«نيستي و نبودنت دردي سخت براي خانواده و دوستانت به جاي گذاشته؛ هيچوقت لحظههاي خوب همكاري و دوستيات را فراموش نخواهم كرد.» - بیتا فرهی

سلام خسرو جان
بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي! - رضا کیانیان

« خسرو رفت مثل ديگران، بيائيد بيشتر با هم باشيم و بيشتر به درد يكديگر برسيم و فقطه در تشييع و مراسم ختم يكديگر شركت نكنيم. تا هستيم بيشتر باهم باشيم و بيشتر مهربان باشيم كه بعد افسوس بسيار لحظات از دست داده را نخوريم ولي... واقعاً خسرو حيف شد...» - هادی مرزبان

«مردم بدون من، هميشه مردماند؛ من اما بدون مردم، مُردهام.» - خسرو شکیبائی

|
نام: خسرو شکيبايي | ||||
| ||||
| ||||
قال رسول الله: على مع القرآن و القران مع على لا يفترقان حتى يردا على الحوض
على با قرآن و قرآن با على است آندو از هم جدا نميشوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

سیزدهم رجب بر همگان مبارک باد


I said I long for thee
You said your sorrows will end.
Be my moon, rise up for me
Only if it will ascend.
I said, from lovers learn
How with compassion burn
Beauties, you said in return
Such common tricks transcend.
Your visions, I will oppose
My mind's paths, I will close
You said, this night-farer knows
Another way will descend.
With the fragrance of your hair
I'm lost in my world's affair
You said, if you care, you dare
On its guidance can depend.
I said hail to that fresh air
That the morning breeze may share
Cool is that breeze, you declare
With beloved's air may blend.
I said, your sweet and red wine
Granted no wishes of mine
You said, in service define
Your life, and your time spend.
I said, when will your kind heart
Thoughts of friendship start?
Said, speak not of this art
Until it's time for that trend.
I said, happiness and joy
Passing time will destroy.
Said, Hafiz, silence employ
Sorrows too will end my friend.

غـم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتـم کـه ماه من شو گفتا اگر برآید
گفـتـم ز مـهرورزان رسم وفا بیاموز
گـفـتا ز خوبرویان این کار کمـتر آید
گفـتـم کـه بر خیالت راه نظر ببندم
گفـتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتـم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گـفـتا اگر بدانی هم اوت رهـبر آید
گفـتـم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفـتا خنـک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گـفـتا تو بـندگی کن کو بنده پرور آید
گفـتـم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفـتا مـگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
پیامک

سیم اتو را از پریز کشید . پیراهن اتو شده را روی مبل گذاشت . کنترل را برداشت و صدای موسیقی را زیاد کرد.عاشق آثار شوپن بود. در حالی که سعی می کرد با سوت زدن موسیقی را همراهی کند از راهروی باریک گذشت و وارد آشپزخانه شد.
ساعت دیواری بیست دقیقه به دوازده را نشان می داد. شیر آب را باز کرد . صورتش را شست. مسواکش را برداشت . دست دراز کرد تا خمیر دندان را هم بردارد که متوجه ی مسواک دیگری شد . مسواکی صورتی رنگ با رگه های فیروزه ای. شیر آب همچنان باز بود. حالا دیگر نه تیک تاک ساعت دیواری را می شنید ُ نه شر شر آب و و نه پیانو ی شوپن را . حالا تنهاصدای زنانه ای را میشنید که میخندید و بلند بلند حرف می زد.
از اشپزخانه بیرون امد . در مبل فرو رفت . گوشی همراهش را برداشت و پیامکی فرستاد
برگرد. فقط برگرد.
تا صبح منتظر ماند و روز بعد خسته و خواب آلوده خودش را به اداره رساند.


دختری که خيره نگاه ميكرد
زمانی دختری رو می شناختم که همیشه به جایی زل زده بود. به نظرم اصلا هم براش فرقی نمی کرد به کی یا کجا نگاه می کنه. ممکن بود به زمین خیره بشه ، یا به آسمون. گاهی هم ممکن بود، واسته و به شما زل بزنه، بدون این که دلیلی داشته باشه. ولی بعد از این که توی مسابقات محلی خيره شدن نفر اول شد، همه چی تغییر کرد، دختره چشمهاش رو فرستاد که برن حسابی برای خودشون استراحت کنن!
جيمز

