تصادف

آفتاب پشت ساختمان های خاکستری فرو می رفت و پسرك مثل هر روز درباز گشت از مدرسه به پارک رفته بود. چند کودک قد و نیم قد درمحوطه ی بازی می کردند. پسرک چشم دوخته بود به بچهاي كه همراه پدرش بازی میکرد. مرد با یک دست پسرش را که روی تاب نشسته بود هل می داد.پسربچه از نیمکت سیمانی فاصله گرفت و به سمت آن ها رفت. کنار مرد ایستاد. مرد وقتی متوجه ی او شد لبخند زد . دستی به صورت اصلاح نشده اش کشید و پرسید: می خوای سوار تاب بشی؟
پسرک سر تکان داد.
مرد با یک دست او را از زمین بلند کرد. پسرک سوار شد و مرد او را هل داد.
- کلاس چندمی؟
- اول
- تنهائی اومدی پارک؟
پسرک از خوشحالی فریاد کشید و خندید.
مرد دست دیگرش را در جیب پالتویش کرده بود و با دست دیگر پسرش را هل می داد . پسرک ساکت شد و تاب او از نفس افتاد.مرد متوجه ی ناراحتی پسرک شد
- کدوم مدرسه میری؟
- شهید رضائی
دوباره او را هل داد و گفت:نمی خوای بری خونه ؟
پسرک باز هم خندید و چیزی نگفت.کمی که گذشت مرد پسرش را پیاده کرد و هر دو براه افتادند.پسرک خنده اش را فرو خورد و با عجله از تاب پائین پرید. دردش گرفت. می خواست گریه کند اما به تندی به دنبال پدر و پسر براه افتاد. مرد وقتی متوجه ی پسرک شد ایستاد .
- چیزی شده؟
- می خوام برم اونور خیابون
مرد به او اجازه داد تا همراهشان بیاید . پسر دستش را دور دست مرد که درجیب پالتویش بود حلقه کرد و محکم گرفت. هر سه نفر از عرض خیابان رد شدند . پسرک هنوز دست مرد را رها نکرده بود.مرد ایستاد .
- حالا می تونی بری خونه تون
پسرک بغض کرد و گفت: خونه مون رو بلد نیستم...
مرد چیزی نگفته بود که پسرک شروع به گریه کرد.
- مرد که گریه نمی کنه.
پسرک همچنان گریه می کرد. مرد ادامه داد: راستشو بگو بدونم چی شده؟
- بچه ها منو می زنن
- با اونا دعوا کردی؟
- نه. اونا منو مسخره می کنن .
- گریه نکن. ببین به بابا و مامانت بگو بیان مدرسه تون با مدیرتون صحبت کنن
پسرک رو به مرد کرد و گفت: میای مدرسه اونا رو دعوا کنی؟
مرد سکوت کرد. پسرک ادامه داد: تو بابای من میشی؟
- تو ...بابا ..نداری؟
- نه.
مرد دستی به صورت زبرش کشید و گفت: مرده؟
پسرک سر تکان داد.
- خونه تون توی این کوچه اس؟
پسرک دوباره سر تکان داد. پسربچه خودش را به پدرش چسباند ه بود..
- بی بی میگه صبح زود ماشین زیرش گرفت...
مرد به انتهای کوچه نگاه کرد و گفت: میخوای تا خونه برسونمت؟
پسرک خندید و ادامه داد: بابام خیابون ها رو جارو می کرد...
مرد لبخند زد. هرسه رفتند تا به منزلی در انتهای کوچه رسیدند.
- همین جاس
- راستی اسمت چیه؟
- حیدر
هر دو ساکت شدند. پسرک پرسید: فردا میای مدرسه مون؟
مرد لبخند زد و گفت: میام
دست چپش را از دست پسرش بیرون کشید و گفت: حالا باید خداحافظی کنیم.
پسرک به مرد نگاه کرد و گفت: با اون دست..
مرد لبخند زد . با دست چپ دست راستش را از جیب پالتو در آورد و گفت: باشه ولی این پلاستیکیه...
پسرک دست مصنوعی را در دست فشرد.
- با ماشین تصادف کردین؟
- نه با خمپاره تصادف کردم
پسرک هنوز مقابل خانه ایستاده بود که مرد و پسرش در خم کوچه از نظر ناپدید شدند.

.jpg)
قرآن را سر دست گرفتم تا از زیر آن رد شود .قد کشیده بود و سعی می کردم دستم را تا جائی که می شود بالا ببرم.قرآن را بوسید . روی پنجه ی پا ایستادم . خم شد و از زیر قرآن رد شد.
- به خاطر من نرو ...
نگاهم کرد و با صدای رگه دارش گفت: خودت بگو چکار کنم؟ به خاطر قرآن بروم یا به احترام تو بمانم؟
سکوت کردم اما انگار همه منتظر بودند بدانند من چه می گویم .
- برو مادر اما ...
با گوشه ی چادر خیسی چشمانم را خشک کردم . پسرم رفت و دیگر برنگشت.
فردا چه تیپی بزنم؟

امروز شاید بهترین روز زندگی ام بوده باشد . امروزبراي من انگار روز اول عید بود؛ از خواب که بیدار شدم رفتم کنار پنجره . وای ی ی ...چه صبح قشنگی .هواپیمائی مسافربری در آسمان پرواز می کرد و روی درخت چناری که وسط کوچه خودنمائی می کرد چند کلاغ قد و نیم قد نغمه سرائی می کردند. چهقدر آواز بلبلها زيبا و دلنشين بود!منظورم زنگ خانه مان است که صدای بلبلی دارد.اول به سر و وضعم رسیدم . چند مرتبه مقابل آینه تیپ عوض کردم و بعد قدم به راه سرنوشت یعنی کوچه و خیابان محله مان گذاشتم. اتومبیل ها انگار با بوق ها و سر و صدایشان می خواستند در شادی من شریک شوند و دانشجو شدنم را تبریک بگویند.
