کند  لبخند زد.

-         صدای منو می شنفی؟

رئیس لبخندی زد.به بیمار  نگاه کرد و گفت: پس چی؟

بیمار  خنیدد. پا به زمین کوبید و گفت: لعنت به تو.. لعنت به تو رئیس..همه ی اون هالو ها فکر می کنن تو کر و لالی..

سرخپوست لبخند زد و سر تکان داد.بیمار  سرش را به دیوار تکیه داد.خندید و گفت: تو همه رو گول زدی رئیس..

سرخپوست چیزی نگفت. بیمار  مکثی کرد و پرسید: ما دو تا این جا چیکار می کنیم؟..ما دو نفر توی این خراب شده ی لعنتی چیکار داریم می کنیم؟ بیا بزنیم به چاک

هردو سرچرخاندند و به هم نگاه کردند .

- فرار..

سرخپوست گفت: کانادا

همه جا تاریک شد . تاریک تاریک . دیگر هیچ چیزی را نمی شد دید.

-         می تونستی کانال رو عوض کنی

پرستاری که تلویزیون را خاموش کرده بود گفت:  خلاف مقرراته.  الآن باید موسیقی پخش بشه.

پرستار به سمت اتاقک شیشه ای رفت. دونفر روی نیمکت چوبی نشسته بودند. یکی شان جوانی لاغر اندام و  موی طلائی بود . وآن یکی که میانسال بنظر می رسید  بلند قامت بود و سبیلی پرپشت داشت.

مرد میانسال  عینکش را  جابجا کرد و گفت: نیکلسون حرف نداره

جوان که در خودش فرو رفته بود چیزی نگفت.

 مرد میانسال  ادامه داد:الآن فصل صید قزل آلاست

-         خب،  که چی؟

مرد پرسید:تو رو واسه چی آوردن این جا؟

-         به تو ربطی نداره

مرد عینکی پوزخندی زد و ادامه داد:به سن تو که بودم وقتم به شکار و گردش می گذشت..واسه چی اینجائی ؟

-         تو واسه چی این جائی؟

-         خب ..من ...راستش...خب من یه اتوبوس پیرم

خندید و ادامه داد: تو چی هستی؟

- یه صفر...یه صفر خیلی گنده!

مرد نگاهی به جوان باریک اندام انداخت و گفت: ولی گمونم تو عدد یکی.. چرا آوردنت این جا؟

- به خاطر خوابی که چند شب پیش دیدم

جوان برق نگاه مرد را که دید ادامه داد: خواب دیدم با سنگ شیشه ی کلانتری خیابون هیلارد رو خرد کردم

تا اونا به خودشون بیان من رسیده بودم ته خیابون ..هوا هنوز تاریک بود ولی آسمون داشت رنگ می گرفت..در پانسیون مادام پن همیشه بازه ..قفلش خرابه و کسی هم دلش نسوخته ..رفتم توی اتاقم . پنجره رو باز کردم تا خنکی بیرون هوای نا گرفته ی اتاق رو عوض کنه.

-         چشات تازه گرم شده بود که  پلیسا اومدن و  گرفتنت

-         یکی شون زانوشو گذاشت روی کمرم و با دست سرم رو به تشک فشار می داد.

-         نمی تونستی درست نفس بکشی

-         تخت جیر جیر می کرد. بوی عطر و عرق و وازلین حالم رو به هم می زد.

-          داد  زدی

-         خفه شو عوضی..

