تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

سرباز قهوه ای همه را ترسانده بود. دخترک آبی از ترس گریه می کرد. می خواست به خانه ی صورتی رنگش برگردد از همان جاده ی بنفش اما سرباز راه او را بسته بود. دختر کوچولو هنوز گریه می کرد که من اسلحه ی سرباز را پاک کردم . حالا همه خوشحال بودند و من با غرور هم نقاشی ام را به پدرم نشان دادم .

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:18 | لینک  | 

یادداشتی کوتاه بر فیلم سرزمین شمالی

نام فیلم: North Country/2005
کارگردان: Niki Caro
بازیگران: Charlize Theron در نقشِ Josey Aimes
Frances McDormand در نقشِ Glory
Elle Peterson در نقشِ Karen Aimes
Thomas Curtis در نقشِ Sammy Aimes
Sean Bean در نقشِ Kyle
Woody Harrelson در نقشِ Bill White
Jeremy Renner در نقشِ Bobby Sharp

ژانر: درام
محصول کشور: آمریکا

  براساس کتاب :

(The Story of Lois Jenson and the Landmark Case That Changed Sexual Harassment Law)

مقدمه:

 فیلم درباره ی زنانی ست که برایِ حفظ زندگی شان مجبور به حضور در دنیایی مردانه با عدم حمایت های قانونی در محیط های اینچنینی برای زنان هستند. زنانی که در مقابل آزارها و مزاحمت های جسمی و جنسی همکاران مردشان، از ترس از دست دادنِ مهم ترین و یا شاید تنها منبع درآمدشان مهر سکوت به لب دارند.

خلاصه داستان:

جوزی ایمز شخصیت اصلی این داستان، پس از آنکه از دست رفتارهایِ خشن همسرش به همراه فرزندانش از خانه می گریزد و به نزد پدر و مادرش می رود، برایِ تامین مخارج زندگی بر آن می شود که مشغول به کاری با درآمد مکفی شود. ابتدا در یک آرایشگاه مشغول به کار می شود، اما از آنجا که درآمد آن برایِ چرخاندن زندگی شان کافی نیست، با راهنمایی دوست قدیمی اش -گلوری- تصمیم می گیرد که در معدن، جایی که پدرش سال ها در آن مشغول به کار بوده است، کار کند. کار در کنار مردانی که به زنان تنها با دید جنسیتشان نگاه می کنند، جوزی را بر آن داشت تا به مقابله با اینگونه آزارها برخاسته و دادگاهی برعلیه سیاست های این شرکت استخراج معدن تشکیل دهد. هرچند در ابتدا کسی (حتی دیگر زنانی که مورد آزار قرار می گرفتند) به یاری وی نیامد، اما ایستادگی هایِ وی و دلایل و مستنداتش، دیگران را بر آن داشت تا از موضعِ محافظه کارانه ی خود بیرون بیایند، و درنهایت شرکت به خاطر چشم پوشی از مزاحمت هایِ جنسی کارگران مرد، محکوم می شود.

Charlize Theron در این فیلم برای بازی نقش جوزی ایمز، نامزد دریافت جایزه اسکار به عنوان بهترین بازیگر زن شد، و Frances McDormand هم برای بازی نقشِ گلوری، نامزد دریافت جایزه ی اسکار به عنون بهترین بازیگر زن نقش مکمل شد.

یادداشت کوتاه:

نگاه اول:

خب فمینیستی است دیگر . چرا ؟ چون تمامی مولفه های لازم برای یک کگار فمینیستی آن هم از نوع فمینسم رادیکال را دارد . همسر خشن . معلمی که به شاگردان تجاوز می کند . جامعه ی حقیر شهر کوچکی کهبه زن ها تنها به چشم جنس لطیف و یا مادر نگاه می کند و نگاه دیگری را هم نمی پذیرد و حالا وسط این همه عناصر یک زن می خواهد حقوق انسانی خود را به همه و حتی به هم جنسانش یاد آوری کند . به همین علت باید با همه بجنگد که می جنگد و آن جامعه ی مردسالار باید از خودش خجالت بکشد که می کشد و در خاتمه هم حق به حق دار می رسد و  و السلام فیلم تمام.

نگاه دوم :

چه کسی به زن کمک می کند تا در مبارزه اش موفق شود؟ مرد وکیل (با بازی وودی هارلسون) . چه کسی زن را مجبور می کند تا به همراه فرزندانش از خانه فرار کند؟ (شوهر بد و خشن ). چه کسانی در معدن زنان را اذیت می کنند ؟ مردان

این فیلم فمینیستی نیست چون در عمل تمامی ابتکار عمل بدست مردان است و زنان تها عکس العمل نشان می دهند در این نوع نگاه زن اصلا" شخصیتی آرمانگرا نیست فقط کاراکتری است که عکس العملش با سایر زنان تفاوت دارد و وقتی ژشت حمایت مرد وکیل قرار می گیرد می تواند حقانیتش را ثابت کند . به که ثابت کند ؟ به مردان .پس مرجع تشخیص حقانیت کیست ؟ مردان

در واقع فیلم از مردان می خواهد تا کمی به زنان بیش از پیش حق بدهند و در این جا می توان دید که فیلم به شکل ترحم آمیزی دارد صدقه جمع می کند از جامعه ی مرد سالار .

نگاه سوم :

مردسالار و زن سالار دیگر چه صیغه ای است ؟ مگر اخلاقیات زن و مرد دارد؟مگر انسانیت زن و مرد دارد . مگر رعایت یا عدم رعایت حقوق انسانی افراد جنسیتی است ؟ این ها همه بازی است . فیلم بیشاز این که زنانه و مردانه باشد انسانی است به یکی در نوجوانی ظلم شده ُ تعدی شده و به همین دلیل جامعه ی احمق و خودشیفته که دنبال بز قربانی می گشته او را طرد کرده تا برود گوشه ای با همسری خشن زندگی اش را بکند و بعد وقتی بر می گردد همه یکجوری نگاهش می کنند که انگار طاعون اخلاقی دارد . در این نگاه ما با قربانی جوامع حقیر و کوته نظری روبرو می شویم که با افتخار به پرچم پوسیده ی سنت و افتخارات سنتی چنگ زده اند و کسی باید باشد که تلنگری بزند و آن ها را تکانی بدهد.. فیلم در ژی آن است که افراد با خودشان روبرو شوند و معیار های اجتماعی شان را بازنگری کنند. و با این دیدگاه انسان بودن مهم است نه زن یا مرد بودن.


نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:8 | لینک  | 

When the night shows
The signals grow on radios
All the strange things
They come and go, as early warnings
Stranded starfish have no place to hide
Still waiting for the swollen easter tide
Theres no point in direction we cannot even choose a side.

I took the old track
The hollow shoulder, across the waters
On the tall cliffs
They were getting older, sons and daughters
The jaded underworld was riding high
Waves of steel hurled metal at the sky
And as the nail sunk in the cloud, the rain was warm and soaked the crowd.

Lord, here comes the flood
Well say goodbye to flesh and blood
If again the seas are silent
In any still alive
Itll be those who gave their island to survive
Drink up, dreamers, youre running dry.

When the flood calls,
You have no home, you have no walls
In the thunder crash
Youre a thousand minds, within a flash
Dont be afraid to cry at what you see
The actors gone, theres only you and me
And if we break before the dawn, theyll use up what we used to be.

