تبليغاتX
داستان های من (بیژن کیا)
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

صدای سوت را که می­شنوم، تند و بی اختیار روی زمین دراز می کشم  و سرم را بین دست هایم می گیرم.. حالا با بدنی منقبض شده منتظرم تا این صدا را بشنوم: «بومب!» اما صدایی

 

نمی­شنوم. چشم باز می کنم . زنم و زهرا کوچولو همانطور که کنار سفره شسته اند خیره خیره نگاهم می کنند و پسرم که تازه به خانه آمده  .می خنددد   .

 

- ترسیدی؟ نترس بابا جنگ تموم شده . ببین این ده تا صدا داره. ...

 

تفنگ باطری دارش را به طرف من نشانه می گیرد و ماشه  را فشار می دهد .

 

 چراغ قرمزش رو شن می شود و صدایی تیر مسلسل می دهد.

 

پسرم در حالی که می خندد می گوید: تو رو کشتم  بابا...

 

بیژن کیا - شیراز ۱۸/۳/۶۷

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:45 | لینک  | 

 

ماهی کوچک من

تعریف شما از آزادی و رهایی همین بود؟

گفته بودی که بخاطر اینکه تُنگ کوچک قلبم تمیز و شفاف بمونه و یا به تصویر شما که داخلشی دل نبنده میخوای بپری از شیشه بیرون.

حالا بعد اینهمه مدت که برگشتم و به قالی اتاق وجودم نظری انداختم تو را معصومانه و ملتمسانه روی قالی اتاق احساسم دیدم که بهم زل زدی و در آرزوی تُنگ شیشه ای قلبمی

می دونی ؟

آخه نمی دونستی وابستگی ماهی و تُنگ دو طرفه است .

یا نه شاید وابستگی نیست و احتیاجه. عین نیازه

یادته بهت گفته بودم که تُنگ وجودم بدون حضور تو اشک آلود خواهد ماند و بر شیشه قلبم تا ابد اشک دوریت جاوانه خواهد ماند .

اما یادم رفت بهت یادآوری کنم که ، ماهی حتی اگه به دریا هم بسه ، دلش برای تُنگ کوچک اتاق احساس تَنگ خواهد شد

نوشته ی: صفورا

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:17 | لینک  | 

Father they have written
On the point of no return
Soldiers they will come and
Oh they're coming to burn
(i said) oh boy, we need your hope to live
Oh boy, you have so much to give
Oh boy, don't let it get you down

Who, baby, who will save the world ? (it's not too late)
Who, baby, who will save the world ? (all heroes hesitate)
I'm too young to die.....
I'm too young to die.....

Father, i've been looking
Through a rainbow of tears
Found yourself so lonely
Oh they're drowning in my fear
(i said) oh boy, i'm old enough to know
Oh boy, that it hurts to grow
Oh boy, don't let it get you down

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:41 | لینک  | 

به یاد واپسین سفر نادر ابراهیمی

 

نادر ابراهیمی را می‌شود با چند عنوان به اختصار تعریف کرد: نویسنده، ترانه‌سرا، روزنامه‌نگار، فیلم‌ساز، آهنگ‌ساز، فیلم‌نامه‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس. اما همه هست و هیچ کدام به تنهائی  نیست . ابراهیمی ابراهیمی است با همه ی اوج و فرودش و با همه ی عشقی که به این سرزمین داشت.

سفر به خاطر وطن

 

ترانه ی « سفر به خاطر وطن »

ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی

تنظیم كننده برای اركستر  و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان

خواننده : محمد نوری

(این ترانه بوسیله گروه خوانندگان خردسال و نوجوان رادیو نیز خوانده شده.)

 

 

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس                 چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها                    چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

ما برای آنكه ایران        گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم

                                                               خون دلها خورده ایم

 

ما برای آنكه ایران         خانه خوبان شود          رنج دوران برده ایم

                                                                رنج دوران برده ایم

 

 

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن                       چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای نوشیدن شورابه های كویر                  چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

 

         ما برای خواندن این قصه عشق به خاك            خون دلها خورده ایم

                                                                        خون دلها خورده ایم

 

         ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك               رنج دوران برده ایم

                                                                         رنج دوران برده ایم

 

یادمان باشد که نادر ابراهیمی در کتاب «ابوالمشاغل» چنین می‌نویسد: «هر کس در زندگی پای‌بند اصولی است که با تهدید و تطمیع و تمسخر از آن اصول منحرف نمی‌شود.» نادر همین‌طور بود و اگر با چنین مسائلی روبه‌رو می‌شد عقب نمی‌نشست. چندبار در رژیم گذشته ممنوع‌الشغل و تهدید و زندانی شد، اما زانوی غم بغل نمی‌گرفت و بهانه نمی‌آورد که این چه مملکتی است و چه می‌شود کرد و با زن و بچه چه‌کار کنم و... .

نادر و مکان عمومی:

برای من خواندن کتاب مکان های عمومی در سالهای نوجوانی یک اتفاق ویژه و خاطره ای فراموش نشدنی بود  ابراهیمی به من نشان داد که چگونه  می شود نوشت و از چه چیز هائی می توان نوشت. نخستین کتابی که از او خواندم همین مکان های عمومی بود و تصاویر برخی از داستان هایش علیرغم گذشت سال ها و سال ها همچنان در ذهنم نقش بسته . روحش شاد.

