به بابا می گم ..

دختر بچه میان هق هق گریه اش می گفت: به بابا می گم .. به بابا می گم..
از اتاق دیگر صدای غرو لند جوانی که روی تخت دراز کشیده بود بگوش میرسید.
- هر غلطی می خوای بکن...شما هیچی حالی تون نیس.. ول معطلین..
مادر سر دخترکوچکش را روی زانو گذاشته بود و گیسوی خرمائی اش را نوازش می کرد.
دختر به مادر نگاهکرد.
- چیزی نیست .گریه نکن عروسکم
- به بابا می گم .. به بابا می گم ..تو که رضا رو دعوا نمیکنی؟ موهامو کشید وقتی میری بیرون منو می زنه .. به بابا می گم .
- زهرا داداشت مریضه
- بمن چه؟ خب قرصا شو بخوره . بمن چه که عراقی ها اذیتش کردن...ت. هم بدی من به بابا میگم.
زن به قاب عکسی که به دیوار نصب شده بود نگاهی انداخت . آه کشید و گفت: اون که دیگه نیست چطور میگی به بابات؟
- وقتی توی خواب دیدمش می گم . می گم تو منو نمی بری با خودت بیرون . می گم داداش رضا منو می زنه و قرصاشو میریزه توی چاه توالت . تو و رضا خوب نیستسن بابا خوب بود . چرا عراقی ها فقط بابا رو کشتن ؟
مادر چیزی نگفت . دختر به چشمان سرخ وخیس مادر نگاه کرد . روبروی مادر نشست . در آغوشش کشید و گفت: دروغ گفتم مامان . به بابا نمیگم . یعنی بابا بازم میاد توی خواب ببینمش؟
مادر زهرا را در آغوش فشار داد و زیر لب گفت: میاد .آره بابا بازم میاد ..هروقت که توصداش کنی
از اتاق دیگر صدای نوحه خواندن جوانی که روی تخت دراز کشیده بود بگوش میرسید.
بیژن کیا – شیراز 29/2/87
قهوه یا بستنی؟

- ممنون. چیزی نمی خوام
مرد منوی کافی شاپ را روی میز گذاشت و گفت: ناسلامتی اومدیم کافی شاپ. یه چیزی می خوریم و بعد هر کی میره سر خونه زندگی خودش.
- چیزی نمی خوام ... اشتها ندارم.
- ناز نکن دیگه . کافه گلاسه می خوری؟
پیشخدمت به طرفشان آمد و گفت: سفارش می دین؟
مرد نگاهی به پیشخدمت کرد . لبخندی زد و گفت: یه کاپو چینو برای من . یه کافه گلاسه هم برای ایشون
پیشخدمت سفارش را یادداشت کرد و رفت. مرد کمی مکث کرد و گفت: مهمون خودمی
- ممنون
- خب؟ برای شنیدن حاضرم . امروز توی اداره که هیچی نگفتی . حالا بگو.
- چی بگم ؟ نمی تونم مرتضی .دیگه نمی تونم ادامه بدم.
- ول کن بابا این حرفا رو . حالا مگه چی شده؟
- نمی تونم تحملش کنم . اخلاقش عوض شده.
- خب که چی؟ همه ی زن و شوهر ها همینطورین دیگه . عشقولانه که تموم بشه می افتن به روغن سوزی.
- نه . منظورم این نیس. ببین تا صبح خر خر می کنه. روزای اول ازدواجمون هر صبح برام صبحونه درست می کرد حالا زورش میاد یه استکان چایی بده دستم. شلخته شده به چیزی اهمیت نمی ده وقتی میاد خونه جورابهاشو گلوله می کنه و می اندازه یه گوشه . زیر مبل، کنار کاناپه . روی تلویزیون . هرجا که بشه ...بعضی وقتا هم دهنش بوی سیگار می ده
- منظورت چیه؟
- بفرمائید .
مرد به پیشخدمت نگاهی انداخت و گفت: ممنون
- خواهش می کنم . چیزی لازم ندارین؟
- نه. ممنون .
پیشخدمت لخ لخ کنان دور شد .
مرد جرعه ای از قهوه را نوشید و گفت:بازی نکن.بستنی ات رو بخور
هر دو ساکت شدند . مرد پرسید: فکر می کنی چرا اخلاقش عوض شده؟
- نمید ونم . شاید چون زیاد درگیر کار شده.عصر که میاد خونه شروع می کنه به طناب زدن و مدام با اون دوچرخه ثابت کار می کنه .بهش می گم اینطوری لاغر نمی شی، می گه برای سلامتیه ، دروغ می گه به خدا . توی اتاق خوابمون رو پر کرده از عکس زنهای لاغر و ترکه ای.
مرد تبسمی کرد و گفت: این که بد نیست.
- نگرفتی دیگه .ببین مدام پای تلفنه با فریبا ، زن همسایه ی طبقه ی بالا دل میده و قلوه می گیره.مدام وراجی می کنه از مد لباس بگیر تا طرز پخت بیف استروگانف. وقتی هم اعتراض می کنم میگه به تو ربطی نداره. نمی خوای برو...
مرد کمی شکر به قهوه اضافه کرد و گفت : منظورت اینه که دل به زندگی نمی ده؟
ـ آره
- خب می خوای یه مدت بیای خونه ی ما.
- ناراحت نمی شی؟
- نه قربونت برم .مگه من توی این دنیا چند تا داداش دارم ممل جون.بیا البته امشب مفصل با هم صحبت کنین . مطمئن باش مسائلتون حل میشه . حالا بستنی ات رو بخور .
- مثل قدیما. یادته مرتضی؟
- درست مثل قدیما. آره یادمه.
بیژن کیا - شیراز - ۲۴/۲/۸۷

هرچند با زبان فرشتگان سخن مي گويم
اگرعاشق نبودم....