Lord, here comes the flood
Well say goodbye to flesh and blood
If again, the seas are silent
In any still alive
Itll be those who gave their island to survive
Drink up, dreamers, youre running dry.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:37 | لینک  | 

«دوريس لسينگ»

 «دوريس لسينگ» 22 اكتبر 1919 از پدر و مادري انگليسي در كرمانشاه ايران به دنيا آمد. پدرش بانكدار «آلفرد كوك تايلر» كه كارمند بانك بود در جريان جنگ جهاني اول در ارتش انگليس خدمت مي كرد.
«دوريس» در سال 1925 همراه خانواده‌اش به زيمباوه مهاجرت كرده است. وي كه به اجبار به مدرسه‌اي كاتوليك رفته بود، در سن پانزده سالگي مدرسه را نيمه رها و از آن به بعد خودآموزي كرد. اولين رمانش در سال 1949به نام «چمن آواز مي‌خواند» در لندن منتشر شد و بعد به اروپا رفت و ساكن انگلستان شد.
«دوريس لسينگ» در سال 2001 جايزه‌ «پرنس استرياس» اسپانيا را بخاطر دفاع از آزادي و جهان سوم از آن خود كرد؛ جايزه‌اي كه تا به حال به نويسندگان مطرحي همچون «گابريل گارسيا ماركز»، «ماريو بارگاس يوسا» و «پل اوستر» اهدا شده است. وي همچنين بخاطر نوشتن كتاب «زير پوست من» جايزه‌ «يادمان تيت بلك» را برده و يك بار هم جايزه‌ ادبيات بريتانياي «ديويد كوهن» را از آن خود كرده است.
نام «دوريس لسينگ» امسال نيز در كنار نام نويسندگاني همچون «كارلوس فوئنتس» و «چينوئا آچه‌به» در ليست نهايي جايزه‌ بوكر قرار داشت، اما اين جايزه در نهايت به «آچه‌به» پدر ادبيات مدرن آفريقا رسيد.
زندگي ادبي او به سه بخش عمده تقسيم مي شود: بخش اول آن زماني كه «لسينگ» همچون بسياري از نويسندگان ديگر جهان، درگير كمونيسم شده بود و با تاثير از نظريات كمونيستي داستان مي‌نوشته است. دومين بخش زندگي داستاني او به سال‌هايي برمي‌گردد كه به موضوعات روانشناختي علاقه‌مند شد و انعكاس دغدغه‌هاي اجتماعي در آثارش به خوبي ديده مي‌شود و پس از اين دوره بخش سوم زندگي داستاني او شروع مي‌شود. بخشي كه بيشتر به جهان‌بيني صوفي‌ها روي آورد و در عين حال به داستان‌هاي علمي و تخيلي هم علاقه‌مند شد.
بخش عمده زندگي «لسينگ» به فعاليت هاي فمينيستي مربوط مي شود، بطوريكه او را از پايه گذاران تئاتر فمينيستي به شمار مي‌آورند. او كه سالها جزو نامزدهاي دريافت جايزه نوبل ادبيات به شمار مي رفت، سرانجام دقايقي پيش نوبل 2007 را از آكادمي سوئد دريافت كرد. سال قبل «اورهان پاموك» ترك و سال قبل از آن «هارولد پينتر» انگليسي اين جايزه را دريافت كرده بود.
از آثار «لسينگ» اين نويسنده ايراني الاصل مي توان به «دفترچه طلايي»، «سبزه آواز مي خواند»، «ازدواج موفق»، «به خانه رفتن» و «چال مورچه» اشاره كرد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:27 | لینک  | 

می خوای فال بگیری؟

 

- نه، اعتقاد ندارم

زن روبرویم نشست و گفت: خب، آخه فنجون رو وارونه گذاشتی

- عادتمه

- یه نگاهی بهش بندازم ؟ البته مجانی

برایم مهم نبود . شانه بالا انداختم زن فنجان را برداشت .چهل ساله می زد . آرایش غلیظی داشت اما چین و چروک گوشه ی چشمانش را نتوانسته بود پنهان کند . به اطراف نگاهی انداختم . کافی شاپ مثل همیشه بود . شلوغ و کم نور . زن اما خیره شده بود به فنجان. دلم می خواست سیگاری روشن کنم اما نمی شد. کیفم را باز کردم و آینه را برداشتم .نه. خط چشمم را خراب نکرده بودم . اما شاید اگر رژ لب تیره تری  میزدم  بهتر بود. شاید مسی رنگ.زن هنوز در ته فنجان من چیزها می دید. روی صندلی جابجا شدم . زن نگاهم کرد .

پرسیدم:چی شده؟

-         تو .... اصلا ً فراموشش کن

ناشیانه بود  نقش بازی کردنش.

- تریپ بازارگرمی  و تبلیغاته  . مگه نه؟

- ببین تو ...از گربه می ترسی؟

- نه

- از گربه ی نیمه شب نترس

- یعنی چی؟ گربه ی نیمه شب

- فقط آروم باش وقتی دیدیش

- منظورت چیه ؟

- نترس

- چی داری می گی؟ نمی فهمم.

- یه اتفاقی برات می افته ..نباید بترسی .. و به کسی هم نباید بگی

یکی عاشقته

- چه عجب؟!

- ولی..اون یه عشق معمولی نیس

- من که گفتم اینا همه اش چرته

ایستاد . کیفش را دست بدست کرد وگفت : درسته . حق با شماست . وقت تلف کردنه

رفت . دنبالش براه افتادم  بیرون اما تاریک شد  .برق رفت .خاموشی.  نه چراغی نه گذر اتومبیلی و نه حتی  عابری . برگشتم .  کافی شاپ  بسته بود . شهر به یکباره خلوت شده بود . می خواستم بدوم . اما همه جا تاریک بود . تاریک تاریک . حتی ماه هم در آسمان نبود . آسمان لخت بود بی هیچ ستاره ای حتی .کورمال کورمال چند قدمی جلو رفتم . ایستادم. صدائی شنیدم .

            - میووو...میووو

صدای خر خر گربه ای را شنیدم  که نزدیک بود اما  نمی دانستم کجاست ؟  جیغ زدم . جیغ زدم و از خواب پریدم .

اتاق تاریک بود  . پتو را روی سرم کشیدم. باید ذهنم را نظم می دادم.  اسم؟ یلدا نادری.شغل؟ دانشجوی سال سوم رشته ی فیزیک. دانشگاه شیراز . اینجا کجاست؟ سوئیت . خیابان معالی آباد . خیابان خلبانان . کوچه ی بیست و سه . مجتمع بهار. با ژیلا ، راضیه و صفورا کرایه کردیم . باید صدایشان می کردم . نه . تنها بودم. همه رفته اند تا از تعطیلی بین دو ترم استفاده کنند . من چرا نرفتم؟ یادم نیست.زیر پتو مچاله شدم. جنینی بیست و دو ساله. چشم عسلی .خوشگل که از ترس نمی توانست بخوابد . چشمانم بازبود اما چیزی نمی دیدم  . یعنی ...

صدائی به گوشم خورد . خش خش . انگار کسی آرام در اتاق راه میرفت. می خواستم جیغ بزنم . اما دهانم خشک شده بود. بدنم منقبض شد و درد به سراغم آمد.  چشمانم را بستم. توی اتاقم . زیر پتو . مردی بلند قد کنارم نشسته در تاریکی . نمی شناسمش . آرام بر پرزهای پتو دست می کشد.

            - نترس .. نترس از من

 دست هایش می لغزند به بالا به شانه ها .سنگینی شان را احساس می کنم .

-         نترس...یلدا

زیر پتو خشک شده ام  اما از جائی نزدیک سقف می بینمش که دست میکشد بر سرم . از روی پتو .

-         یلدا . یلدا...با من باش

تمام نیرویم را جمع کرده ام . فقط باید جیغ بزنم . اما دست هایش بر سر و سانه ام سنگینی  می کند . تمام نیرویم  را در دهانم می ریزم و جیغ می کشم.

اتاق تاریک است اما مهتاب بخشی از دیوار را روشن کرده کلید می زنم و با دیدن گربه ی سیاه جیغ می کشم . گربه فرار می کند و از لای پنجره ی نیمه باز به بالکن میدود . به حماقتم می خندم . دگر نمی ترسم . هواگرم است . دریچه را کامل باز می کنم اما گربه گوشه ای نشسته و خیره نگاهم می کند .

            - نترس .. نترس از من

جیغ می کشم دریچه را می بندم .  سیگاری روشن می کنم . گربه ی سفیدی کنار گربه سیاه نشسته . چشمانی درشت و عسلی دارد .دیگر نمی توانم بخوابم کاشکی هنوز هم خواب باشم.

بیژن کیا – شیراز – 22/7/86

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:13 | لینک  | 

مارش نظامی در راهروی بیمارستان

 

-         شنوندگان عزیز توجه فرمایید .. شنوندگان عزیز توجه فرمایید .. رزمندگان اسلام در جبهه های جنوب حماسه آفریدند .تا دقایقی دیگر  اخبار تکمیلی عملیات کربلای چهار به اطلاع شماخواهد رسید..