آه خدایا من چقدر خوشبختم چون پسر خاله ام و دختر عمه زری اینا قبول نشدند و لی من قبول شدم.
از همین امشب باید براشون کلاس بذارم اساسی.واي هوا را بگو. چهقدر تميز و روح انگيز شده بود.
چه دود تمیزی در خیابان ها جریان داشت. دلم می خواست صبح تا شب در آن هواي دودی تميز، نفس عميق بكشم. هر چند الان كه فكر ميكنم ميبينم چه خوب شد در آن لحظه نفس عميق نكشيدم!
امروز تیپ قهوه ای زده ام به همراه یك جفت کفش کتانی كه دور تا دورش نوار باریک قرمز رنگي كشيده شده بود. واسه خودم دانشجوی نمونه ای شده بودم.هرچند چشمم ضعیف نبود ولی انقدر گفتم و گفتم تا پدرم برایم عینک خرید . شیشه اش فتو کرومیکه . میدونی یعنی چی؟ بایدم ندونی چون برات زوده . خلاصه تیپ زده بودم . مدل دانشجوئی درسخون.شاید بعدها مدلش را عوض کنم.
ساعت 10 صبح اولین واحد درسی دانشگاهيم ارائه میشد. "مقدمه ای بر علم ". روي زمین بند نبودم. نمیدانم چهطور مسیر خانه تا دانشگاه را طی کردم.همه چیز عالی بود . راننده با خوشروئی به چند نفر دشنام داد . موتو سواری در نهایت ادب به من تنه زد و کیف و کتابم گوشه ای پرتاب شد ولی من لبخند زدم. حتی وقتی دو سه نفر حرف هائی زدند دلم میخواست از متانت و وقارشان تشکر کنم.
در طول مسیر با خودم فکر میکردم كه چهقدر اتوبان چمران زيباست؛ چهقدر تاکسیهاي رنگ وارنگ از نارنجي گرفته تا سبز و رزد و خط خطی زیبا و دلنشین ویراژ می دهند . آخر ميداني! من برای اولین بار داشتم میرفتم دانشگاه. ميفهمي؟ دانشگاه.
وقتی رسیدم دلم می خواست ده بار، نه بلکه بیشتر، صد بار از زیر آن سردر پنجاه تومانیاش رد بشوم. خب همین طور هم شد چون تا رفتم داخل تصمیم گرفتم برگردم و دوباره از زیر سر در دانشگاه رد بشم.همان وقت فکری به سرم زد. فوری موبایل را در آوردم و عکسی تاریخی از خودم گرفتم.
- ببخشید
یک نگهبان محترم با اونیفورم سرمه ای و سبیلی پرقدرت مقابلم ایستاده بود. راستی تیپ سرمه ای هم بد نیست بنظرم با فضای دانشگاه هماهنگ است.
- بله؟
آقای نگهبان با لهجه ای کم نظیر صحبت می کرد نمی دانم مربوط به کدام نقطه از جهان بود.
- دانشجو هستی ؟
چقدر باهوش هستند . چقدر خوشبختم من. خدایا دو صد شکر و چند هزار سپاس.
- بله خب. از ظاهرم معلومه .نه؟
- خیر. شما این جا چکار دارید؟
باهوش و با نمک هستند .این خصلت همه ی کسانی است که سال ها در این مراکز زحمت کشیده اند.
- خب میخوام برم سر کلاس
- ولی شما چند مرتبه رفتید و برگشتید. مطمئنید که دانشجوی همین دانشگاه هستید؟
از این همه احترام احساس غرور می کردم
- بله دانشجوی همین جام . ساعت ده کلاس دارم . کلاس مقدمه ای بر علم .نگهبان خندید و من هم که انرزی مثبت گرفته بودم خندیدم.
- فکر کنم دیر شده
- ساعت بیست دقیقه به دوازده اس
- حالا چکارکنم؟
- اگر کلاس دیگه ای هست؟
- نه ممنون
برای امروز کافی بود. راستش کمی خسته شده بودم. تصمیم گرفتم برگردم خانه و خاطرات اولین روز دانشجوئی ام را بنویسم.فکر کنم فردا هم روزخوبی خواهد بود.برای فردا چه تیپی بزنم؟
بیژن کیا
مثل همه ی این چند روزی که گذشت کنار حجله اش نشسته بودم . گوش ام پرشده بود از آیه های غم و ناله و سوز و آه و چشمم لبریزبود از مردمی که می رفتند و می آمدند یا می رفتنند و نمی آمدند. زنی به من. نه. به او نزدیک شد .
- تصادف کرده؟
- نه
موهای رنگ زده و سرگردان روی پیشانی اش را کنار زد و پرسید:دعوا کرده؟ چاقو کشی و لات بازی؟
- نه خانم اصلا"...
کمی سکوت کرد .ناخن لاک زده اش را جوید. لبخندی زد و گفت: خودکشی کرده. خاطر خواه کسی بوده؟
- نه خانم . چی میگی؟ سن و سالی نداشت که..
به عکس خیره شد و پرسید: وا؟پس چی؟
- شهید شده
- آخی؟طفلی خیلی جوونه...مگه سرباز بوده؟
گفتم: برای نجات بقیه خودش روانداخت روی نارنجک
زن به من نگاه کرد و گفت: نه!
-چرا
- نگفتم؟ خودکشی بوده دیگه وگرنه از جون آدم با ارزش تر چی می تونه باشه؟
زن رفت و تنها رایحه ی عطر ارزان قیمتش بجا ماند.
بیژن کیا
فراخوان چهارمین دوره جایزه ادبی والس

سایت ادبی والس قصد دارد چهارمین دوره جایزه ادبی والس را در سال 1387 با موضوع "رمان منتشر نشده" برگزار کند.
هدف سایت ادبی والس از برگزاری چهارمین دوره جایزه با این موضوع، شناسایی رمانها و آثار ارزشمندی است که طی سالهای اخیر به دلایل مختلف از انتشار بازماندهاند و همچنین بررسی پتانسیلها و تواناییهای واقعی ادبیات امروز ایران که به دلیل وضعیت نابسامان نشر تاکنون به طور جامع قابل مطالعه نبوده است.