كلامم همچون آواي سنج بد طنين بود
با اين كه دارنده پيام الهي ام
و به همه اسرارآگاهم
و به تمامي دانش ها و حكمت ها دانام....
واگرچه ، همه ايمان و باورم
كه مي توانم كوهها را بلرزانم
اگر عاشق نبودم .... هيچ نبودم
عشق صبوري ست
سرشار از مهرباني و بخشش است
عشق همه چيز را بر خود هموار مي كند
عشق بر همه چيز الهام مي بخشد
عشق هرگز نمي ميرد .
آن گاه كه پيامبران غايب اند
زبان ها خاموش اند
معرفت رنگ باخته است....
تنها
ايمان ، اميد و عشق هنوز زنده است....
با اين همه ، عظيم ترين و پربارترين همه اينها
عشق است !
دیدن دوباره ی فیلم های کیشلوفسکی بخصوص سه فیلم اخرش که به سه گانه معروف است و مشتمل بر سه اثر به نام های سفید - آبی و قرمز می باشد مرا به فکر انداخت که سعی کنم بفهمم چه تشابهاتی از نظر مفهوم محتوا و معنا بین این سه فیلم وجود دارد. خب به نظرم می توان دو نوع نگاه به فیلم ها داشت اول نگاه جزئی نگر و تجزیه گرا و دوم نگاه کلی و ترکیب گرا من سعی می کنم از ترکیب این دو نگاه استفاده کنم.

تقدیر و تصادف:
در هر سه اثر تقدیر و تصادف تاثیر مهمی بر روند زندگی افراد می گذارند به حدی که تصور می شود کیشلوفسکی انسانی جبر گرا و تقدیر پذیر است . اتفاقات زیادی در این آثار رخ می دهند که هر کدام تاثیراتی مهم در زندگی افراد دارند اما این ها همه جزئی از یک کل هستند که آن تصویر نهائی و بزرگ زندگی افراد را تشکیل می دهد نه این اتفاقات خرد و کوچک.

تعادل و تضاد شخصیت ها:
در هر سه اثر افراد محوری در دیالکتیک کنش و رفتار با یکدیگر به نوعی آگاهی یعنی جهان آگاهی و یا حتی هستی آگاهی می رسند .
سفید : رابطه ی کارول و همسرش به جدائی درد و بازگشت به وطن می انجامد در صحنه ی نهائی هردو زجر کشیده اما آگاه به زندگی هستند.
آبی: ژولی همسرش و دخترش را از دست می دهد سعی می کند از دنیا و دیگراتن فاصله بگیرد و به سبک خودش سوگواری کند اما با دریافت و درک این نکته که همسرش با زنی دیگر رابطه داشته و آن زن از او باردار است ژولی واقعیت ها را می پذیرد و خانه را به آن زن و فرزند به دنیا نیامده اش می بخشد. در عین حال رابطه ای کاری و عاطفی با همکار همسرش برقرار می کند
قرمز: والنتین بر اثر ثصادف با قاضی بازنشسته ای آشنا می شود که صحبت های خصوصی دیگران را استراق سمع می کند و این آشنائی برای هردوی آن ها تجربه ای منحصر بفرد است زیرا هردو به درک جدیدی از دنیا و آدم ها می رسند.

قوانین حاکم بر جهان:
پذیرفتن واقعیات بدون از دست دادن آرمان ها:انسان ها باید برای رسیدن به آگاتهی از جهان و دیگران بدون از دست دادن آرمان هایشان واقعیت ها را بپذیرند مانند : ژولی در رابطه با مرگ همسر و دخترش . کارول در رابطه با پذیرش ضعف نیروی جنسی اش و ارضاء نشدن دومینیک علیرغم عشقی که به او دارد. و والنتین در مورد پذیرفتن وجود احساس علاقه ای یکطرفه نسبت به میشل علیرغم احساس نیاز به او.
قرار گرفتن انسان ها در مسیر درد و درک:همه ی انسان این فرصت را دارند تا در مسیر آگاهی قرار بگیرند ولی ادامه یراهدر این مسیر نیازمند جسارت صداقت بردباری و تحمل درد از طرف فرد خواهد بود انسان ها در این مسیر قرار می گیرند برخی در نیمه راه می مانند . برخی طاقت از دست می دهند (مانند کاراکترفرد جوان در فیلم کوتاهی در باره ی کشتن ) و عده ای هم با تحمل درد به درک می رسند و این گونه نجات پیدا می کنند(صحنه ی آخر در فیلم قرمز که فقط کاراکتر های سه گانه از طوفان دریائی نجات پیدا می کنند)
ارتباط انسان ها: انسان ها خواه ناهواه بر یکدیگر تاثیر می گذارند و این تاثیرات به همراه اتفاقاتی که در زندگی رخ می دهد سرنوشت افراد را رقم می زند. قضاوت انسانی بی اعتبار و ناقص است و جهان عدالتی ماورای انسانی لازم دارد که خود جهان خلقت این ویژگی را دارد اما انسلان قادر به درک آن نیست .انسان ها تنها در صورتی که سمپاتی و دگر دوستی داشته باشند می توانند سعادت را تجربه کنند.و درک دیگران ناز عشق بالاتر و عشق نیز از سکس بالاتر است.
عدم سکون یا فقدان ثبات:اگر انسانی خوشبختی را در گرو آرامش و آرامش را در گرو سکون و پرهیز از تغییر می داند هیچگاه به خوشبختی نخواهد رسید چون قانون طبیعت بر تغییر و بروز اتفاقات و حوادث بنا شده و ابزار بروز تغییر حوادث و برخورد انسان هاست (مانند فیلم کرش ساخته ی پل هیگس)
اخلاق: هماهنگی انسان با قانون طبیعت باعث می شود تا اعمال آگاهانه ی او اخلاقی باشد و از دیدگاه کیشلوفسکس اخلاق یعنی هماهنگی با شعور کیهانی . که این درک انسانی از شعور ساری و جاری در جهان از طریف مسیر درد و درک حاصل می شود .