-     براد تیگان، تو به اتهام خسارت زدن به اماکن دولتی بازداشت می شی حق داری سکوت کنی . هر حرفی بزنی ممکنه برعلیه خودت استفاده بشه

-         خودش بود سروان پترسون

-         شناختی اش؟

-         واسه خاطر اون شیشه ی کلانتری رو خرد کردم

-         فکر نمی کردم انقدر کینه ای باشی

-         نمی فهمی؟ من فقط نه ساله ام بود

-         نباید جلوی خونه ش بازی می کردین

-         ما همه اون جا بودیم

-         توپ رو تو پرتاب کردی

-          تحقیرم کرد ..جلوی چشم همه گوشم رو گرفت و کشید

-         چطور نفهمیدی؟ عیش سروان خراب شده بود

-         بیوه ی سام خودش رو لای پرده ی مخمل قرمز پوشانده بود واز پشت پنجره  زل زده بود به من

-         به پدرت از نحوه ی تربیت تو شکایت کرد ولی هدفش یه چیز دیگه بود

-     می خواست به همه دستور بده...نمی بخشمش...بخاطر اون وقتی شونزده سالم بود از خونه فرارکردم.به کارولین گفتم با هم می زنیم به چاک ولی اون از پدرش می ترسید.

پزشک بخش  که کت و شلوار­ی روشن به تن داشت وارد راهرو شد. فقط آن دو نفر کنار اتاق الکترو شوک به انتظارنشسته بودند.دکتر هنگام ورود به اتاق زیر چشمی نگاهی به آن ها انداخت .. چند لحظه بعد پرستار­ی هندی تباراز اتاق بیرون آمد

-         ممکنه با من بیاین آقای...

جوان چشمکی زد و گفت: می تونی براد صدام کنی

از جا بلند شد .رو به مرد کرد و گفت: بعد مرگ هم دست از سرم برنداشت .

مرد گفت: تصادفی بود

جوان داد زد: تصادفی؟ همه اونائی که توی بار بودن دیدن چیکار کرد اون خودکشی من رو می دونست . ساعت هشت شب ..سر ساعت کانال رو عوض کرد ..کنار پدرم نشست احوال منو پرسید و بعد وانمود کرد که تصادفی خبر خودکشی من رو از تلویزیون داره می بینه ..می دونی به پدرم که تازه فهمیده بود من کی بودم و چیکار کردم چی گفت؟

-         اوه ..چه بد شد ..پسرت تازه داشت واسه خودش کسی می شد.

پرستار گفت: بریم ... هرچه زودتر مداوای شما باید شروع بشه

جوان به همراه پرستار به راه افتاد اما در آستانه ی در ایستاد و گفت: اینا رو می نویسی؟

مرد سر تکان داد و گفت : شاید

جوان پرسید: راستی اسمت چیه؟

مرد جواب داد : ریچارد . می تونی ریچی صدام کنی.

جوان زیر لب گفت: گمونم داستان جالبی بشه

سری تکان داد و وارد بخش الکترو شوک شد.

بیژن کیا- شیراز – 14/6/86

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:35 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:25 | لینک  | 

نامه سوم نویسندگان و هنرمندان شیرازی به استاندار فارس

شاپور پساوند - شاعر شیرازی - در نامه سوم به استاندار فارس مبنی بر پیگیری مساله زمین های هنرمندان و نویسندگان، از استمداد از مسئولان در تهران سخن به میان آورده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، شاپور پساوند در این نامه خطاب به رضازاده - استاندار فارس - آورده است: این دل مویه نیز درباره زمین های برف فروشان (سهمیه هنرمندان فارس) است که شاید آخرین فریاد ما باشد.

حضرتعالی در برابر آنچه ما در مدت دو سال گذشته در مطبوعات نوشتیم و به ویژه دو نامه اخیر من به شما که هم بر روی خبرگزاری ها آمد و هم مطبوعات آن را منعکس کردند - و البته بیشتر جهت تنویر افکار جمعی بود - ساکت مانده اید و نشان می دهد که این سکوت بی دلیل نیست. گویا در این میان حلقه ای گم شده که مسئولین استان یا در صدد یافتن آن نیستند و یا موفق به انجام این کار نشده اند و یا ... .

