تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

چگونه جای مناسبی
برای کارمند جدید تعیین کنیم؟

 

1. 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.
2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.
3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.
سپس موقعیت ها را تجزیه تحلیل کن:
الف: اگر آنها در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش حسابداری بگذار.
ب: اگر آنها برای دومین بار در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.
پ: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.
ت: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.
ث: اگر آنها آجرها را به سمت یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار.
ج: اگر خواب هستند، آنها را در بخش حراست بگذار.
چ: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.
ح: اگر آنها بی کار نشسته اند، آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.
خ:اگر آنها سعی می کنند با آجرها ترکیب های مختلفی ایجاد کنند و مدام جستجوی بیشتری می کنند ولی هنوز یک آجر را هم تکان نداده اند، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار.
د: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگذار.
ذ: اگر آنها به بیرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذار.
ر: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند، بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده!

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:58 | لینک  | 

 

سال نو مبارک

 

نوروز و آئین ها:

مير نوروزي
از جمله آيـيـن هاي اين جشن پنج روزه، که در شمار روزهاي سال  و ماه و کار نبود، براي شوخي و سرگرمي، حاکم و اميري انتخاب مي کردند که رفتار و دستورهايش خنده آور بود، و در پايان جشن از ترس آزار مردمان فرار مي کرد. ابوريحان از مردي کوسه ياد مي کند که با جامه و آرايشي شگفت انگيز و خنده آور، در نخستين روز بهار مردم را سرگرم مي کرد و چيزي مي گرفت.  و هم اوست که حافظ به عنوان "مير نوروزي" دوران حکومتش را " بيش از پنج روز " نمي داند.  

مسعـودي در اين باره مي نويسد : ... پنج روز آخر آن فروردگان است، که روز اول آن در عراق و ايران کوسه اي بر استر خود سوار شود ( و اين جز در عراق و ديار عجم رسم نيست و اهل شام و جزيره و مصر و يمن آن را ندانند )، و تا چند روز جوز و سير و گوشت چاق و ديگر غذاهاي گرم و نوشيدني هاي گرمازا و سرمابر به او بخورانند و بنوشانند و چنان وانمود کند که سرما را بـيرون مي کند و آب سرد بر او ريزد و احساس رنج نکند، و به فارسي بانگ زند: " گرما، گرما" و اين هنگام عيد عجميان است که در اثـناي آن طرب کنند و شاد باشند. 

نوروز خوانی

تا چند دهه پیش در برخی نواحی ایران، نوروزی خوانی مرسوم بوده‌است. در گیلان و مازندران و آذربایجان، از حدود یک ماه پیش از فرارسیدن نوروز، کسانی در روستاها راه می‌افتادند و اشعاری در باره نوروز می‌خواندند. اشعاری که بنا بر تعلقات مذهبی شیعیان با مضامین مذهبی آمیخته بود و ترجیع بند آن چنین بود:

باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده / مژده دهید بر دوستان، ...

این پیک‌های نوروزی در مقابل نوروزی خوانی از مردم پول یا کالا می‌گرفتند و سورسات نوروزی خود را جور می‌کردند.

بانوی ايرانی در كنار سفره هفت سين

 

از امام صادق نقل شده‌است که به معلی بن خنیس فرمودند:ای معلی! همانا نوروز روزی است که پروردگار جهان از بندگانش پیمان گرفت که او را پرستش کنند، به او شرک نورزند و به پیامبران و امامان ایمان بیاورند، نوروز اولین روزی است که خورشید در آن طلوع کرد و بادهای ناگهانی وزیدن گرفت و ستاره زمین در چنین روزی ایجاد شد، روزی است که علی در نهروان پیروز شد و گلهای زمین در آن روز خلق شد، در چنین روزی کشتی نوح بر کوه جودی نشست، همان روزی که جبرئیل بر پیامبر نازل شد، همان روزی که ابراهیم بتها را شکست، روزی که پیامبر؛ علی را بر دوش خود حمل کرد تا بتهای قریش را سرنگون کند و در چنین روزی است که مهدی ظهور خواهد کرد.