دکتر عباسی پور رادیوی ترازیستوری را به گوشش چسبانده بود و با عجله به طرف بخش جراحی می رفت . صدای آژیر آمبولانس ها محوطه ی بیمارستان را پر کرد. مجروحان را آورده بودند . خبر شروع عمليات كربلاي چهار در جبهه‌هاي جنوب و محورهاي فاو-بصره و ام الرساي از راديو پخش شد. نیم ساعتی می شد که توپخانه ی دشمن از نفس افتاده بود.

کسی به پشتم زد . زهرا بود.

-         بجنب . خیلی زیادن

مجروحان را در حیاط خواباندند. زیاد بودند . آژير قرمز زدند. دکتر فرجی فریاد کشید: اینا رو ببرین داخل

روز پنجشنبه بود. به زحمت مجرحان را به داخل انتقال دادیم . صدای چند  انفجار بیمارستان را لرزاند.همه را کف راهرو ها خواباندیم . مثل همیشه شروع کردم به آمار گرفتن .آهواز آرام شده بود . همیشه بعد از حمله ی هوائی چند دقیقه ای سکوت بود و بعد دوباره آژیر آمبولانس ها و ازدحام مجروحین .

دوباره انفجار و این مرتبه نزدیک تر . دکتر عباسی پور سرش رابالا گرفت . چشمانش را بست و بعد لبخند زد.

-         تموم شد . رفتن

-         از کجا مطمئنی دکتر؟

-         قلق  کارشون اومده دستم.

سری تکان داد و گفت: می تونستم فرمانده ی خوبی بشم

هنوز خیلی دور نشده بود که برگشت و ادامه داد:آمارشون رو بگیر

راهرو و اطاقها پر از مجروح شده  بود. پرستارها مدام اينطرف و آنطرف مي رفتند.

کارم را شروع کردم . اولی  خونریزی داشت .  پاي باند پيچي شده‌اش حدود ده سانت از ديگري كوچكتر بود. روي ساق پا و دست راستش آثار تركش دیده می شد  و صورتش بشدت ورم كرده بود.

-         مي‌تواني كمپوت بخوري؟

-         نه  درد دارم

-         خونریزی داری

شروع کردم به بستن شریان پایش.

-         كجا مجروح شدي؟

-          شرق فاو.  پام رفت روي مين. شانس آوردم  وگرنه نصف بدنم رفته بود.

 گل و خون خشك شده توي گوشش بود.  تميزش كردم .از گوشش  خون ‌آمد. با پنبه خونريزي را گرفتم.

مشخصاتش را نوشت . مجروح بعدی که کنار دیوار روی زمین دراز کشیده بود  به نظر سالم می آمد . چفیه را محکم دور گردنش پیچیده بود و خیره به سقف نگاه می کرد.

-         كمپوت مي خواي؟

-         نه

-         کجا مجروح شدی؟

 با عصبانيت داد زد: مجروح کدومه؟ موج خوردم.

-         كجا موج خوردي؟

-          فاو

-         اسمت چيه؟

-         مجيد

یک نفر زد پشتم .

-         چیه ؟

-         خون .. خون نداریم .. عباسی گفته هر کی می تونه خون بده..تو می تونی؟

هنوز چیزی نگفته بودم که مجید از جا بلند شد و گفت : بریم خون بدیم

زهرا کمی عقب رفت .

-         می تونی آمار برداری تا برگردم؟

هر دو به راه افتادیم، يكي از مجروحين با لهجه‌ي جنوبی  با یکی از امدادگر ها که مشغول پانسمان کردن سرش بود صحبت می کرد.

-         ئی دفعه جهنم بود کوکا.  خيلي مجهز  بودن ئی نامردا . مثه بارون  نارنجك رو سرمون می ریختن . توپهاي ضدهوايیه  گذاشته بودن پدافند زميني.

از کنارشان گذشتیم . مجروح ديگري كه از ناحيه‌ي شکم مجروح شده بود آب  می خواست.مجید ایستاد و نگاهش کرد . همان جا نشست . دست مجروح تشنه را در دست گرفت .

-         آب .. دارم می سوزم ..آب می خوام

مجید نگاهم کرد

-         نمی شه .. به کشتنش می ده اگه آب بخوره. خون لازم داره

مجید سر تکان داد. دستی را که در دست داشت بوسید و بلند شد.براه افتادیم . از میان ناله ها و درد ها و زخم ها گذشتیم .روبروی بیمارستان  سازمان انتقال خون  كاروان زده بود و با بلندگو جماعت را به دادن خون تشویق می کرد. به اتفاق مجید بدرون كاروان رفتيم و کمی  بعد كيسه‌  از خونم پرمی  شد. مجید لبه ی تخت نشسته بود و به قطره های خونش که در کیسه می چکید نگاه می کرد. بهیاری وارد کاروان شد . می شناختمش از کارکنان بانک خون بود. به سمت متصدی سازمان رفت . دفتری را امضاء کرد و جعبه ای را که حاوی کیسه های خون بود برداشت اما مکثی کرد از پشت سر به طرف مجید رفت . آرام به کتف او زد .مجید به شدت لرزید و فریاد زد . بهیار که ترسیده بود عقب نشست .

-         چته؟

-         هیچی .. ب..ببخشید ..

-         چی از جونم می خوای ؟

-          می خواستم بگم خدا قوت

-         ببین، موجی ام کار دستت می دم

بهیار از کاروان بیرون رفت . به مجید نگاه کردم . نگاهش را دزدید و به پوتین های کهنه اش خیره شد.

-     نفهميدم كي  موج خوردم؟ کی سوار آمبولانس شدم؟ فقط توی آمبولانس از سرما به هوش اومدم، گوش راننده را كشيدم گفتم پتو بده سردم شده.

خندیدم. کیسه ی من پر شده بود. متصدی لیوانی شربت دستم داد .کیسه ی مجید تا نیمه بود هنوز . ليوان شربت را  آرام سر كشيدم .

- کی بر می گردی ؟

- نمی دونم . یه نفرو گم کردم . با قايق پيشروي كرديم. خوب جلو رفته بودیم ولي به يه  پدافند  خورديم . خيلي ناجور بود. ما يه گروه سيصد نفري بوديم، فكر كنم نصفشون  شهيد شده ن، بقيه هم مجروح. داداشم رو اون جا گم کردم.همه چی به هم ریخت. يه تيربار بود كه نتونستيم خاموشش كنيم. سنگرها شون بتني بود آر-پي-جي هم اثر نکرد. چند تا از بچه‌ها واسه  خاموش كردنش از خاكريز بالا رفتن ولي از پيشاني تير خوردن و ...

 

ساکت شد و چیزی نگفت . متصدی سرم را از دستش بیرون کشید . ليوان شربت  را دستش دادم.

-         اهل كجايي؟

بدون آن که نگاهم کند زیر لب گفت: تهرون

-         همشهري هستيم.

-         چي؟

-         خیابون پیروزی می شینم. با مادر و مادربزرگم .خیابون دوم نیروی هوائی

-         همون که سرش داروخانه اس؟

-         آره داروخانه ی پیکان . شما هم همون جاها هستین؟

مجيد بفكر فرو رفت رو به متصدی کرد و گفت: می تونم سیگار بکشم؟

متصدی اخمی کرد و جواب داد : بیرون بله

مجید به زحمت ایستاد . لبه ی تخت را چنگ زد . کمی همان جا ایستاد و بعد از کاروان بیرون رفت . سیگاری روشن کرد . آفتاب تا نزدیک شط پایین آمده بود.

-         حالت خوبه؟

-         خوبم

   پك عميقي به سيگار ‌زد. بغض كرده بود.

- یعنی پیداش میشه؟

هيكل درشتش را تکان داد و درد در چهره اش دوید.

- درد داری؟

-         شش تا از دوستام شهيد شدن جلوی چشام . دوتاشون  تيكه تيكه شدن. فرمانده‌مان هم شهيد شد.پسر خوبي بود، كشته زياد داشتيم.

سيگارش را خاموش کرد، سرش را بین  دو دستش گرفت.اما نفس که می کشید درد و ناراحتی اش بیشتر می شد.

