تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

Never coming home

 Lyrics By:  Sting

Well it’s five in the morning and the light’s already broken
And the rainy streets are empty for nobody else has woken
Yet you turn towards the window as he sleeps beneath the covers
And you wonder what he’s dreaming in his slumbers

There’s a clock upon the table and it’s burning up the hour
And you feel your life is shrinking like the petals of a flower
As you creep towards the closet you’re so careful not to wake him
And you choose the cotton dress you bought last summer

There’s a time of indecision between the bedroom and the door
But the part of you that knows that you can’t take it any more
There’s the promise of the future in the creaking of the floor
And you’re torn if you should leave him with a number

And in your imagination you’re a thousand miles away
Because too many of his promises got broken on the way
So you write it in a letter all the things you couldn’t say
And you tell him that you’re never coming home

She starts running for the railway station praying that her calculation’s right
And there’s a train just waiting there to get her to the city before night
A place to sleep a place to stay will get her through another day
She’ll take a job she’ll find a friend she’ll make a life that’s better

The passengers ignore her just a girl with an umbrella
And there’s nothing they can do for her, there’s nothing they can tell her
There’s nothing they could ever say would change the way she feels today
She’d live the life she’d always dreamed if he had only let her

Now in her imagination she’s a million miles away
When too many of his promises got broken on the way
So she wrote it in a letter all the things she couldn’t say
And she told him she was never coming home
She told him she was never coming home

I wake up in an empty bed a road drill hammers in my head
I call her name there’s no reply it’s not like her to let me lie
It’s time for work it’s time to go but something’s different I don’t know
I need a cup of coffee I’ll feel better

I stumble to the bathroom door, her make up bag is on the floor
It really is a mess this place it takes some time to shave my face
I’m not really thinking straight she never lets me sleep this late
I’m almost done and then I see the letter

In his imagination she’s a universe away
Too many of his promises got broken on the way
So she wrote it in a letter all things she couldn’t say
And she told him she was never coming home,
She told him she was never coming home,
She told him she was never coming home

I’m gonna live my life
And she told him she was never coming home
I’m gonna live my life in my own way

هیچوقت به خانه برنگشته

خب، الان ساعت 5 صبحه و روشنایی شکسته ای در میونه

یه خیابونه بارونی خالی از هیچکس ، هیچکسی که بیدار شده باشه

هنوز گردشی به طرف پنجره ای که پایین تر از جایی که اون خوابیده و خودشو پوشونده نکردی

تو تعجب کردی که چه چیزی رو اون در رویای خوابی که هست می بینه

یه ساعتی هست بالای میز هست که داره سروصدا می کنه و ساعت نشون می ده

vahidbaq.blogfa.com

تو احساس می کنی که زندگیت کوچیک و جمع شده-س ، مثله گلبرگای یه گل

بطوریکه پاورچین پاورچین به طرف حال می ری و مواظبی که اونو بیدار نکنی

یه لباس نخی رو که تابستون سال پیش خریدی و انتخاب می کنی که بپوشیش

الان لحظه ی تردیده ، بین اینکه تو اتاق خواب بمونی یا سمت در بری ...

اما قسمتی از از تو می دونه که ...

همه ی قول و قرارهایی که برای آینده بودن در شکوه و شکایتند تو کف اتاق

و تو فراموش می کنی اگه باید یاد می گرفتی از اون شماره ای رو

و تو در خیالاتت هزاران هزار مایل دو می شوی ...

برای اینکه بسیاری از قول هایی که اون داده بود توی همین راه ها شکسته شده بود

پس می نویسی اینارو تویه یه نامه ، همه ی اون چیزایی رو که نمی تونستی بگی

وبهش می گی که تو هیچوقت دیگه به خونه بر نمی گردی ...

اون راه افتاد به طرف ایستگاه راه آهن

دعا می کرد محاسباتش درست از آب دربیاد

وقطار فقط در اونجا ایستاده بود ، شاید فقط به خاطر اینکه اون رو ببره

به شهری دیگه قبل از اینکه شب بشه

یه جایی برای خواب ...

یه جایی برای موندن ...

شاید جایی که اونو از میون روزمرگی دور کنه

اون یه شغل جدید پیدا می کنه ...

اون یه دوست دیگه پیدا می کنه ...

عابرای اطرافش اونو نادیده می گیرن ، شاید به خاطر اینکه اون یه دختریه که فقط یه چتر تو دستاش داشت

اونا نمی تونستن کاری براش انجام بدن

نمی تونستن چیزی بهش بگن ...

نمی تونستن چیزی به اون بگن که شاید بتونه راهی و که امروز اون توش قدم گذاشته رو عوض کنه

اون زندگی رو ترک کرد ،

اون همش تو رویای این بود که مردش بهش اجازه بده که ...

حالا اون تو خیالش ملیونها مایل دور شده بود

وقتی که بسیاری از قولایی که بهش داده شده بود تو همین راهها شکسته شده بود

پس اون اینو تئ نامه ای نوشت ، همه ی اون چیزایی رو که نمی توست بگه ...

و نوشت که به اون بگه که دیگه هیچ وقت به خونه برنمی گرده ...

من توی رختخوابم تنها بیدار شدم ... ای مثه این بود که انگار یکی با چکش به سرم بزنه

من اونو صدا زدم ... اما پاسخی نیومد ...

این حالت مثه اون نبود ... اجازه بده من دروغ بگم

الان وقت کار بود ... الان زمان بدست آوردن بود ...