این جایزه پیشاپیش و همراه با این فراخوان، اعتراض خود را به وضعیت بیمار نشر در ایران و دیگر کشورهای فارسیزبان اعلام میدارد و معتقد است تا معضلاتی چون؛ گزینش محدود انگار ناشران، عدم سرمایهگذاری گسترده بخش خصوصی در حوزه ادبیات و به ویژه رمان، ممیزی سلیقهای و غیر مسولانه، شمارگان محدود کتاب، توزیع نامناسب، نبود تبلیغات موثر به خصوص از طریق رسانههای تاثیرگذار و عدم تامین اقتصادی قشر نویسنده از طریق تالیف و انتشار کتاب حل نشود ادبیات ایران به جایگاه درخور دست نخواهد یافت. این جایزه ابراز امیدواری میکند که بتواند با ایجاد رقابت سالم و با یاری نویسندگان، ناشران و منتقدان ادبی، بخشی از توان نهفته ادبیات ایران را آشکار کند.
این جایزه از تمام کسانی که طی سالیان اخیر به تالیف و آفرینش رمان پرداختهاند و تاکنون اثرشان به هر دلیلی از انتشار رسمی بازمانده است دعوت میکند که اثر خود را به دبیرخانه چهارمین دوره جایزه ادبی والس ارسال کنند. آثار ارسالی حتما باید دارای ویژگیهای زیر باشند:
1- رمان باید به زبان فارسی نوشته شده باشد.
2- عدم انتشار و چاپ رمان در داخل و یا خارج از کشور به صورت رسمی (ملاک انتشار رسمی، داشتن شابک یاISBN است) ملاک اصلی شرکت در جایزه است. (تبصره: از نظر این جایزه کتاب الکترونیک، انتشار رسمی تلقی نمیشود.)
3- ملاک زمانی عدم انتشار، زمان ارسال اثر است و اگر پس از ارسال، اثری منتشر شد در روند بررسی و داوری تاثیری نخواهد داشت.
4- از نظر زمان آفرینش اثر، محدودیتی وجود ندارد.
5- هر نویسنده فقط میتواند یک اثر به دبیرخانه ارسال کند.
6- از منظر موضوعی هیچ محدودیتی در این جایزه مطرح نیست و انتخاب موضوع آزاد است.
7- آثار «صرفا» عامهپسند در این جایزه شرکت داده نخواهند شد.
8- اثر باید به صورت فایلWORD یا PDF به نشانی پستی یا الکترونیکی جایزه ارسال شود.
9- نویسنده باید شخصا اثر را در جایزه شرکت دهد.
مهلت ارسال اثر به دبیرخانه این جایزه ادبی 1مرداد تا 30 مهر 1387 تعیین شده است. به زودی اسامی داوران این جایزه نیز اعلام خواهد شد. داوری در این دوره یك مرحلهای خواهد بود و هر یك از داوران به طور جداگانه به داوری آثار خواهد پرداخت و به آثار امتیاز خواهد داد. در نهایت حاصل جمع امتیازات، آثار برتر را مشخص میكند. این امتیازات به تفكیك برای هر اثر و به همراه ملاكها و معیارهای هر داور، پس از اعلام نتایج از طریق سایت www.valselit.com منتشر خواهد شد. مقرر شده است در این دوره با اهدای لوح و تندیس والس از پدیدآورندگان سه اثر برتر تقدیر شود. نتایج، همزمان با برپایی مراسم پایانی جایزه، در اسفند ماه سال جاری اعلام خواهد شد.
علاقهمندان به شرکت در این جایزه میتوانند تا تاریخ 30 مهرماه سال جاری اثر خود را به صورت متن تایپ شده با نرمافزار WORD یا به فرمت PDFاز طریق پست الكترونیكی (e-Mail) به صورت متن ضمیمه (Attachment) به نشانی valselit@gmail.com یا به صورت CD به نشانی پستی: تهران – صندوق پستی 1165-15815 ارسال كنند. ذکر عنوان «مربوط به جایزه ادبی والس» و همچنین ذکر مشخصات نویسنده از قبیل، نام و نام خانوادگی (در صورت مستعار بودن ذکر نام اصلی نیز ضروری است)، آدرس کامل پستی، تلفن تماس و آدرس الکترونیک در نامه ارسالی ضروری است.
لازم به یادآوری است که جایزه والس در راستای حقوق مولف، آثار رسیده به دبیرخانه را فقط در اختیار داوران قرار خواهد داد و از هرگونه انتشار، چاپ و تکثیر آن، چه در زمان برگزاری جایزه و چه پس از آن خودداری خواهد کرد.
در ضمن کسانی که علاقهمند به حمایت مالی از این جایزه هستند میتوانند با آدرس valselit@gmail.com مکاتبه کنند.
مرد خاکستری

زن کليد را در قفل چرخاند و وارد شد. مرد اما هنوز در تاریک روشنای راهروی طویل آپارتمان ایستاده بود.
- بیا تو دیگه
مرد داخل آمد و در را پشت سرش بست. زن چراغ را روشن کرده بود. مردیکی دو قدم پیش آمد و ایستاد. به اطراف نگاهی انداخت. زن پالتوي باران خورده اش را در آورد و دگمه ی بالای پيراهن سرخابی اش را باز کرد . همه جا ، روی دیوار و در گوشه و کناراتاق تابلوهای نقاشی که زن آن ها را امضا کرده بود دیده میشد.
- راحت باش
زن به تنها مبل گوشه ی اتاق اشاره کرد.مرد می خواست چیزی بگوید اما حرفي نزد.
- بشين.
مرد لبخند زد.
- قهوه که می خوری؟
مرد دستی به موهای خیس و خاکستری اش کشید و از زن پرسید: این جا راحتی؟
- آره . خوبه
مرد به ميز کوچک بهم ريخته ی کنار پنجره نگاه کرد. روی ميز چند کتاب و مجله بود. بعد چشمش به جا سيگاری خالی نشده ای افتاد.