سفره ی سال نو

سفره هفت سین
سین‌های باستانی
(متداولتر)
  • سبزه - نماد نوزایی (تولد دوباره)
  • سیب - نماد زیبایی و تندرستی
  • سمنو - نماد فراوانی(برکت)
  • سیر - نماد  سلامت /پزشکی(درمان یا طب)
  • سنجد - نماد عشق
  • سکه - نماد دارایی
  • سرکه - نماد شکیبایی و عمر
  • سماق- نماد(رنگِ) طلوع خورشید
  • سنبل
دیگر سین‌ها سوسنسبزیسنگکسپندسیاهدانه
دیگر اقلام

(مانند باقلوا، شیرینی آردنخودچی، ...)

  • همچنین:
گلابآجیلشکلاتگل نرگسدیوان حافظ یا شاهنامه • ...

 فرارسیدن سال ۱۳۸۷ را شاد باش می گویم ودرپناه الطاف الهی سالی سراسر نیکوئی و نشاط را برای شما آرزومندم.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:52 | لینک  | 

The light dispels

Don’t you fear a thing
Keep dreaming
The sand burns my eyes
Haunting me
Whispering freedom

The world it smiles
Fading in the dark for me
freedom


These words they fade
Lighting striking everything
freedom

It hurts like hell
here inside of me
Keep breathing
The fire the smell
Forget what I have seen
Whispering freedom

The world it smiles
Fading in the dark for me
freedom
These words they fade
Lighting striking everything
freedom

The blood that spilled
Save me from me
Keep screaming
Then darkness fell
it's so hard to breathe
Whispering freedom

The world it smiles
Fading in the dark for me
freedom
These words they fade
Lighting striking everything
freedom

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:15 | لینک  | 

YOU ARE THE KINGDOM

 

The Kingdom of God is Within YouLeo Tolstoy)

 

 

 You are the Kingdom of the Unfathomable;

Blessed and sanctified

By the equipollent graceful peace

Of the Perfect Universe.

 

Heaven was born from eternity

To give birth to you.

 

You are the Beauty of "I love you";

The glorious strength of the heart's victory;

 

You are the Higher Mind of joy

That calls Mercy compassion,

Blowing away the ego of what was

With the honey of kindness

To see only the perfect form

Evolving the Formless,

Filling the King's chalice

With the Spirits of the sun's distillation

For angels to drink of God's bliss.

 

You are the flower in Adam's garden;

The Eden of Truth that walks

Through the night's constellations

To adorn the crowns of All worlds.

 

You are the image and likeness

Of Light

That unveils each unfolding and ripening Thought:

You are the Kingdom

And the Heaven

And the Love of the Soul of All—

Happiness is your odyssey.

 

First Rights.

Copyright 6 March 2008 by Diane M.Maietta.

All Rights Reserved.  

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 18:58 | لینک  | 

 

من آقا را دوست دارم...