-         مي‌خواهي کمکت کنم؟

-         مي‌خواهم سيگار بكشم.

-         نه . خوب نیس. تو درد داری مگه نه؟

نگاهم کرد . نگاهش کردم . لبخند زدم . سر تکان داد.

-         تیر خوردم

-         چی؟

-         تیر

به کتف راستش اشاره کرد و گفت : این جاس . گیر کرده . دردش زیاده.

-         از كجا رفته ؟ تو که زخمی نیستی؟

 سرش را بالا گرفت . چفیه را از دور گردنش باز کرد  و زير سيب گلويش را نشان داد . حفره ای کوچک  و سیاه دهان باز کرده بود.

-         از اينجا

دقیق تر که نگاه کردم برآمدگی روی کتفش را دیدم که از زیر یونیفورم خاکی اش پیدا بود. مثل اين که  كه تير مي‌خواسته بيرون بيايد اما پشيمان شده باشد .

-         خدا رحم كرده .  اين معجزه اس.خیلی دردداره؟

-          می سوزه.

-         باید بیرونش بیاریم

-         بریم شاید بقیه رو آورده باشن.

-            شنیدی چی گفتم؟

-         موجی ام.  کر که نیستم؟

بيرون بیمارستان شلوغ شده‌بود . در  محوطه‌ي بیمارستان  چند آمبولانس و وانت بار مجروحان را آورده بودند . مجید شروع کرد به دویدن .خودش را به امدادگرها رساند تا کمکشان کند.

دوان دوان خودم را به بخش رساندم . مجروحی دستم را گرفت

-         آب .. تو رو خدا ..

دکتر عباسی پور به من اشاره کرد و گفت : بیاین

به سمتش رفتم . دکتر به نوجوانی بسیجی که از درد دندان هایش را به هم می سائید اشاره کرئد و گفت : باید سریع عمل بشه . ترکش خورده . ریه و نزدیک قلب. مراقبش باش .

-          كجا مجروح شدي؟

-         اسم... اسمش رو نمي‌دونم فقط.. فقط..  مي‌دونم كه ...

صورتش از درد منقبض شد.

-         خب حرف نزن . آروم باش بذار کمکت کنم .

-          بالای پیشانی اش شکافته بود . زخم را بستم .خون دويد توي صورتم و حالت بعد از ظهر به من دست داد. ضعف کرده بودم.نفسم گرفت . احساس خفگی می کردم . به یکی از امدادگر ها اشاره کردم مواظب بیمار باشد . از بیمارستان بیرون آمدم گوشه ای نشستم . عرق سرد صورتم را پوشانده بود.ديدم مجيد کمی آن طرف تر کنانر باغچه ی لگد مال شده   نشسته و دارد سيگار مي‌كشد.مرا که دید به طرفم آمد .

-         اين پرستارا خيلي بد اخلاقن .  ميگن   بيرون سيگار بكش.

-         راست ميگن مجيد، اگر توي بیمارستان سيگار بكشي هوا خراب مي شه.

-         اي بابا ، تو هم كه حرف اونا رو می زنی!

-         مجيد، تو سربازی؟

-         نه

-         ارتشی هستی؟

-         نه

-         بسیجی؟

-         نوچ

-         سپاهی هم که نیستی . پس چی هستی؟

-         ایرانی ام

-         من که نفهمیدم

-         اومده بودم دنبال داداشم . بسیجیه . درس می خوندم. دانشجوی دکترای شیمی. اون  دوازده سال  از من کوچیکتره . از وقتی جیم زد و رفت جبهه خونه مون شد جهنم . اومدم دنبالش  ولی موندم. می خواستم بکشمش عقب حتی فرمانده اش هم قبول کرد ولی خودش نخواست .

-         خانم مرادی؟

-         خون.. بازم خون ..دکتر توی اتاق عمله میگه خون اوی مثبت می خواد

-         خون منو می خواد .

-         نه تو اين كار رو نمي‌كني

-         چرا نکنم؟

-         همین یه ساعت قبل خون داد ی

-         یه قطره خون دادن که منو نمی کشه

-         نه

-         باشه . تسلیم . بذار بمیره. به من چه ؟ اینجوری خوبه ؟آره منم اصلا" عذاب وجدان ندارم . همین جا می شینم سیگارم رو می کشم.

   پرستار به من نگاه کرد و گفت : دکتر گفت بیای اتاق عمل . نیرو نداریم.

- من میرم . برو بانک خون به حجت پور بگو با بیمارستان جندی شاپور تماس بگیره برای خون. به این پایگاه انتقال خون هم یه سری بزن.

به راه رفتم . عمل کمی بیشتر از دو ساعت طول کشید .در حین عمل دوبار قطعی برق داشتیم به خاطر حمله ی هوایی و یک بار هم نزیدک بود بیمار دچار شوک  شود که خوشبختانه  خون رسید  و بیمار زنده ماند. بعد از جراحی باید پرونده ی مجروح را تکمیل می کردم. پرونده ی سعید مولایی فرزند اکبر که ترکش ها ریه و قفسه ی سینه اش را زخم زده بودند  و برای ادامه ی مداوا به تهران اعزام می شد.

از اتاق عمل که بیرون امدم  دو باره احساس ضعف کردم . گوشه ای نشستم . بدنم سرد شده بود. لرزیدم. به زحمت ایستادم و گوشه ی حیاط بیمارستان نشستم . خودم را به سیر آب رساندم . پیچ را باز کردم فقط هوا بود که با سرو صدا بیرون می آمد . ضربان قلبم را حس می کردم . تند و بی قرار ضربه می زد.نفسم تنگ شد . همان جا دراز کشیدم .کمی که گذشت  صدای دعوا ی چند نفر را شنیدم. به زحمت روی علفهای خشکیده ی باغچه نشستم . دکتر نجفی با یکی از تکنسین های سازمان انتقال خون دعوا می کرد . چند نفر دور ان ها حلقه زده بودند.

دکتر داد زد: چطور نفهمیدی ؟ فشارش افتاده بود .تازه  رنگ پریدگی، سردی پوست تند  و ضعیف شدن نبض. همه ی اینا نشونه ی شوک بوده  دیگه

تکنسین که صورتش سرخ و تیره شده بود با صدای رگه داری گفت: از کجا می دونستم . اون حالش خوب بود . خودش اومد گفت می خوام خون بدم د... آخه اگه خونریزی داشت،  اگه گلوش تیر خورده بود که نمی تونست راست راست راه بره که..

میان دادو بیدادشان دو نفر برانکاردی را داخل آوردند و کنار آب نمای خشک و شکسته ی وسط  محوطه گذاشتند . پارچی سفیدروی جسد کشیده بودند و با ماژیک روی آن نوشته بودند . مجید  مولایی فرزند اکبر . تهران

هنوز آن دو نفر داد  می زدند که آژیر قرمز به صدا در آمد.

 بیژن کیا- شیراز- 14/7/86

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:14 | لینک  | 

 


 

 کنجی ناگای "عكاس"  در همان حال که با شلیک سربازان ارتش برمه زخمی شده از درگيري ها عکس می گيرد. او کمی بعد با تیر سربازان درگذشت. و مرگ وي مورد اعتراض  اكثر جوامع رسانه اي شده است .

عکس خبرگزاري مهر به نقل ازرویترز

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:57 | لینک  | 

دوشنبه 9/7/86 – ساعت 03/8صبح – حاشیه ی بزرگراه

 

 

ایستاده بودم به انتظار . مثل همه ی این روزهای تکراری  و درآن ایستگاه همیشگی. به ساعت نگاهی انداختم و به انتهای بزرگراه  سرک کشیدم . خبری نبود . باید تاکسی می گرفتم که گرفتم .

-         مستقیم

در را که باز کردم بوئی تند و تلخ اما نه خیلی شدید زیر دماغم زد.

-         استخاره می کنی عمو ؟ سوار شو

چیزی نگفتم . راننده هم ساکت شد. دختری نوجوان جلو نشسته بود و دو نفر عقب ، کنارشان نشستم . جوانی لاغر اندام پشت سر راننده نشسته بود و مردی میانسال بین ما قرار داشت . مرد رو به جوان کرد و گفت : دیشب سر نماز نفرینشون کردم .