دختري با يه عالمه چشم
يه روز توي پارك چيز خيلي عجيب و غريبي ديدم. يه دختر رو ديدم، دختره يه عالم چشم داشت! اون واقعا زيبا بود! خيلي زيبا ! راستش اون قدر زيبا بود كه غافلگيرم كرد! و از اون جايي كه دختره يه دهن هم توي صورت قشنگش داشت، دو تايي شروع كرديم به حرف زدن. دوتايي دربارهي گلها حرف زديم، دربارهي كلاسهايي كه اون ميرفت تا شعر گفتن ياد بگيره و اين كه اگه يه روز لازم باشه دختره با اون همه چشم عينك بزنه، چه مشكلاتي ممكنه براش پيش بياد! راستيش اين خيلي فوقالعاده است كه آدم دختري رو بشناسه كه توي صورتش يه عالم چشم داره! ولي سرتا پا تون خيس خيس ميشه اگه يه هو دختره طاقتش تموم بشه و بزنه زير گريه!
جي -13

آسمان ، ارغواني . خاك ، كهربائي رنگ وابر ها، همه تيره و تلخ كه سرخي آسمان را انباشته بودند . باد ، بوي فسفر و گوگرد را در مشامشان به جا مي گذاشت. چشم بادامي الكترودهائي به آن دو ماشين نصب كرد . تيره پوش مسكين جامه كتاب كوچك جلد چرمي اش را گشود، زانو زد و شروع به خواندن کرد.
- پس خداوند آدم را بصورت خود آفرید . او را بصورت خدا آفرید.ایشان را نر و ماده آفرید . ایشان را برکت داد و بدیشان گفت: بارور و تکثیر شوید و زمین را پر سازید و بر آن تسلط نمائید و بر ماهیان دریا ، پرندگان آسمان و همه ی جانداران روی زمین حکومت کنید..
آفتاب سرخ به نيمه آسمان رسيد . سايه هاشان در هم مچاله شد .يكيشان كه برفراز درختي خشكيده و درون قفسي چوبين نگاهش مي داشتند ، دستي بر شكم برآمده اش گذاشت.. تند باد قفس را به چپ و راست مي جنباند. او دستي به بافه بلند مشكي گيسويش كشيد و با صدائي نازك و جيغ آلود به سخن در آمد .
- اين دو تا توليد مثل ميكنن؟
صدايش در پيچاپيچ باد گم ميشد.چشم بادامي داد زد .
- درست مثل ما يا بهتراز ما، طول بارداري اومانوئيد ها كوتاهتره ،زايمان بدون دردانجام ميشه و تنها چند اسپاسم براي مشخص كردن زمان تولد احساس ميكنن ، مهبل قابليت ارتجاعي زيادي داره چون بافت عضلاني اين قسمت متفاوته و در طراحي نهائي شرايط لازم براي سهولت زايمان مورد توجه متخصصين بيو انفورماتيك و مهندسين بيونيك قرار داشته، اومانوئيد ماده قاعدگي نداره، اينا براساس شرايط اقليمي زمين طراحي شدن اما سيستم تنفس اضافي دارن و ميتونن از ازت و هليوم هم استفاده كنن .
تيره پوش غبار آلوده گوشه رداي پوسيده اش را در دست گرفت ونجوا گونه فرياد كشيد: در حافظه شان چند آيه ثبت كن تا شهد و شميم رستگاري در جام جانشان لبريزشود.
- ثبت شده نه چند آيه . كتابي در خاطرشان از لوحي فشرده ضبط كرده ام كه هم آيت داشت و هم داستاني از سفرآغازينشان از سياره ما به اين كره داغ وغبار گرفته.
غرش كوبيدن فلز به گوششان آمد. زير پايشان لرزيد . گويا آسمان مس بود و زمين تكه آهني تفتيده كه بر هم ميسائيدند. آن كه در قفسش گذاشتند هراسيده هر سو را مي نگريست. تيره پوش رو به آسمان نموده زمزمه آغاز كرد.كوچك اندام اما دستي بر سپيدي اندام ماشين ها مي كشيد. كمي بعد كه سياره
آرام گرفت و آفتاب زوال كرد. يكيشان از پشت صخره سرخابي به طرفشان آمد ، انبوه طلائي موهايش در نور سرخ روشن تر مي نمود.به نزديكي قفس كه رسيد روي پنجه بلند شد و پاي قفس نشين را قلقلك داد.