وی تاکید کرده است: همان گونه که در نامه دوم خدمت شما عرض کردم ما آخرین پله ای را که ممکن بود بتوانیم از طریق آن به یکی از حقوق از دست رفته خود برسیم طی کردیم اما راه به جایی نبردیم. امیدوارم دست کم در راهی که هم اکنون پیش گرفته ایم یعنی استمداد از مسئولینی که در تهران هستند با ما همراه باشید. شاید این حلقه گمشده در تهران یافت شود!

به گزارش مهر، در سال 1383 و در دوره استانداری انصاری لاری، بین هنرمندان و استانداری فارس قراردادی ثبت شد تا طبق آن بخشی از زمین های استانداری که در زمین های "برف فروشان" این شهر قرار دارد و زیر نظر اوقاف است به صورت مجتمع مسکونی برای هنرمندان ساخته شود. بنا به گفته شاپور پساوند، فهرست اول هنرمندان و نویسندگان که در زمان استانداری انصاری لاری تهیه شده بود تنها 150 نفر را شامل می شد اما فهرست جدید که به دست مهندس رضازاده - استاندار فعلی - رسیده به 700 نفر متقاضی افزایش یافته است. استانداری نیز با ادعای اینکه تعداد زیادی از افراد مذکور در لیست شامل این سهمیه نیستند پیگیری و ادامه این امر را رها کرده است. به همین منظور پساوند طی دو نامه به استاندار درخواست پیگیری این امر داشته و امروز نیز نامه سوم را مطرح کرده است.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:21 | لینک  | 

I'll never let you see
The way my broken heart is hurting me
I've got my pride and I know how to hide
All my sorrow and pain
I'll do my crying in the rain

If I wait for stormy skies
You won't know the rain from the tears in my eyes
You'll never know that I still love you so
Only heartaches remain
I'll do my crying in the rain



Raindrops falling from heaven
Could never take away my misery
But since we're not together
I'll pray for stormy weather
To hide these tears I hope you'll never see

Someday when my crying's done
I'm gonna wear a smile and walk in the sun
I may be a fool
But till then, darling, you'll never see me complain
I'll do my crying in the rain

I'll do my crying in the rain
I'll do my crying in the rain
I'll do my crying in the rain

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:37 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:15 | لینک  | 

110 سکه بهار آزادی در جایزه ادبی جلال آل احمد

 

نخستین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد همزمان با سالروز تولد این نویسنده روز دوم آذرماه 1386 از سوی معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و موسسه خانه کتاب برگزار می شود.

به دنبال مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی، جایزه ادبی جلال به ارزش 110 سکه بهار آزادی هر سال به نفرات برتر 5 حوزه داستان بلند، داستان کوتاه، نقد ادبی، تاریخ نگاری و مستندنگاری اهدا خواهد شد.

دبیرخانه جایزه جلال آل احمد از تمامی نویسندگان، منتقدان، تاریخ نگاران و ناشرانی که در این 5 حوزه کتاب منتشر کرده اند دعوت می کند آثار خود را که در سال 1385 به چاپ رسانده اند برای شرکت در جایزه ادبی جلال آل احمد به دبیرخانه، واقع در موسسه خانه کتاب به نشانی خیابان انقلاب، بین خیابان فلسطین و صبای جنوبی، ساختمان شماره 1178، طبقه دوم ارسال کنند.


 


 " خبرگزاری مهر "   

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:32 | لینک  | 

بنویس یک سانتی متر

 

نلسون به پروفسور تیمر مان که مشغول سفت کردن گره ی کراوات زرد رنگش بود نگاه کرد.

-         چرا ماتت برده؟ بنویس  نمونه ای به ابعاد یک سانتی متر مکعب از ریه ی چپ  بیمار برداشته شد.

-         ببخشید  ولی ما یه لوب از ریه ی رو برداشتیم قربان

-         تو مینویسی یک سانتی متر و ما گزارش رو امضاء  می کنیم

نلسون به برگه  ی گزارش نگاهی انداخت.