اما یه چیزایی فرق می کردن ... نمی دونم که چیا بودن ...

بر نمی گرده ...

اون بهش گفت که دیگه بخونه بر نمی گرده ...

اون بهش گفت که دیگه بخونه بر نمی گرده ...

من یه فنجون قهوه می خواستم که حالم بهتر بشه

من سر خوردم به طرف دستشویی ، کیف اون بود که کف اتاق افتاده بود ...

من مطمئن بودم که ظرف غذام اینجاست ...

من مطمئن بودم که اون نمی ذاشت من به این دیری به خوابم ...

من تقریبا تموم کرده بودم ... این زمانی بود که من نامه ای رو دیدم ...

در این تخیلات ، جهان اون پر بود از قول ها و وعده هایی که شکسته شده بود تو این راه ها

بنابراین اون تو نامش نوشت همه اون چیزایی رو که نمیتونست بگه ...

و اون بمن گفت که دیگه هیچوقت بخونه بر نمی گرده ...

اون بهش گفت که دیگه بخونه بر

من رفتم تا زندگی رو ترک کنم ... به روش خودم ... .

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:2 | لینک  | 

بيلي لتز
(نويسنده كتاب پرفروش «آنجا كه دل گرفتار است» و برنده جايزه ادبي واكر پرس 1996)
نوشتن را پيوسته ادامه بدهيد. به كنفرانس‌ها و نشست‌هاي نويسندگان برويد. نمي‌توانيد حتي حدسش را بزنيد كه ممكن است با چه كساني در آنجا آشنا شويد و شايد اين كار، بهترين روش براي پيداكردن ناشر هم باشد. كتاب «brid by brid » نوشته آن لاموت را بيش از يك بار بخوانيد، به خودتان ايمان و اعتقاد داشته باشيد.


لوريس لوري


(نويسنده رمان موفق «اين دوروبرها مي‌بينمت سام!»)
من هميشه به نويسندگان تازه‌كار مي‌گويم كه «خوب خواندن» بهترين و شايد تنها راه براي «خوب نوشتن» باشد.
آنيتا شرو:
(نويسنده رمان‌هاي پرفروشي چون «همسر خلبان»)
هيچ وقت دست از نوشتن بر نداريد.
لورا زيگمن:


(نويسنده‌اي كه 10 سال در صنعت نشر كار كرده. آثارش در نيويورك‌تايمز و واشنگتن‌پست و يو‌اس‌اي‌تودي به چاپ مي‌رسند.)
بهترين توصيه به نويسندگان تازه‌كار و نامجو اين است: نوشتن را ادامه دهيد. هر چقدر هم كه دلهره‌آور، غيرممكن يا صعب و مشكل به نظر بيايد ادامه‌اش بدهيد ارزشش را دارد.
جو كوينان:
(نويسنده «خرچنگ سرخ»)
تا سي سالگي هيچ چيز ننويسيد. تمام وقت‌تان را صرف خواندن آثار نويسندگان بزرگ كنيد. بعدها مي‌توانيد برويد سراغ قسمت ديگر كار يعني نويسندگي. آخرش هم پول زيادي به دستتان مي‌آيد. حداقل اين تجربه خود من است.


سايمون زليچ:
(نويسنده كتاب‌هايي چون «اعترافات جك ايرستراو»)
مي‌خواهيد نويسنده موفقي شويد؟ بخوانيد. به همين سادگي. هر چه بيشتر بخوانيد بيشتر حس كتاب‌هاي مورد علاقه‌تان را پيدا مي‌كنيد. با بقيه نويسندگان و همين‌طور با خوانندگان جدي،‌دوستي برقرار كنيد و از آنها بپرسيد كه چه مي‌خوانند. بعد همان‌ها را بخوانيد. بگذاريد تحت تاثير قرار بگيرد و بگذاريد با هر تاثيري پيشرفت كنيد. راه خوب براي گسترش و پيشبرد سبك خاص خودتان نوشتن يادداشت روزانه است. من بيست و پنج سال اين كار را كرده‌ام و حالا با نگاه كردن به سبك آن يادداشت‌ها مي‌توانم بگويم كه در هر مقطع چه كتاب‌هايي را خوانده‌ام اما به هر حال آهسته‌آهسته و به‌تدريج شروع كردم به نوشتن به شيوه‌اي كه كاملا مال خودم بود و بدون شك قصه‌هايم را دقيق‌تر و هوشيارانه‌تر كرد. اگر نوشتن و خواندن را ادامه بدهيد و با ديگر نويسندگان ارتباط برقرار كنيد هم مخاطب خواهيد داشت و هم حرفه‌تان را. چاپ و نشر البته ماجراي ديگري است. مرحله پردردسر و مشكلي است كه به تحمل و استقامتش مي‌ارزد. به هر حال نويسنده كسي نيست كه كتاب چاپ مي‌كند كسي است كه مي‌نويسد. دست از نوشتن بر نداريد.