- چطوري ؟
قفس نشين زوزه اي كشيد و در خود مچاله شد.
تيره پوش فرياد زد: راحتش بذار.
- كاريش ندارم كه……..
دستهاي عرق كرده را به پيراهنش كشيد.
- مي تونيم پرواز كنيم؟ همه چي مرتبه قرررررررربان.
تيره پوش به سمت چشم بادامي رفت و دست بر شانه اش نهاد.
-شما آماده ايد ؟
چشم بادامي كه هنوز به آن دو ماشين خيره بود سري تكان داد و به تيره پوش نگاه كرد.
- تمامي ژنهاي انساني به كد هاي اطلاعاتي مبدل شده اند به جز يكي .
مو طلائي قهقهه زد.
- شراب آگوئيلار، خشم ، مگه نه؟ولي دروغ چي؟ شهوت ياجنون ؟ جنون در پوشش نبوغ و دروغ در هاله اي از ظاهر فريبي، اونارو چيكار مي كنين؟اگه جون سالم بدر نمي بردين الان همه آروم بودن . شما دارين يه بازي كهنه رو دوباره از نو شروع ميكنين. آخه به چي دلتون خوشه؟ ها؟ به چي؟
تيره پوش گفت: تو مشكل داري.
- آره، آره من درام، مشكل دارم. ناراحتم من ،من خيلي ناراحتم .من عصبي ام . ديوونه ام. ولي توچي؟ تو و اون همكار عقب مونده ات؟ برگشتيم عقب كه چي بشه ؟ بعد از نابودي منظومه شمسي يه سفينه رو فرستادي توي هيچ ازلي كه يه بيگ بنگ ديگه راه بيفته. بعدش هم با يه جهش زماني اومديم اينجا، باشه. عيب نداره ، ولي منو كشوندي اينجا كه چي ؟ مي خواستي شاهد تولد زمين باشم؟
- اين يه فرصت كم نظيره. بدون خشم نه خشونتي خواهد بود و نه هيچ جنگي.
- شما زده به سرتون. دو تا مارمولك ساختين تا نقش انسان رو براتون بازي كنن.
- اومانوئيد ها شاهكار خلقتن.هيچ فرقي با من و تو ندارن.
- بايد همون موقع خلاصتون ميكردم و قبل از همه اون خوشگل قفسي رو كه ديگه فكر تجديد حيات به سرتون نزنه.
به طرف قفس هجوم برد .
- كثافت……..
قفس نشين جيغ ميزد.كهنه پوش اسلحه را به سمت موطلائي نشانه گرفت.
- كاريش نداشته باش اين يه ..
- …سلاح فوتونيك مغناطيسيه.. باور كن تهديدت خيلي منو ميترسونه ، پدررررررررر.
چشم با دامي فرياد زد: اينا به زمان كهكشان جي. 13 تا پنج پالس ديگه فعال ميشن.
- حركت ميكنيم.
چشم بادامي الكترود ها را از سر اومانوئيد ها برداشت. تيره پوش، به كمك او قفس را پائين آوردند آفتاب كه فرو نشست هنوز اومانوئيد ها رو در روي هم ايستاده بودند.زمين لرزيد، آن دو به زمين افتادند .آتش تنوره كشيد. صدائي مهيب برخاست و تن سنگين و فلزي سفينه از بطن خاك جداشد و با فاصله اي بسيار اندك از فرازشان گذشت. شعله آتش بر خاك كشيده شد.ماه زرد و سرد در آسمان بود كه در اعماق سكوت چشمانشان باز شد. رو به بيكرانگي آسمان . خوابيده بودند در كنار هم سر چرخاندند . نگاهشان در هم آميخت . خيره نگاه كردتد تن هاي برهنه را در مهتاب . اولي دست برد و به آرامي سينه سفت و برجسته كنار دستي اش را نوازش كرد. دومي خودش را عقب كشيد و پشت به اولي به پهلو غلطيد . اولي خودش را به او چسباند و دستش بر بدن دومي خزيد.. دومي به تقلا افتاد اما رها نشد از حلقه بازواني كه او را مي فشردند. . ماه پشت ابر پنهان بود كه پشت صخره اي تيره رنگ . يكي نفس نفس ميزد و ديگري ناله كنان نخستين دردها را تجربه ميكرد.