بیژن کیا
قرمز (کریشتف کیشلوفسکی) : اولين نما كه در فیلم مي بينيم عبور از خطوط تلفن است, ارتباطی تصنعی برای انسان هائی که با تعدادي از انسانها ی دیگر در ارتباطند .ارتباطی که تا حد زیادی می تواند خصلتی تصادفی و برنامه ریزی نشده داشته باشد.
در “قرمز” هيچكدام از شخصيتهاي فيلم يكديگر را نمي شناسند و هيچ دليلي وجود ندارد كه تا انتها يكديگر را ملاقات كنند.
تکنیک :
حرکت دوربین: از ویژگی های دوربین کیشلوفسکی سوبژکتیو بودن آن است،که گاه با فیلم برداری روی دست، سعی در نفوذ در روح شخصیت ها دارد و سینمای مستند را تداعی می کند. مانند حرکت دائمی دوربین در صحنه ی ملاقات قاضی و والنتین در فیلم قرمز ،که برای نمایش اشفتگی روحی قاضی استفاده می شود.
نور:در بسیاری موارد نور بدون سایه حامل باری معنوی است، و با شدت و از طریق نورهای اصلی با حجم زیاد وارد میزانسن می شود و به عاملی شوک دهنده برای استحاله وضعیت روحی شخصیت ها تبدیل می شود.مانند شروع فیلمی کوتاه ای درباره ی عشق، لحظه ای که تامک برای سرقت دوربین وارد فروشگاه می شود، با پاشیدن نور با شدت زیاد به گونه ای که تامک در آن غرق می شود ،او را تطهیر می کند،گویی سرقتی در کار نبوده است.
رنگ: استفاده از رنگ های خاکستری ، زرد و سبز کدر و رنگ های خفه و مات برای نشان دادن انزوا و تنهایی انسان ها در فضای بسته ی حاصل از سرخوردگی در جوامع ایدئولوژیک و سیاسی مانند خود لهستان بکــــار می رود. رنگ سفید، رنگی در مرز تعلیق و بی هویتی (خنثی) مثل کارل شخصیت فیلم سفید که توانایی های جنسی اش را از دست داده است.
بازیگری: بازی های سرد و اجرای بازی با خونسردی .
موسیقی و صدا:موسیقی به سبک نئو رومانتیسم توسط زبیگنیف پرایتزنر
دکور:دکور در سینمای کیشلوفسکی به اندازه ی لوکیشن ها مطرح نیست
نمادها:استفاده از شیشه به دلیل شفافیت آن به عنوان فواصلی نامرئی مابین روابط انسان ها ، پوست درخت در سکانس پایانی فیلم زندگی دوگانه ی ورونیک ولمس آن توسط ورونیک با کات به کارگاه نجاری پدر او میتواند نماد بازگشت او به خانه (لهستان) باشد.
بیمارستان:خبر مرگ همسر و دختر ژولی در بیمارستان به او داده می شود و ما تنها چشمان او را به هنگام عکس العمل میبینیم که نه اشک آلود و نه فشرده می شود . کیشلوفسکس با انتخاب این نما دو کارکرد مهم می گیرد یکی پرهیز ار احساسات گرائی و دیگر نشان دادن شوکه شدن ژولی.بطور کلی به هنگام دیدن فیلم آبی بارها و بارها به یاد سبک و سیاق نویسندگانی چون کارور و آستر می افتادم آن ها هم سعی می کردند با پرهیز از احساسات گرائی به از بیرون و از سطح داستان و وقایع آن به درونیات کاراکتر ها نقب بزنند و این شیوه را کیشلوفسکی بخوبی انجام می دهد. زولی در این صحنه ها آسیب پذیر و وابسته به خانواده به تصویر کشیده می شود حتی نحوه ی اقدام ناموفق به خودکشی او نیز این ضعف ها را بیشتر آشکار می کند.
اولیویر:دوست و همکار همسر ژولی . او در بیمارستان به عیادت ژولی میرود و صحنه های ضبط شده از مراسم خاکسپاری را در اختیار ژولی می گذارد.هرچند که اولیویر کششی نسبت به ژولی دارد اما بنظر می رسد که ژولی بی تفاوت است و اولیویر را جدی نمی گیرد . اولیویر سعی دارد با زبان بی زبانی به ژولی بفهماند که واقعیتی در زندگی ۀآن ها بوجود آمده و آن مرگ همسر و دختر ژولی است .
چلچراغ ، نور و موسیقی:
کلمه ی آبی در زبان انگلیسی اشاره به غم دارد نمی دانم آیا در اروپا این مسئله عمومیت دارد یا نه اما در هر حال نور آبی که به صورت ژولی می تابد وقتی با موسیقی همراه می شود نشانگر سنگینی بار عاطفی است که خاطرات گذشته بر وجود ژولی تحمیل می کند.
استخر:ژولی باید به زندگی ادامه بدهد و روال را به مسیر عادی بازگرداند یکی از مکان هائی که چند مرتبه تکرار می شود استخری است که ژولی در آن شنا می کند . در دو مرتبه او را تنها می بینیم و سکوت و فضا سازی به گونه ای است که انگار این استخر ژولی را از دنیای پیرامونش جدا ساخته او را در خود پناه می دهد . در عین حال هنگامی که ژولی لحظاتی را زیر آب میرود این تصور در ذهن مخاطب بوجود می آید که ژولی ممکن است هنوز وسوسه ی خودکشی داشته باشد.
مادر ژولی:او نیز یکی از منابع خاطرات ژولی است اما هرچه او بیشتر با واقعیت ها ی بیرونی خودش را وفق می دهد حضور مادر کمرنگ تر می شود.