- سیگاری شدی؟
- تفریحی می کشم
مردبارانی خاکستری اش را به جا لباسی آویخت. به سمت پنجره رفت وبه بیرون نگاه کرد .زیر باران کبود و سرد زن و مردی دست دور گردن هم انداخته بودند و می خنديدند. مرد تلو تلو می خورد و زن که لاغر اندام و کوتاه قامت بنظر میرسید سعی می کرد سنگینی هیکل مرد را تحمل کند .
- چیزی می خوری؟
- گرسنه نیستم
پنجره را باز کرد و نفسی عمیق کشید.حالا منظره ی مبهم شهر را می دید. ساختمانهايی که در شب بارانی رنگ پریده بنظر می رسیدند وشبحی عبوس از برج ايفل.زن راديو ضبط را که روی پیشخوان آشپزخانه بود روشن کرد.آن را تنظیم کرد و سرانجام توانست ایستگاهی را بگیرد که موسيقی بی کلامی را پخش می کرد.
- خاموشش می کنی؟ سر و صدا رو نمی تونم تحمل کنم ..خودت میدونی که..
- هنوزم کیلو کیلو قرص میخوری؟
مرد به آسمان تیره نگاه می کرد و زن که در آشپزخانه دنبال چیزی می گشت ادامه داد:چاق شدی از اثر همون قرصاست
مرد رو به زن کرد و گفت:منظره ی قشنگی داره
- باید روزای آفتابی اینجا باشی ببینی چقدر قشنگه
- اتاق قشنگی داری
- اتاق نه . به این می گن آپارتمان آقای دکتر عبادی. آپارتمان من.
- خب.. خوبه!...تاحالا چند تا نمایشگاه داشتی؟
- تو چی فکر می کنی؟
زن خودش را روی مبل انداخت زیر لب گفت:دارم معروف میشم. باورت میشه؟ دو هفته پیش یه مصاحبه ی تلویزیونی داشتم.
زن رو به مرد کرد و خندید . مرد نگاهش کرد. زن میان قهقه ی بلندش پرسید:مسخره اس . نه؟
- چی مسخره اس؟شهرت؟
زن جوابداد: بعد از چند سال شوهر سابقم اومده ولی قهوه ام تموم شده
مرد لبخند زد و گفت: حالا با چی می خوای پذیرائی کنی؟
زن خندید. سرش را به سمتی خم کرد و گفت : گمونم یه بطری آب معدنی
هر دو خندیدند . مردبطرف آشپزخانه رفت و به شوخی گفت : چه پذیرائی شاهانه ای!
زن که هنوز می خندید ادامه داد: به شیوه ی پاریسی
مرد در یخچال را باز کرد . نگاهی به جعبه های رنگارنگ قرص و کپسول انداخت .رو به زن کرد و
پرسید: نمیخوای برگردی ؟
زن خنده اش را فرو خورد .
- واسه چی برگردم؟ مگه چیزی مونده که بخوام برگردم؟
هر دو ساکت شدند .مرد دو بطری کوچک آبمعدنی برداشت و به سمت زن رفت.
- آشپزخونه ش خیلی کوچیکه . دوتا موش کشتی بگیرن خفه میشن...
زن نفسی عمیق کشید و گفت:حموم و توالت هم گوشه ی آشپزخونه اس
مرد یکی از بطری ها را به زن داد و پرسید: روی مبل می خوابی ؟
- تخت داشتم. جا می گرفت. جاش اون ميز رو آوردم.
- چرا عیادتم نیومدی؟ منکه زنگ زده بودم.
زن جرعه ای آب نوشید و به طرح و نقش قالیچه ای که وسط اتاق پهن شده بود نگاه می کرد
- از من دلخوری هنوز؟
- دلخور که نه ولی. تو.تو..می دونی با من چیکار کردی؟
- زندگی ات رو خراب کردم؟
مرد مقابل زن روی قالیچه ی وسط اتاق نشست .
- تو تهرون جامون از اينجا بزرگتر بود.
- چه فایده؟دوسال آزگارمثل شبح تو اتاقا میگشتم . منتظر بودم یا خودت برگردی یا خبری برام بیارن.من نوزده سالم بود. میفهمی؟ میدونی چقدر بهم فشار اومد؟وقتی هم که برگشتی شده بودی یه غریبه .یه مجروح شیمیائی. یه موجی که نه کسی رو می شناخت و نه چیزی یادش مونده بود
- پزشک دیگه ای اون جا نداشتیم .من بودم و یه بیمارستان صحرائی. به من نیاز داشتن
- من وسط اون موشکبارون به تو نیاز نداشتم؟ شاید من اصلا" آدم نبودم.
زن بغض کرد و دیگر چیزی نگفت . مرد دستی به گوشه ی پیشانی اش کشید و جای آن زخم کهنه را لمس کرد.زن رو برگرداند تا مرد چشمان خیسش را نبیند.مرد برخاست و به سمت پنجره رفت . به خیابان خیس خیره شده بود که زن از جیب پیراهن سرخابی اش بسته ای سیگار در آورد و سيگاری گيراند. بی آن که به مرد نگاه کند از او پرسید:. شماره ی منو از کجا پیدا کردی؟
- مگه چند تا گالری ایرونی تو پاریسه؟
زن دوباره سر تکان داد.
- از اینجاراضی ای؟
- مشکلی ندارم. لا اقل لازم نیست نگران کسی باشم
مرد کنار پنجره ایستاده بود و سعی می کرد هوای سرد و مرطوب را در ریه های ناتوانش حبس کند.
- میشه خاموشش کنی؟ اذیتم می کنه
زن از جا برخاست . سیگار را در زیر سیگاری له کرد.مرد برگشت و بازن رو در رو شد. بی اختیار کمی خودش را عقب کشید . بوی عطری ملایم را احساس میکرد . حالا با فاصله ای اندک روبروی هم ایستاده بودند.نگاهشان در هم گره خورد که ناگهان سر و صدای موسيقی بی هیچ مقدمه ای ازواحد بغلی بلند شد .