بيژن كيا/23/11/1382/شيراز
خیلی تصادفی بود. وقتی نامه ی مربوط به ورود گروه اساتید و مسئولین دانشگاه روسیه به دستم رسید با تعجب گفتم: خب به من چه ربطی داره؟
همکارم گفت : برای تو پاراف شده.
- ولی این که وظیفه ی روابط عمومیه؟
برای کسی انگار ضوابط اداری اهمیتی نداشت . با اداره ی نقلیه تماس گرفتم و رفتم به استقبالشون در حالی که میدونستم ضعف زبان کار دستم خواهد داد.
وقتی اطلاعات پرواز فرود هواپیما را اعلام کرد من داشتم کتاب های غرفه ی کتابفروشی را زیر و ور می کردم و تازه رسیده بودم به کتاب کوچکی به نام سرخپوستان چه می گویند؟
خودم را به سالن رساندم از چهره و رقفتارشان می شد حدس زد اما من شک نداشتم تا این که در دست یکی از آن ها ساکی دیدم که آرم دانشگاه روی آن بود .
با کمی جملات شکسته بسته ی انگلیسی فهمیدنم حدسم درست بوده و هنوز چند جمله ای بیشتر رد و بدل نکرده بودیم که با سرپرست ایرانی گروه دکتر قوامی و کارشناس وزارت علوم آقای صانعی آشنا شدم.
آن ها را به هتل بردم و در خلال صحبت با دکتر قوامی فهمیدم که در گروه اعزامی یک شرق شناس دونفر از دانشگاه هنر مسکو دو نفر متحخصص انرژی و یک نفر متخصص اتومبیل حضور دارند به همراه میخائیل که برای دیدن حافظیه بی تابی می کرد.
به نظر خسته می رسیدند.اما وقتی پرسیدم می خواهند استراحت کنند یا برنامه ی بازدید داشته باشیم همه پیشنهاد دوم را نتخاب کردند و ما به شکل فشرده از سعدیه شاهچراغ بازار وکیل سرای مشیر دیدن کردیم.
چون دیدن تخت جمشید برای گروه اهمیت داشت و از طرف دیگر گروه ساعت ۹ صبح فردا جلسه ی دیدار با مسئولان دانشگاه شیراز را داشت قرارشد آن هائی که میخواهند تخت جمشید را ببینند ساعت ۶ صبح دم در هتل آماده باشند. ۴ نفر اعلام آمادگی کردند. صبح روز بعد بطرف تخت جمشید راه افتادیم به همکارم زنگ زدم و گفتم با روابط عمومی تماس بگیرد تا اتومبیل برای بردن آن هائی که در هتل هستند برود و این آغاز ماجرا بود.
حالا باید تعادل ایجاد میکردیم یعنی از یک طرف آن ها بتوانند آن جا را ببینند و از طرف دیگر برنامه ی جلسه بهم نخورد. البته این تعادل با کمک دوستان روابط عمومی بهم خورد و بناچار جلسه را پیش از ظهر در دانشکده هنر و معماری و مهندسی برگزار کردیم بعد از آن میخائیل با صانعی به حافظیه رفتند و ما هم بعد از سر زدن به بازار وکیل به طرف فرودگاه به راه افتادیم حالا وضعیت فرق کرده بود در سالن انتظار و به هنگام خداحافظی مانند دوستان قدیمی با هم خداحافظی کردیم و قرار گذاشتیم که نگذاریم گذشت زمان این دوستی را کم رنگ کند.
فرشته