كافي شاپ ژولي بستني و قهوه را با هم سفارش مي دهد. قهوه اي كه هميشه شوهرش مي خورد و بستني اي كه خودش سفارش مي داد.كافي شاپ ياد آور خاطرات خوش اوست. انگار که تنها منبع انرژی برای ژولی همین خایرات گذشته است. ژولی در این صحنه متوجه نوازنده ی دوره گردی می شود که موسیقی همسرش را می نوازد .
آبی به نظر من بهترین اثر در بین سه گانه ی کیشلوفسکی است و این فیلم را می توان اثری ناب از سینمای کیشلوفسکی به حساب آورد.
بیژن کیا ۲۱/۲/۸۷
می خوام اعتراف کنم پدر...

صدا زنانه بود. آلخاندرو بی آنکه سر بلند کند با صدائی خش دار و گرفته گفت : برای شنیدن حاضرم.
چند لحظه قبل درست زمانی که اعتراف آخرین نفررا هم شنیده بود و قصد داشت از اتاقک بیرون بیاید تق تق کفش پاشنه بلندی در راهرو پیچید. کسی بسوی اتاقک اعتراف می آمد. آلخاندرو کشیش کلیسای سنت خوزه بعد از کمی انتظار دوباره گفت: حرف بزن فرزندم.
- پدر؟
- بله
- می شه قبل از گناه اعتراف کرد؟
- منظورت چیه دخترم؟
- مجبورم گناه کنم می شه قبلش اعتراف کرده باشم؟
- کسی مجبور نیست دست به کار زشتی بزنه ...از وسوسه ی شیطان دور باش دخترم
- چطور ؟
- این دعا را تکرار کن دخترم" نه خواسته من كه اراده تو انجام شود "
- بی فایده اس. پدر. می خوام آرامش داشته باشم و این گناه به من آرامش خواهد داد.
- نه دخترم گناه و ارامش با هم بیگانه اند. دعا بخوان.
- میدونی مشکل من چیه؟
- تو بگو دخترمن.
- میشه انقدر به من نگید دخترم؟
- بله دخترم . ببخشید.... نمی خوای به من بگی چه احساسی داری؟
- تنفر من از همه متنفرم
- از همه؟
- بله . همه ی آدم ها که به نظرم ستم میکنن و صدمه می زنن و یا مظلومن و به پستی کشیده می شن . میبینی پدر شرافت انسانی ا ز بین رفته . معصومیت دیگه مفهمومی نداره.
- هنوز انسان های درستکار و شریف هم پیدا میشن.
- نه اونا به ذلت افتادن . کلیسا چه کاری از دستش برمیاد؟بیرون همین کلیسا یپیرزنی دستفروش وقتی منو دید خواست براش دعا کنم. دعای من چه نفعی براش داره؟ این همه قتل . تجاوز . جنایت؟ کلیسا چه عکس العملی نشون می ده ؟هیچی. پدر تو خودت شاهد تجاوز بودی؟ می دونی قربانی چه لحظات تلخی و چندش آوری رو تجربه می کنه؟ تاحالا شده دوستت رو جلوی تو از بین ببرن؟ آدم دزدی چی؟ یا شکنجه؟
- من به مسیح پناه می برم .
- ایمان بدون عدالت به هیچ دردی نمی خوره.
- به خدا اعتقاد داری؟
- نمیدونم
- کاتولیک نیستین؟
- یه وقتی بودم. ولی بعد که دستگیر شدم و منو بردن ویلای گریمالدی ایمانم رو به کل از دست دادم پدرررر
کشیش سکوت کرد و چیزی نگفت . زن کیف دستی اش را باز کرد و چیزی را بیرون آورد.
- اگر ایمان نداری چرا این جا آمدی؟
- من اینجام چون تو اینجائی. چون فقط عدالته که می تونه جهان رو تطهیر کنه
کشیش چیزی نگفت . سعی کرد از آن سوی شبکه ی فلزی چهره ی زن را ببیند . خودش بود.
- چطور پیدام کردی؟
- میتونستی سئوال بهتری بپرسی آلخاندرو. مثلا" می تونستی بپرسی می خوام با تو چکار کنم؟
- برای من مهم نیست حاضرم تقاص پس بدم . برای همینم با این که شناختمت گذاشنتم هر کاری می خوای انجام بدی.. هنوز صدای جیغ و فریادت نمی ذاره شبا بخوابم.
زن بغض کرد و با صدای شکسته پرسید: می خوای باور کنم؟
- امیوارم مسیح باورم کنه .من حاضرم بیا ...
الخاندرو پسشانی اش را به شبکه ی فلزی اتاقک چشباند و گفت: شلیک کن...
دوباره دعای همیشگی اش را زمزمه کرد:" نه خواسته من كه اراده تو انجام شود ".
زن اسلحه را به شبکه چسباند حالا فقط پرده ای نازک و فلزی حائل بین گرمای پیشانی عرق نشسته ی مرد با سردی لوله ی کلت بود.
- بزن گلوریا ... عدالت رو اجر کن
زن که سوزش چشمانش بیشتر شده بود به آرامی گفت : اگه اجرای عدالت رو می خوای چرا از شیلی فرار کردی . چرا باید تو رو جا توی پرو پیدا کنم؟ چرا ؟ چرا خودت رو تسلیم نکردی.؟
- فرصت می خواستم تا توبه کنم. اگه قصد فرار داشتم می تونستم برم یه جای دور. خیلی خیلی دور. روملانی . هلند . شایدم لیبریا ولی مدت هاست منتظر این لحظه ام. .بزن گلوریا بذار به دست تو بمیرم . نمی خوام روی صندلی الکتریکی بشینم یا با بذارم تزریق سم منو زجر کش کنن می خوام به دست تو بمیرو شاید مرگم باعث آرامش تو بشه ولی گلوریا... من دوستت داشتم ...میدونم باور می کنی اما ...مجبور بودم . سعی می کردم جوری شکنجه ات کنم تا کمتر در بکشی.