جوان چیزی نگفت اما همچنان که به روبرو خیره بود  سر تکان داد. مرد پاکت بزرگ عکس رادیولوژی را روی زانویش گذلشت و گفت : می کشمش به خدا . ده روزه که همه اش درد و خون ریزی دارم  دیروز که رفتم درمونگاه دکتر ایراندوست عکسارو که دید  عصبانی شد و گفت  اونا یه  چیزی توی کلیه ات جا گذاشتن.. من که می دونم از عمد بوده ..

جوان اسکناسی را به شانه ی راننده زد و گفت : پیاده می شم داداش..

-         مگه نگفتی میدون .. حالا کو تا برسیم اونجا ؟

-          کار دارم

-         آخه ..

-         شما کرایه  تا میدون رو کم کن

جوان پیاده شد . مرد زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : من زودتر پیاده می شم

 لبخند زدم  و سوار شدم .

 مرد در حال سوار شدن  ادامه داد: سنگ کلیه داشتم . عمل کردم . خدا لعنتشون کنه ...

 

کمی روی صندلی جابجا شد و گفت: ده روزه که خونریزی دارم ..

سرش را جلو آورد و با صدائی آرام ادامه داد : مجبورم دستمال بذارم .لخته لخته خون می ریزه.دستشوئی که می رم بیشتر می شه

نگاهش کردم .ادامه داد: با نگهبان دعوام شده بود ..تلافی کرده ان ..نامردیه مگه نه؟

- یعنی می گی عمدی بوده؟

 چهره اش منقبض بود و گوشه ی چشمش  می پرید .

-         می کشمشون ..اون شرفی بی شرف رو خودم می کشم . قید زن و بچه رو زده ام ..چیزی که توی بازرا فراوونه اسلحه اس ، یه کلت مگه چنده ؟ 

-         شکایت کن ..بهتر نیس؟

-         که چی بشه ؟ قانون طرفدار اوناست همه دستشون توی یه کاسه اس .. ولی اگه یه مرد یکی از اون نامردا رو نابود کنه دیگه با بقیه این جوری رفتار نمی کنن... ببین با من چیکار کرده ان ؟

چشمان سرخ و آبدارش را با دستمالی که در دستش مچاله شده بود پاک کرد .

- من پنجاه و شیش سالمه ..زندگی ام توی مرز این مملکت گذشت تا بقیه آسایش داشته باشن .حالا ببین همین ها با من چیکار می کنن؟ ..ازشون انتقام می گیرم . دیشب جوشن کبیر که می خوندم همه اش داشتم به انتقام فکر می کردم.

-         بعدش چی ؟

-         چی؟

 -  بعد از انتقام منظورمه . بعدش چی میشه ؟

-         می کشنم بالای دار ..می گن اراذل و اوباش بوده ..بذار بگن ..دست کم بقیه  مریض ها از دست این نامردا راحت می شن.

-         حیف نیست ؟

-         نه ..این همه که رفته ان منم یکی از اونا

-         نه . شما مسلمونی

-         مگه تو نیستی؟

-         شناسنامه ای حساب کنی هستم.  حتما" قضیه ی خاکستر پاشیدن به حضرت رسول رو شنیدی ؟ پیامبر چیکار کردن؟

-         رفتن عیادتشون

-         خب شما هم می تونی شکایت کنی هم حقت رو می گیری هم خانواده تون صدمه نمی بینن

مرد مکثی کرد و گفت :  خیلی وقته صدمه دیده ان . همه شون ..

دستمال را روی  چشمانش گذاشت . رو برگرداند و شانه هایش لرزید . راننده صدای رادیو را بیشتر کرد .

-         نگه دار ..

مرد پیاده شد در را بست اسکناسی را به راننده داد و گفت : کرایه این آقا رو هم کم کنید

گفتم : نه .. این چه کاریه ؟

خم شد از قاب شیشه ی تاکسی نگاهم کرد و گفت : شما دکتری؟

-         نه

سر تکان داد و گفت : به دست خدا

تاکسی براه افتاد . مرد کنار بزرگراه ایستاده بود. راننده از آینه نگاهش کرد و گفت : زده بود به سرش ..اینا دارو و درمون لازم دارن

رو برگرداندم . همانجا ایستاده بود و نگاهم می کرد .

به راننده گفتم : اینا  سنگ صبور  لازم دارن .

دوباره رو برگرداندم اما ندیدمش .حالا میان انبوه ماشین ها گم شده بود .

بیژن کیا – شیراز – 9/7/86

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:31 | لینک  | 

سکوت کدام بره ها؟

مشخصات کلی فیلم

کارگردان : جاناتان دم – فیلمنامه : تد تالی – مدیر فیلمبرداری : تاک فوجیموتو – تدوین : کرگ مک کای – موسیقی : هاوارد شور – بازیگران : جودی فاستر ، آنتونی هاپکینز ، اسکات گلن – محصول 1990 مدت 118 دقیقه.

 

خلاصه داستان:

کلاریس(جودی فاستر) دانشجوی جوانی است که در کادر سازمان اف.بی.آی به کار و تحصیل اشتغال دارد روزی به او خبر میدهند که قاتل خطرنا کی چند زن را اینجا و آنجا کشته و پوست تن آنها را کنده است

 

 

 

 یکی از روسای کلاریس او را مامور رسیدگی به این پرونده میکند و در آغاز او را به دکتر هانیبال لکتر (آنتونی هاپکینز)معرفی میکند اما دکتر لکتر خود به گونه ای دیگر قاتل خطرناکی است که در زندان به سر می برد دکتر لکتر که به آدمخوار شهرت دارد همسرش را در یک کلام خورده است.رئیس به کلاریس می گوید که لکتر میتواند او را به دستیابی به قاتل راهنمایی کند.

 

کلاریس در یک زندان ویژه به ملاقات دکتر لکتر میرود و در فضایی رعب آور بین او و دکتر لکتر رابطه ای استثنایی برقرار میشود که طی آن کلاریس رازهای کودکی خود را بر او می گشاید

 

کلاریس از او میخواهد که در یافتن قاتل زنان که خود را بوفالو بیل معرفی کرده کمک کند.

 

 

 

 

 

هانیبال به او کمک می کند و کلاریس سر نخی را میابد که در ادامه آن به خانه بوفالو بیل می رسد .اما بوفالو بیل دیوانه ای دو جنسی است که حرفه اصلی او خیاطی است و با پوستی که از تن قربانیان خود می کند برای خود لباس می دوزد.هنگامی که کلاریس به خانه او وارد می شود و با کشیدن هفت تیر در صدد دستگیری او برمی آید

 

 

 

 

بوفالو در یک لحظه از غفلت کلاریس استفاده میکند و در خانه پیچ در پیچ و ترسناکش مخفی می شود.او برق را قطع میکند و کلاریس در تاریکی در حالیکه صدای متن صحنه نفس زدن های هراسناک او و فریادهای کمک دختری است که بوفالو او را در گودالی حبس کرده به تعقیب او دست می زند.بوفالو کلاریس را تعقیب می کند و درست در لحظه ای که می خواهد هفت تیرش را شلیک کند، کلاریس با صدای کلیک هفت تیر، به جهتی که صدا از آن سو خواهد آمد شلیک میکند . بوفالو در خون خود می غلتد همزمان دکتر لکتر در ازاء کمک به کلاریس به زندان بهتری منتقل شده، دو تن از زندانبانان خود را می کشد و در لباس پلیس از زندان می گریزد اما کلاریس بی خبر از همه جا در جشن فارغ التحصیلی شرکت دارد. گل ، شادی ، شیرینی و آرامش و آنگاه یک تلفن ، تلفنی برای کلاریس ، تلفن از هائیتی است دکتر لکتر است که در آنسوی سیم فارغ التحصیلی کلاریس را شادباش می گوید.

 

نقد:

۱-سطحی ترین لایه:

در نگاه اول فیلم اثری تریلر و پلیسی است . نکتهی جالب در این فیلم آنست که کارگردان با استفاده از ترکیب هاو تصاویر بصری مناسب توانسته با کمترین میزان نمایش خشونت بیشترین تاثیر را بر مخاطب بگذارد . درست برعکس فیلم های دیوانه واری چون اره.