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:29 | لینک  | 

راز شيرين من

 

دير آمده ام دو دوباره آفتاب تا پشت آن خطوط تيره كه نخلهايي سوخته اند پايين آمده . باز هم  خانه هاي  در هم شكسته و اجسادي كه تنها مانده اند. باز هم  اتومبيلی لهيده در امتداد رد شني زره پوشي كه ديگر نيست جز در لابلاي خاطراتم . دوباره صفير گلوله، طعم دود و آتش و گهگاه انفجاري دور دست، از آنسوي شهر شايد . دوباره مي گذرم از كنار آن همه مردمي كه تن سپرده اند به مرگي ناخواسته و در چند قدمي پيكر از هم دريده پسركي خردسال نه يكبار نه دوبار كه هميشه مسلسلي پلاستيكي مي بينم كه بر زمين افتاده و درست در ميان اين كابوس مكرر بايد جيغ بزني.جيغ مي زني ، دوباره مي دوم و در خم كوچه مي ايستم تكيه ميزنم به ديوار زبر و كاهگلي باغ ، ضجه مي زني ، تقلا مي كني. دوباره  اما رها نمي شوي از حلقه بازوان آن سرباز درشت هيكل ، لوله اي سرد و فلزي بر پيشاني چروكيده پدرت مي نشيند . دوباره كلاغي كه شكمي برآمده دارد مي خندد. پيرمرد كه به زمين افتاده دست و پا زنان خود را عقب مي كشد . كلاغ دوباره اشاره مي كند . پيرمرد دستها را ستون كرده ، مي ايستد . كلاغها مي زنند زير قارقار و آنكه تو را در آغوش گرفته گونه ات را مي مكد . پدرت دشنام مي دهد و دهانش رنگ و بوي خون  مي گيرد . ساعد آن سرباز زمخت را به دندان مي گيري . كلاغي فرياد مي زند مقنعه را از سرت مي كشند . دستي به بافه گيسويت مي پيچد و دستي ديگر از گريبانت به پايين مي لغزد.

- اين چرا اينجا افتاده؟

- بعد از ظهر حالش خوب بود دكتر.

  پيراهنت را دوباره از هم دريده اند، ناله ات را مي شنوم ومي بينم كه بخود مي پيچي.

  - مگه نگفتم هيچ بيماري رو نذارين بياد اينجا؟

ميان گريه و فرياد صدايم مي زني، پيرمرد نيم خيز مي شود، چهار دست و پا حركتي مي كند.لگدي كه به پهلويش مي زنند. به زمين مي افتد.

 - اينا حق ندارن بيان اينجا نبايد تنها بمونن.

آخرين فشنگ، گلنگدن را مي كشم.

- مرادي؟پاشو

نشانه مي گيرم، از پدر به دختر،باید پیش از آن که مرا دوباره ببرند شلیک کنم. همه چيز مبهم وتار مي شود. با پشت دست اشكها را مي رانم، كسي به صورتم سيلي مي زند.

- مرادي؟! دپاشو ديگهمرادي

ماه در چنگال خشكيده درختي اسير شده. بوي تند وتلخ ادرار در باغ پيچيده.

- مگه به تو نگفته بودم نبايد تنهائي بياي اينجا؟

چيزي نگفتم.

- قصه ات تموم شد؟

- هنوز نه.

- مي خوام بخونمش، اگه تموم بشه.

با دستمال دهان كف كرده ام را پاك كرد. زير بغلم را گرفتند. دوباره صدايت را مي شنوم،

لرزيدم، جيغ مي زني ،داد زدم، گريه مي كني،به زمين افتادم، تقلا ميكني، فحش دادم و نگذاشتم

دست وپايم را ببندند.

- برين گمشين كثافتا، سربازي كثافت، الموت لصدامالموت لصدامولم كنينحاجی ...کفترا پر زدن..یاحسين(ع)..سقا..نیود..بی..یا..

 يكي دو نفرشان دست وپايم را گرفتند. أن يكي به بازويم سوزن زد.

 

- با سلام ،اخبار ساعت 20 را به اطلاع مي رسانم، نخست خلاصه خبرها نگهبان با راديوي ترانزيستوري اش. راهرو آسايشگاه با ديوارهاي كثيفش وسقف با لامپهاي نيم سوخته مهتابي اش از اطراف گذشتند. مقابل اتاق 402 ايستادم.

 برو تو

داخل شدم. لبه تخت نشستم.­­­

 بيا بخور

قرص را گرفتم، يكشان پنجره را باز كرد.

بذار هوا تازه بشه برات خوبه.

رفتند ومن ماندم در اتاقي كه ديوارهايش بوي خون مي داد وطعم گلوله. داستان نيمه تمامم را دوباره خواندم