- باور نمی کنم.تو مثل یه خوک با من رفتار می کردی.
- چرا باور نمی کنی ؟ استفان رو یادت رفته ؟ همون جوجه کمونیست آرژانتینی؟. یادت رفته چطور شما رو مجبور کرده ان مرگ تدریجی اش رو تماشا کنین؟
گلوریا پوزخند زد و گفت: هه..یادم رفته؟! تو می پرسی یادم رفته کثافت؟ اون بدترین شکنجه بود . حتی از تجاوز کثافتی مثل تو هم برام دردناک تر بود. خورخه که تا خرخره مشروب خورده بود گوش و بینی اش رو برید . خدایا... خداااا...استفان فریاد می زد و خودش رو به در و دیوار می کوبید. دستهاشو از پشت بسته بودین . ما شش تا زن رو مجبور کردین از پشت دیوار شیشه ای تماشا کنیم . ویلما همون جا بالا آورد . کریستینا کارش به تیمارستان کشید . هیچ وقت حالش خب نشد . نادین خودش رو توی سلولش حلق آویز کرد .فقط من و ماریا جون سالم در بردیم.
- تو از همه باهوش تر و زرنگ تر بودی
- تو هم از همه پست تر...
- حق داری . معطل نکن . بزن . هیچکس این جا نیست جز من و تو . بذار عدالت اجرا بشه .
گلوریا انگشتش را روی ماشه گذاشت و پرسید: قبل از مرگ چیزی نمی خوای بگی؟
کشیش با صدائی آهسته گفت: چرا
- بگو . می شنوم .
- دوستت دارم گلوریا . همیشه دلم می خواست توی یه کشور دیگه بودیم و با هم زندگی می کردیم . وقتی موهاتو از پشت می بستی من تحسینت می کردم . مثل یه فرشته می شدی .
- می خوای باور کنم؟ بعد از اون همه زجر و شکنجه؟ .
- آره ، آره . نمی خواستم کس دیگه ای تو رو اذیت کنه . این جوری بهتر بود . سعی می کردم کمتر درد بکشی . اگه دست اون فردیناند می افتادی می دونی چی سرت می اومد ؟ می شدی مثل نانا که مجبور شدن رحم اش رو در بیارن و روده هاش رو جراحی کنن.
- خفه شو خفه شو خفه خون بگیر...
- خب. خب . گریه نکن گلوریا . خفه می شم. برای همیشه خفه خون می گیرم. چرا معطلی ؟ بزن .
گلوریا صدائی شنید. پرده را کنار زد و نگاهی به راهرو انداخت .چیزی به شیشه خورده بود سنگی کوچک یا پرنده ای گیج. نور ارغوانی غروب از پنجره ی عمودی که تصاویر مذهبی برآن نقش بسته بود بداخل می تابید . پوشش چوبی کف راهرو به رنگ شراب مقدس درآمده بود. دوباره رو برگرداند . به روبرو نگاه کرد . آلخاندرو را ندید . هنوز تصمیمی نگرفته بود که ضربه ای محکم به مچ دستش خورد . اسلحه از دستش افتاد . سنگینی بدن آلخاندرو .شکم و سینه اش را به درد آورد. . همان بوی تند عرق بدن و همان صورت زبر و اصلاح نشده . ترس در جانش رخنه کرد. دوباره تصاویر شکنجه ها در ذهنش زنده شد . دوباره همان ترس و درد و تسلیم شدگی . دوباره همان دهانی که بوی تند و تلخ الکل می داد. اما این مرتبه ردای بنفشی دور گردن زن حلقه شد و گلویش را در هم فشرد . زن روی زمین دست و پا می زد . پاشنه ی کفشش کنده شد . پوشش چوبی خراش برداشت . ناخن زن شکست و کمی بعد بدنش از تقلا افتاد . حالا جسدش با چشمانی باز رو به سقف بی حرکت مانده بود و آلخاندرو پیشانی گلوریا را می بوسید.
بیژن کیا – شیراز 20/2/87
مثل آبنبات برای قهوه

شب به آرامی از راه می رسید. ابری که آسمان را پوشانده بود به سرخی می زد .حالا نه از قارقار کلاغ ها خبری بود و نه از ترافیک همیشگی خیابان. بارش برف تمامی تداشت. مرد از قرچ قرچ کوبیده شدن برف های تازه زیر کفش هایش خوشش آمده بود اما وقتی به آن فنجان بزرگ و سرخ رنگی که خاموش و روشن می شد رسید ایستاد. دانه های درشت برف روی سر و شانه اش نشستند . مرد داخل شد . عطر قهوه . بوی سیگار و گرمای رخوت آوری او را در بر گرفت . دکمه های پالتویش را باز کرد و به سمت میزی در انتهای سالن رفت. مرد از کنار چند زن و مرد که میزشان را ترک کرده بودند و می خواستند از کافی شاپ خارج شوند گذشت اما یکی از زن ها برگشت و با نگاه مرد را دنبال کرد . به دوستانش اشاره ای کرد و به طرف مرد رفت و سلام کرد. مرد سر برداشت و با ناباوری پرسید : خانم فیروز بخت؟!
زن لبخندی زد و گفت : خوب شناختین آقای متین.
پیشخدمت با عجله خودش را به مرد رساند و گفت: سفارش می دین؟
- یه اسپرسو
مرد رو به زن کرد و پرسید : برای شما چیزی سفارش بدم؟
- ممنون . با دوستانم هستم . باید برم.
مرد پرسید:خیلی وقته . مگه نه؟
- بله . خبری از شما نبود. هیچ کس خبری از شما نداشت.