 

بنابر این با کنترل خشونت هم می توان فیلمی خیلی خشن ساخت . کارگردان فیلم در بسیاری موارد تنها  تصاویری مقدماتی از خشونت  و یا به اصطلاح سر نخ  را به مخاطب می دهد و خشونت اصلی در ذهن مخاطب ساخته می شود .

استفاده از ترکیب  نمای سوبژکتیو و تمای عکس العمل تاثیر صحنه ها را دو چندان می کند.

 

۲- نگاه مرد گرا و زن گرا:

 

بوفالو بیل قاتلی است که اختلال هویت جنسی دارد اما او دیوانه وار می کوشد  از پوست زنانی که قربانی او می شوند جلدی زنانه برای خودش درست کند. تلاش مرد برای نفوذ در قالب زن یکی از نکات قابل توجه فیلم محسوب می شود از طرف دیگر این سیطره ی مردانه حتی در نماهای خیلی ساده هم وجود دارد مثلا" در ابتدای فیلم  کلاریس در اداره ی پلیس واردآسانسور می شود همه ی افراد داخل ـن مردان بلند قامتند و او انگار در محاصره ی مردان قرار گرفته.

 

۳- تکنو کرات ها و جامع ی مدرن:

 

 

دکتر لکتر بارز ترین ننماینده ی تکنو کرات هاست همچنان که کلاریس نیز در راه فوق حرفه ای سشدن گام بر می دارد و همین تقابل این دو را زیبا و نفس گیر می کند. اما فیلم بر این نکته تاکید دارد که تکنوکرات ها  محیط و شرایط راتحت کنترل دارند و ما فرار لکتر و آزادی را که خودش به دست می آورد دلیلی بر این مدعا می دانیم . نمای پایانی نیز به حضور  تکنو کرات ها در جوامع کم توسعه اشاره دارد انگار که بره ها افراد  این گونه جوامع نیز می توانند باشند.

بیژن کیا/۵/۷/۸۶

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:23 | لینک  | 


 

Here I go out to sea again
The sunshine fills my hair
And dreams hang in the air
Gulls in the sky and in my blue eyes
You know it feels unfair
There's magic everywhere

CHORUS:
Look at me standing
Here on my own again
Up straight in the sunshine
No need to run and hide
It's a wonderful wonderful life
No need to laugh and cry
It's a wonderful wonderful life

The sun's in your eyes
The heat is in your hair
They seem to hate you because you're there
And I need a friend
Oh I need a friend to make me happy
Not stand here on my own





 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:56 | لینک  | 

 

Take off these working clothes
Put on these high heeled shoes
Don't want no preacher on the TV baby
Don't want to hear the news

Shut out the world behind us
Put on your long black dress
No one's ever gonna find us here
Just leave your hair in a mess
I've been searching long enough
I begged the moon and the stars above
For sacred love

I've been up, I've been down
I've been lonesome, in this godless town
You're my religion, you're my church
You're the holy grail at the end of my search
Have I been down on my knees for long enough?
I've been sarching the planet to find
Sacred love

The spirit moves on the water
She takes the shape of this hevenly daughter
She's rising up like a river flood
The word got made into flesh and blood
The sky grew dark, and the earth she shook
Just like a prophecy in the Holy Book
Thou shalt not covet, thou shalt not steal


نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:13 | لینک  | 

معاونت ادبيات و انتشارات بينياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس پس از برگزاري اولين دوره از مسابقه سراسري داستان كوتاه دفاع مقدس در نيمه دوم سال جاري دومين دوره آن را برگزار مي‌كند.


به گزارش خبرگزاري شهر به نقل از ستاد خبري دومين دوره مسابقه سراسري داستان كوتاه دفاع مقدس، اين مسابقه به نام «جايزه ادبي يوسف» همه‌ساله و به‌صورت سراسري برگزار مي‌شود.


علاقه‌مندان مي‌توانند براي شركت در اين مسابقه،‌ آثار داستاني خود با درون‌مايه دفاع مقدس را تا نيمه دوم آبان ماه به دبيرخانه اين جايزه به نشاني خيابان شهيد بهشتي - خيابان شهيد سرافراز - كوچه شهيدحق پرست - پلاك 23- طبقه چهارم ارسال كنند. داستان‌هاي ارسالي پيش از اين نبايد در قالب كتابي مستقل و یا مشترك به چاپ رسيده باشند.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:53 | لینک  | 

مهاجراني با تقبيح سخنان رئيس دانشگاه كلمبيا عليه احمدي نژاد تاكيد كرد: سخنراني رييس جمهور ايران، كشورمان را در موضع مظلوميت و حقانيت قرار داد.


    
به گزارش خبرگزاری فارس ،عطاء الله مهاجراني وزير ارشاد دولت خاتمي با انتشار مطلبي در سايت شخصي خود، به سخنان توهين آميز رئيس دانشگاه كلمبيا عليه رئيس جمهوري اسلامي ايران اشاره كرد و نوشت: سخنان رييس دانشگاه كلمبيا پيش از سخنراني آقاي احمدي نژاد انصافا حيرت انگيز بود. با مهمان كه كسي اينگونه سخن نمي گويد.


وي با اشاره به كلمات توهين اميزي كه رئيس دانشگاه كلمبيا عليه رئيس جمهور ايران به كار برد، افزود: اين كلمات ديگر بحث و موضوع بحث نيست.فحاشي ست، تيتر براي روزنامه هاست. چنان كه همين تعبير را امروز-سه شنيه- روزنامه هاارتص اسراييل تيتر كرده است.اما يك تحليل خواندني هم هاارتص در همان شماره دارد. مطلب با عنوان تحليل منتشر شده است.نوشته: در ماجراي سخنراني احمدي نژاد در دانشگاه كلمبيا بازنده اصلي اسراييل بود.
 
تحليل هاآرتص خواندني ست.نكته مهمش اين است.كه بخش عمده اي از مردم آمريكا در جريان مسايل جهاني نيستند. اين سخنراني به آنها تفهيم مي كند كه ايران با اسراييل مشكل دارد، نه با آمريكا و مردم آمريكا.
مهاجراني در ادامه مطلب خود، تصريح كرد: به گمانم رقابت هاي سياسي در داخل و نقد ونظر هايي كه به جاي خود درست و به هنگام است، نبايد موجب شود كه در داوري منصف نباشيم.اين سخنراني رييس جمهور و ايران را در موضع مظلوميت و حقانيت قرار داد.

وي افزوده است: فضاي سخنراني و شيوه تزيين سالن و تريبون و ديوار پيش رو را ديديد؟ مثل مجلس عزا بود.حتي لوحه نام دانشگاه يا سيپا را از جلوي تريبون كنده بودندتا يك فضاي سرد و سياه نشان دهند. البته كت و شلوار خاكستري رييس جمهور هم صحنه را كامل كرده بود. كاش همان كاپشن سفيد را مي پوشيد!

مهاجراني در پايان تاكيد كرد: خداوند خواست برغم همه اين تدبير ها و تفتين ها، سخنراني رييس جمهور فرصت تازه اي براي ايران باشد.علاوه بر بازندگي اسراييل، رييس دانشگاه كلمبيا هم باخت.
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:38 | لینک  | 

I feel so unsure
As I take your hand and lead you to the dance floor
As the music dies, something in your eyes
Calls to mind a silver screen
And all it's sad goodbyes

I'm never gonna dance again
Guilty feet have gotten no rhythm
Though it's easy to pretend
I know you're not a fool

I should have known better than to cheat a friend
And waste the chance that I've been given
So I'm never gonna dance again
The way I danced with you

Time can never mend
The careless whispers of a good friend
To the heart and mind
Ignorance is kind
There’s no comfort in the truth
Pain is all you'll find

I'm never gonna dance again
Guilty feet have got no rhythm
Though it's easy to pretend
I know you're not a fool

I should have known better than to cheat a friend
And waste the chance that I've been given
So I'm never gonna dance again
The way I danced with you

Tonight the music seems so loud
I wish that we could lose this crowd
Maybe it's better this way
We'd hurt each other with the things we'd wanna say

We could have been so good together
We could have lived this dance forever
But now who's gonna dance with me?
Please stay

And I'm never gonna dance again
Guilty feet have got no rhythm
Though it's easy to pretend
I know you're not a fool

I should have known better than to cheat a friend
And waste the chance that I've been given
So I'm never gonna dance again
The way I danced with you

(Now that you're gone) Now that you're gone
(Now that you're gone) Was what I did so wrong, so wrong
That you had to leave me alone

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:0 | لینک  | 

غفارزادگان در گفتگو با مهر :

دایره خودی ها در ادبیات جنگ تنگ شده است / ادبیات وامدار وقایع بیرون از جهان داستان نیست

ادبیات فی نفسه حرکتی کند و بطئی دارد و خودش را چندان وامدار وقایع بیرون از جهان داستان نمی داند؛ هر چند از آنها تاثیر می گیرد. اما به هرحال نقش مدعی العموم یا مخالف را برای خود قائل نیست و دوست دارد از سر صبر و دور از هیاهو کار خود را انجام دهد.