سوزان ايزاكس:
از كلاس‌هاي قصه‌نويسي پرهيز كنيد. شما به عنوان نويسنده فقط يك چيز داريد: صداي خاص خودتان و اگر شما برويد كلاس قصه‌نويسي اولين چيزي كه مي‌گويند اين است كه به سبك يك نويسنده مشهور چيزي بنويسيد. بلافاصله به شما مي‌آموزند كه تقليد كنيد و آن وقت تنها كاري كه حتما بايد بكنيد و نمي‌كنيد اين است كه به خودتان قصه بگوييد و به صداي خودتان گوش بسپاريد. ديگر مي‌نويسيد كه معلم‌تان خوشش بيايد نه خودتان. چيزي كه از اين كلاس‌ها بيرون مي‌آيد، قصه‌هاي كوتاه مجله‌اي است كه تازه فقط معدودي از آنها واقعاً قابليت چاپ دارند «جين آستين» مدرك داشت؟
داستايفسكي كارگاه قصه‌نويسي رفته بود؟ اين كلاس‌هاي چند روزه كه نكته‌هايي را در مورد چگونگي پيدا كردن ناشر و چاپ كتاب آموزش مي‌دهند، اشكالي ندارد، اما كسي نمي‌تواند نويسندگي را ياد بدهد.


آليس هافمن:


(نويسنده رمان‌هايي چون «طبيعت دوم»)
هيچ كس نمي‌داند رمانش را بايد چطور بنويسد، تا وقتي كه نوشته نشود.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:8 | لینک  | 

J. bon jovi, eric bazilian


If you're ugly, i'm ugly too
In your eyes the sky's a different blue
If you could see yourself like others do
You'd wish you were as beautiful as you

And i wish i was a camera sometimes
So, i could take your picture with my mind
Put it in a frame for you to see
How beautiful you really are to me

Ugly, ugly
All of us just feel like that somedays
Ain't no rainbow in the sky
When you feel u.g.l.y.
And that's ugly, yeah, yeah, yeah

Ugly, ugly
All of us just feel like that somedays
Ain't no rainbow in the sky
When you feel u.g.l.y.
And that's ugly, ugly
All of us just feel like that somedays
Ain't no cure that you can buy
When you feel u.g.l.y.
And that's ugly

So, if you're ugly, i'm ugly too
If you're a nut, then i must be a screw
If you couls see yourself the way i do
You'd wish you were as beautiful as you
I wish i was as beautiful as you

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:4 | لینک  | 

 

 

Little sara was afraidof riding aeroplane

 

سارا  يه  خواب وحشتناك ديده بود اما مامان مي گفت خونه ي بابا بزرگ خيلي دوره.

Sara had a terrible dream but her mother said :we have to go now!`

سارا به مامان گفته بود:خب ميشه با اتوبوس بريم يا با  قطار

Sara said: let’s go by bus or train

مامان گفت: دير مي شه بابابزرگ خيلي مريضه و ایران از این جا خیلی دوره ،بايد زودتر بريم وگرنه..

Mom said:grand pa is too sick .don't you know? Iran is too far from here. we sould be there soon if we can’t be on time…

مامان هيچوقت جمله رو تموم نكرد . چون زد ه بود زير گريه.

she didn't complete her words . she cried.

 

توي هواپيما وقتي مامان كمربند صندلي سارا رو مي بست . سارا زد زير گريه .مهماندار لبخندي زد. با سار ا

In Airplane whem mom were tieing sara’s belt sara cried .attentant smiled  and talked to her.

 She said: let's play  , close your eyes  and imagine yourself  in where you like to be

صحبت كرد و گفت: هر وقت ترسيدي چشماتو ببند و خودتو در جائي تصور كن كه دوست داري.

 

سارا چشماشو بست. حالا توي اتاق خودش بود و داشت با عروسكاش بازي ميكرد.خرس پشمالو،خرگوش صورتي،باربي و يه عروسك بي قواره كه سارا "آقاي ايك" صداش ميكرد.

Sara closed her eyes .now, she was in her room and playing with her dolls. teddy bear,pink rabbit,Barbie and an ugly doll which named was “Mr. aik 

آقاي ايك پرسيد: چرا ناراحتي ؟

Mr.aik asked: why are you sad sara?

-         مامان مي خواد بره  سفر.منو هم با خودش مي بره.

- Mommy want to go to a trip. She want to bring me with herself.

پشمالو گفت: سفر كه خيلي خوبه

- Wow..it's wonder full

-         آخه  ميترسم

-But I ‘m so scare

Why?

I don't wanna go there.

Have you ever meet your grandpa?

Not yet.I just have some pics about him.. he was a soldier

Wow..

I hate war

Me too ..

What about your grand pa?

I don't know he had been injured.

Really?

Yes, injured by chemical weapons. My mom said

Oh …poor!

 

 

باربي خنديد و گفت: خب مارو با خودت ببر

Barbie said:take us with yourself

-         نميشه.. مامان گفته اونجا نميشه عروسك بازي كنم فقط ميتونم يكي تون رو ببرم

-         No, I can't ..my mommy said:"  take just one of them "

خرگوش صورتي گفت: منو با خودت ببر منو كوك كن تا برات طبل بزنم.

Pink rabbit  said:take me , I can drums

 

باربي گفت : نه منو ببر ميتوني با من بازي كني  تازه  ميتوني به بقيه ي بچه ها پز بدي تا حسابي حسوديشون بشه

خرس پشمالو گفت: منو ببر ميتوني شبا منو بغل كني و راحت بخوابي

don’t you want to hold me when you wanna go to sleep? Teddy asked her.

 

No, take me with yourself  you can play with me and you can show off! Barbie said

 

آقاي ايك گفت:منو با خودت ميبري؟

Can I come along with you?Mr aik said.