-         فکر نمی کنم درست باشه

پروفسور کت آبی را از روی صندلی برداشت. نگاهی به آسمان  سربی رنگ  انداخت و گفت: سرپرست تیم جراحی منم

-         بله قربان ولی..

-         دیگه حرفی ندارم .. بنویس تا من و دکتر  مولر امضاش کنیم . درسته؟

-         خیر قربان..

برگه ی گزارش جراحی را روی میز گذاشت  و از اتاق  بیرون رفت .  پروفسور به دکتر مولر نگاه کرد . سر تکان داد  و گفت: من مخالف حضور این دختره  در تیم جراحی بودم  اگه شما بیش از  حد اصرار نمی کردین.

-         خودم درستش می کنم

دکتر از ااتاق بیرون روفت . از راهروی اصلی که طولانی تر  از همیشه به نظر می رسید گذشت . وارد کتابخانه ی بیمارستان شد . نلسون مثل همیشه پشت میز کنار پنجره نشسته بود وساختمان های خاکستری  و باران خورده ی   شهر را نگاه می کرد.

-         یه روز بارونی قشنگ. مگه نه؟

-         غم انگیزه.

-         می تونم بشینم؟

نلسون سر تکان داد.مولر صندلی را عقب کشید و روبرویش نشست  اما نیم رخش را می دید در تاریکروشنای کتابخانه و طرح مبهمی از صورت ظریفش  که در قاب پنجره  پیدا بود.

-         هنوزم عصبانی هستی؟

-          مهم نیست

مولر لبخندی زد . دستی به چین و چروک گوشه ی چشمش کشید و گفت: بی خیال، یه مسئله ی بی اهمیت بود..

نلسون موهای سرگردان روی پیشانی اش را کنار زد و پرسید : بی اهمیت؟!

-         ببین اونا نمونه های کمیابی هستن  از نظر تحقیق علمی خیلی با ارزشن

نلسون گردن کشید  به شهر باران خورد ه و تیره رنگ نگاهی انداخت و گفت: ولی دیتر ..اون بیمار یه مجروح جنگه ..شیمیائیه  ..به اندازه ی کافی رنج نمی کشه؟

-         جنگ مشکل من نیست عزیزم.. مشکل خودشه...

تینا رو برگرداند و خواست چیری بگوید اما سکوت کرد.

دکتر آه کشید . دست زیر چانه اش گذاشت  و به چشمان درشت  و مشکی دختری جوان که روبرویش نشسته بود  نگاه کرد .

-         فراموشش کن تینا

-         احساس خوبی ندارم وقتی منو تینا صدا می زنی

دکتر صاف نشست و گفت : ببین کورشید..

 

-         خورشید ، اسم من خورشیده، خورشید بدخشانی نه تینا نلسون اگه به خاطر شما نبود هیچ وقت اسمم رو تغییر نمی دادم

دکتر می خواست دست تینا را  بگیرد ولی خورشید دستش را پس کشید . دکتر مکثی کرد و گفت: نکته همین جاست عزیزم . تفاوت و تغییر . تینا نلسون برای ماخیلی آشناست ولی  بدخشانی نه .. تازه اون بیمار کگه

افغانی نیست

-         انسان که هست .. اگه منم چند صد کیلومتر اونطرف تر توی ایران بدنیا آمده بودم شاید الان شما داشتین ریه های منو تیکه تیکه می کردین ..

-         نه .چرا انقدر تلخ فکر می کنی ؟ تو با اونا فرق داری عزیزم .. تو داری تخصص می گیری ..آینده ی تو روشنه منم که همیشه کنارت هستم و کمکت می کنم. البته خودت هم باید همکاری کنی ..باید خودت بخوای؟

-         چی رو بخوام ؟ چی هست که بخوام؟

-         تفکر منطقی..منطقی باش  اون دیر یا زود می میره . شیمیائیه ..مسمومه..نمی شه کار خاصی براش کرد.