... هنوز هم شيرين صدايش مي كنم، مليحه را. بيشتر به خاطر چشمان عسلي و نگاه شيرينش. سالها بعد به خواب و رؤيا بيرون كه مي رويم عده اي شايد خيره نگاهمان كنند يا لب به خنده اي واكنند، تمسخر آميز. مليحه كه ميايد بيشتر مي رويم تا انتهاي خيابان اصلي، آسايشگاه را دور مي زنيم ومقابل ديوار زبر و كاهگلي باغ مي ايستيم. دستش را فشار مي دهم تا بداند چقدر دوستش دارم، غروب كه مي آيد شيرينم محو مي شود به آرامي ومن پرواز شوم كلاغها را در عمق چشمانم مي بينم. گاه مي نوشم عسلي چشمانش را وخيره مي شوم به درختان باغ ممنوع كه از آنسوي چهره اش پيداست. گاه تن مي دهيم به سايه روشناي غروب وهواي گريه به سرمان مي زند. شب نشده بايد برگرديم، نگرانمان مي شوند صدايم مي كنند وشايد دنبالمان هم بيايند. نمي خواهم به 402 برگردم. از تن زبر و كاهگلي اش بالا مي روم تا من وشيرين بين درختانش مخفي شويم. ميدانم كه دوباره پيدايمان مي كنند. باد ميوزد پرده ها در هوا معلق مي مانند. در اتاق به هم مي خورد. به زمين مي افتم، زمين لرزيد، جيغ وفرياد زن ومرد وكودك، همه جا غرق در دود و آتش. گيجم از شدت انفجار. به زحمت مي نشينم. دردي شديد وگنگ زبانه مي كشد، دست به شانه ام مي گذارم همان جا كه مي سوزد، انگشتانم لزج مي شود وسرخ، گرد وغبار فرو مي نشيند. آفتاب و آتش. خرده شيشه ها بر كف خيابان مي درخشند. بازار به هم ريخته. چند ماهي تازه صيد شده در باريكه اي از خون شناورند. دکه اي آرام وآهسته مي سوزد. نيم خيز مي شوم. براه مي افتم. چند قدم جلوتر كودكي به زمين افتاده، دهانش باز مانده وخون از جراحت سينه اش مي جوشد هنوز. همان جا بالا

مي آورم، كنار جوي خيابان. صدايم مي زني.

- خالد

-  مليحه!

- چيزي نمي گويي. سرت را پايين مي اندازي.

- طوري شدي؟

- دست به ديوار مي گيري و مي ايستي. خون را كه مي بينم پيراهنم را بيرون مي آورم و بر زخم مي گذارم.

- مي تو ني راه بري؟

سر تكان مي دهي.

-بريم امن نيست اينجا  .

به سختي قدم بر ميداري دستم را دراز ميكنم تا كمكت كنم به آرامي كنار مي كشي ، لنگ لنگان ميروي تاسر كوچه، همراهت مي مانم.

-عصري ميام دنبالتون ، به عامو بگو . ئی شهر  جاي موندن نيس.

نگاهم كردي و سر تكان دادي ، حرفي نزدي، چيزي نگفتي اما حالاجيغ و فريادت ديوانه ام مي كند . دير آمده ام دوباره. نشانه ميگيرم از تو به پدرت . تار و لرزان مي شوي ، آنسوي نگاه خيس من . ماشه را فشار مي دهم.

- خالد

-  مليحه...!

در اتاق 403 بارن مي بارد و ماايستاده ايم رو در روي هم، زير باران تلخ لبخند مي زني،‌گونه هايت برجسته مي شوند . سرماي پاييزي رنگ مي بازد . پرده توري بر تاريكي شب مي لغزد . چشمم مي افتد به سرخي پيراهنت .

- چاره اي نداشتم .

سرتكان مي دهي ،‌دست دراز مي كني.

- بيا

مشت باز مي كني ، گلوله اي آنجاست در دست تو.

- بريم از اينجا

 براه مي افتيم ، لحظه اي اما برميگردم و خالد را مي بينم كه بي حركت برتخت افتاده . چشمان خاك آلودش باز مانده و بي جنبش  . زير باران    مي دويم و مي رويم تا انتهاي شب ، اينجا ستاره ها از فراز ابر مي درخشند.

زمستان 1380 / شيراز   

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:38 | لینک  | 

 

غروب

 

- بگذاريد ياريتان كنم ، آخر شما با اين دست

بانو نگاهم كرد ، ساكت ماندم بي اختيار. چيزي در چشمانشان درخشيد. اشك موج برداشت . سر به زير انداختم  و ديگر هيچ نگفتم. بانويم خود با آن دست رنجور كودكان خردسالش را شست و شو داد . گرماي هوا اندكي فروكش كرده بود كه بانو كودكانش را لباس پوشاند. قرص خورشيد تا سرپنجه درختان نخل پائين آمد. بانويم گيسوي دخترنوپايش را شانه ميزد پس از آن پسرانش را ندا داد، آن دو نزديك آمدند . در آغوششان كشيد و گفت: هم اكنون به زيارت رسول خدا(ص) شتاب كنيد.

آنگاه گونه هردويشان را بوسيد. آفتاب تا پشت آن درختان نخل فرو افتاده بود كه بانويم مرا فرمود: اسماء ، ميتواني برايم قرآن بخواني؟

- آري. 

بانو به اتاق خويش رفته، پرده  انداختند، شمعي  روشن شد، از آنسوي پرده نوري مبهم و گنگ ميديدم به رنگي ميانة زرد و سرخ. روز آرام و آهسته به پايان مي رسيد.

- اسماء،  قدري استراحت ميكنم، سورة ياسين  بخوان  آنگاه صدايم كن  اگر پاسخي نشنيدي بدان كه به ديدار پدرم شتافته ام پس با فرزندانم مهربان باش و  پسر عمويم را بگو  مرا دور از چشمان بيگانگان به خاك سپارد.

ديگر صدائي نشنيدم ، روز كه به پايان  رسيد،  روشنائي خانه بيشتر شد. ازآن سوي پرده نوري مي تابيد و من با چشماني سرخ و مرطوب ياسين را تلاوت ميكردم.