- بازم اين پسره شروع کرد.
- کیه؟
- نمیدونم. الجزيريه یا مراکشی ولی هر کوفتی هست نمی ذاره کارکنم. هر شب مهمون داره.
مرد سر تکان داد و گفت: فردا بر میگردم. میتونم یه بلیط دیگه هم بگیرم اگه خودت بخوای.
زن نفسی عمیق کشید و پرسید: ازدواج نکردی؟
- نه . ببین فرصتی برام نموده. فوقش دو سه ماه دیگه.
- ولی تو که تازه عمل شدی اونم توی بهترین بیمارستان...
- دیگه دیر شده .سرطان تا مغز استخونام ریشه داده.
صدای موسيقی با قهقهه ی مستانه ای قاطی شده بود.
- می شنوی؟
مرد دست بر پیشانی اش گذاشت . چهره در هم کشید و گفت: آره . که چی؟
- اون پسره نه اندازه ی تو سواد داره نه یه ذره معرفت و چه می دونم انسانیت. از خدا و پیغمبر هم چیزی نمی دونه ولی داره زندگی می کنه .از زندگی اش لذت میبره .خوش میگذرونه. آسایش داره . تو چی داری ؟
- آرامش
- دروغ میگی وگرنه چه دلیلی داشت بیای دنبالم؟
- گفتم که ...شاید بتونیم من و تو...
صدای موسيقی آپارتمان بغلی همچنان واضح و پر طنین بگوش می رسید. زن که ناخنش را می جوید صدایش را بلندکرد گفت: اين پسره ی لعنتی چرا صداشو نمی بره؟ چرا می خوای منو برگردونی؟
- چون داری خودتو نابود می کنی. چون تفریحی سیگار میکشی . تفریحی قرصای آرامبخش
می خوری. چون خونه ات بوی تینر و بنزین و الکل میده اصلا" چون هنوزم دوستت دارم..
مرد از زن رو برگرداند تا هوای سرد را به درون ریه هایش بکشد. همانطور که دستهایش را به قاب پنجره گرفته بود ادامه داد: تو زندگی نمی کنی. به در و دیوار پنجول میکشی
مرد برگشت و به چشمان خیس زن نگاه کرد . زن ناخن های جويده شده اش را به مرد نشان داد
و سعی کرد لبخند بزند.
- حق نداری به زندگی ام توهین کنی ها. حواست باشه.
- چرا نمیگی نظرت چیه؟ با من میای؟
- نه
- ببین من این مدت کار می کردم . یه آپارتمان دارم که فکر کنم خوشت بیاد .بذار از نو شروع کنیم
- نمی تونم . چرا نمی فهمی ؟
- کاشکی هیچوقت نمیدیدمت .آخه من احمق برای چی اونروز با احمد اومدم نمایشگاه دانشجوئی تون رو ببینم
- شاید قسمتت این بود بیای منو ببینی و از نقاشی هام تعریف و تمجید کنی . منو بگو که چه راحت گول حرفات رو خوردم . به خودم گفتم وقتی یه دانشجوی سال آخر پزشکی از آدم تعریف کنه لابد خیلی خوبه دیگه...
زن خیسی صورتش را با پشت دست پاک کرد و لبخند زد.
- بیا برگردیم
- من اینجا کار می کنم. زندگی این جاس
مرد چیزی نگفت.از زن فاصله گرفت بارانی اش خاکستری اش را برداشت. رو به زن کرد و گفت : بر میگردم آسایشگاه. شماره اش رو که داری. نیم ساعت دیگه اونجام . اگه نظرت عوض شد خبرم بده.
صدای موسیقی همچنان بگوش می رسید مرد به دیوار مشت کوبید موسیقی برای لحظه ای قطع شد کسی از آن سوی دیوار مشت کوبید و دشنام داد . صدای موسیقی بلند تر از قبل بگوش می رسید.مرد کارت ویزیتی راروی جاکفشی گذاشت و گفت: شماره ی مطب و نشونی اش این جاس اگه خواستی زنگ بزن.
در را بست. زن همچنان کنار پنجره ایستاده بود که دقایقی بعد مردی با بارانی خاکستری را می دید در تاریکی شب محو می شد .زن نفسی عمیق کشید.صدای موسیقی از آن سوی دیوار همچنان آزار دهنده بود.
بیژن کیا
فراخوان اولين جشنواره داستان كوتاه ( كلك جادويي )
اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي با همكاري انجمن ادبي تبريز به مناسبت سي مين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي در نظر دارد اولين جشنواره سراسري داستان كوتاه ( كلك جادويي ) را با پذيرش داستان هاي فارسي و تركي آذربايجاني براي اولين بار برگزار نمايد لذا از كليه علاقمندان به اين نوع ادبي درخواست ميشود نسبت به ارسال آثار خود طبق ضوابط زير اقدام نمايند.
شرايط ارسال آثار
1 – موضوع آزاد
2 – هر داستان بايد حداكثر ده صفحه يكطرفه A4 تايپ شده با فونت 14 و در دو نسخه ارسال شود.
3 – هر نويسنده مجاز است حداكثر سه اثر ارسال نمايد.
4 – آثاري پذيرفته خواهند شد كه قبلا در هيچ مسابقه ايي شركت نكرده باشند.
5 – در صورت چاپ آثار جشنواره به همه كساني كه آثار خود را به دبير خانه اين جشنواره فرستاداندیک نسخه ارسال خواهد شد
6 – آخرين مهلت ارسال آثار تا 25/6/1387 و زمان برگزاري مراسم اختتاميه و اعلام نتايج 16/7/87 خواهد بود
7 – به نفرات برگزيده به رسم ياد بود هداياي نفيسي تعلق خواهد گرفت
آدرس دبير خانه :
تبريز – صندوق پستي 3631- 51385
تلفكس 04115243919
سینما، دین و ماوراء

مقدمه :
سینمای معناگرا همان سینمای فرانگر است که به موازات مطرح شدن در ایران، در سایر نقاط جهان نیز با عناوینی متفاوت، مطرح شد و در سالیان اخیر، کوششهای چشمگیری در میان فیلمسازان جهان برای تولید چنین آثاری دیده میشود.