- تازه برگشتم ایران.
- نقاشی چی ؟ کار می کنین؟
- خیلی وقته دستم به قلم و رنگ نخورده
- ازدواج کردین ؟
- ده ، یازده سالی میشه
- زمان رو از دست ندادین.
- شماچی؟
- مگه فرصت می کنم.؟
زن کیف دستی اش را باز کرد . کارت ویزیتی را روی میز گذاشت و گفت: خوشحال می شم روی کارهام نظر بدین . گالری بزرگی نیست ولی به دیدنش می ارزه .
- قهوه تون
- ممنون
همراهان زن که دم در ایستاده بودن غرو لند می کردند. زن دوباره کیفش را باز کرد و آب نبات سرخ رنگی را روی میز گذاشت.
- هنوزم قهوه ی تلخ رو با آبنبات می خورین؟
- بله.
- مثل زمان دانشجوئی
مرد نفسی عمیق کشید و با هر دو دست صورتش را پوشاند .
زن پرسید : حالتون خوبه؟
مرد جواب داد : خوبم . راستش بعد از این همه سال زنم هنوز قهوه رو بدون آبنبات دستم میده.
زن لبخند زد و گفت : شاید اونجوری براتون بهتر باشه .
مرد چیزی نگفت . زن خداحافظی کرد و رفت . مرد به فنجان قهوه و آب نبات قرمز رنگ خیره مانده بود.
بیژن کیا – شیراز – 20 / 2/ 87
مروری بر فیلم های کریشتف کیشلوفسکی
دانشگاه شیراز - تالار فجر
۱۸ لغایت ۲۱ اردیبهشت
کمتر از یکساعت دیگر باید بروم و فیلم شانس کور را نقد کنم البته فکر می کنم سعید ذوالنوریان و امیر یوسفی هم باشند . سعی می کنم از این فرصت کوتاه استفاده کنم و نکاتی را که به ذهنم می رسد تیتر وار برایتان بنویسم.
کیشلوفسکی
متولد سال ۱۹۴۱ در شهر ورشو و در کشور لهستان که پس از یک عمر فعالیت سینمائی که با توفیقاتی بسیار همراه بود در سال۱۹۹۶ و در اثر حمله ی قلبی در گذشت .
جوانی:
کیشلوفسکی در۱۹۴۱به دنیا آمد و کودکی خود را در چند شهر کوچک لهستان گذراند. همراه با پدر مهندسش که مبتلا به سل بود به شهرهای مختلفی در پی بهبودی میرفت. در ۱۶ سالگی در یک دوره آموزش آتشنشانی شرکت کرد اما پس از ۳ ماه آن را رها کرد. در سال ۱۹۵۷ بدون هدف شغلی وارد دانشگاه ورشو در رشته کارشناسی تئاتر شد چون یکی از بستگان او آنجا را اداره میکرد. سپس تصمیم گرفت کارگردان تئاتر شود اما آن زمان دوره کارگردانی تئاتر نبود پس تصمیم گرفت سینما را به عنوان راه واسط انتخاب کند.
کیشلوفسکی علاقهمند به تحصیل در مدرسه ی سینمایی لودز بود جایی که دو کارگردان دیگر لهستانی، آندره وایدا و رومن پولانسکی را تربیت کرده بود. دو بار درخواستش رد شد. برای نرفتن به خدمت سربازی در این زمان او دانشآموز هنر شد سپس یک رژیم غذایی سخت گرفت تا معافیت پزشکی بگیرد. پس از چند ماه تلاش برای سربازی نرفتن بالاخره برای بار سوم مدرسه لودز درخواست او را پذیرفت.
او از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۸ در آنجا بود. جایی که حکومت آزادی هنری نسبتاً زیادی به آن مدرسه اعطا کرده بود. پس از آن کیشلوفسکی به سرعت علاقهاش را به تئاتر از دست داد و تصمیم گرفت فیلم مستند بسازد.
فعالیت های سینمائی و فیلمسازی :
بطور کلی می توان کارنامه ی فیلمسازی کیشلوفسکی را در چهار دوره خلاصه کرد :
۱- فیلم های مستند:
در دهه ی هفتاد کیشلوفسکی به ساخت فیلم های مستند می پردازد اما حادثه ای باعث می شود تا او در باره ی روند فیلمسازی خود تجدید نظر کرده به ساخت فیلم های داستانی رو بیاورد.
نمونه ی فیلم های این دوره :
عکس: مستند برای تلویزیون ۱۹۶۹
کارگران: مستند ۱۹۷۱
نخستین عشق: مستند اجتماعی ۱۹۷۴
۲- فیلم های داستانی و سینمائی:
با کار گردانی فیلم تلویزیونی کارکنان دومین مرحله و یا دومین دوره ی کاری کیشلوفسکی آغاز شد در این دوره با فیلم هائی روبرو هستیم که علیرغم داشتنم خط داستانی همچنان از شیوه ها و قوانین فیلم های مستند داستانی پیروی می کنند.
نمونه:
کارکنان ۱۹۷۴
جای زخم ۱۹۷۴
آماتور ۱۹۷۹
در این دوره فیلم آماتور جایگاهی ویژه دارد و به همین علت می توان سایر فیلم ها را در دوره هائی دیگر بررسی کرد
۳- سبک فردی کیشلوفسکی
آماتور موجب شد تا منتقدان فیلمسازی را کشف کنند که سبکی خاص خود داشته و روایتگری منحصر به فرد محسوب می شود. این دوره با موفقیت هائی پی در پی همراه بود.و کیشلوفسکی خود را به عنوان فیلمسازی اندیشمند اخلاق گرا و صاحب سبک به جهانیان معرفی کرد.