من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
اکبر آقا قصابی محل مان
ترازویش را تنظیم می کند
و دست پینه بسته تقی واکسی را رد نمی کند
تا اهل و عیالش بعد از ۵ ماه ۲۰۰ گرم گوشت بخورند!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
اسد معمار،بساز بفروش شهرمان
وجدانش درد میگیرد!
و خانه ها را خوب می سازد
تا امسال اولین سالگرد خانواده حبیبی نباشد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
رجب نانوایی سرکوچه
نان را درست می پزد و درشت...
تا کریم پور مسئول اداره ...
مجبور نباشد نان را به نرخ روز بخورد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
صمد جلوبندی ساز گاراژ صداقت
بعد از تعمیر پیکان ۵۹ مش قاسم
مهره سگدستش را شل نمی کند
تا ۲ روز بعد بابت سفت کردنش ۴۰۰۰ تومان بگیرد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
گروهبان یکم شریفی
مجبور نیست هر روز
مایحتاج منزل
سرهنگ جباری را بخرد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
دکتر طاهری زاده
رییس بیمارستان قلب...
سمانه ۱۰ ساله را عمل می کند
حتی اگر پدرش سید کاظم
کارگر آجر پزی ورامین باشد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
مهندس هراتی
رییس شرکت چینی سازی
اصغر کارگر انبار رابه خاطر تعدیل
با تهمت دزدی از کار بیکار نمی کند!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
صفدر شغال! گنده لات منطقه فلاح
مغازه پارچه فروشی حیدر آقا را آتش نمی زند
و انگشت قطع شده! احمد
لبو فروش میدان ابوذر را به او برمی گرداند!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
ویرانه های قوه محترم!قضاییه را
آباد می کند
تا رضا طلبه سیرجانی
به جرم مخالفت با زمین خواری!
محاکمه، حبس و تبعید نشود!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
جاسم لنجش را نمی فروشد
تا مجبور شود
سیگار Marlboro
ساخت شرکت آر جی رینالدز را قاچاق کند!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
آقای بیطرف نماینده حزب باد!
یادش نمی رود نماینده شهری است
که ۴ سال تمام مردم بی نوایش
چشم به انتظارش بوده اند!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
حاج آقا فلانی!موقع سخنرانی
تمام حواسش را جمع می کند
تا حرفی را بزند که به آن عمل می کند!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
راه را نشانمان می دهد
تا گاهی به چپ نرویم!
وگاهی به راست
و گاهی هم به هیچ کدام!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
اگر زنده بودم!
با خیال راحت
وبلاگم را تعطیل می کنم...!


مطلب از وبلاگ دوست عزیز محمود صارمی
http://mahmoodsaremi.blogfa.com/cat-9.aspx
 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:49 | لینک  | 

خاک و خون

- رحم کن ابن مالک...

جنگاوری که در کنار عبدالله ابن مالک اشتر ایستاده بود شمشیر از نیام کشید و فریاد زد: خاموش باش ای تیره بخت..قتال می کنی و به هنگام گرفتاری  مهمل می بافی و طلب بخشش داری؟

عبدالله مانع شد و گفت : حوصله کن تا حکمش مشخص شود

جنگجو که هنوز شعله ی خشمش فرو ننشسته بود رو به عبدالله کرد و گفت: مبادا تو را بفریبد که دست این مرد به خون فرزندان رسول الله آلوده ست.

عبدالله سر تکان داد و گفت: بیرون باش ابن عاصم تا صدایت کنم

ابن کعب که دست بسته گوشه ی اتاق افتاده بود ناله ای کرد و گفت :  بگذر از من ای پسر جنگاور عرب. بگذر و بگذار مرا تا با درد خود بمانم.

عبدالله شعله ای از آتشدان برداشت . در روشنائی لرزان مشعل به تاول های چرکین دست و شانه ی ابن کعب نگاهی انداخت و گفت:حکایت بیماری ات شنیده بودم. این همه زخم و چرک چگونه به جانت افتاد؟

-    حکیمان بی شماری را دیده ام. اما معالجت هیچ کدام موثر نبود.. شب که می اید تاول ها  چون شعله ی سرکش بر هیزم دست هایم می سوزند  . سال هاست که خواب به چشمانم نیامده روزها تنها قیلوله ای شاید مرهم بی خوابی ام شود. . از شدت درد و سوزش تاول ها را مبی ترکانم انا روز بعد باز تاول و دانه های سرخ   بر دست هایم می رویند. اگر طاقتش بود هر دو دست را می بریدم تا از این درد هر روزه رهائی یابم.

-        شنیده ام نفرین خوبان جهان به جان خریده ای؟ بگو بدانم چه چیز تو را این گونه فریفت که حرمت آل رسول شکستی؟

-        من..من.. خدا را شاهد میگیرم،  کینه ای از اباعبدالله به دل نداشتم

-    دروغ  می گوئی  ابن کعب .. به خدا قسم که عبدالله ابن الحسن  را در حالی دست بریدی که می خواست از عم خویش محافظت نماید و تو ...تو بودی که آن نوجوان را با ضرباتی پی درپی از پا انداختی .  همه را نیک می دانم  که نیکان دو عالم شاهد جنایت های تو بوده اند.