چنین گرایشی شاید ناشی از تشنگی معنوی جهان امروز است که در سایر رشتههای هنری و به خصوص در ادبیات نیز نمونههایش یه وفور دیده میشود و سینما نیز که «هنر صنعتی» گره خورده با طبع مردم است و ادامه حیاتش در گرو استقبال مناسب مردم و به دست آوردن تماشاگران انبوه است، به ناچار و برای تجارت هم که شده، به مفاهیم معناگرایی روی آورده.
سینمای معناگرا سینمایی است که توجه به واقعیت های جاری زندگی بشری را عطف به رموز باطنی آن در نظر قرارمی دهد ،به این معنی که، می کوشد از صفات به ذات پدیده ها از صورت به معنای آنها ، ازظاهر به باطن ، از ماده به جان ، از جسم به روح و از شهود به غیب گذر کند و هیچ یک را نادیده فرو نگذارد و هیچ کدام از این دو سوی واقعی بودن را از هم جدا نکند و به هیچ کدام بی توجه نباشد تا بتواند بشر را از این غفلت دائمی در بیاورد.
هدف سینمای معناگرا از پرداخت به امر غیر مادی این است که به انسان بفهماند ماده و غیر ماده ، ظاهر و باطن، جسم و روح، شهود و غیب به همراه هم وجود دارند اظهار داشت: سینمای معنا گرا پرداختن به واقعیت رمز الود هستی را با گرایش به کمال ،دنبال می کند.
مفاهیم کلیدی :
معنا: معنا در مقابل ماده قرار میگیرد، ماده واقعیتی است در بستر زمان و مکان که قابلیت تغییر و تحول و تکامل دارد و ملموس و محسوس به حواس پنجگانه انسان ( مسلح یا غیر مسلح ) است. بنابراین معنا هر آنچیزی است که خارج از تعریف تحدیدی بالا قرار میگیرد، یعنی محدود به زمان و مکان و حواس انسانی نیست و در عین حال وجود دارد. سینمای معناگرا در پی گرایشی احساسی و عقیدتی به این موجود است. (دانش ،1384)
معناگرایی: چیزی جز بازگشت به فطرت نیست و بازگشت نیز جز با «تأمل» برنمیآید و تأمل نیز غالباً در «رازها» كل میگیرد و بزرگترین راز هستی نیز خداست.
دین: دین مجموعهای از معارف است که در ابعاد عقیدتی، شریعتی، و عرفانی نمایان میشود.
سینمای دینی: سینماتی دینی به درگیری خیر و شر و پیروزی رستگاری و نیکی بر تاریکی و جهل و شر میپردازد.
نسبت میان دین و هنر :
دین تلاش انسان است تا خود را از « خاك » به « خدا » برساند و هنر تلاش انسانی است كه از وطن مألوف تبعید و مهجور از خانه مانده است و اكنون به زندانِ خاك (دنیا)، رنگ سرزمین مألوف و مأنوس را میزند. به زبان دیگر، هنر و دین تلاشی است از سوی انسان تا خود را از « واقعیت موجود » (دنیا) به آن «حقیقتِ مطلوب "( عقبی )برسانند، ولی هر کدام با روش خود به این هدف جامهي عمل میپوشانند: دین با برنامههای
عبادی و اخلاقی ما را از خاك به خدا میرساند (انا لله وانا الیه راجعون )و هنر به دنیای ما رنگ عقبی میزند. تبعیدگاه انسان را به گونهی خانهی مانوس و مالوف از طریق معماری، نقاشی، صنایع مستظرفه، شعر، موسیقی و نمایش بازسازی میکند.
پس از این دیدگاه دین و هنر داری یک هدف مشترکاند ولی با روشهای متفاوت ما را از« محسوس» به « معقول » از « بیداری زشت » به آن « ناپیدای زیبا » میرسانند(حبیب امان ، 1386).
سینمای دینی :
سینمای دین یه درگیری خیر و شر و پیروزی رستگاری و نیکی بر تاریکی و جهل و شر میپردازد. نخستین رویکرد سینمای دینی پرداختن به روایت تصویری مفاهیم دینی و ایمان انسان به عالم معناست. البته اگر فیلمی فقط زندگی پیامبری را روایت کند لزوما سینمای دینی محسوب نمیشود. فیلمها میتوانند هر روایت تاریخی یا داستانی دیگری را به همین صورت به تصویر درآورند و حتی آن را تحریف کنند، ولی اگر موضوع فیلم مفاهیم دینی باشد میتوان آنرا سینمای دینی اطلاق کرد. در واقع سینمای دینی میتواند نوعی سینمای اخلاقی یا آرمانی باشد که شاخههای بیشماری از اندیشه را در بر میگیرد.
سينماي ديني از نظر شرق وغرب

سینمای دینی غرب را میتوان به مثلثی تشبیه کرد که هر ضلع آن به یکی از سه زاویه « خداوند »،« بشر » و «شیطان» منتهی میشود. در حالی که سینمای دینی شرق، نه مثلث بلکه دایرهایست که در مرکز آن «پروردگار» و در محیط آن «تمامی مخلوقات جهان» قرار دارند و یا پاره خطی است که انسان را در کوتاهترین فاصله به خالقش میرساند. در واقع سینمای دینی غرب دارای سه بعد است: بُعد اول؛ نمایش پروردگار ، بعد دوم؛ نمایش بشر ، و بعد سوم؛ نمایش شیطان یا مانع و سد رابطه پروردگار و بشر. در حالی که سینمای دینی شرق، هم چون نقاشی و مینیاتور شرقی، دو بعدی است:بعد اول؛ تمثیلی از پروردگار و بعد دوم؛ تمثیلی از تمام مخلوقات جهان هستی است .