-         ولی می تونه نمونه ی خوبی باشه برای آزمایشات علمی شما . درسته دیتر؟

-         بله .  کنایه آمیز گفتی و لی به این می گن تفکر منطقی.

دختر از جا برخاست . کیفش را برداشت  روبروی دکتر ایستاد و گفت: آشغال  .. به این می گن تفکر آشغال آقای دکتر دیتر مولر..حالم از این جا به هم می خوره.

اما هنوز از کتابخانه خارج نشده بود که دکتر داد زد: صبر کن... هی تینا ...تو بدون من چی هستی ؟ ها؟اگه حمایتت نکنم  چی هستی تو؟

دختر در آستانه ی در مکثی کرد و گفت: خورشیدم .. خورشید بدخشانی

کیفش را روی دوش انداخت و رفت.

بیژن کیا – 5/6/86-شیراز

 

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:15 | لینک  | 

Sean Penn hopes US people know Iran's culture

 

he was hoping for American people to come to Iran and get familiar with the Iranian culture.

"I've the honor, I am spending my time with you here in Iran. We love cinema," he told a gathering of Iran's cinema officials, film-makers and actors in a friendly meeting held at Iran's Museum of Cinema, north of the capital.

"I came to Iran to write my news story and you gave me here today the idea to write my story," he said in response to a question about his feelings of being in the presence of some Iranian cinema men, artists and cameramen from many Tehran-based newspapers, media and press.

The well-known Hollywood star, Sean Penn, arrived in Tehran last week, saying he has been assigned to cover the news of Iran's 9th Presidential Elections slated for June 17.

"Being here as a reporter, why you have not broken your silence when other reporters have come to you to know more about your assignment in Iran?" IRNA reporter asked and Penn, 44, reacted modestly, "I have not been silent. Rather, I have focused on my plan to fulfill my job here. I will comment later after I accomplish my work here", without giving further details.

Earlier, Sean Penn, the outspoken critic of US President George W. Bush, had visited Iraq before the US-led invasion of Iraq in 2002.

Sean Penn visited Iran's Museum of Cinema during on Monday. Putting on a casual dress and free from formalities, Penn received an honorary award there.

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:4 | لینک  | 

 

d a r k n e s s

i'm scared of swimming in the sea
dark shapes moving under me
every fear i swallow makes me small
inconsequential things occur
alarms are triggered
memories stir
it's not the way it has to be


i'm afraid of what i do not know
i hate being undermined
i'm afraid i can be devil man
and i'm scared to be divine
don't mess with me my fuse is short
beneath this skin these fragments caught


when i allow it to be
there's no control over me
i have my fears
but they do not have me

walking through the undergrowth, to the house in the woods
the deeper i go, the darker it gets
i peer through the window
knock at the door
and the monster i was
so afraid of
lies curled up on the floor
is curled up on the floor just like a baby boy

i cry until i laugh



i'm afraid of being mothered
with my balls shut in the pen
i'm afraid of loving women
and i'm scared of loving men
flashbacks coming in every night
don't tell me everything’s alright

when i allow it to be
it has no control over me
i own my fear
so it doesn’t own me

walking through the undergrowth, to the house in the woods
the deeper i go, the darker it gets
i peer through the window
knock at the door
and the monster i was
so afraid of
lies curled up on the floor
is curled up on the floor just like a baby boy

i cry until i laugh



Drums: Manu Katche, Dave Power
Percussion: Mahut Dominique, Ged Lynch, Richard Chappell
Bass: Tony Levin
Guitars: David Rhodes
The London Session Orchestra: Strings
String Arrangement: Peter Gabriel, Will Gregory
Orchestration: Nick Ingham
Programming: Richard Chappell
Additional Programming: Alex Swift
Bosendorfer, Mutator, Keys, JamMan, MPC Groove: Peter Gabriel

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:42 | لینک  | 

فراخوان جشنواره ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

۰۶ مرداد ۱۳۸۶

منبع: سایت داستان ایرانیhttp://dastan-ir.com

Image 
 
فراخوانِ جشنواره‌ی داستانهای ایرانی
یا: یک استکان چای زعفرانی!