-        نه..نه..نه..به من رحم کن ...تنها اطاعت امر کرده ام

-        تو نبودی که عبدالله را که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود کشتی؟

-        بلی

-        تو نبودی که حجاب از سر بی بی زینب(سلام الله علیها) برداشتی؟

-        بلی اما..

-        تو نبودی که  گوشواره‌های ایشان را چنان کشیدی  که گوش‌هایشان زخمی شد.

-        آری من بودم ولی..

-        تو نبودی که حرمت آل رسول شکستی و شوربختی دنیا و آخرت را به جان خریدی؟

-    آری..آری..آری..رهایم کن تا با درد خود بمیرم عبدالله . وای بر من ..بس است دیگر این همه عذابم می دهی چرا؟آری ..این من بودم که  که تن پوش از تن حسین برداشتم . برادر زاده ی کم سالش را از دم تیغ گذراندم . این من بودم ، ابن کعب،  که  زیبنب نفرینم کرد .

-        زینب در حق تو چه گفت؟ راست بگو ابن کعب

-        خداوند دستان و پاهایت را قطع کند و پیش از آتش جهنم تو را به آتش دنیا بسوزاند

عبدالله مکثی کرد و گفت : این گونه که می گوئی حکم تو را عقیله ی بنی هاشم از پیش معلوم کرده

از اتاق بیرون رفت و به ابن عاصم اشاره کرد تا دست های ابن کعب را قطع کند.

بیژن کیا- 19/12/86- شیراز

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:35 | لینک  | 

ابر ها در تب و تاب بی تابند

عنچه ها در شب تاردر خوابند

و نسیم هر شب و روز قصه ای می گوید

قصه ی آمدن باران بهار

زمزمه ها دارد

 نسیم در گوش چمن

جاده ها در انتظار

صبح هم منتظر است 

میوه بر سر شاخ چشم براه

و در این فصل غریب

همه چیز و همه کس غرق در اوج خیالی خامند

سال ۱۳۸۳- شیراز

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:27 | لینک  | 

بیب...بیب...بیب...

وقتی خط نازک و  سبز مونیتور  صاف شد . مرد بیمار  چشمانش را باز کرد و به آسمان پرکشید.

بیژن کیا

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:6 | لینک  | 

My love
There's only you in my life
The only thing that's right

My first love
You're every breath that i take
You're every step i make

And i
I want to share
All my love with you
No one else will do
And your eyes
They tell me how much you care
Oh, yes you will always be
My endless love

Two hearts
Two hearts that beat as one
Our lives had just begun
Forever
I'll hold you close in my arms
I can't resist your charms

And love
I'll be a fool for you
I'm sure
You know i don't mind
You know i don't mind

'cause you
You mean the world to me
Oh, i know
I know i found in you
My endless love

Oh
And love
I'll be that fool for you
I'm sure
You know i don't mind
You know i don't mind
And yes
You'll be the only one
'cause no one can't deny
This love i have inside
And i'll give it all to you
My love
My endless love
.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:29 | لینک  | 

ميلاد بي يار
333 magnify

بهزاد كه مشغول فيلمبرداري بود ، دوربين رو به طرفم گرفت و

گفت: صفورا خانم يه چيزي بگيد يه صحبتي

صفورا: امروز 2 اسفند 86 .من از مرز 27سالگي هم گذشتم . اين اسب سركش كماكان در حال تاختنه .تا كي و به كجا نمي دونم ، اما بهرحال اميدوارم توي اين راه ، شادي ، نشاط و عشق رو به هم سفرانم هديه داده باشم

هنوز حرفم تموم نشده بود كه امير پريد وسط صحبتم و رو به ثمين گفت:

يه آهنگ شاد بذار ببينم

با صداي موزيك امير اومد وسط سالن و با حركات شيرينش مثل هميشه ، به مجلس ما گرما بخشيد

با شنيدن الارم پيام به بهونه بردن ظرف كيكم به سرعت خودمو به آشپزخونه رسوندم ، اين چندمين دفعه اي بود كه مشتاقانه پيامهاي تبريك دوستامو چك ميكردم ، اين دفعه الميرا بود كه پيام تبريك فرستاده بود ، اولين سال بعد فارغ التحصيلي روز تولد ، هديه اي رو برام پست كرده بود ، خدا مي دونه چقدر ذوق زده شده بودم ، ازاينكه به حس كردم هنوزم به يادمه خيلي خوشحال شدم .اما اين بار با ديدن پيامش زياد خوشحال نشدم ، مايوس دوباره به جمع خانواده پيوستم .

ثمين ، سام رو به بغل گرفته بود و با رقصيدني كه بيشتر به ادا شبيه بود تا يه رقص همه به خنده وا داشته بود

سحر انگار كه متوجه اضطرابم شده بود از گوشه اتاق خودشو بهم نزديك كرده و به آرامي در گوشم زمزمه كرد:

صفورا چيزي شده ؟ انگار اينجا نيستي؟

نه چيزي نيست يه مقدار نگران وضعيت سلامتي بابام . بايد به صنم بگيم قول بده وقتي رفت تهران در اسرع وقت يه نوبت چك آپ براش بگيره

حتما اتفاقا من هم توي اين فكر هم بودم

سحر كه انگار قانع شده بود به سمت شوهرش كه صداش كرد رفت

من نفس عميقي كشيدم ، چندباره به صفحه موبايلم نگاهي انداختم، اما باز هم دريغ

نيم نگاهي به ساعت انداختم و نا اميد گوشي رو خاموش كردم

با اينكه ميدونم روز تولدمو نمي دونه ، اما چرا اينقدر اتتظار مي كشم

انتظار براي كسيكه توي يه دنياي مجازي ديگه اي كه تنها ساكنان سرزمينش من هستم و اون ، دنيايي كه چكاوكهاش سرود عاشقانه ميخوانند ، سرزميني كه تو دشت هاش مملو از شقايق عشقه ، باد قاصدك مهر را در آغوش داره و در كوچه پس كوچه هاي شهرش صداقت و راستي قاب گرفته شده ، انتظار شيرينه

پس مجددا به سراغ موبايلم رفتم و دوباره به اميد يه پيام يا يه تماس كوتاه اما شيرين از اون روشنش كردم.

صفورا

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:45 | لینک  | 

 

- الو، هستی؟

- بله؟

- ده بار بیشتر  زنگ زدم

- شیش تا میس کال زدی

- حالا هر چی. مسیج ها رو هم که جواب نمی دی؟ کجائی؟

- کلینیک

- سرفه هات خوب نشده؟

نه . ببین باید قطع کنم.

- صبرکن هستی جون. عصر بیا پارک تا سورپریز بشی. قرارمون همون نیمکت همیشگی . یه چیزی برات گرفتم.کاشکی این جا بودی و حسابی می بوسیدمت

- نمی شه تبخالم هنوز خوب نشده

- صدات گرفته

حالم خوب نیست . کاری نداری؟

ضد حال نزن دیگه . امروز والنتاینه. تبریک می گم عزیزم. یه چیزی برات گرفتم

جدی؟

آره . حالا کو تا ازدواج و این حرفا . خیلی کارا هست که می خوام برات انجام بدم.

- تو خیلی کارا کردی . یعنی خودت نمی دونی؟

منظورت چیه؟

- نتیجه ی ازمایشم ...اچ ای وی مثبت شدم

چی؟

تنهام بذار . دیگه زنگ نزن. هیچ وقت. هیچ وقت.

دکمه ی سرخ را فشار داد و چشمانش را بست.