نمونه :
بخت کور: ۱۹۸۲
ده فرمان
زندگی دوگانه ی ورونیک ۱۹۹۰
۴- دوره ی اعتلاء و کمال گرائی
سه گانه ای که در این دوره ساخته شد چهره ی کارگردانی کمال گرا و تیز بین را پیش روی مخاطبین و علاقمندان به سینما نشان داد.
یادداشت کوتاه :
شانس کور
ویتک بدنبال ترن می دود و در سه اپیزود ما این دنبال کردن را با سه نتیجه ی مختلف می بینیم و دنبال می کنیم . یک بار ویتک عضو حزب کمونیست می شود دیگر بار ویتک به صف مبارزان علیه سیستم می پیوندد و در نهایت ویتک شهر وندی معمولی است که دلمشغولی های روزمره دارد.
به نظرم کیشلوفسکی بدنبال دستیابی به چیزی است که ما آن را سرنوشت می نامیم او می خواهد کاری غیر ممکن انجام دهد و آن کالبد شکافی تقدیر و سرنوشت انسانهاست.در بیشتر آثار این فیلمساز نوعی رخوت و سردی وجود دارد نوعی حس انزوا حتی هنگام نزدیکترین ارتباط انسانی . قهرمان فبلم همیشه شخصیتی دور افتادهاز جامعه به تصویر کشیده می شود . رنگ های موجود در فیلم بیشتر مات و فاقد درخشندگی لازم هستند و می شود گفت کیشلوفسکی جهانی رنگ پریده را به ما نشان می دهد.
بیژن کیا- شیراز ۱۸/۲/۸۷

I have a dream, a song to sing
To help me cope with anything
If you see the wonder of a fairy tale
You can take the future even if you fail
I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream
I have a dream, a fantasy
To help me through reality
And my destination makes it worth the while
Pushing through the darkness still another mile
I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream
I'll cross the stream - I have a dream
I have a dream, a song to sing
To help me cope with anything
If you see the wonder of a fairy tale
You can take the future even if you fail
I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream
I'll cross the stream - I have a dream
مثل همه ی پدربزرگ ها

کلانشهری مثل همه ی شهر های بزرگ . بعد از ظهر روزی نه چندان گرم مثل تمامی روز های بهار . پیرمردی مثل همه ی پدربزرگ ها .داستان این گونه شکل می گرفت. پیرمردعصا زنان به پارکی کوچک در حاشیه ی بزرگراه رفت. می رفت تا مثل این چند روز اخیر روی آن نیمکتی بنشیند و بازی کودکان را تماشا کند. روی نیمکتی نشست . نیمکتی زیر تکدرختی کهنسال و در محوطه ی بازی بچه ها .
آفتاب برگ های تازه روئیده ی درختان را درخشان کرده بود. نسیم خنکی در لابلای گل ها و درختان می چرخید. پیرمرد عصایش را کناری گذاشت و به جست و خیز کودکان خیره شد.سرو صدای شادمانه ی کودکان محوطه ی بازی را فرا گرفته بود. دختری به آرامی تاب می خورد و چند کودک ریز و درشت از پله ها بالا میرفتند و به پائین سر می خوردند. کمی آنطرف تر باغبانی پیر گل های بنفشه و سنبل را آب می داد .نوجوانی شانزده هفده ساله گوشه ای ایستاده بود و بچه ها را نگاه می کرد. زن و مردی جوان دست در دست هم چیزی در گوش همدیگر نجوا می کردند و می خندیدند.
- بستنی... خنک و شیرین دارم بستنی
بچه ها دور بستنی فروش دوره گرد جمع شدند. همه به جز همان دختر بچه ای که تاب بازی می کرد. پیرمرد نوک عصایش را روی شن های محوطه می کشید که ناگهان دختر کوچولو را مقابل خودش دید.
- سلام خانم کوچولو
- سلام
- چیزی شده؟
- من بستنی می خوام
- خب منم می خوام
- آخه پول ندارم
- خب منم ندارم
- تو گدائی؟
- نمی دونم . تو چی؟
- نه من کوچولو ام .
- ولی من زیادی بزرگم
- بابام مریضه
- مثل من
- بابام بنا بود . تو چی؟
- من؟
- تو چی کار می کردی؟قبل ازاین که این جوری بشی؟
- آدمای بد رو می کشتم
- چی؟
- گفتم که آدمای بد رو می کشتم
- مگه پلیس بودی؟
- نه . میرفتم جنگ و آدمای بد رو می کشتم تا کسی شما بچه ها رو اذیت نکنه
هر دو به هم نگاه کردند . پیرمرد از جا برخاست و رفت . مثل همه ی این چند روز اخیر . جوانی که گوشه ی محوطه ی بازی ایستاده بود لبخند زد. به سمت دختر رفت و اسکناسی مچاله و کثیف به دختر داد.
بیژن کیا - شیراز - ۸/۲/۸۷

از همان جا می توانستیم جنب و جوش مردم را ببینیم. مثل همیشه بالای تپه ایستاده بودیم .هر پنج نفرمان . احمد که پاهایش را جائی نزدیک شلمچه جا گذاشته بودخندید و گفت: می آید . می دانم که می آید این جا..
چیزی نگفتم. از بالای تپه تمامی محوطه ی پردیس دانشگاه پیدا بودو بخشی از شهر را هم میشد دید . چشم دوخته بودم به گنبد لاجوردی مسجد دانشگاه و بعد نگاهم لغزید تا باغ ارم و آن لکه های سبز که باغ های محتضری بودند خفته میان برج ها و آپارتمان های سربی رنگ.