 

والسلام

بيژن كيا

5/5/82- شيراز
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:2 | لینک  | 

 

 قهرمانان  آرلینگتون

 

 

باران کلمات هنوز بر کاغذ نازل نشده بود که انفجار رخ داد .موجی از نور و آتش همه جا را  لرزاند ..هنوز دادو فریاد قربانیان نوشته نشده بود که سرخی کلمات  لخته لخته به  دیوارها پاشید. شیشه ها خرد شدند . زیر آوار ماندم، آن وقت که دیوارها  فروافتادند، داستانی هنوز شکل نگرفته بود  و من هنوز گوشی تلفن را در دست داشتم و صدای مادرم را در ذهن تکرار می کردم.

- زود برگرد..برگرد..برگرد..

داستان به آرامی اما شکل میگرفت که  توانستم در میان گرد و غبار غلیظی که همراه سرفه های دردناک تنفس می کردم واژه ی مرگ را مزه مزه کنم.کجا بودم؟ دور از وطن . در پایگاه نظامیان آمریکائی مستقر در جنوب لبنان. زیر دندانم بود،  شوری خون. باید به خانه بر می گشتم.

-  هی ..تاکسی

زن کت و دامنی روشن به تن داشت  .تاکسی ایستاد.  زن در را باز کرد اما سوار نشد . به راننده  که مردی چاق و سبزه بود نگاهی انداخت و بعد نگاهش به آن طرف خیابان افتاد. دوازده پروژکتور غول پیکر دو ستون حجیم نور آبی رنگ را از میان خرابه های  برج  دوقلو به میان ابرهای تیره و خاکستری  فرستاده بودند. راننده رو به مسافر کرد به ریشش دست کشید  و گفت: نترس ..من مسلمان نیستم .هندو هستم

زن لبخند زد و گفت : نترس، من هندو نیستم .  مسلمانم.

سوار شد. راننده از رایحه ی عطری که  مسافربه خودش زده بود خوشش آمد. زن روی صندلی عقب جابجا شد و گره ی رو سری اش را کمی سفت کرد.راننده سر تکان داد و پرسید:کجا برم؟

زن به  ابرهای  تیره ی شب خیره شد و زیر لب گفت:آرلینگتون.. قبرستان

راننده در آئینه به مسافر نگاه کرد و گفت :ببخشید؟

زن  تکرار کرد: قب...رس...تان .. آرلینگتون لطفا"

راننده  پدال گاز را فشار داد. اتومبیل شتاب گرفت.حالا دوباره باید همه چیز را از نو بسازم . برمیگردم به همان پایگاه. باید آن اتومبیل سیاهرنگ با سرعتی سرسام آور به سمت ما آمده باشد.  جیپ ارتشی تازه از پایگاه خارج شده بود که متوجه ی اتومبیلی شد که از روبرو به سمتش می آمد. بنز مدل 320. جیپ چراغ زد اتومبیل به حاشیه ی کنار جاده   رفت و با فاصله  ای اندک از کنار آن گذشت . یکی از نگهبانان به سمت اتومبیل تیر اندازی کرد .گوشی تلفن هنوز دستم  بود  اتومبیل با نهایت سرعت وارد شد  . پشت میز ایستاده بودم. اتومبیل مستقیم به سمت دفتر ستاد می آمد. جز محوطه ی کوچک که تازه چمنکاری شده بود فاصله ای بین ما نبود.بنز  اما در چند متری به تندی پیچید . تعادلش را از دست داد. به پهلو غلتی زد وبعد، انفجار بود و مرگ . پایگاه  آوار  شد . دیوارها فرو افتادند.واژه ها در هم شکستند.کمی پس  ازریزش کلمات ،کمی بعد از باران سنگ ،کمی که از  فریاد خون و خشم باروت گذشت، هنوز در آغوش خاک بودم و خاک ، که  مدفون شد م  زیر مشتی سرد واژه های  سیمانی .  کمی مانده به باران به زحمت عضلات کوفته ام را منقبض کردم به حرکت واداشتم تا درد در رگهایم بدود و خاک سرد و کلوخ نمناک را کنار بزنم .سرما بدن کوفته ام را می سوزاند . به زحمت خاک یخ زده را کنار می زدم  طعم گس خاک آغشته به  شوری خون  را نمی شود نوشت .  مرگ در لایه ای تاریک از خاک یخ زده را هم باید روزی بنویسم وبنویسم که کمی بعد بوی علف تازه را احساس میکردم  و بنویسم که  خاک دیگر آن سرمای لرزه آور را نداشت و باز بنویسم که  ریشه ی نازک علف ها زیر ناخن هایم جمع  شدند که طعم کمی شیرین و تند شان را هرگز فراموش نمیکنم.آخرین خس و خاشاک را که پس زدم  دوباره سرما به جانم رخنه  کرد.با انگشتان متورم و دردناک  حفره ی بالای سرم را بزرگ تر  کردم . حالا باریکه  ای نور زخم های دستم را روشن می کرد . می خواستم خودم را بالا  بکشم  اما فسیلی زنده بودم در لایه ای سرد و سیاه و چسبناک از خاکی که مرا دربرگرفته بود. انگشتان  ملتهب و از خاک بیرون زده ام گذر نسیم سرد پائیزی را حس میکردند اما چنان در خاک خفته بودم که بغضم به اشک رسید.چشم بستم  تا به مرگ  خو کنم . دستی انگشتانم را نوازش کرد . خاک آرام آرام سنگینی اش را از روی تنم بر داشت. کسی دستم را گرفته بود و  بالا می کشید تکان خوردم و تا سینه از خاک بیرون  آمدم زنی روبرویم ایستاده بود . کت و دامنی روشن به تن داشت. دهان باز کردم تا چیزی بگویم اما سرفه امان نمیداد . زن مقابلم  نشست و از عطری که زده بود  خاطره ی طراوتی زنانه در ذهنم جان می گرفت.زن با دستهایش خاک را پس زد اما کت و دامنش هنوز سفید بود بی هیچ لکی یا حتی نشانی تیره بر زمینه ی سفید . برگشت . از پشت  دستهایش را زیر بغلم قلاب کرد  و  مرا از خاک بیرون  کشید. خسته و بی رمق  به زمین  می افتادم . مقابلم ایستاد.