عروسكها همه خنديدند آخه آقاي ايك نه مثل باربي خوشگل بود ، نه مثل آقاخرسه پشمالو بود و نه حتي ميتونست مثل خرگوش صورتي طبل بزنه.

All of them laugh, even sara did.

- I never leave you alone

 

آقاي ايك گفت:من هيچوقت تنهات نمي ذارم

-         حالا مي توني چشماتو باز كني

Nowt ,open your eyes

سارا چشماشو باز كرد . مهماندار خنديد.

Sara opened her eyes . attendant smiled.

سارا پرسيد:كجائيم؟

Where are we?sara asked

Some where next to clouds.every thing is ok ..wow sucha pretty doll

مهماندار جواب داد:نزديك ابرها..ديدي ترس نداشت..عروسكت هم كه مثل خودت خوشگله

Are you hungry?attentant asked

سارا لبخند زد. مهماندار پرسيد : چيزي ميخوري؟

 

سارا سر تكون داد يعني كه نه..

She nodded to show that she was not hungry

نيم ساعت بعد  هواپيما از ميون ابراي سياه گذشت. مامان داشت يواشكي شماره ميگرفت.

Few  minutes later .airplane was surrounded by dark clouds.mommy  tried to call grand pa by her cellphone

Why don't answer me

-چرا كسي جواب نمي ده؟

 

دوباره شماره گرفت ولي مهماندار متوجه شد و به مامان گفت:تلفن همراهتون رو خاموش كنين

She telephoned  again but attendant saw her and told:don't do that plz.

مامان گفت:آخه خيلي ضروريه..

Mammy  answered: it's nessesary…

مهماندار گفت:سيستم ناوبري دچار مشكل ميشه ..خواهش ميكنم خاموشش كنين

Atentand said: I  trongly recommend turn it off now..

هواپيما به سختي تكان خورد .

Airplane shaked among the dark clouds

مامان پرسيد: چي شده؟

Mommy asked: what happened?

 

مهماندار جواب داد:چيزي نيس   ارتفاع رو كم مي كنيم تا فرود بيايم .

Attentand said: don't worry ..

سارا جيغ كشيد. هواپيما بازم تكون خورد . سارا  چشماشو بست .حالا پدر بزرگ دست هايش را باز كرده بود تا سارا را در آغوش بگيريد.

Sara screamed. Airplane shaked more and more. Sara closed her eyes .

-         open your eyes

she opened her eyes and saw an old manwho stood against her.

Hello sara, how are you?

Grand pa?

Yes I'm.

 

had been opened his arms to hold sara .

- grand pa?!

grand pa kissed sara's forehead

-         پدر بزرگ!

پدر بزرگ پيشاني سارا  را بوسيد.

سارا پرسيد:شما حالتون خوبه ؟

Sara asked: are you ok?

- yes, my dear …

پدر بزگ جواب داد:بله

-but I had heard you was sick

سارا دوباره پرسيد:ولي شما كه مريض بودين . مگه نه؟

- but  I'm ok now

پدر بزرگ با صداي بلند خنديد و گفت:حالا كه نيستم

Sara asked : where is my mom?

سارا پرسيد:مامانم كجاس ؟

- don't worry you 'll see her sooon

پدربزرگ گفت:اونم مياد نگران نباش

Sara took a look around

.long trees with bright leaves. Small and big birds which had many coloured wings and long tails.the lake was blue.

evrything was so beautiful and bright.

سارا به اطراف نگاه كرد . همه جا قشنگ  بود . درختان بلند با برگ هاي درخشان ،پرنده هاي رنگارنگ با پر هاي بلند و درياچه اي بزرگ با موج هاي كوچك و  آبي رنگ . سارا به آسمان نگاه كرد خورشيد را نديد ولي همه جا روشن بود.

Sara told her grand pa: here is so beautifull, hummm…..I think, here is  paradise

سار ا به پدر بزرگ گفت:اينجا چقدر خوشگله...

He smiled and nodded.

پدر بزرگ خنديد و سر تكان داد.

Sara asked: where are we now?

سارا پرسيد: من چرا اينجام ؟

Grand pa answered: you are from lower part of this lake!

She asked: what do you mean?

- go and see

پدر بزرگ جواب داد:تو اون پائين بودي مي خواي  ببيني؟برو كنار درياچه..

Sara walked to the lake shore.--------------she saw ,dark clouds ,city lights and  an airplane which was burning.she saw also firemen trying to control fire.

Dou you see anything?

No. impossible due to heavy smog

One of the fire man saw something

Hey..hey..look  a little girl is here

Alive?

Grand pa asked sara: do you wanna stay here?

سارا از روي ماسه هاي طلائي رد شد و به درياچه رسيد. خم شد و به آب نگاه كرد زير آب ابرها را ديد و چراغ هاي شهر و بعد هم شعله هاي آتش. هواپيمائي در حال سوختن بود و مامورين آتش نشاني تلاش مي كردند تا آتش را خاموش كننند.

-         چيزي ميبيني؟

-         نه دود زياده .. ولي آتيش كنترل شده ..

يكي از آتش نشان ها وارد هواپيما شده بود و با بي سيم گزارش ميداد.

-         هي..هي.. يه دختر بچه اينجاس

-         زنده اس؟

پدر بزگ پرسيد:دوست داري اينجا بموني؟

-         آره

-         Yes

آتش نشان به دختر كوچولو نگاه كرد.