از آن بالا به زمین نگاه کرد و گفت : نه . می ترسم . می ترسم.
آن که میان ابر های تیره و آتشین به زنجیر کشیده شده بود فریاد زد: خدایا. بگذار به زمین برگردم . جبران می کنم . تمام کارهای پلیدم را جبران می کنم.
فرشته ها از بوی تعفن روح بدکردارچهره در هم کشیدند و رو برگرداندند.
یکی از فرشته ها از لابلای ابرهای روشن و نورانی عبورکرد و به روح تازه وارد نزدیک شد
- سلام بر تو . چرا غمگین و پریشانی؟
- آن جا را دوست ندارم . ساکنانش خون می ریزند و فریب می دهند . دروغ به کلامشان عجین شده و قلب هایشان را شیرینی گناه تباه کرده. چرا نباید این جا بمانم؟ اگر به زمین بروم تسلیم شیطان خواهم شد.
فرشته لبخند زد و گفت:خداوند مرا مامور کرده تا مراقب تو باشم
روح ازفرشته پرسید : تو با من به زمین می آئی؟
فرشته تبسمی کرد و گفت: در زمین منتظرت هستم.
فرشته به سوی زمین پرواز کرد. روح فریاد زد: اسمت چیست فرشته ی نگهبان من؟
فرشته با صدای بلند جواب داد : مادر . مرا مادر صدابزن.
بیژن کیا 4/4/87- شیراز
سرخ و سبز
دختر بچه نقاشی میکشید و گهگاه سر بلند می کرد تابه عروسک هائی که در تلویزیون میخندیدند و شعر می خواندند نگاه کند
. دختر به مداد های رنگی که دور و برش ریخته بود نگاهی انداخت .مداد سبز را برداشت.همان طور كه روي قالي كهنه نشسته بوى شروع كردبه رنگ کردن نقاشي اش اما وقتي دایره ای سرخ روی نقاشی اش افتاد. دختر کوچولو فهمید
باید مادرش را صدا بزند.
- مامان ... مامان..
- چیه؟
- بازم خون اومد بیا..
مادر از آشپزخانه بیرون آمد و با دستمال کاغذی بینی دخترش را پاک کرد.
- چیزی نیست . پاک شد
به نقاشی دخترش نگاهی انداخت و گفت: چی میکشی؟
- بهشت .اون منم اون فرشته هم توئی
- این چیه ؟
- خون منه ببین شده مثل یه گل قرمز
- آره چه گل بزرگی هم هست. یه گل سرخ کله گنده!
هر دو خندیدند.دختر به مادرش نگاه کرد و پرسید: مامان من دارم میمیرم؟
- نه عزیزم
- من میمیرم . ببین امروز چقدر خون دماغ شدم.
مادر به چشمان عسلس دخترش نگاه کرد و گفت : من مواظبت هستم
دخترش را در آغوش گرفت و بوسید.
- مامان . بابا خیلی بد بود؟
- نه
- پس چرا ما دو تا رو مریض کرد؟
- اون اشتباه کرد . نمی خواست ما رو مریض کنه ولی شیطون گولش زد.
- مامان اگه تو زودتر بمیری من چکار کنم؟ تنهائی می ترسم. .
مادر چیزی نگفت . دخترش را در آغوش فشرده بود و آرام و بی صدا اشک می ریخت.
شیراز- بیژن کیا
|
تمدید فراخوان جایزه ادبی اصفهان |
|
مهلت ارسال اثر برای ششمین جایزه ادبی اصفهان که آبان ماه سال جاری به همت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان اصفهان برگزار میشود، تا پانزدهم شهریور ماه اعلام شد. به گزارش کتابنیوز به نقل از روابط عمومی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، این جایزه ادبی در سه بخش اصلی شامل داستان کوتاه، مجموعه داستان(چاپ اول 86-1385) و رمان(چاپ اول 86-1385)، بخش ویژه شامل ادبیات کودک ونوجوان (آثار چاپ شده و چاپ نشده) و ادبیات فانتزی (آثار چاپ شده و چاپ نشده) برگزار میشود. علاقهمندان میتوانند آثار خود را به دبیرخانه این جایزه ادبی واقع در اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان اصفهان ارسال کنند و برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره های 5- 6309091 و 6307295-0311 تماس بگیرند. نفرات برگزیده این جشنواره در آبان ماه سال جاری معرفی و طی مراسمی با اهدای جایزه، تندیس و لوح سپاس تقدیر میشوند. |
همراه من