«فراخوانِ جشنواره‌ی داستانهای ایرانی» با همین جمله‌ای که دارید می‌خوانید، شروع شد!
مخاطب این فراخوان، داستان‌نویسان‌اند؛ پس اگر شما داستان‌نویس نیستید، با عرضِ معذرت، این برگه مالِ شما نیست! لطف کنید و آن را به اولین داستان‌نویسی که سرِ راه دیدید، بدهید! ولی اگر داستان‌نویسید، این برگه مالِ خودِ شماست! جای شلوغی اگر هستید، تایش کنید و بگذارید توی جیبتان تا سر فرصت و حوصله ــ و البته جایی که هم خلوت باشد، هم ساکت ــ بازش کنید و بخوانید!
اگر هم جایی هستید که شلوغ نیست، جای یک استکان چایِ داغ کنارِ این برگه خالی است! بلند شوید و بریزید و بیاورید و بقیه‌اش را بخوانید! فضولی نباشد شما چایتان را با قندِ فریمان نوشِ جان می‌کنید یا شکرپنیرهای بجنورد؟ شاید هم نباتِ یزد؟ یا سوهانِ قم؟ با پولکیِ اصفهان چطور؟ یا کشمشِ کاشمر؟ یا کشمش ملایر؟ بلکه کلوچه‌ی لاهیجان هم بد نباشد! مسقطی‌های لار را هم امتحان کنید! رطب‌های کرمان ـ مشهورترینش: بم و راور ـ هم عالی است! حالا که حرفِ رطب شد، به خرمای نخلستانهای اهواز هم فکر کنید! به نخلهای بندر هم! بعضی‌ها چند قطره گلابِ قمصر می‌ریزند توی چایشان! بعضی‌دیگر چند قطره لیموی درشت جیرفت یا آن لیموترش‌های فَسا و داراب را می‌چکانند! اینها را باید امتحان کرد؛ بلکم با طبعِ شما جور نبود! عده‌ای مشتریِ ثابتِ آن دکانِ قدیمی‌اند توی بازارِ هنوزدست‌نخورده‌‌مانده‌ی تجریش، که از آن توت‌خشک می‌خرند برای تناول با چایِ زعفرانی‌شان. زعفرانش را از مشهد می‌گیرند هربار به پابوسِ آقا می‌آیند. باورتان نمی‌شود که بعضی‌ها فقط وقتی لب به چای می‌زنند که یک قاشق عسلِ سبلان یا سردشت توی استکانشان حل کرده باشند. نکند شما خوش‌ذوق‌تر از این حرفهایید و چایتان را جز با شاخه‌نباتِ شیراز ـ زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست! ـ نوش نمی‌کنید؟!
آه... چایت سرد نشود ایرانی!
 
Image
 
جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی، جشنواره‌ی داستان‌های «ایرانی»ست!
یا: گذراز راسته‌ی فرش‌فروش‌ها...

جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی، «داستانِ کوتاه» می‌پذیرد و «داستان کوتاه»های رسیده را داوری می‌کند و به چند «داستان کوتاهِ» برتر هدیه می‌دهد. از گیومه‌هایی که گذاشته‌ایم، پیداست که خواسته‌ایم بر عبارتِ داخلِ گیومه تأکید کنیم! این تأکید برای شماست تا «داستانِ کوتاه» بنویسید و بفرستید. تعریفِ داستان کوتاه مشخص است. بی‌نیاز از هر بازتعریف و توضیحی است. هیئتِ داورانِ جشنواره، داستانی را که شما می‌فرستید، اگر یک داستانِ کوتاه نباشد، حذف می‌کنند. اینها را گفتیم تا اولاً «داستانِ بلند» یا «رمان» نفرستید؛ ثانیاً «داستانِ کوتاه» بفرستید!
فرشِ ایرانی را در هیچ گوشه‌ی دنیا ـ و حتی توی خودِ ایرانِ خودمان ـ از روی اسم و فامیلِ بافنده‌اش یا برچسبِ نامِ شهری که در آن بافته شده، مطمئن نمی‌شوند که «ایرانی» است. در ذات و طرحِ خودِ آن فرش، چیزی است که «ایرانی»بودنش را داد می‌زند. فرشِ‌تقلبی‌بافانِ بعضی کشورها، آن ذات و طرح را دزدیده‌اند که فرشهاشان را به نامِ و قیمتِ یک فرشِ ایرانی می‌فروشند؛ وگرنه هیچ‌کس از برچسبِ نامِ یکی از شهرهای ایران پشتِ طاقه‌ی فرش، گول نمی‌شود که ایرانی است!
داستانِ ایرانی هم عینِ فرشِ ایرانی! سخت می‌توان تعریفی نوشت و گفت که داستانِ ایرانی، این است و جز این نیست. از آن مقولاتِ سهل و ممتنع است در تعریف. تا بگویی، پیداست که چی است و از چی حرف می‌زنی؛ اما وقتِ تعریف که می‌رسد، قدری سردرگم می‌شوی! جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی ـ با اذعان به نسبی و نه تامّ و تمام بودنِ دانشِ آدمیزادان، از جمله گردانندگانش ـ داستانِ ایرانی را چنین تعریف می‌کند که: هر داستانی برساخته و برخاسته از بوم و بومیّت ایران، چنان که با حذفِ نامِ نویسنده‌اش، «ایرانی» بودنِ داستان از تِم یا زبان یا فضا یا شخصیت یا دیگر عناصرِ داستان معلوم باشد.
 
 Image
 
WWW.dastan-ir.com  
یا: دو کتاب پشت ویترینِ نیست!
شاید خیلی‌ها بگویند که داستان، داستان است دیگر! و به ما بگویند که: فراخوانِ داستان می‌دادید؛ کافی بود! جشنواره‌ی داستان می‌بودید؛ بس بود!
ما هم همینیم البته؛ و شما همین الآن دارید فراخوانِ یک جشنواره‌ی داستان را می‌خوانید نه چیزِ دیگر! ما ـ فقط ـ آن صفتِ نابی را که همه‌مان داریم، مؤکد کرده‌ایم: «ایرانی» و همین! خاصّه که سال، سالِ انسجامِ اسلامی و اتّحادِ ایرانی‌هاست. قصدِ گشودنِ این جُستار را هم البته در گستره‌ی ادبیاتِ معاصر داشتیم و داریم که براستی «داستانِ ایرانی» چیست؟ هست؟ تعریف دارد؟ می‌توان تعریفش کرد؟ می‌شود خصوصیاتش را به طور مشخص گفت، شمرد؟ و.... بنابرهمین، این جشنواره از نخستین ساعاتِ فراخوانش، فضایی هم لابلای این دَبِلیوهای نوک‌تیزِ دهکده‌ی جهانی گشوده تا با مصاحبه و مباحثه با اهالیِ ادبیات و فرهنگ، مقوله‌ی «داستانِ ایرانی» را شفاف‌تر کند. خروجیِ این جشنواره، کتابی خواهد بود حاویِ همین گفت و نظرها ـ و این، علاوه بر کتابِ دیگری است که حاویِ بهترین داستان‌های رسیده‌ی نویسندگانِ شرکت‌کننده است. واضح است که کتابِ اول، خود فراراهِ این جشنواره خواهد بود برای سال و سالیانِ بعد، یا فراراهِ هر جمعِ داستان‌خوان و داستانِ‌نویسِ دیگر یا هر جشن و جشنواره‌ی دیگرتری که سرِ پرداختن به «داستانِ ایرانی» را داشته باشند... و لابد ـ همین طور که چایتان را می‌نوشید ـ می‌دانید که این سال و سالیانِ بعد که نوشتیم، بی‌جهت ننوشتیم و امسال، چهارمین سالِ برگزاریِ همین جشنواره است که البته «ایرانی»اش قدری درشت‌تر شده نسبت به سالهای قبلتر!... نوشِ جان!
 