Fire man checked her vital signs and said: negative. She's gone

-         نه . كسي زنده نمونده

سارا به پدر بزرگ رو كرد و گفت: دلم براي عروسكام تنگ ميشه

Sara told her grand pa: I miss my dolls and my mom.

پدربزرگ گفت:ببين كي اينجاس

-         آقاي ايك؟

-         hey ..look here..see who is here?

-         Mr.aik?

-         Hi sara , it's me.I'm here for you

Grand pa said:when you leave your home he was crying and at the last he lost his eyes then an angle bring him to me.but he is blind  now.

Mr aik said :but I can hear your voice

پدر بزرگ لبخند زد و گفت:وقتي از خونه رفتي انقدر گريه كرد تا دگمه هاي چشمش كنده شدن اونوقت فرشته ها آقاي ايك رو آوردن اينجا ..چون خيلي دوستت داره

Fire man hold that little corpse which and took it with him . little girl had a doll in her arms. An ugly doll which has lost his eyes.

-         open your eyes

sara heard  attentand voice. Opened her eyes . she asked: where are we now?

 

مامور آتش نشاني پيكر سارا را از صندلي برداشت . سارا عروسكي در بغل داشت . آقاي ايك.

-         حالا ميتوني چشماتو باز كني

سارا چشماشو باز كرد . مهماندار خنديد.

سارا پرسيد:كجائيم؟

Attentant smiled , wincked to sara and said: Iran..welcome to Persia! You can visit your grand pa  for first time.

Sara smiled , attetant asked : what about your flight?

Sara said: I 'm not afraid any more.

مهماندار به سارا چشمكي زد و گفت:  رسيديم..حالا ميتوني پدر بزرگت رو ببيني . پرواز چطور بود؟

سارا گفت: من ديگه از سفر با هواپيما نميترسم.

بيژن كيا

شيراز2/5/84

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:58 | لینک  | 

 

 

 

عکس هایش را کنار هم روی میز گذاشته ام.  پنج قطعه عکس از کودکی تا جوانی. از عکسی کوچک و سیاه و سفید که دانش آموزی دبستانی را در قاب نشان می دهد گرفته  تا این آخری که  عکسی رنگی است و شهید کیانی در کسوت مردی جوان کت چهارخانه و پیراهنی روشن به تن کرده. در همه ی عکس ها نگاه نافذی دارد. شنیده ام که از دوران سخت اسارت به عنوان دوره ای برای خود سازی و هنر آموزی بهره برده.  حالا می خواهم چگونگی اسیر شدنش را بدانم.

-         چطور اسیر شدید؟

-     خب، عراقی ها  گردان ما را قیچی کرده بودند .درگیرشدیم و مقاومت کردیم . محاصره شده بودیم.    نمی شد برگردیم.  برای این که اسیر نشویم از کوههای منطقه ی کوهستانی سومار بالا رفتیم.چهار یا پنج نفر بودیم .بدون هیچ امکاناتی. آب و غذایمان  تمام شده بود. سه روز در کوهها مخفی اینطرف و آن طرف می رفتیم. از شدت تشنگی و گرسنگی ریشه ی گیاهان کوهی را می جویدیم.گم شده بودیم. 

تصمیم گرفتیم از کوه پائین بیائیم اما بعد از ظهر روز سوم بعثی ها منطقه را شیمیائی زدند. لبا سهایمان را           در آوردیم  و جلوی دهان و بینی مان گرفتیم. از آن منطقه دور شدیم . صبح روز بعد از دور جاده ای را دیدیم از دامنه ی کوه پائین می آمدیم که گرد و خاک توجهمان را به خود جلب کرد.

یکی داد زد: ماشین..ماشین..

-         خودیه؟

-         گمون کنم

-   ریو ارتشیه ..مطمئنم

با عجله باقی راه را پائین آمدیم . همه می دویدند. وسط جاده ایستادیم و دست تکان دادیم. ریو نزدیک و نزدیک تر می شد و دلشوره ی ما بیشتر.ماشین ایرانی بود ولی عراقی غنیمت گرفته بودند. تا خواستیم فرار کنیم تیر اندازی کردند. یکی از بچه ها همان جا شهید شد. بعد از رسیدن به پادگان بازجوئی شدیم. دست هایم را از پشت به صندلی بسته بودند. بازجو پرسید در جبهه وظیفه ام چه بوده.

-         مخابراتی هستم. مهندسم.

بازجوساکت شد و به همکارش نگاهی انداخت. هر دو با بهت و حیرت به من نگاه کردند. یکی شان به طرفم آمد و سیلی محکمی به من زد. نفهمیدم چرا ولی بعد متوجه شدم که آن ها فکر کرده اند من گفته ام استخبارات و در زبان آن ها استخبارات یعنی اطلاعات و امنیت. دست هایم را از پشت به صندلی بسته بودند اما از شدت ضربه به زمین افتادم. همان جا چشمانم را بستند . مرا کشان کشان از ساختمان  بیرون بردند. صدای سربازان را که به صف مقابلم ایستاده بودند را می شنیدم. یکی از بازجو ها مرا به عقب هل داد. به دیوار خوردم به سربازان دستور آماده باش و هدف گیری دادند. بازجو سرش را نزدیک صورتم آورد و به آرامی گفت: شما اعدام می کنیم که بفهمی مهندس استخبارات یعنی چی.

گفتم: مهندس مخابرات، تلفن . هاتف..هاتف..مهندس الهاتف.مخابرات نه استخبارات..