-         من کجام؟

-         آرلینگتون

باورم نشد ولی  ردیف منظم قبر ها محوطه ی وسیعی که یکدست چمنکاری شده  و درختان زیبای آن جا همه واقعی بود.چه مدت گذشته بود؟ من چطور به زادگاهم برگشته بودم؟ زن مقابلم  ایستاد . پشت سرش دو پروژکتور قدرتمند محوطه ی گورستان را روشن میکردند. .

-  چی شده؟

زن چیزی نگفت و  به سنگ قبری که پشت سرم بود اشاره کرد . چهار دست و پا به طرف سنگ رفتم "..اف..افسر ستاد ..سر.. سرهنگ جان . جی .سالیوان..."

سرهنگ سالیوان . افسر ستاد و مسئول واحد مطالعات استراتژیک . حالا در گورستان قهرمانان جنگ چه می کنم؟ رایحه ی عطری زنانه را احساس  کرد م .زن که شفاف بود و من تمامی آرلینگتون را در بلور وجودش میدیدم  آمد و  کنارم نشست .

-     از باجه ی نگهبانی  گذشتم ....اتومبیل باید در دفتر فرماندهی  منفجر می شد .درست همان جا که تو  ایستاده بودی اما.. اما تو.. تو... پشت دیوار شیشه ای. ترسیده بودی. به من نگاه می کردی ..با بهت و التماس .... نخواستم انقدر ناگهانی بمیری ..

-         چرا؟ من داشتم بر می گشتم. ماموریتم تموم بود. تو فرصت ندادی. با این که گوشی دستم بود نتونستم از مادرم خداحافظی کنم . موقعی که اتومبیلت منفجر شد هنوز مادرم داشت صحبت می کرد

- مواظب خودت باش پسرم . زود برگرد..برگرد..برگرد..

زن نگاهم کرد و گفت:ما شروعش نکردیم ولی  باید تمومش کنیم.

 

چیزی نگفتم او هم حرفی نزد. صدای انفجار .. نه. رعد در آسمان تیره ..باران  ..رگبار تند وپائیزی  . خیره نگاهش کردم. شبحی پاک بود که  خیس نمی شد اما من  انگار  آرام آرام شسته می شدم زیر باران ارغوان.

 

والسلام- شیراز17/10/85

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:48 | لینک  | 

سلیمه

 

 

هر دو  کنار دیوار از وحشت و در مچاله شده بودند. مرد سعی می کرد کودکش را پناه دهد . رگبار گلوله تمامی نداشت. پسر بچه خودش را به او چسبانده بود. صدای شلیک گلوله با فریاد و گریه ی مرد در هم امیخته بود..پیرمرد که گوشه ی اتاق روی مبلی کهنه و خاک آلود نشسته بود  چشم ازتصاویر  تلویزیون بر نمی داشت.

تصویری از عملیات استشهادی در یکی از شهرک های صهیونیست نشین پخش شد.دختر  بیست و یکی دو ساله ای که در آلونک قدم می زد با دیدن تصاویر ایستاد.و بادیدن جوان  شهادت طلب بی اختیار لرزید و خاطرات زمان نوجوانی اش را به یاد آورد . بازی های کوکانه . عشق  و حالادر قاب شیشه ای تلویزیون  نامزدش را می دید که اسلحه بدست وصیتش را در مقابل دوربین قرائت می کرد. صدای گریه ی مادرش او را به خود آمد . کنار درگاه ایستاد. بند  کفش ورزشی اش را گره زد. زیپ کاپشن مشکی اش را بالا کشید واز کنار پتوئی که به دیوار میخ شده بود بیرون را نگاه  کرد.صدای جلزو ولز روغن از گوشه ی آلونک بگوش میرسید.  مادر گوشه ی اتاق روی زمین نشسته بود فلافل های سرخ شده را یکی یکی روی نان می گذاشت.صدای اتومبیلی که به خانه شان نزدیک می شد حواسش را پرت کرد .نور اتومبیل مانند شبحی بی قرار  در اتاق چرخید .دختر پتو را کمی کنار زد و به بیرون سرک کشید.

یکی از دو جوانی که در اتومبیل بودند فریاد زد: سلیمه..

مادربا چشمانی خیس به دخترش نگاه کرد . سلیمه به سمت مادرش رفت .به جلو خم شد و  پیشانی مادر را بوسید.

 -  ما شروعش نکردیم ولی تمومش می کنیم.

مادر چیزی نگفت. پدرمانند مجسمه ای کهربائی به تلویزیون خیره شده بود. سلیمه ساکش را برداشت. پتورا کنار زد و با عجله به سمت اتومبیل رفت . مادر به زحمت از جا برخاست . با پاهای دردناکش از آلونک  بیرون رفت .  اتومبیل در تاریکی شب دور می شد.

-         سلیمه...