بزرگراه خلوت و تاریک شده بود . شيشه را پائین کشیدم. باد روسری ام را عقب برد و موهای تافت زده ام را پریشان کرد. چشمانم را بستم . تصاویر مهمانی با خاطرات گذشته ی نه چندان در سرم می چرخیدند.کاش می شد بخوابم.
- هاله؟ خوابی؟
- خسته ام
- نمی خوای به سرعتم گیر بدی؟
- نه. برو . زودتربریم خونه. می خوام بخوابم
- مهمونی چطور بود؟ به من که خیلی خوش گذشت. اگه اين ظهرابی رو راضي به همكاري كنم خوب میشه ها.
هنگام خداحافظي، وقتي دست امين را مي فشرد ،با دست دیگرش شماره تلفن خانه را در همان موبایل نقره ای ذخیره کرد.
- یه چیزی کشف کردم.
چشم باز کردم .امین لبخند زد و گفت:موبایلش لنگه ی همراه تو بود.
سر تکان دادم. امین پرسید: می شناختی اش؟
- چی؟
- چیه ؟ گفتم قبلا" دیده بودی اش؟
- یکی دو مرتبه . وقتی می رفتم انجمن . اولین کتابش تازه چاپ شده بود.چطور مگه؟
امین کف دستش را روی فرمان گذاشت. فرمان را چرخاند . اتومبیل جیر جیر کنان وارد خروجی بزرگراه شد.
- همین طوری پرسیدم. دیگه نمی خوام ریسک کنم . حوصله ی شکایت و دادگاه و پاسگاه ندارم. یه مدیر داخلی مطمئن می خوام . کاربلد و مورد اطمینان. تخصص خوبه ولی صداقت حیاتیه. ظهرابی همچی آدمی هست؟ می شه بهش اعتماد کرد؟
- نمی دونم
موقع خداحافظی در حالی که دست امین را در دست گرفته بود یک لحظه به من نگاه کرد و گفت : فردا ، فردا حتماً تماس مي گيرم ..
قلبم تير كشيد.سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را دوباره بستم. تمام بچه ها را دعوت كرده بود كافی شاپ. بسته ی كادو پيچ شده را که روی میز گذاشتم خشکش زد.
- این چیه؟
- یه هدیه اس . نه یه یادگاری . به مناسبت چاپ كتابتان
رو به بقیه کرد و گفت: از خانم جعفری یاد بگیرین!بی معرفتای کلاس پائین!
همه خندیدند. می خواست جعبه را باز کند که یکی از بچه ها گفت: صبر کن بذار حدس بزنیم توش چیه؟
- ادوکلن
- خودنویس
- من میگم جاسوئیچی یا ساعت مچی
-شایدم سرکاری باشه . یه جعبه ی خالی با یه یادداشت برای تبریک
گفتم: همه که مثل شما زرنگ نیستن خانم آذری.
به جز مهشیدهمه دوباره خندیدند. کاغذ کادر را پاره کرد.جعبه را که دید به بچه ها نگاهی انداخت و گفت: باورتون نمی شه .
موبایل نقره ای را از جعبه در آورد و به همه نشان داد.
گفتم: یه نویسنده باید همراه داشته باشه.
- خوش به حالت.
مهشید با طعنه پرسید:ما هم كتاب چاپ كنيم كادو میگیریم؟
نگاهش كردم و گفتم : تو چاپ كن من دو تا برات می گیرم.
بچه ها خنديدند.
ماشين ايستاد .
- پاشو رسيديم !
خواب از سرم پریده بود. آرامش نداشتم.یکراست رفتم آشپزخانه و وضو گرفتم.
- بذار همه رو فردا بخون . دیر وقته .قضا شده.
- این جوری راحت ترم امین
امين چيزي نگفت . مسواك زد ، لباس عوض کرد. روی تخت دراز کشید و خیلی زود به خواب رفت. نماز خواندم و همان جا نشستم.به نقش و نگار سجاده نگاه میکردم که ساعت دیواری دو ضربه زد.
- منتظرم می مونی؟
- نمیدونم
- ارزشش رو ندارم؟
- نمی تونم ...نمی خوام تو رو از دست بدم و نمی خوام روبروی خانواده ام بایستم
- چکارکنم؟
- بیا صحبت کن. بعد از سه سال دیگه بهانه ای برای مخالفت ندارم. بابا با آقای رضائی آشناس.زودتر بیا دیگه.
- نمیشه . مشکلات منو که خودت می دونی
- نترس
- نمی ترسم ولی با شرایطی که من دارم پدر و مادرت محاله موافقت کنن. باید صبر کنی.
به خانه رسيدم يكراست به اتاقم رفتم وبه همه گفتم مي خواهم بخوابم اما تا صبح گريه كردم .
هوا که روشن شد به مادرم گفتم فكر هايم را كرده ام و مي تواند به خانواده ی رضائی زنگ بزند. سجاده را جمه کردم و
صورت امين را که در نور ضعيف چراغ خواب به سرخی می زد نگاه کردم. هيچ وقت عاشقش نشدم اما دركنارش با آرامش زندگي مي كنم. درازكشیدم.
چشمانم را بستم شايد خوابم ببرد .
صبح که شد امین بی صدا صبحانه خورد و رفت. بلند مي شوم وروبه روي آينه ایستادم. دستی به چین و چروک ظریف چشمانم کشیدم.. سرم درد مي كرد. هنوز به چین و چروک صورتم فکر می کردم که صداي زنگ تلفن دلم را لرزاند. پاهايم سست شدند. صداي تلفن بود. گوشي را بر نداشتم. قلبم تند مي زد.چیزی در
معده ام می چرخید و می خواستم بالا بیاورم. تلفن اتاق نشیمن ، اتاق خواب تلفن سالن ، همه با هم جیغ می کشیدند. درمانده و گیج به اطراف نگاه می کردم که نگاهم روی قاب عکسی ثابت ماند . عکس پدر و مادرم و من که دختری خردسال بودم در آغوش مادر. پشت سرمان حرم طلائی امام رضا بود و آن گوشه بچه آهوئی ایستاده بود. عکس را در اولین سفرمان به مشهد گرفته بودیم. تابستان بود و چه زود گذشت.تلفن زنگ می زد . زنگ می زد . زنگ. زنگ . زنگ. بی اختیار به طرفش کشیده شدم. شماره ای روی صفحه ی نمایشگر تلفن خاموش و روشن می شد .
- سیم کارت گرفتم . گذاشتم روی همراهی که برام گرفتی . حالا هر وقت خواستی می تونی بمن زنگ بزنی
دستم گوشی تلفن را بر داشت و صدایم را می شنیدم که می لرزید.
- الو..؟
- سلام هاله
نفسم بند آمده بود.
- الو؟ هاله ؟ صدامو میشنوی؟
- بفرمائید
- سلام. چقدر خوشحالم که صدات رو..
- با کی کار دارین؟
- با تو. چرا این جوری میکنی؟ می خوام گذشته رو جبران کنم
- بعضی چیزا رو نمی شه جبران کرد.
- گوش کن بذار توضیح بدم. من... هیچ وقت فراموشت نکردم هنوزم همراهت رو دارم
- نباید این جا زنگ بزنی . زندگی منو خراب نکن.
- نمی خوام چیزی رو خراب کنم . شماره ی تو رو دارم ولی هیچ وقت زنگ نزدم
- اون دیگه شماره ی من نیست . حالا من همراه خودم رو دارم
- هاله ...خواهش می کنم
- شماره ی شرکت رو براتون اس ام اس می کنم . با شرکت تماس بگیرین
- الو.. نه .. صبر..
گوشی را گذاشتم و. هنوز صدای زنگ تلفن در گوشم میپیچید.
نمی دانم چقدر طول کشید تا خانه آرام شد. برای امین این پیغام رافرستادم.
" تخصص خوبه ولی صداقت حیاتیه. به فکر یک مدیر داخلی جدید باش. اون دیشبی رو فراموش کن"
بیژن کیا- شیراز 8/4/87
Endless road