داود غفارزادگان در گفتگو با خبرنگار مهر درباره دلیل کاهش کتاب های ادبیات دفاع مقدس گفت: من در جریان کتاب های چاپ شده جنگ نیستم اما شاید بتوان از دو دلیل عمده سخن گفت. بدترین اتفاقی که در ادبیات جنگ افتاد این بود که از همان آغاز نویسنده ها را به دو دسته خودی و ناخودی تقسیم کردند و بعد دایره این خودی ها را آن قدر تنگ و تنگتر کردند که کفگیر به ته دیگ خورد.

وی افزود: در این زمان ناچار شدند به سراغ بی خودی ها که نه تخصص این کار را داشتند و نه حتی به قول خودشان تعهدش را دارند بروند. ما در زمانه پرشتابی زندگی می کنیم  که در آن واقعیت بر تخیل پیشی گرفته و نویسنده توانایی هضم و تحلیل واقعیت ها را در خود نمی بیند؛ مگر اینکه تن به نوعی ژورنالیزم ادبی بازارپسند دهد؛ اتفاقی که به عنوان مثال در حادثه یازده سپتامبر افتاد و آثاری فی البداهه درباره اش نوشته شد.

این نویسنده تصریح کرد: تا جایی که من دیدم، در این دست نوشته ها نشانی از فردیت خاص نویسنده نیست و متن در بهترین حالتش گرفتار نوعی سانتی مانتالیزم ساده لوحانه است که نویسنده ای گیج زده خواسته در واقعه ای بزرگ و جهانی اعلام حضور کند. حال آنکه ادبیات ماهیتا حرکتی کند و بطئی دارد و خودش را چندان وامدار وقایع بیرون از جهان داستان نمی داند. درمجموع هر داستان با هر موضوعی تنها زمانی مهر ادبیت می خورد که نویسنده بتواند در آن وضعیت خود را به نمایش گذارد.

غفارزادگان در پایان خاطرنشان کرد: این فردیت ممکن است در تقابل یا توافق با جریان حاکم و نظام عرفی - اخلاقی جامعه باشد. وقتی جامعه این فردیت را به رسمیت بشناسد از موهبت آثار شاخص برخوردار می شود وگرنه باید به آشفته بازار دکاندارهای ادبی که با صد بلندگو یک صدا را فریاد می کنند بسنده کند. 


 منبع " خبرگزاری مهر "
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:40 | لینک  | 

 

I close my eyes, only for a moment and the moment's gone.
All my dreams pass before my eyes in curiosity.
Dust in the wind.
All we are is dust in the wind.
Same old song.
Just a drop of water in an endless sea.
All we do crumbles to the ground, though we refuse to see.
Dust in the wind.
All we are is dust in the wind.



Now don't hang on, nothing lasts forever but the earth and sky.
It slips away and all your money won't another minute buy.
Dust in the wind.
All we are is dust in the wind.
Dust in the wind.
All we are is dust in the wind.
Dust in the wind.
All we are is dust in the wind.
Dust in the wind.
All we are is dust in the wind
.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:18 | لینک  | 

یادداشت ها

 

سالن مملو از مردان اونیفورم پوش شده بود که پیر مرد از میان سربازان و نگهبانان گذشت و گوشه  ای ایستاد . مردی که پشت تریبون قرار گرفته بود  سر بلند کرد و گفت: سه  روزه تهران را فتح می کنیم و رژیم اسلامی ایران را سرنگون خواهیم کرد.

پیرمرد از سربازی جوان که کنارش ایستاده بود پرسید : ایشون کی هستند؟

سرباز بی آن که چشم از سخنران بردارد گفت:آقای صدام حسین رئیس حزب بعث و رئیس جمهور عراق

پیرمرد سری تکان داد دفتر چه ی  کوچکی را باز کرد و نوشت : سالن اصلی استخبارات  شهریور 1359 - بغداد

و سرباز جوان هیچ وقت نفهمید که آن پیرمرد که بود. بیرون آفتاب در قلب آبی آسمان می تابید . پیرمرد رفت و رفت و رفت تا به قرار گاهی نظامی رسید . تانک ها و نفر بر ها پشت سر هم ردیف شده بودند و جمعیت گوش به سخنان مردی داده بود که در میدانچه ی اصلی قرار گاه ایستاده بود و دست هایش را در هوا تکان می داد و می گفت:ما سه روزه تهران را فتح می کنیم و در میدان آزادی جشن پیروزی و سرنگونی حکومت آخوندی را برپا خواهیم کرد.

پیرمرد با ناراحتی سری تکان داد و در دفتر چه اش نوشت: مسعود رجوی سرکرده سازمان مجاهدین- تیرماه 1367- قرار گاه اشرف

پیرمرد که دلش گرفته بود . رفت و رفت و رفت . از کوه ها و دشت ها گذست . ازکنار درختان زیتون عبور کرد و به شهری خلوت و کم سکنه رسید . خسته و کوفته وارد رستورانی شد . گوشه ای روی صندلی چرمی نشست . لیوانی آب خواست . چشمش به تلویزیون گوشه ی سالن افتاد مردی در جلسه ی مطبوعاتی و زیر رگبار فلاش دوربین ها با خبر نگاران صحبت می کرد.

- ما سه روزه لبنان را فتح خواهیم کرد و ریشه حزب الله را در منطقه خواهیم خشکاند.

- بفرمایید . آب معدنی تون

پیرمرد به دختر لاغر اندامی که روپوش زرد رنگ به تن داشت لبخند زد و پرسید : این آقا . اسمشون چیه؟

دختر کمی مکث کرد و گفت : آقای ایهود اولمرت نخست وزیراسرائیل  واقعا" نمی شناسینش؟

پیرمرد چیزی نگفت اما لبخند زد .

دختر پیشخدمت پرسید : اسرائیلی نیستین؟

پیرمرد که مشغول نوشتن بود . سری تکان داد و گفت : سئوال آسونی نیست دخترم .

دختر زیر چشمی نگاهی به کلمات تازه یادداشت شده انداخت .

ایهود المرت – تیر ماه 1385- کنفرانس مطبوعاتی - سالن اصلی دفتر نخست وزیری.

پیرمرد سر برداشت .نگاهشان  در هم گره خورد . پیرمرد ایستاد .

- ممنون دخترم

دختر پرسید : شما ؟....

- پیرمرد جواب داد : تاریخ هستم .. می تونی منو بابا  صدا بزنی

دختر خیره نگاهش می کرد که پیرمرد  بی آن که چیزی بگوید از آن جا رفت.

بیژن کیا - شیراز - ۲/۷/۸۶

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:21 | لینک  | 

برج و کبوتر

هوا كه یكباره سیاه شد آن تكدرخت پیر باز هم در میانه پرواز شنهای داغ و سرگردان ایستاده بود. ایستاده بود تا خشم طوفان بر او بتازد و ایستاده بود و هنوز ایستاده بود در حاشیة آن روستای متروك و دیگر از زمانی كه مردان چشم بر آسمان می دوختند به انتظار گذر ابری بارور و زنانی كه در تنهائی خویش مویه می كردند از خشك چشمی آسمان دیرگاهی گذشته بود.

تكدرخت پیر اما ایستاده بود تا دوباره طعم تازیانه باد در رگهای چوبی اش جاری شود. هوا كه یكباره سیاه شد ؛ باران گرفت. مرد از پشت شیشه رگه های بارانی را دنبال كرد. دختر جوان سیگاری آتش زد.