کسی به مادر جواب نداد. آسمان تیره بود . هنوز نور قرمز اتومبیل در تاریکی محو نشده بود که بغض مادر شکست .

 

بیژن کیا – شیراز – 12/3/87

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:54 | لینک  | 

صد قدم تا آسمان

 

باید شهدا و مجرو حین را تخلیه می کردیم . منطقه زیر آتش دشمن بود. من و عزیزمی دویدیم و پیکر شهدا و مجروحین را با کمک هم در لند کروزی که در چند متری ما حرکت می کرد  می گذاشتیم.  صدای شلیک گلوله و انفجار خمپاره از هر سو بگوش می رسید. لحظه ای ایستادم تا نفس تازه کنم .

-         زود تر . این جا موندن به صلاح نیست. نمی تونم توقف کنم

راننده درست می گفت . اتومبیل به فاصله ی چند متری ما در حرکت بود وگهگاه  تیری به سمتش شلیک      می شد. آخرین نفر مجروحی کم سن و سال و لاغر اندام بود . کتفش تیر خورده بود یا ترکش. خونریزی شدیدی داشت و زیر لب ذکر می گفت . پرسیدم: اسمت چیه؟

-         ذبیح

-         چقدر کم وزنی آقا ذبیح .

-       زحمت  شما رو کم می کنم

خندیدم و گفتم : خدا خیرت بده

ذبیح را در لند کروز گذاشتیم . دیگر جا نداشت . راننده داد زد: سوار شین بریم .

من خودم را به داخل پرتاب کردم . عزیز در حالی که دولا دولا می دوید گفت : خودم میام شما برید...

راننده گاز داد و اتومبیل زوزه کشان براه افتاد . داد زدم : عزیز بیا ..

فریاد زد:خودم رو می رسونم . صد قدم بیشتر نمونده ...

اتومبیل سرعت گرفته بودو از عزیز دور می شد .او می دوید و  پشت سرش  انفجار خمپاره بود و آتش و دود.دلواپس شدم به راننده گفتم : وایسا سواربشه

-         می خوای همه مون رو بفرستی هوا ؟!

در را بازکردم و خودم را بیرون انداختم.  اتومبیل دور شد . روی خاک غلطیدم. تمام بدنم از  درد مچاله شد..به هر زحمتی بود نشستم و دیدمش که به جلو خم شده و با تمام توان به سمتم میدود. سوت خمپاره را که شنیدم داد زدم:دراز بکش ...

به طرفم می آمد . آرام و آهسته نزدیک می شد .لحظه ها کش آمدند و طولانی شدند.عزیز دهان بازکرد تا چیزی را فریاد بزند. قدم هایش انگار کند شده بود که انفجاری زمین را لرزاند. صدای سوت و وزوز در سرم می چرخید . گیج بودم. همه جا خاک بود و دود. زمین می چرخید و آسمان به لرزه افتاده بود. درد در سرم جمع شده بود و از گوشم بیرون می زد. گردنم خیس بود . دست روی گوشم گذاشتم . خیس شد و لزج.به زحمت نشستم . گرد و خاک که فرونشست پیکر عزیز را  دیدم که قدم تا بهشت را یکنفس دویده بود.

بیژن کیا – شیراز-6/2/87

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:28 | لینک  | 

 

 

لبخند  برف در تاریکی شب

 

- دکتر صفائی 342...دکتر صفائی342...

مرد تک و تنها روی یکی از نیمکت های راهروی بیمارستان نشسته بود .

بیرون تاریک بود با دانه های سفید برف.شب از نیمه گذشته بود و مرد زیر لب چیزی می خواند. در باز شد . موجی از سرما داخل آمدو مرد لرزید.  پرستاری میانسال با یکدست سرم و با دست دیگر زیر بغل دختری شانزده هفده ساله را گرفته بود. پرستار به اطراف نگاه کرد .جز آن مرد بیمار  کسی در راهرو نبود . دختر رنگی به چهره نداشت.

- آقا بیا کمک کن

مرد بلند شد و به طرفشان رفت

- این سرم رو بگیر

- چشم حاج خانوم

پرستار دختر را روی نیمکت نشاند و گفت: زود برمیگردم. حواست بهش باشه.

دخترسرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. پوستی مهتابی رنگ داشت. مرد به نقطه ای خیره بود. آه کشید.

- سیگار داری؟

مرد نگاهی به دختر انداخت . سرم را دست بدست کرد و گفت: نه

.- چندمین بارته ؟
مرد صورت اصلاح نشده اش را خاراند و گفت: چی چندمین بارمه ؟

 ...دختر که هنوز چشمانش را باز نکرده بود ادامه داد: ... که خودکشی کردی .
_
کی گفته خودکشی کردم ؟
- من دومین بارمه .تو چی؟

- من خودکشی نکرده ام

دختر پوز خندی زد و گفت:خجالت می کشی؟ دهنت بو میده. مثل من . بوی بد توی سرو و کله و  نفس ام میپیچه . دلم میخواد استفراغ کنم و دل و روده ام رو بالا بیارم.

 

مرد به دانه های معلق برف آن سوی پنجره نگاه کرد .

- دکتر مرادپور  اتاق عمل ...دکتر مرادپور اتاق عمل...

مرد از دختر پرسید: گفتی دومین باره که خود کشی کردی ؟ میتونم بپرسم چرا ؟

دختر تکانی به خودش داد. چشم باز کرد . به مرد نگاهی انداخت و پرسید : حدس میزنی برای چی خودکشی کردم؟
- نمی دونم . شکست در عشق . فکر کنم در سن و سال شما معمولی ترین علته . شاید م یاس فلسفی یا  افسردگی یا بیماری...
- آره ولی من نه عاشقم نه افسرده و نه ...چی بود می گفتی؟ ...یاس فلسفی هم ندارم.