-         ها،  نه ..نه . دروغ می گی تو . ترسیدی؟ ها...توالآن اعدام می کنیم. 

بازجو دور شد. شهادتینم را زیر لب گفتم. سربازان  همه با هم اسلحه ها را از ضامن در آوردند . کسی به عربی فریادی زد. سربازان مرا نشانه گرفتند. منتظر دستور فرمان آتش بودند. بدنم گر گرفته بود وقلبم تند تند می زد. چند لحظه گذشت . پلکها را به هم فشار دادم و منتظرشنیدن  شلیک  شدم. امیدوار بودم اولین گلوله به قلبم بخورد اما اگر زجر کشم می کردند ؟ شنیده بودم در خرمشهر غیر نظامی ها را از کمر به پائین اعدام    کردند تا با درد و رنج بمیرند. خدایا خودت کمک کن.یا الله یا الله ..یا غیاث المستغیثین...

کسی به طرفم امد و زیر گوشم گفت: حرف آخر نداری؟

-         یا الله یا الله ..یا غیاث المستغیثین

فرمانده هنوز دستور شلیک نداده بود. هیچ وقت هم چنین دستوری نداد . بعد از مدتی آمدند و مرا دوباره به اتاق بازجوئی بردند . این دفعه افسر عراقی از من پرسید در کدام دانشگاه درس خوانده ام و بعد پرسید آیا مجبورم کرده اند که به جبهه بروم؟

-         شما چه جوابی دادید؟

-         گفتم من به میل خودم آمده ام . بازجو فقط نگاهم کرد . سر تکان داد و چیزی نگفت.

-         شاید باور شجاعت ، ایمان و وطندوستی ایرانیان  برایش سخت بوده؟

-     خب، همین طور هم بود یکی از مدافعان خرمشهر که در همان منطقه و در روزهای اول جنگ اسیر شده بود برای ما  تعریف می کرد که بازجو از او خواسته بود برایش توضیح بدهد که چرا ارتش ایران از نیروهایش  خواسته تا لباس غیر نظامی به تن کنند.

-         جدی؟

-     بله. وقتی باز جو فهمیده بود که آن ها نظامی نبوده اند و مردم عادی بودند که از شهر و وطن خود دفاع کرده اند چنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که تا مدت ها در اتاق قدم می زد.

-          به من گقته اند که در دوران اسارت شما زبان عربی یاد گرفته اید .

-     بله  من  به دوستانم انگلیسی یاد می دادم و از یکی از هم بندانم که خوزستانی بود زبان عربی یاد گرفتم البته فقط این نیست در زمان اسارت توانستم کارهای هنری  و ساخت اجسام تزئینی با سنگ را هم یاد بگیرم.

حالا دوباره به عکس ها نگاه می کنم یا نه حالا عکسها داردن به من نگاه می کنند و بیشتر از همه آن عکسی که شهید را در اونیفورم نظامی نشان می دهد . با ان ستاره ای که بر دوش دارد و ان نگاه همیشه نافذش. اتیکت روی سینه اش را می شود خواند که روی آن نوشته شده  لیسانس وظیفه محمد رضا کیانی.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:13 | لینک  | 

عطر قهوه،  بوی سیگار

 

نه فقط این ها که بوی اسپری ماسیده به گردن و شانه ها به همراه رایحه ی ادوکلن ارزان قیمت و کرم پودر تقلبی هوای کافی شاپ را سنگین می کرد.تمامی میزها اشغال شده بود و او هنوز به سیاهی باقی مانده در ته فنجانش نگاه می کرد. 

- ببخشید

سربلند کرد. دختری لاغر اندام و سبزه رو مقابلش ایستاده بود.

-   می شه  این جا بشینم؟

مرد دستی به موهایش کشید. می خواست چیزی بگوید. جمله ای مودبانه. اما چیزی به ذهنش نرسید. سر تکان داد و حرفی نزد. دختر روی صندلی نشست .کیفش را روی میز گذاشت و گفت: ببخشید مزاحم شدم . امروز خیلی شلوغه این جا.

مرد زیر لب گفت : خواهش می کنم.

دختر کیفش را باز کرد و در حالی که درون آن را می کاوید گفت: البته فرقی هم  نمی کرد اگه این جا خلوت هم بود باز این جا می نشستم.

رو به مرد کرد وپرسید: می دونین چرا؟         

مرد چیزی نگفت.دختر ادامه داد: می خوام چند تا سئوال از شما بپرسم.

-         سفارش می دین؟

دختر به پیشخدمت که جوانی بیست و چند ساله بود نگاهی کرد. لبخند زد و گفت:ممنون.  صداتون می زنم.

پیشخدمت زیر لب چیزی گفت و رفت.

-         داشتین چی می نوشتین؟

مرد نگاهی به کاغذ های روی میز انداخت و گفت : داستان...برای فردا...قول دادم.

-         دانشجو هستین؟

-         بودم

-         توی همین دانشگاه ؟

-         بله

-         ولی شما رو ندیده بودم قبلا"...

-         در عوض من شمارو زیاد می بینم.فکر کنم پزشکی می خونین

-         شاید

-         قراره از من چی بپرسین؟

-     آها،بذارین توضیح بدم . دنیا هستم سردبیر نشریه ی دانشجوئی نسل تازه. اینم  یه نظر سنجیه در مورد بیستم فروردین .برای نشریه می خوام . اگه می شه بخونین و کاملش کنین...