- take off your clothes.please.
she got baggy at the knees. he had put his gun on her forehead.
- No...don't…don't…
- Hushshsh…
he said and look at the window, the kids were crying in the yard.
- soldier
- sergeant?
- quite them.
- yes sir.
Stared at her.the sun was going down .Purple Sunset was reflected on his Dark glasses
-Any thing wrong? I don't wanna hurt you.where is he? Tell me and go.
- I don't know
- You lie, honey.where is the commander?
. Put his hand on her naked shoulder.
- you 'll tell me where he is. Ok?
- She pushed herself back. .
- don't… please..don't touch me.
- Shut up you…
He gave a slap to her face.
- fuck you…ass hole..
he beated her,she cried, he striked with the fist.
- you, son of a bitch…
he wore out her madly, she shouted.man held her tight, she groaned painfully and heard her kid's crying meanwhile. They struggled but a soldier were heldthem .
- mummm…
- boooom…
the kids trembled, sergeant stood up on the window frame.blood drops were covered his face , he raised his arms and shouted…
-noooooooo…
somebody shaked his shoulders.
- hey, wake up man.
- what?
Passengers were asleep .a man in black suit who had sat beside him asked: are you o.k?
He answered: yes,…fine.
- night mare ? ..ha?
He said nothing. The bus was traveling through the desert.out side was dark here you are.
- I don't smoke.
- Me too.
He throw away it.
- you're afraid.
he noded.Black suit man smiled.
- forget, we are reality, just you and me. The others' have gone. Remember war is over and we are alive, is'nt this reality?
- Yes.
- Ok.Bijan Kia.
- Adam anderson.
- Nice to meet you.
They shake hands with each others.
- Let me see your hand?
- What?
- I know palmistry.
- Really?
- Really, really.
- I don't believe in.
- Have to do….Vow…,you love your wife too much, see. this line shows your love… you worried about her? …
- No.
- You lie. You think she was killed.
- ok, ok, , I scare, I worry, I,I angry…how do you know these? … ha?
- I asked your hand..let me see your hand again….ummm…you fought , injured , something or some body saves your survival, I don't know,how, what or who.may be it's me.(he laugh)
- are you magician?
- juggler, you mean?.
- I don't believe you.
- be a believer.
- Why?
- Why not? You don't know me but I know you, you can't see truth but I can do….hey, hey body take it easy , ok? Adam Anderson, where are you going?
- To my home, I have two kids , they're waiting for me.
- You wrong but I know where you are going.
- where?
- To hell!
- Get lost…
- With you.
- Who are you?
Adam, stood up.
- who are you?
- Your friend, if you understand.
- No, you lie, get out…
- Shout, cry, louder…come on man…look around and see, they have slept, for ever.
He saw them, their silence, gray faces and endless darkness.
- you killed them?
- No, you did.
- What do you mean? Shit, you crazy, I'm a soldier who is coming back to home.
- Which home or familly?you are death..
- No
- Yes and they are mine.
- Who are you …buster?
- Evil…..demon knight…I need you.
- noooooooooooooooo………..
somebody shaked his shoulder
- mr
- what?
- Open your eyes.
The patients were asleep .a man in white suit who had stood up beside him.
he asked: are you o.k?
He answered: fine.
- night mare ?
He said nothing. The hospital was quite and out side was dark .
- where is here?
- rose hospital.you're afraid.
he noded.white suit man smiled.
- Forget ,here is reality.
- What?
- Relax and be calm . you were in coma for six years,can you believe it? do you want to see your family?
He noded, white suit man whnked at him.
- mrs. Anderson?!
He tried to raise. But could not.
- relax. don’t try to try
- hello Adam.
He turned and saw his wife.smiled, she did too and covered her face with hands. tears filled her eyes.
- are you ok?
- yes, she answerd.
He looked at the kidswhome she hold them.
- peter and John?
-jesus christ…
but he saw a little girl who were hidden behind her wife . he stare her.
- ok, , happy end and lucky familly.end of story, see you later , bye bye.
- Thank you doctor kia.she said.
- You're welcome.
He went out the room.
- who was him?
- Your doctor, Bijan Kia, He writes short story too.. , don't know this?
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------the end/Shiraz21/7/82-----------------------------------------------------------Bijan Kia-----------
مادر روزت مبارک
هی ..تاکسی..