مرد که همچنان به رقص دانه های برف خیره بود پرسید: پس چرا این کارو کردی؟
- چرا نگام نمیکنی وقتی باهات حرف می زنم ؟ مشکل داری؟

- مشکل؟

- آره . مشکل. ببینم خجالتی هستی ؟

مرد برگشت .به دختر  نگاهی سرسری انداخت و گفت: عادتم اینه که با گوشهام بشنوم .

دختر لبخند زد و گفت: نه خوبه. حاضر جواب  هم هستی.
- ممنون از تعارفتون
دختر خیره مرد را نگاه کرد وبا صدائی بلند  گفت: ببین آقای محترم  . من نه تعارف می کنم ونه دروغ و کلک میزنم واسه همینم  کارم کشیده این جا

-         به کجا؟
- چه میدونم . بیمارستان . تیمارستان.  همین خراب شده دیگه.
مرد چیزی نگفت. دوباره  بیرون را نگاه کرد . دانه های درشت برف، زیر نور چراغهای زرد محوطه ی بیمارستان  به سرخی میزد.

-         از این جا متنفرم .باید فرار کنم . کمکم می کنی؟

-         چطوری فرار کنی؟ داری میلرزی . رنگت  پریده .جون نداری.
- نه چیزیم نیست . خوبم.

-          چند سالته ؟
- بیست و سه . چطور مگه ؟

-          بهت نمیاد . خیلی جوون تر میزنی.فکر کردم هیجده  نوزده سالته  اصلا" معلوم هست تو این جا چیکار می کنی؟
- چطور مگه ؟

-          دخترهای همسن تو الآن توی خونه شون نشستن یه عده شون دانشجو ان بقیه هم یا سرکار میرن یا واسه خودشون خونه و زندگی دارن.

-         چقدر خوش خیالی. فکر میکنی من از خوشی خودکشی کردم؟ فکر کردی مواد مصرف میکنم؟

-         خوب این مشکل خیلی از جووناس..

-         این مشکل من نیست.

-         مشکلت چیه؟

-         آی  دی.

-         یعنی چی؟

-         آی دن تیتی. هویت . ببین من نمی دونم کی هستم. اصلا"  توی این مملکت دارم چیکار می کنم؟   نمی تونم ادامه بدم.

-         درس می خونی؟

-         می خوندم ولی انصراف دادم . دوماه قبل.

-         چی میخوندی ؟

-         فلسفه ی هنر.دانشجوی دکترا  بودم

-         مگه میشه ؟

-         خب آره.

-         ولی تو خیلی جوونی

-         من درس خونده بودم .دانشگاه گوتنبذرگ. به اصرار مادرم برگشتیم ایران. پدرم که مرد من و مامان برگشتیم این جا

-         حالا میفهمم چی میگی .خیلی وقت اون جا زندگی می کردی؟

-         از سه سالگی تا بیست و دو سالگی.  ولی حالا نمیدونم کجائی ام؟ صورتم مثل ایرانی هاست ولی این جا فرق داره

دختر به سرش اشاره کرد و ادامه داد : من این مردم رو نمی شناسم . نمی تونم با هاشون باشم . مثل شماها نیستم.نمیتونم باشم.تنهام . خیلی خیلی تنها.

-         اولش فکر می کردم تو هم یکی از همین دخترایی هستی که دوست پسرشون رو از دست دادن. حالا میفهمم چی می گی.

-         یک ساله که نخندیدم . حتی لبخند هم نمیزنم . میفهمی؟ آره؟ می تونی بفهمی من چی می گم؟

-         فکر کنم بفهمم؟این خانم پرستار چرا نیومد؟ پدرت اون جا چکار می کرد؟

-         ترینینگ . معلم چیز بود ... ورزش . اما خیلی سیگار دوست داشت . قلبش بیمار بود.

-         متاسفم

دختر سری تکان داد و پرسید: تو هنوزم میخوای مرموز باشی ؟

-         مرموز؟ !.

-         با من که مرموزی . چرا ؟  چرا خودت رو کشتی؟

-         این طوری نیست.

-         چه طوری هست؟

-         نمیخوام در موردش حرف بزنم .

-         باشه اما سکوت چیزی رو حل نمی کنه. چرا این جائی؟

-         به همن علتی که تو این جائی بقول شما آی دی.

-         هی.. تو هم یعنی این جائی نیستی؟

-         چرا هستم .

-         بگو دیگه.. چی شد ؟ چی سرت اومد؟

مرد به زحمت لبخندی زد . دستی به موهای کم پشت و خاکستری اش کشید و گفت:سربازداوطلب بودم . در کردستان .مرخصی گرفتم اما بمباران شد . شیمیائی شدم. هنوزم بیمارم. اون بوی بد بخاطر همین شیمیائیه.

دختر به چهره ی مرد نگاه کرد و پرسید: چرا؟

صدای قدم های پرستار از انتهای راهرو بگوش میرسید.

-         منظورت چیه؟

-         چرا رفتی جنگ؟

-         - گفتم که آی دی. به خاطر ایرانی ها.به خاطر خودم. به خاطر همه حتی به خاطر تو که جائی  داشته باشی برگردی.