Image
 
دنیا یک داستان کم دارد! همان داستانی را که تو بنویسی!

 نه به سنّتان فکر کنید؛ نه به جایی که هستید! این جشنواره پذیرای داستانِ کوتاهِ شماست!
 حداکثر دو داستانِ کوتاه می‌توانید بفرستید.
 از هر داستانی که می‌فرستید، باید سه نسخه بفرستید.
 داستان‌هایتان باید حروف‌چین‌شده باشد؛ با این مشخصات:
o در کاغذهای آ4.
o یک‌رو.
o با رعایتِ تورفتگیِ پاراگراف‌ها و درجِ شماره صفحه و نامِ داستانتان، زیرِ تمامِ صفحه‌ها.
 طبیعی است که حتماً باید اسم و فامیلتان را کامل، نامِ شهرتان و شماره تلفنتان را برای تماس، خوانا در صفحه آخر بنویسید.
 و باز طبیعی است که داستان‌ها را باید یک‌جوری به دستِ ما برسانید!
o یک راه، پست است؛ اما حتماً از نوعِ سفارشی‌اش که بدانید و بدانیم کِی فرستاده‌اید و مشخصاً کِی به دستِ ما می‌رسد. نشانیِ پستیِ دبیرخانه‌ی جشنواره این است:
مشهد –خیابان صاحب الزمان (عح) نبش مولوی شمالی – مجتمع فرهنگی هنری صاحب الزمان – دبیرخانه جشنواره ی داستانهای ایرانی

o راهِ دیگرش، باز همان پست است؛ اما از نوعِ مجازی‌اش! نشانیِ مجازیِ دبیرخانه‌ی جشنواره این است: www.dastan-ir.com  و  شما مي توانيد داستانهايتان را به آدرس پست الكترونيكي جشنواره ارسال نماييد   . ..   
info@dastan-ir.com
 
Image
 
یکصد و هشت روز تابستانی!
یا: آن عصر که برگها در مشهد بریزد...


 15/ تیر/86 ، این فراخوان شروع شده است.
 31/ شهریور/86 ، این فراخوان تمام می‌شود.
 اول/ مهر/86 ، دبیرخانه‌ی جشنواره از پذیرفتن هر داستانی جداً معذور است.
 30/ مهر/86 ، نتیجه‌ی داوریِ داوران مشخص شده. پس چهارده سکه‌ی تمام‌بهارِ آزادی خریده می‌شود برای داستان‌های اول تا سوم. داستانِ اول: پنج سکه؛ داستانِ دوم: چهار سکه؛ داستانِ سوم: دو سکه و داستانهای برگزیده هیئت داوران هرکدام یک سکه
 درست وقتی که داستان نویس های آذری خواندند داستانهایشان را برای دیگران و داستان نویسان کرد خواندند داستانهایشان را ، و داستان نویسان برنزه ی جنوب – با آن لحجه ی غلیظ و گرمشان خواندند داستانهایشان را ، و داستان نویسان لر ، و داستان نویسان ترکمن ، و داستان نویسان بلوچ ، و داستان نویسان گیلک و داستان نویسان ایرانی خواندند داستانهایشان را برای همه ی همه ی ما آبان/86 ، جشنواره با اعلامِ برندگان و اعطای جایزه به داستان‌های برگزیده، در مشهد به کار خود پایان می‌دهد.
 
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:24 | لینک  |