مهمترین تفاوت سینمای دینی شرق و غرب در این است که سینمای دینی غرب پاسخی برای ناامیدی و جست و جو گریهای انسان است که بهترین نوع آن سینمای فیلم ساز سوئدی "اینگمار برگمن" است. اما سینمای دینی شرق به منزلهی تجلیل و عبادت جهان و یا درک طبیعی هستي است. سینماگر شرقی از طریق سینما راهی برای یاتفتن امید و یا ایمان جستجو نمیکند، زیرا ایمان و امید را در قلب خویش دارد و اکنون با ابراز هنرش، درک عابدانه و ستایش گرانه خودرا از جهان هستی بیان میکند .(یثربی 1384)
غیب و راز :
موجود معنوی نزد جریانهای معناگرا با عبارت غیب عنوان میشود، غیب همان امور پنهان از حس بشر است که از قلمرو ابزار آگاهیهای طبیعیاش خارج است. این امور یا به موجودات ماورای حس او اطلاق میشود (مانند خدا، فرشتگان، ارواح، شیاطین، اجنه و...) یا به حوادث و وقایعی که در گذشته اتفاق افتاده یا در آینده رخ خواهد داد و شخص بدون ارتباط محسوس با آن حوادث، نسبت به آنها وقوف پیدا میکند.
سینمای معناگرا با واقعیات سرو کار دارد، واقعیتهایی توام با رمز و راز. راز وجه دیگری از سینمای معناگراست که در کنار پردازش غیب نقشی اساسی دارد ممکن است همه رازها از جمله مجهولات انسان باشند، اما هر مجهولی راز نیست.
نتیجه گیری:
- سینمای معناگرا سینمایی است که عمدتا در عین حرکت در بستر رئالیسم(رئالیسم از این جهت که تاکید بر واقعیت و نه خیالی بودن عالم غیب کند) گوشه چشمی نیز به ذهنیتگرایی مندرج در سورئالیسم و تا حدی اکپرسیونیسم دارد و در این مسیر از نماد پردازی نیز بهره فراوان میجوید.
- سینمای معناگرابه از لحاظ مضمونی با سه عنصر عالم غیب، راز و تقدس پیوند دارد.
- سینمای معنا گرا به لحاظ فرمی عمدتا در حرکت بین سه حوزه رئالیسم، ذهنیتگرایی و نماد پردازی در حال نوسان است.
- سینمای معناگرا، با سینمای دینی و اخلاقی رابطه عموم و خصوص من وجه دارد .
- تعامل هنر و معنویت، لزوما و منطقا به تلازم فیلم سینمایی با معناگرایی منتهی نمیشود.
- در سینمای معناگرا با غیب و راز آلودگی و تعالی و تقدس سر و کار داریم که مجموعا معنویت را شکل میدهند و ممکن است در این گستره اشارهای به خدا نشود.
- توجه به راز آلودگی رمزهای هستی و زندگی بشری در سینمای معناگرا، البته لزوما به رمزگشایی منجر نمیشود، چرا که: رموز هستی به سادگی گشودنی نیست، لیکن اشاره و نشانهگذاری بر رمزهای جاری در زندگی بشری و واقعیتهای روزمره جهان خود توجه دادن به معنای باطنی و جان جهان است. لذا در سینمای معناگرا نشانهها و اشارات به طور جدی مورد استفاده قرار میگیرند. و البته از اقیانوس بیکران معارف دینی و ادبیات جهان برای رسیدن به مقصود بهره میگیرد تا با استفاده سینمایی از زبان « اشارات و نمادها » و « رمزهای موجود در ادبیات » به غنای سینمای معناگرا و رهیافت درست به مقصود کمک نماید.
- رابطه سینمای معناگرا با سینمای دینی مانند دو دایره متداخل است که در بخشهای از هم جدا و در بخشهایی با هم مشابه هستند. یعنی یک فیلم هم میتواند دینی باشد، هم معناگرا. ولی چنیین نیست که هر فیلم دینی معناگرا باشد و هر فیلم معناگرایی هم لزوما دینی باشد.

Goodbye To You My Trusted Friend
We Ve Known Each Other Since We
Were Nine Or Ten
Together We Ve Climbed Hills And Trees
Learned Of Love And Abc S
Skinned Our Hearts And
Skinned Our Knees

Goodbye My Friend It S Hard To Die
When All The Birds Are Singing
In The Sky
Now That Spring Is In The Air
Pretty Girls Are Everywhere
Think Of Me And I Ll Be There
We Had Joy We Had Fun We Had
Seasons In The Sun
But The Hills That We Climbed Were
Just Seasons Out Of Time
Goodbye Papa Please Pray For Me
I Was The Black Sheep Of The Family
You Tried To Teach Me Right From Wrong
Too Much Wine And Too Much Song
Wonder How I Got Along
Goodbye Papa It S Hard To Die
When All The Birds Are Singing In The Sky
Now That The Spring Is In The Air
Little Children Everywhere
When You See Them I Ll Be There
We Had Joy We Had Fun We Had
Seasons In The Sun
But The Wine And The Songs Like The
Seasons Have All Gone
We Had Joy We Had Fun We Had
Seasons In The Sun
But The Wine And The Song Like
The Seasons Have All Gone
Goodbye Michelle My Little One
You Gave Me Love And Helped
Me Find The Sun
And Every Time That I Was Down
You Would Always Come Around
And Get My Feet Back On
The Ground
Goodbye Michelle It S Hard To Die
When All The Birds Are Singing In
The Sky
Now That The Spring Is In The Air
With The Flowers Everywhere