مرد مکثی کرد به چشمان درشت دختر نگاهی انداخت  و  پرسشنامه را گرفت .

-         می تونم یه نگاهی به داستانتون بندازم؟

مرد جواب داد:خواهش می کنم ولی تموم نشده...باید کاملش کنم

لبخندی زد و چیزی نگفت . دختر کاغذ ها را برداشت و شروع به خواندن کرد

 

...نه فقط این ها که بوی اسپری ماسیده به گردن و شانه ها به همراه رایحه ی ادوکلن ارزان قیمت و کرم پودر تقلبی هوای کافی شاپ را سنگین می کرد.تمامی میزها اشغال شده بود و او هنوز به سیاهی باقی مانده در ته فنجانش نگاه می کرد. 

- ببخشید

سربلند کرد. دختری روبرویش ایستاده بود.

-   می شه  این جا بشینم؟

پسر می خواست چیزی بگوید. جمله ای مودبانه. اما چیزی به ذهنش نرسید...

دختر بی اختیار کاغذ ها را روی میز رها کرد . صندلی اش را عقب کشید و ایستاد.

-         چی شد؟

دختر به کاغذ های روی میز اشاره کرد و پرسید:اینا رو کی نوشتین؟

-         ده بیست دقیقه قبل .درست نمی دونم.چرا ایستادین؟ صبر کنین تا اینو کامل کنم

دختر با احتیاط روی صندلی نشست. مرد در حالی که پاسخ سئوالات را می نوشت زیر لب تکرار کرد : بیستم..بیستم فروردین.  روز ملی هسته ای . جالبه!

رو دختر کرد و پرسید:نظرم رو کامل بنویسم یا خلاصه؟

دختر روی صندلی جابجا شد و گفت: هر طور که راحتین

مرد به نقطه ای خیره شد. نفسی عمیق کشید. به دختر نگاه کرد و گفت:پارسال توی بیمارستان بقیه الله بیماری داشتیم .  لوکمی داشت.  بشدت به مواد رادیو اکتیو آلوده شده بود.نمی شد کاری براش کرد. وقتائی که حالش کمی بهتر بود زل می زد به صفحه ی تلویزیون گوشه ی اتاق...

مرد ساکت شد و چیزی نگفت. زل زده بود به صفحه ی تلویزیون گوشه ی اتاق.با آن چهره ی تکیده خیره بود به رئیس جمهورکه در جمع مهمانان داخلی و خارجی موفقیت ایرانیان در غنی سازی اورانیوم را در ابعاد صنعتی  اعلام می کرد.مو،  ابرو و حتی مژه ی بیمارریخته بود. مانند مجسه ای پریده رنگ با نگاهی نافذ به صفحه ی تلویزیون زل زده بود  که  نفسش به شماره افتاد. تقلا کرد. مونیتورینگ هشدار داد.  پزشک کشیک وارد اتاق شد. بیمار دست پزشک را محکم گرفت و بزحمت گفت : م ..ما.. تجهیزات کافی ..ن.. نداشتیم ولی نمی خواستیم صبر کنیم ...

-آروم باش...

- نه دکتر ..سانتریفوژ و پوشش حفاظتی قرار بود از پاکستان برامون بیاد ولی..ولی.. لباس ها رو نفرستادن ..       نمی خواستیم صبر کنیم همه مون با هم  شروع کردیم .. من آخرین نفرشون بودم ...تو بگو..به ..به دنیا..

دکتر و به دختر کرد و گفت:این دیگه قصه نیست ...

صدای شوخی و خنده جوانانی که گوشه ای دور هم نشسته بودند صحبت دکتر را نیمه تمام گذاشت.دختر به آن ها  نگاه کرد. هفت مرد جوان با هم صحبت می کردند و می خندیدند.

 یکی از آن ها به دکتر نگاهی انداخت. لبخند زد و برایش دست تکان داد.

دکتردستی به موهای جو گندمی اش کشید و  ادامه داد:اون آخرین نفر بود

   دکتر مکثی کرد به چشمان خاکستری دختر نگاهی انداخت  و دیگر حرفی نزد.

 

بیژن کیا- شیراز – 20/1/87

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:10 | لینک  | 

I remember, when you pulled me out of my sin, to begin
I remember, when you loved me first, to begin something new,
A new life with You

My Lord, My King, My Savior and God
With You, My Lord, My King, My Savior and God

This I know, on the cross you died for all sin, out of love
My provision, to eternal life with my God
To live a new life with You

My Lord, My King, My Savior and God
With You, My Lord, My King, My Savior and God

Bridge
My Lord, I love You so
My King, You saved my soul
My God, You made me whole
I love you so, I love you so 

 With You, My Lord, My King, My Savior and God 

 I remember, when you pulled me out of my sin 
With you, I remember, I remember, I remember, I remember, I remember, You
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:52 | لینک  | 

خیرت ویلدرس - نماینده ی راستگرای افراطی و سازنده ی فیلم فتنه

اتفاق جدیدی نیست و بدون شک آخرین اتفاق هم نخواهد بود. پیش از این  بتی محمودی  هم فیلمی تیره و تلخ از فرهنگ ایرانی ساخته بود.کاریکاتورهای دانمارکی را هم هنوز ازیاد نبرده ام و  روی صحنه رفتن تئاتر آیات شیطانی در برلین.