بیژن کیا

 

 

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:35 | لینک  | 

 

نویسنده و کارگردان: اتان و جوئل کوئن

خلاصه ی داستان :

کلانتری بازنشسته (با بازی تامی لی جونز)خاطره ی خود را از جنایتی عجیب که در اوائل دهه ی هشتاد اتفاق افتاده نقل می کند.

تحلیل فیلم:

من با نام فیلم مخالفم چون خیلی چیز ها را افشا می کند و این به نظرم درست نیست.اما از این بدتر هم اتفاق می افتد و  تامی لی جونز با آن صدای گرفته و مردانه اش به ما می گوید که خیلی چیز ها عوض شده و دیگر معیار های گذشته برای قضاوت رفتار مردمان امروز کارآئی چندانی ندارد.

چرا برادران کوئین این چنین با مخاطبانشان برخورد کرده اند؟ این دست کم گرفتن بیننده برای چیست؟

ایجاد تغییرات جامعه و به حاشیه رفتن معیار های سنجش افکار و رفتار آدم ها  حرفی تازه نیست که کوئن ها بخواهند آن را در بوق و کرنا کننند.و اگر این نیست پس این دو برادر چه می خواهند بگویند؟

نکات کلیدی:

۱- پیدایش هنجار های تازه :

کوئن ها با تغییرات هنجاری جامعه می پردازند . تامی لی جونز در قالب کلانتری کهنه کار به ما می گوید حتی ماهیت جنایت ها نیز تغییر کرده اگر در گذشته دختران نوجوان طعمه ی جنایتکاران شهوتران می شدند اکنون به دست کسانی کشته می شوند که از مدت ها قبل در ذهن خود  حس کشتن را پرورش داده اند و دیگر هدف از بروز چنین فجایعی نیاز جنسی نیست بلکه خود نیاز به جنایت است. کشتن برای کشتن. به عبارت دیگر اگر پیش از این جنایت برای رفع یکی از نیاز ها بود حالا  قضیه فرق کرده و دیگر معیار های گذشته برای تحلیل و قضاوت رفتار این مردمان کارساز نخواهد بود.

این تغییرات و نوزائی را حتی در شکل جنایت و ابزار آن مشاهده می کنیم سلاحی عجیب که پیش تر برای کشتن گاوها استفاده می شده و به شکل کپسول و لوله ی متصل به آن است حالا در دست مردی به آلت قتاله تبدیل شده . حالا دیگر کلانتر نمی تواند از روی پوکه قاتل را رد یابی کند چون پوکه ای وجود ندارد و گلوله ای هم.

بروز هنجار های تازه نشانگر تغییرات فرهنگ در بخش شناختی است و کوئن ها این نکته را بخوبی دریافته اند. کلانتر البته رویکردی منفعلانه را در پیش می گیرد و در انتهای فیلم به خانه اش پناه می برد به جائی که هنوز هنجار های قدیمی حاکم است.

۲- تنهائی:

این به معنای از خود بیگانگی نبیست بلکه از جامعه بیگانگی است . جامعه تغییر کرده و مردان پیر هماهنگ با زمان پیش نرفته اند و لا جرم موفق به  حل مشکلاتشان نمی شوند مگر آن که در محدوده ای آشنا قرار بگیرند.

'No Country for Old Men' is based on Cormac McCarthy's gritty novel of the same name.

آن ها با جامعه همزمانند اما در زمان نیستند در حالی که برای هماهنگی با جامعه باید همزمان و در زمان آن جامعه بود.

۳- ناکامی:

در این اثر هر سه کاراکتر مهم فیلم یعنی لئولین ماس ، کلانتر و قاتل ناکام می مانند و یا دست کم لطمه میبینند . و با توجه به این دیدگاه می توان فیلم را اثری تلخ اندیش دانست  زیرا برا ساس رویداد های فیلم چنین به نظر می رسد که دیگر  هیچ نقطه ی امیدی برای جامعه نمی توان متصور شد .

 بیژن کیا ۱۲/۱۲/۸۶

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:34 | لینک  |