تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

اسیر گرفتن یک افسر عراقی چه فایده ای داشت؟ جنگ در برخی خیابان ها تن به تن شده بود و همه می دانستند خرمشهر دیر یا زود سقوط می کند.

-         موش تو سوراخ نمی رفت عینک آفتابی به چشمش میزد . آخه دیوونه اینو چیکارش کنیم؟ها؟...

-         خو.. اسیره .. مو چیکار کنم؟ نهیبش دادم ترسید دستاشه گرفت بالا...همی طوری اسیر شد  

سروان کناری نشست .زیر چشمی نگاهی به اسیر انداخت  اونیفورم تمیز و اتو کشیده ی آن افسر عراقی را با اونیفورم خاک آلود خودش مقایسه کرد. هر از چند دقیقه ای صدای انفجار از گوشه و کنار شهر به گوش میرسید. سروان  دستی به صورت عرق کرده اش کشید و گفت: حالا کجا ببریمش؟ چیکارش کنیم آخه...تو عربی بلدی؟

-         نه عامو ...مو چیزی سرم نمیشه فقط بلدم بگم اشلونک... همین و والسلام

-         ببین قاسم . خودت اسیرش کردی.  زبونش رو هم که بلد نیستی شهر هم که داره از دست میره آخه مگه خل شدی تو؟

-         میگی چیکارش کنم؟ می خوای یه تیر بزنم تو سرش و خلاص؟

-         آره

-         شوخی می کنی؟!

-         نه

-         ئی اسیرمونه ...

-         نمیتونیم ببریمش برو خلاصش کن

-         نه.. نه.. تو نمی مدنی چی میگی؟ مو ئی زبون بسته رو نمیکشم

سروان ایستاد به اطراف نگاهی انداخت کوچه خلوت بود اما از انتهای کوچه صدای رگبار گلوله می آمد . رو به قاسم کرد و گفت : ببرش توی یکی از این خونه ها و تمومش کن..

قاسم که به دیوار تکیه زده بود  اخم کرد و گفت: تو نمیدونی چی میگی. مو کاری به ئی بدبخت ندارم

سروان اسلحه را به سمت اسیر گرفت و گفت : برو کنار قاسم ...خون می پاشه روت

قاسم مقابل سروان ایستاد و گفت: نمیذارم اینه بکشیش

-         بکش کنار بچه.. تو چی از جنگ میدونی؟

-         نه..

سروان با قندان اسلحه به سینه ی قاسم کوبید  و اسلحه را به سمت اسیر گرفت.

-         نه..نه.. نزن..من حرف دارم..شما کمک میکنم..نزن

-         تو داری حرف میزنی؟

-         ها.. من فارسی میدونم . ایران بودم من چند سال قبل. ..افسر هستم.  استخبارات ...

سروان رو به قاسم که به زمین افتاده بود کرد و گفت: گمونم شاه ماهی گرفتی

قاسم چیزی نگفت.

-         از نیروهاتون چی میدونی؟ کجاها متمرکز شدین؟ گمرک دست شماست یا ما؟

-         هنوز نگرفتیم . شما ایرانی ها یک جور عجیب  هستین؟

-         چی؟

-         افراد شما با لباس های مختلف مقاومت میکنند یکی لباس ارتشی داره یکی نیروی هوائی یک نفر لباس مردم عادی داره تازه در ارتش شما زن هست. طفل هست و همه جور آدم ...این جوری ما نمیتوانیم محل استقرار شما و نوع نیروهای ایرانی را تخمین بزنیم . فکر  کردیم ارتش ایران از بین رفته اما شما در لباس های مختلف جنگ می کنید با ما ...

 سکوت کرد به قاسم نگاهی انداخت و ادامه داد: فقط چرا  اطفال در این جا جنگ می کنند؟

قاسم خندید و گفت: چقدر خلی ... اونا که دیدی همه شون آدمهای عادی بودن نه سرباز و ارتشی

سروان داد زد: بسه دیگه ...راه بیفتیم بریم

به قاسم نزدیک شد و گفت: تو هم انقدر اطلاعات بهش نده

اسیر ساکت بود و حرفی نمیزد . سروان پرسید: چرا ساکت شدی؟راه بیفت . میبرمت مسجد جامع

-         اون راست گفت؟

-         آره.شما دارین با مردم میجنگین

-         اگه این طوره ما ....ما شکست میخوریم. هیچ ارتشی نمیشه با مردم جنگ کنه.

قاسم لبخند زد و به سروان نگاه کرد . آفتاب غروب می کرد و هرسه به سمت خیابان براه افتاده بودند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:56 | لینک  | 

راز چشمانِ ترا دانستن
و خموش از کنارَت گذشتن!
از گریبانِ تنگِ غنچه ها بپُرس
غوغای دل تنگی ام را!
این تندیس ِ محزونِ من است،
وارثِ ناسپاسی های عشق
و تازیانه های روزگار!  

 ( بر گرفته از آثار نرودا)

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:53 | لینک  | 

راضیه

 

همه جا روشن و پر نور بود بی آن که خورشیدی در آسمان باشد.

حالا همه دور من و راضیه ایستاده بودند . از حاجی فاتح  فرمانده ی گردان گرفته  تا  تیربارچی کم سن و سالی که اسمش را سالهاست که فراموش کرده ام.

حاجی به بچه های گردان که کمی دورتر دور سفره ی افطار نشسته بودند اشاره کرد و گفت: منتظرن...    نمی خوای بیای؟

چیزی نگفتم. به ابرهای  کوچکی که معلق در سقف آسمان نگاه کردم.بودند.یکی  صورتی بود . آن یکی سبز و چند تائی هم  نارنجی و زرد کمرنگ.

راضیه کنارم روی صندلی نشسته بود در حالی که دستم را محکم در دست می فشرد سرش را روی بازویم گذاشت..حاجی به آرامی گفت: داره دیر میشه ...بگو بذاره با ما بیای.

خیسی اشکش روی پوستم کشیده میشد. با دست دیگر سرش را نوازش کردم

-  خیلی طول نمی کشه. باورکن راضیه . دوباره من و تو ...

راضیه سر بلند کرد به مونیتور ی که وضعیت همسرش را نشان می داد نگاهی انداخت رو به دکتر کرد و پرسید:  واقعا" کاری نمیشه کرد؟

دکتر فقط سر تکان داد و حرفی نزد.

راضیه به دستگاهی که مرا به این دنیا وصل کرده بود وبه  بدن تکیده ی من نگاه کرد و گفت:  نمی خوام به خاطر من زجر بکشه.

دکتر به پرستار اشاره کرد تا دستگاه را خاموش کند  و منشی بخش در آخرین برگ پرونده ی بیمار این جمله را خواهد نوشت: مرگ  جانباز سید علی موسوی در ساعت نوزده و چهل و سه دقیقه.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:27 | لینک  |