ویلدرس سعی دارد ارتباطی منطقی بین  خشونت های تروریستی   و آیات قران کریم برقرار کند.

مکانیسم روایت تصویری فیلم بسیار ساده است اول آیاتی از قران را که صدای قاری هم پس زمینه آن است نشان می دهد و بعد تصاویری دردناک از اتفاقاتی تروریستی  مانند  یازده سپتامبر، انفجار در قطاری در اسپانیا، واقعه مترو لندن و در کنارش صحنه هایی از راه پیمایی های افراطیون اسلامی و پلاکاردهایی که حمل می کنند، تصاویر قمه زنی، اعدام، سر بریدن...به نمایش درمی آورد.

یادداشت کوتاه:

۱- قطعیت بدون دلیل موجه :

ویلدرس با قاطعیت هر چه تمامتر وقایعی همچون یازده سژتامبر را به اسلام و دیدگاهها ی اسلامی  ارتباط می دهد  و جای هیچ گونه شک و تردیدی را برای مخاطبش باقی نمی گذارد در حالی که پشت پرده ی چنین وقایعی هنوز بطور کامل برای اذهان عمومی شفاف نشده.

۲- تدوین آیزنشتاینی:

به قول آیزنشتاین تصویر مردی که به نقطه ای خیره شده اگر با تصویر بشقابی از سوپ داغ به نمایش در اید در بیننده این حس را القاء می کند که مرد گرسنه است یعنی ذهن مخاطب سعی می کند ارتباطی منطقی بین تصاویر پیدا کند.اگر همان تصویر مرد با صحنه ی دلپذیر یا دلخراشی ترکیب شود احساسات متفاوتی در بیننده ایجاد می شود و مرد را با احساسی متفاوت قلمداد خواهد کرد.

نیمه ی نخست فیلم با این روش روایت ساخته شده و تاثیرات حسی زیادی هم بر بیننده می گذارد بخصوص بیننده ای که شناختی کامل از جامعه ی مسلمانان نداشته باشد.

۳- خشونت و سایر ادیان :

اگر بر اسا س منطق سازنده ی فیلم نگاهی به آموزه های مذهبی سایر ادیان داشته باشیم تنها تصویری که حاصل می شود دنیائی مملو از خشونت و اعمال قدرت است .

اشعیا ، باب 13 ، آیه 15: «و هر که یافت شود با نیزه زده خواهد شد و هر گرفته شود با شمشیر خواهد افتاد». حزقیال ، باب 9 ، آیه 6 و 5: «پیر و جوان ، دختران نا بالغ، کودکان و زنها را به قتل رسانید و ترحم منمایید.»

ساکنان شهر را دم به شمشیر بده و اموالشان را جمع آوری کن. (سفر تثنیه باب 13 جمله 215)
موسی جمعیتی را به سوی جنگ حرکت داد و مقاتله ی مهمی صورت گرفت(سفر اعداد باب 31 جمله 6)
انجیل لوقا:
دشمنان را که نخواسته اند من بر ایشان حکمرانی کنم در اینجا حاضر ساخته و پیش من به قتل رسانید.(انجیل لوقا باب 19 جمله 27)

۴- متن یا تفسیر؟

به نظرم آن چه که می باید مورد نقد و انتقاد قرار می گرفت نوع نگاه و تفسیر به رای از آیات است و نتایجی که این نوع تفاسیر بدنبال داردوگرنه به صلابه کشیدن جامعه ی مسلمانان ان هم در کشور ی مثل هلند چقدر می تواند در مهار خشونت موثر باشد خشونتی که دارد جهان را در بر می گیرد از افغانستان و عراق گرفته تا خانه ی ان مهاجر ترک تباری که در سرزمین ژرمن ها می سوزد! 

 



 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:11 | لینک  | 

She calls out to the man on the street

در خیابان دختر مرد را صدا می زند
'Sir, can you help me?

آقا به من کمک کنید
It's cold and I've nowhere to sleep,

هوا سرد است و من جائی ندارم
Is there somewhere you can tell me?'

آیا نشانی جائی که بتوانم به آن جا پناه ببرم را دارید؟

He walks on, doesn't look back

مرد به راه رفتن ادامه می دهد و به پشت سر توجهی نمی کند
He pretends he can't hear her

وانمود می کند که صدای دختر را نمی شنود
Starts to whistle as he crosses the street

به تقاطع که می رسد سوت می زند
Seems embarrassed to be there



Oh think twice, it's another day for
You and me in paradise

اوه دوباره فکر کن روز دیگری است امروز بر ای من و تو در بهشت
Oh think twice, it's just another day for you,
You and me in paradise

She calls out to the man on the street

دخترک مرد را صدا می زند
He can see she's been crying

مرد گریه ی دختر را می تواند بشنود
She's got blisters on the soles of her feet
Can't walk but she's trying
با این که ژاهای دخترک تاول زده اما او تلاش میکند تا راه برود
Oh think twice...

Oh lord, is there nothing more anybody can do

خدایا  کاری نمیشود کرد؟
Oh lord, there must be something you can say
خدا یا حرفی نمی توان گفت؟
You can tell from the lines on her face

خطوط چهره ی شان با تو حرف میزند
You can see that she's been there

خودت خوب می دانی او  قبلا" کجا بوده
Probably been moved on from every place
'Cos she didn't fit in there
و شاید بار ها از این جا و آن جا رانده شده باشد
Oh think twice...

دوباره فکر کن...

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:23 | لینک  |