مرد پرسید : ترك یا اسپرسو ؟

دختر خیره نگاهش كرد.

- فقط غلیظ باشه و تلخ.
- سفارش میدین ؟

مرد سر برداشت. دختری هم سن و سال آن كه روبرویش نشسته بود در حالیكه سعی می كرد لبخند بزند كنارش ایستاده بود.

مرد پرسید : قهوه غلیظ و تلخ چی دارین؟

دخترك كه در مانتوی تنگش قالب گرفته بود گفت :

- هر كدوم رو كه بخواین براتون غلیظ درستش می كنیم ... فكر كنم اسپرسو مناسب باشه.
- خوبه پس یه كیك پرتقالی بدین ؛ یه قهوه ترك با یه اسپرسوی غلیظ و زهر ماری!

مرد خندید. پیشخدمت لبخند زد و دختری كه مقابل مرد نشسته بود به قطرات درشت باران نگاه می كرد. آسمان تیره بود و سرخ. هوا كه به یكباره سیاه شد چلپاسه به زیر خاك خزید همان تلخ اندیشی كه شبانگاهان در خرابه ها می چرخید و روزها در سایه تكدرخت آرام می گرفت. تند باد كه شدت گرفت درخت شاخسار نیم خشكیده اش را در هوا تكان داد.

- دور شو ...دورشو از این خرابه كه خود ویرانش نمودی......

تلخباد زوزه كشان گرد درخت چرخید : تا تو را خشكیده نبینم از این وادی نخواهم شد........

- دور شو درختان خشكیدند به كین تو جز من كه نخواهم مهر از این خاك بركنم....
- باشد تا تو را نیز به عدم افكنم .

- هر چند گاه بر من می تازی لیك تا ریشه در خاك باشد نقش برغبار میزنی.

تلخباد غرید : لعنت بر تو باد. بادیه از آن من است كه جنبنده ای هراسناكم نه چون توئی ساكن و بردبار.

- گزافه مگو ...رها كن این دهلیزها و طاق های كوبیده را ...رها كن این همه مرگ را كه پراكنده ای...
- حاشا كه من تلخباد هلاكتم...دهستان را مرگ آباد خواهم و تو را تمام خشكیده...
- قهوه تون...
- ممنون

مرد قهوه را بوئید و لبخند زد.

- .... ببینم تو كیك میخوای؟

دختر تنها نگاهش كرد و چیزی نگفت.
در كشاكش تندر و باد چیزی به شاخسار درخت در آویخت. حجمی رنگارنگ و لطیف. پس درخت آن را در میان گرفت تا از تند باد مصون بماند.

- آن را بمن بده
- هرگز.
- تو را از ریشه بدر آورم
- اگر می توانستی به انجامش رسانده بودی لیك باكم نیست كه هرزه گوی و ناتوانی.
- خدایت بخشكاند كه همه خیره ای و بد سگال نفرین بر تو باد... بر تو باد ...بر تو باد...

و تلخباد چرخید و بسان گرد بادی تیره وش از آن جا رخت بربست تا در مجالی دیگر یورش آورد. تكدرخت سر شاخه ها را باز كرد. همانجا كه پرنده ای رنگ در رنگ لرزان و هراسیده به او خیره بود.

- چرا اینجوری نگاه می كنی؟
- قرارمون كه یادت نرفته؟
- امشب من باید حرف بزنم ولی نمی دونم چی بگم؟
- اگه نمیخوای حرف بزنی بگو تا برم.
- حرف كه می زنم فقط نمی دونم چطوری شروع كنم

- بگو تا بدانم به چه كار آمده ای در این وادی وحشت؟
- مرا رؤیائی بود پی در پی بی هیچ كاستی كه هر شامگاه جانم را در بر می گرفت. رؤیائی كه مرا به رفتن و شدن باز می خواند نه مانند تو به ماندن و بودن پس قصد عزیمت نمودم به سوی رؤیایم. می دیدمش روزها به شب پیوست و من پیوسته در آسمان بودم. لیك شاهبازی راه بر من بست و قصد جانم كرد. راه برگرداندم و به یكباره در ظلمتی افتادم. تند بادی كینه جو مرا در برگرفت و بر زمینم كوبید. این نیز هلاكم را اندیشه داشت پس به باز جستم و به شاخسارت پناه آوردم .

مرد دستی به موهایش كشید. دختر سیگار را در پیش دستی خاموش كرد.
تكدرخت گفت : همین جا بمان كه من نیز هلاك تنهائی ام و گوئی یزدان پاك تو را بر راه من نشانده. باشد كه در این جا با هم به خوشی بسر بریم.

- ابی یه ترانه قدیمی داره می دونی در مورد یه برج پیر توی بیابونه كه یه روز یه كبوتر از باد و طوفان به اون پناه میبره. برج پیر به اون كبوتر دل می بنده

- من نتوانم از رفتن باز ایستم و هر چند كه وامدار خویشم نموده ای لیك می روم كه رؤیای خویش بیابم ...

- ولی كبوتر اشتیاق و نیاز برج كهنه رو نمی فهمه و از اونجا پرواز می كنه

پس آن پرنده از میان شاخسار پركشید و رفت.

- ببین من به اون برج فكر می کنم. به نظرت اگه كبوتر احساس برج پیر رو می فهید بازم تنهاش می گذاشت؟
- نمیدونم

دختر به ساعتش نگاه كرد.

- داره دیر میشه .
از پشت میز بلند شد و كیفش را برداشت. مرد نگاهش می كرد كه پرسید : جوابمو نمیدی ؟
- گفتم كه نمیدونم.
- پس لا اقل بهش فكر كن.
- چرا من؟ بهتره خودتون جواب كبوتر رو پیدا كنین.
- چطوری؟
- می تونی داستانش رو بنویسی مگه نه؟

دختر كه دور میشد مرد نگاهش می كرد. هنوز از فنجان اسپرسو بخاری سیال و غبار آلود متصاعد می شد. مرد دست درجیب كرد. انگشتری طلائی را بیرون آورد و در انگشت چرخاند. هنوز آن بیرون باران می بارید.

دیر گاهی بعد آن هنگام كه پرنده با جمعی از دوستانش به آن دیار باز آمد تكدرختی دید همه خشكیده كه هیچ از او نمانده بود جز رؤیائی چوبین.

بیژن کیا :: mardillir@yahoo.com

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:59 | لینک  | 

TEHRAN, Iran (AP)

 President Mahmoud Ahmadinejad said Sunday that the American people are eager for different opinions about the world, and he is looking forward to providing them with "correct and clear information," state media reported.

art.ahmadinejad.afp.gi.jpg

Mahmoud Ahmadinejad, right, and his chief of staff, left, read from the Quran at Tehran's airport Sunday.

The hardline Iranian leader arrived Sunday evening in New York, where he will address the U.N. General Assembly and speak to students and teachers during a forum at Columbia University.

Tensions are high between Washington and Tehran over U.S. accusations that Iran is secretly trying to develop nuclear weapons and helping Shiite militias in Iraq that target U.S. troops -- claims Iran denies.

Ahmadinejad said his visit will give Americans a chance to hear a different voice, the official Islamic Republic News Agency reported.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:24 | لینک  | 

THE FRUIT OF A BEAUTIFUL TREE

("The fruit of a beautiful tree"—Leviticus 23:40

"The heart is the beauty of the fruit of the body."—The Bahir, 98

"To watch the way of the Tree of Life"—Genesis 3:24)

 

 

Every leaf,   

Rippling in the wine

Of flooding sunlight

Knows the deep joy

My heart drowns in

Feeling the desire of your soul.

 

A Heavenly deluge of Life

Runs through my body:

A sparkling, dancing river

Of salvation,

Knowing the wild fruit of my love

Is a great well-spring of seduction

In the flesh of your mind.

 

The roots of my Paradise

Reach towards you:

A lover

Entwining herself

With her mate—

This provocative longing

For you;

This captivating wish

I sacrifice to the sky,

Feeling my love grow

Beyond the limits of sight.

 

And as I fly

In this consummation

Of Goddess & God,

I take you with me.

 

First Rights.

Copyright 19 September 2007 by Diane M.Maietta .

All Rights Reserved.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:46 | لینک  |