
اسیر گرفتن یک افسر عراقی چه فایده ای داشت؟ جنگ در برخی خیابان ها تن به تن شده بود و همه می دانستند خرمشهر دیر یا زود سقوط می کند.
- موش تو سوراخ نمی رفت عینک آفتابی به چشمش میزد . آخه دیوونه اینو چیکارش کنیم؟ها؟...
- خو.. اسیره .. مو چیکار کنم؟ نهیبش دادم ترسید دستاشه گرفت بالا...همی طوری اسیر شد
سروان کناری نشست .زیر چشمی نگاهی به اسیر انداخت اونیفورم تمیز و اتو کشیده ی آن افسر عراقی را با اونیفورم خاک آلود خودش مقایسه کرد. هر از چند دقیقه ای صدای انفجار از گوشه و کنار شهر به گوش میرسید. سروان دستی به صورت عرق کرده اش کشید و گفت: حالا کجا ببریمش؟ چیکارش کنیم آخه...تو عربی بلدی؟
- نه عامو ...مو چیزی سرم نمیشه فقط بلدم بگم اشلونک... همین و والسلام
- ببین قاسم . خودت اسیرش کردی. زبونش رو هم که بلد نیستی شهر هم که داره از دست میره آخه مگه خل شدی تو؟
- میگی چیکارش کنم؟ می خوای یه تیر بزنم تو سرش و خلاص؟
- آره
- شوخی می کنی؟!
- نه
- ئی اسیرمونه ...
- نمیتونیم ببریمش برو خلاصش کن
- نه.. نه.. تو نمی مدنی چی میگی؟ مو ئی زبون بسته رو نمیکشم
سروان ایستاد به اطراف نگاهی انداخت کوچه خلوت بود اما از انتهای کوچه صدای رگبار گلوله می آمد . رو به قاسم کرد و گفت : ببرش توی یکی از این خونه ها و تمومش کن..
قاسم که به دیوار تکیه زده بود اخم کرد و گفت: تو نمیدونی چی میگی. مو کاری به ئی بدبخت ندارم
سروان اسلحه را به سمت اسیر گرفت و گفت : برو کنار قاسم ...خون می پاشه روت
قاسم مقابل سروان ایستاد و گفت: نمیذارم اینه بکشیش
- بکش کنار بچه.. تو چی از جنگ میدونی؟
- نه..
سروان با قندان اسلحه به سینه ی قاسم کوبید و اسلحه را به سمت اسیر گرفت.
- نه..نه.. نزن..من حرف دارم..شما کمک میکنم..نزن
- تو داری حرف میزنی؟
- ها.. من فارسی میدونم . ایران بودم من چند سال قبل. ..افسر هستم. استخبارات ...
سروان رو به قاسم که به زمین افتاده بود کرد و گفت: گمونم شاه ماهی گرفتی
قاسم چیزی نگفت.
- از نیروهاتون چی میدونی؟ کجاها متمرکز شدین؟ گمرک دست شماست یا ما؟
- هنوز نگرفتیم . شما ایرانی ها یک جور عجیب هستین؟
- چی؟
- افراد شما با لباس های مختلف مقاومت میکنند یکی لباس ارتشی داره یکی نیروی هوائی یک نفر لباس مردم عادی داره تازه در ارتش شما زن هست. طفل هست و همه جور آدم ...این جوری ما نمیتوانیم محل استقرار شما و نوع نیروهای ایرانی را تخمین بزنیم . فکر کردیم ارتش ایران از بین رفته اما شما در لباس های مختلف جنگ می کنید با ما ...
سکوت کرد به قاسم نگاهی انداخت و ادامه داد: فقط چرا اطفال در این جا جنگ می کنند؟
قاسم خندید و گفت: چقدر خلی ... اونا که دیدی همه شون آدمهای عادی بودن نه سرباز و ارتشی
سروان داد زد: بسه دیگه ...راه بیفتیم بریم
به قاسم نزدیک شد و گفت: تو هم انقدر اطلاعات بهش نده
اسیر ساکت بود و حرفی نمیزد . سروان پرسید: چرا ساکت شدی؟راه بیفت . میبرمت مسجد جامع
- اون راست گفت؟
- آره.شما دارین با مردم میجنگین
- اگه این طوره ما ....ما شکست میخوریم. هیچ ارتشی نمیشه با مردم جنگ کنه.
قاسم لبخند زد و به سروان نگاه کرد . آفتاب غروب می کرد و هرسه به سمت خیابان براه افتاده بودند.

راز چشمانِ ترا دانستن
و خموش از کنارَت گذشتن!
از گریبانِ تنگِ غنچه ها بپُرس
غوغای دل تنگی ام را!
این تندیس ِ محزونِ من است،
وارثِ ناسپاسی های عشق
و تازیانه های روزگار!
( بر گرفته از آثار نرودا)
راضیه

همه جا روشن و پر نور بود بی آن که خورشیدی در آسمان باشد.
حالا همه دور من و راضیه ایستاده بودند . از حاجی فاتح فرمانده ی گردان گرفته تا تیربارچی کم سن و سالی که اسمش را سالهاست که فراموش کرده ام.
حاجی به بچه های گردان که کمی دورتر دور سفره ی افطار نشسته بودند اشاره کرد و گفت: منتظرن... نمی خوای بیای؟
چیزی نگفتم. به ابرهای کوچکی که معلق در سقف آسمان نگاه کردم.بودند.یکی صورتی بود . آن یکی سبز و چند تائی هم نارنجی و زرد کمرنگ.
راضیه کنارم روی صندلی نشسته بود در حالی که دستم را محکم در دست می فشرد سرش را روی بازویم گذاشت..حاجی به آرامی گفت: داره دیر میشه ...بگو بذاره با ما بیای.
خیسی اشکش روی پوستم کشیده میشد. با دست دیگر سرش را نوازش کردم
- خیلی طول نمی کشه. باورکن راضیه . دوباره من و تو ...
راضیه سر بلند کرد به مونیتور ی که وضعیت همسرش را نشان می داد نگاهی انداخت رو به دکتر کرد و پرسید: واقعا" کاری نمیشه کرد؟
دکتر فقط سر تکان داد و حرفی نزد.
راضیه به دستگاهی که مرا به این دنیا وصل کرده بود وبه بدن تکیده ی من نگاه کرد و گفت: نمی خوام به خاطر من زجر بکشه.
دکتر به پرستار اشاره کرد تا دستگاه را خاموش کند و منشی بخش در آخرین برگ پرونده ی بیمار این جمله را خواهد نوشت: مرگ جانباز سید علی موسوی در ساعت نوزده و چهل و سه دقیقه.