میر محمد ساکت است . مثل بیشتر وقت ها . می گویند از روزی که بعثی ها خانواده ی عاصم عبدالله علی را مقابل چشمانش سر بریدند کم حرف و ساکت شده.گاهی وقت ها به نقطه ای خیره می شود و می گوید: به خاطر پناه دادن به من بود. از اردوگاه فرار کرده بودم ...اول پدر خانواده را سربریدند .می خواستم فریاد بزنم اما فکم را شکسته بودند .آن سرباز سیاه به صورت لگدی زد که تا سال ها نمی توانستم حرف بزنم...فرمانده شان رو به من کرد و گفت:این ها همه می کشیم تا هیچ عربی شما ایرانی ها اختفاء نکنه
اسد که تند تند قدم می زد ایستاد و گفت : از کجا می دانید این جا بیاید؟ مراسم این جا نیست . کسی به من و شما اهمیت نمی دهد؟
هیچکس چیزی نگفت.همه کنار هم نشسته بودیم و به آن پائین نگاه می کردیم . جمعیت به سمت محل سخنرانی کشیده می شد . خورشید کمی بالاتر آمده بود و نسیم خنک صبحگاهی پرچم ها را تکان می داد.
احمد فانوسقه اش را محکم کرد و گفت: می آید .
اسد داد زد: چطور؟ با این سیل جمعیت چطور بیاید این جا؟
احمد که روی تخته سنگی نشسته بود . نوک پوتینش را روی خاک کشید و گفت: می آید . مگر همان روز نیامد؟
اسد چفیه را از دور گردنش باز کرد و گفت: خیلی وقت پیش بود . از بیست سال هم بیشتر
میر محمد زیر لب گفت: بیست و هفت سال و دو ماه ...
اسد ادامه داد:سنگر من همان خانه بود در انتهای کوچه ای که آن طرفش نخلستان بود و شعبه های کوچک شط. باید مقاومت می کردیم تا عراقی ها به شهر نیایند ...
احمد پرسید: مگر تنها نمانده بودی؟
اسد سر تکان داد و گفت: شهید شدند . همه شان ...
احمد ادامه داد: سایه ی عراقی ها را که دیدی شلیک کردی . ترسیده بودی..
اسد لبش را گزید و گفت : از بیرون خانه صدائی شنیدم فکر کردم عراقی ها محاصره ام کرده اند اما مردی بلند قد لاغر اندام که لباسی نظامی به تن داشت به طرفم آمد و گفت :خسته نباشی
احمد خندید و گفت : چطور نشناختی اش؟
اسد تند جواب داد: از کجا می دانستم؟ رئیس جمهور مملکت که ناشناس به جبهه نمی آید . بعد ها فهمیدم وقتی به اهواز رسیده محافظانش را مرخص کرده و گفته : تا این جا آمدید ممنون .
یکی دو نفر اما باقی ماندند و همراهی اش می کردند.
اسد به پردیس خیره شد . از محوطه ی خوابگاههای دانشجوئی صدای بلند گو ها بگوش می رسید .سرود پخش می شد.حالا همه در زمین فوتبال دانشگاه تجمع کرده بودند.
اسد به آرامی گفت: یعنی به ما هم سر می زند؟
سید مرتضی که هنوز پیشانی بند "یا فاطمه الزهرا " را از کلاهخودش باز نکرده بود به نقطه ای اشاره کرد و گفت: آمد . ببینید..ماشین آقاس...آمدند..
اتومبیلی سیاهرنگ به همراه چند اتومبیل و موتورسیکلت وارد محوطه ی پردیس شد . از محل انتظامات گذشت اما به محل تجمع نرفت و از جاده ی اصلی دانشگاه بالاآمد.
احمد داد زد:نگفتم می آید . دیدی آقا اسد ؟..
میر محمد لبخند زد. ایستاد . همه ایستادیم.میر محد داد زد: خوش آمدی سید علی
رو به ما کرد و گفت: اول می آید پیش ما
اسد سر تکان داد و گفت: می دانستم که می آید.
اتومبیل در روشنائی صبحگاه می درخشید و به سمت آرامگاه شهدای گمنام دانشگاه می آمد.
بیژن کیا
۳/۲/۸۷-شیراز

تیک تاک ساعت دیواری حوصله ام را سر برده.کلافه و بی حوصله لحظه های این بعد از ظهر بهاری را نگاه می کنم که روی صفحه ی ساعت دیواری آب می شوند و پائین می ریزند .بچه ها توی کوچه و درست ان پائین مثل همه ی این بعد از ظهر های کشدار فوتبال بازی می کنند. به سمت پنجره می روم و تماشایشان می کنم. پيرمردي در کوچه عبور مي کند. یکی از بچه ها داد می زند: استوپ...
بچه ها ساکت منتظر می مانند تا پیرمرد عبور کند.
- «پير شي پسرم، پير شي!»
پسر ها به هم نگاه می کنند شاید از خودشان می پپرسند : پیری چه طعمی دارد؟
و من می گویم: «کاش پير شوم!»
دوباره بيرون را نگاه مي کنم. بچه ها رفته اند و چند جوان سر کوچه ایستاده اند و وقت را به صلابه می کشند. مردی جوان با همسرش در حاشیه ی خیابان قدم می زند . پیرمرد یعنی همان پیرمرد قصه ی ما می خواهد از عرض خیابان بگذرد مرد دست او را می گیرد و به آن سو می برد . پیرمرد چیزی می گوید و مرد لبخند می زند.
شاید گفته باشد: «الهي به پاي هم پير شيد!»
و شاید مرد در دلش بگوید: «ايکاش هرگز پير نشويم!»
و من فریاد می زنم:«کاش پير شوم! »
تیک تاک عقربه ها حوصله ام را سر برده...
بیژن کیا- شیراز- ۲/۲/۸۷

WE COME TOGETHER

You fit so perfectly into me—
Two parts of a once partial whole
We come together
As a sky and its blue;
An ocean and its depth;
A moon and its silver;
A sun and its light—
As inseparable as ether and wind,
We are two of One:
A dance of partners becoming the music.
First Rights.
Copyright 13 April 2008 by Diane M Maietta.
All Rights R