زن به چهره ی تیره و ریش انبوه راننده نگاه کرد . مردد بود.. راننده که مردی هندی تبار بود رو برگرداند و گفت: ببین..نترس من مسلمان نیستم . تروریست هم نیستم.هندو هستم
زن لبخندی زد سوار تاکسی شد و گفت: ببین، اصلا" مهم نیست، من هندو نیستم . عاشق صلح و آرامشم . من مسلمانم!
بیژن کیا
Endless road

she got baggy at the knees. he had put his gun on her forehead.
She cried: No...don't…don't…
- Hushshsh…
sergeant looked at the window, the kids were crying in the yard.
- soldier
- sergeant?
- quite them.
- Sir,yes sir.
Stared at her restless blue eyes.the sun was going down .Purple Sunset was reflected on his Dark glasses
-Any thing wrong? I don't wanna hurt you.where is he? Tell me and go.
- I don't know
- You lie, honey.where is your leader?
put his hand on her naked shoulder and said:you 'll tell me where he is. Ok?
- She pushed herself backand told him:don't… please..don't touch me.
- Shut up you…
He gave a slap to her face.
- fuck …
he beated her,she cried, he striked with the fistand shouted:you, …son of a bitch…
he wore out her madly, she shouted.man held her tight, she groaned painfully and heard her kid's crying meanwhile. They struggled but a soldier were heldthem .
- mummm…
- boooom…
the kids trembled, sergeant stood up on the window frame.blood drops were covered his face , he raised his arms and shouted…
-noooooooo…
somebody shaked his shoulders.
- hey, wake up man.
- what?
Passengers were asleep .a man in black suit who had sat beside him asked: are you o.k?
He answered: yes,…fine.
- night mare ? ..ha?
He said nothing. The bus was traveling through the desert.out side was dark here you are.
- I don't smoke.
- Me too.
He throw away it.
- you're afraid.
he noded.Black suit man smiled.
- forget, we are reality, just you and me. The others' have gone. Remember war is over and we are alive, is'nt this reality?
- Yes.
- Ok.Bijan Kia.
- Adam anderson.
- Nice to meet you.
They shake hands with each others.
- Let me see your hand?
- What?
- I know palmistry.
- Really?
- Really, really.
- I don't believe in.
- Have to do….Vow…,you love your wife too much, see. this line shows your love… you worried about her? …
- No.
- You lie. You think she was killed.
- ok, ok, , I scare, I worry, I,I angry…how do you know these? … ha?
- I asked your hand..let me see your hand again….ummm…you fought , injured , something or some body saves your survival, I don't know,how, what or who.may be it's me.(he laugh)
- are you magician?
- juggler, you mean?.
- I don't believe you.
- be a believer.
- Why?
- Why not? You don't know me but I know you, you can't see truth but I can do….hey, hey body take it easy , ok? Adam Anderson, where are you going?
- To my home, I have two kids , they're waiting for me.
- You wrong but I know where you are going.
- where?
- To hell!
- Get lost…
- With you.
- Who are you?
Adam, stood up.
- who are you?
- Your friend, if you understand.
- No, you lie, get out…
- Shout, cry, louder…come on man…look around and see, they have slept, for ever.
He saw them, their silence, gray faces and endless darkness.
- you killed them?
- No, you did.
- What do you mean? Shit, you crazy, I'm a soldier who is coming back to home.
- Which home or familly?you are death..
- No
- Yes and they are mine.
- Who are you …buster?
- Evil…..demon knight…I need you.
- noooooooooooooooo………..
somebody shaked his shoulder
- mr
- what?
- Open your eyes.
The patients were asleep .a man in white suit who had stood up beside him.
he asked: are you o.k?
He answered: fine.
- night mare ?
He said nothing. The hospital was quite and out side was dark .
- where is here?
- rose hospital.you're afraid.
he noded.white suit man smiled.
- Forget ,here is reality.
- What?
- Relax and be calm . you were in coma for six years,can you believe it? do you want to see your family?
He noded, white suit man whnked at him.
- mrs. Anderson?!
He tried to raise. But could not.
- relax. don’t try to try
- hello Adam.
He turned and saw his wife.smiled, she did too and covered her face with hands. tears filled her eyes.
- are you ok?
- yes, she answerd.
He looked at the kidswhome she hold them.
- peter and John?
-jesus christ…
but he saw a little girl who were hidden behind her wife . he stare her.
- ok, , happy end and lucky familly.end of story, see you later , bye bye.
- Thank you doctor kia.she said.
- You're welcome.
He went out the room.
- who was him?
- Your doctor, kane, He writes short story too.. , don't know this?
Click
I was typing by my computer. I wrote "I hate war and never write any more about it" but when it was printed , I saw this sentence" Cain kills Abel everyday and I protest by writing anti war storeis".