I Wish That We Could Both Be There
We Had Joy We Had Fun We Had
Seasons In The Sun
But The Hills That We Climbed Were
Just Seasons Out Of Time
We Had Joy We Had Fun We Had
Seasons In The Sun
But The Wine And The Song Like The
Seasons Have All Gone
We Had Joy We Had Fun We Had
Seasons In The Sun
But The Wine And The Song Like The
Seasons Have All Gone
We Had Joy We Had Fun We Had
Seasons In The Sun
But The Wine And The Song Like The
Seasons Have All Gone
آفتاب صورتي

پرواز
با آن تن سنگين و نقره اي شناور بود ميان پاره ابر هاي پرتغالي رنگ و من كه كنار پنجره بيضي شكل بودم همه چيز را مي ديدم . مهماندار سبزه روئي كه در رفت و آمدي تمام نشدني تماشايمان مي كرد ، زني كه مدام در گوش كودك نوپايش نجوا مي كرد يا آن مردي كه كنارم نشسته بود و غر و لند كنان روزنامه مي خواند. مداركم را پاره كرده بودم نه تنها من كه خيلي ها به دستشوئي رفتند و بدون هويت برگشتند. هواپيما كه اوج گرفت ، از ابر ها كه گذشتيم آرام آرام بدنهايمان ورم كرد و پلكهايمان چنان متورم شد كه اطراف را به زحمت مي ديديم.زني كه بچه همراهش بوداز جا برخاست ، ميهماندار مو طلائي به طرفش رفت. زن چيزي گفت.ميهماندار لبخند زنان دستي به شانه اش گذاشت. زن نشست.عينكم را برداشتم.به صورتم دست كشيدم.انگشتم در پوست ورم كرده ام فرو رفت تا استخوان گونه ام را لمس كردم. رو برگرداندم و خيره شدم به آسمان . كمربندم را باز كردم و بعد دكمه هاي شلوارم را.بغل دستي ام به زحمت نفس مي كشيد پرسيد: اينجا چه خبره؟
مهماندار با آن نگاه دريائي اش جواب داد: نگران نباشين اين امر كاملا طبيعيه.
به مرد كمك كرد تا جايش را عوض كند و در رديفي بنشيند كه سه صندلي خالي داشت.صداي خلبان و توضيحاتش در باره فرود در مقصد را در حالي مي شنيدم كه لايه اي بدن متورم و باد كرده ام را مي پوشاند.لايه اي كه بتدريج سفت و سخت مي شد.
فرود
همه جا تميز بود و غرق در نور اما شايد تصوير اين بدن هاي ورم كرده و اندام هاي لايه بسته دلخواهشان نبود كه خيره نگاهمان مي كردند. فشرده تر شديم و با آن بدن هاي متورم بيشتر تلوتلو مي خورديم .زن تعادلش را از دست داد اما نيفتاد. دستم را گرفته بود.
- حالتون خوبه؟
- بله.
كمي جلوتر چند مامور راهمان را سد كرده بودند. به سؤوالاتشان جواب داديم ، پرسشنامه پر كرديم و انگشت نگاري شديم.حتي آن بچه اي كه ورم نكرده بود.گفتند بايد منتظر بمانيم ، مانديم و همان وقت بود كه يكيشان به بغل دستي اش گفت: اينا همه شون درجه يك حساب ميشن، مگه نه؟ حالا بايد سر آن مامور را بنويسم كه به علامت تائيد چند بار بالا و پائين رفت. همه مان را در اتاقي شيشه اي جا دادند. از همان جا بود كه برخي با تعجب نگاهمان مي كردند ، رو برمي گرداندند، زير لب چيزي مي گفتند و دور مي شدند، يكبار هم دو ، سه نفر از جوانهايشان برايمان شكلك در آوردند و فرياد زدند: هي اينارو باش، اوهوي ، تخم مرغي برگرد همون خراب شده اي كه بودي!
سكون
اردوگاه پر بود از تخم مرغ هائي چهار دست و پا، ريز و درشت ، زرد و سفيد و سياه كه در هم ميلوليدند چند تائي هم مثل من ، تخم مرغ هاي سبزه، نه تيره و نه روشن.نمي خواستم مرا بشكنند اما سياه كه پوسته اي داشت تيره و سخت مثل چرم به ما فهمانده بود كه دير يا زود بايد بشكنيم يا بگذارند بشكنندمان.
- چرا؟
- مي خواي انقدر توي اين پوسته بموني تا بگندي؟ها؟…ميخواي بپوسي؟
2
- دردناكه؟
- آره ، گنديدن و نفله شدن، معلومه كه درد داره.
- نه منظورم شكستنه.
- چاره چيه؟ حالا كه تا اينجا اومدي بايد تحمل كني.
ديگر چيزي نگفتم.
- هي ، كمكت مي كنم ، به شرطي كه خودتم بخواي، ببين، بايد گذشته رو فراموش كني، حجم خاطراتت رو كم كن تا راحت تر بشكني.
شروع كردن به فراموش كردن همه چيز و بيشتر از همه ، خودم.
پساسكون
اينك سالهاست كه به اين آفتاب صورتي عادت كرده ام و به اين همسايگان پريده رنگ.روزي كه شكستم سياه روبرويم نشسته بود باجمعي از آنها كه دوستشان شده بود يا دوستش شده بودند. همانها كه در چشمانشان جنگل بود و دريا و نه مثل من كوه و دشت يا صحرا.اد گوشه اي سايه روشن از آن نوشگاه آنقدر نوشيدم و نوشيدم تا پوسته گندمي رنگم ترك برداشت، همه شان خنديدند.بوي تند بدن هائي كه اطرافم پيچ و تاب مي خوردند ، بوي تلخ الكل و بوي تعفن ماده اي لغزنده كه از ميان ترك خوردگي ها بيرون مي ريخت، حالم را بهم زد.از صندلي پايه بلند به زمين افتادم. ميان مايعي لزج و بد بو. حالا گهگاه وقتي دوستان جديد يا همسايه هاي رنگ پريده ام را كه ميبينم ، برايم دست تكان ميدهند و به طعن و جد مي گويند: هي، سلام كله تخم مرغي!
و من دلم براي خودم تنگ مي شود.
والسلام/تهران/تابستان1380