پرستار سرم را از دست مرد گرفت و گفت: برو بخواب . خانم عضدی می گفت شبا مثل روح توی بخش ها پرسه میزنی .پس فردا عمل داری . استراحت کن.

-         باشه

پرستار رو به دختر کرد و گفت:دختر خوبی بودی؟

دختر لبخند زد و سر تکان داد . رو به مرد کرد و گفت: من دینا هستم . مرد لبخند زد اما چیزی نگفت . دختر ادامه داد: ممنون

مرد پرسید: برای چی؟

دختر به لبهایش اشاره کرد و با بغض گفت: به خاطر این. لبخند.

به هم نگاه کردند . پرستار دختر را با خود برد. دختر اما برگشت و برای مرد دست تکان داد.چشمان دینا در تاریک روشنای راهرو می درخشید.

بیژن کیا- شیراز- 5/3/86

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:14 | لینک  | 

چیزی شبیه مقدمه:
 
دیروز هنگام مرتب کردن کمد اتاق کارم با چند دستنوشته روبرو شدم . داستان دوستان قدیمی ام.از  امید پارسائی و روح الله حسنی گرفته تا مهدیه ی شریف و وحید ذاکری . نگاهی به داستان ها انداختم و این داستان را انتخاب کردم.نمی دانم روح الله کجاست. اما می دانم چطور به داستان نویسی رو آورد . چندین و چند سال قبل وقتی اعضای انجمن داستان مشغول تحلیل داستان بودند روح الله در زد و نشانی جلسه ی نقد فیلم را پرسید و وقتی فهمید آن جلسه تمام شده از سر ناچاری شاید  گوشه ای نشست . داستان بچه ها را شنید و شد پای ثابت انجمن داستان بعد هم داستان نویسی اش گل کرد  و حتی بعد از رفتن از دانشگاه شیراز هم چند سالی مینوشت و این یکی از همان داستان هاست.
 
 
 
گربه ها اينجوري اند ديگر
 





شيشه شير را از يخچال در مي آورم و توي كاسه اي خالي مي كنم و جلوي گربه مي گذارم.به صداي دعواي زن و شوهر همسايه گوش مي كنم كه هر يك ديگري را مقصر گم شدن گربه مي دانند.توي مبل جلوي شومينه مي نشينم و گيتار را روي زانويم مي گذارم.گربه ته كاسه را مي ليسد و زبان سرخش را دور دهانش مي گرداند. موچ موچي مي كنم مي آيد ميان پاهايم و آرام چمباته مي زند. آهسته ميان گوشهايش را نوازش مي كنم و مي كشمش بالا. بدون هيچ مقاومتي روي زانويم مي نشيند و چشمهايش را برايم تنگ مي كند.دستش را مي گيرم و چنگالش را روي سيم هاي گيتار مي لغزانم.از صدايش تكاني به خودش مي دهد.

گربه ها اينجوري اند ديگر,بايد به چشم هايشان زل زد. آرام آرام نزديكشان شد.ميان گوش ها و پشت گردنشان را نوازش كرد.بعد مطيع در آغوش گرفتشان.

عصر كه لاي در آپارتمان ديدمش همين كارها را كردم تا توي آپارتمان خودم آوردمش.از آن موقع تا حالا توي خانه گشته است,غذا خورده و به صداي سازم گوش داده.ساعتي هم كنار من روي تخت دو نفره ام خوابيده است.در حالي كه توي آپارتمان روبرو در به در دنبالش گشته اند.

وقتي مرد همسايه را توي چشمي در ديدم او را توي حمام پنهان كردم.گفت:ببخشيد شما "سوني" را نديديد؟

گفتم:سوني؟

گفت:معذرت مي خوام...منظورم گربه زنم است از عصردنبالش مي گرديم

گفتم: من هيچ گربه اي نديده ام
بعد دعوتش كردم كه تو بيايد. سيگاري برايش روشن كردم و ازش خواستم كه آرام باشد و سوني هم هر جا باشد بر خواهد گشت.بعد با عجله سيگارش را خاموش كرد و گفت كه زنش منتظر است.بعد از رفتن در قفل كردم و سوني را از حمام بيرون آوردم.

از عصر دستكش را آماده روي عسلي كنار دستم گذاشته ام.جاي زخم روي چنگال هاي روي دستم من را وا مي دارد كه هميشه دستكش كنار دستم باشد.ديگر آموخته شده ام.سوني هنوز روي پا هايم لميده.آرام شروع مي كنم به نواختن اين آهنگ,كه هميشه مرا به هيجان مي آوردسوني هم انگار به هيجان مي آيد كه گوش هايش را تيز مي كند و گردنش را شق نگه مي دارد.آهنگ كه تمام مي شود گيتار را مي گذارم كنار دستم و دستكش ها را بر مي دارم و دستم مي كنم.حالا با انگشت اشاره ميان دو گوش هايش را نوازش مي كنم.آرام دستم را پايين تر مي آورم و پشت گردن را نواز ش مي كنم و دست ديگرم را از زير به آن يكي دستم چفت مي كنم. سوني حيرت زده نگاهم مي كند از جا بلندش مي كنم و روبرويم نگه اش مي دارم و گردنش را فشار مي دهم. تقلا مي كند و چنگالش رادر هوا تكان مي دهدو بيهوده بر دستكش مي كشد.صداهاي بريده بريده از گلويش در مي آورد. اما ديگر زن ومرد همسايه خوابند كه صدايش را بشنوند و به نجاتش بيايند.

يزد، آبان 81

روح الله حسني

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:19 | لینک  |