تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

I'm not a perfect person
As many things I wish I didn't do
But I continue learning
I never meant to do those things to you
And so I have to say before I go
That I just want you to know

I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is you

I'm sorry that I hurt you
It's something I must live with everyday
And all the pain I put you through
I wish that I could take it all away
And be the one who catches all your tears
Thats why i need you to hear

I've found a resaon for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is You


I'm not a perfect person
I never meant to do those things to you
And so I have to say before I go
That I just want you to know

I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is you

I've found a reason to show
A side of me you didn't know
A reason for all that I do
And the reason is you


 
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:7 | لینک  | 

حافظ در میان متوفیان خفته بود

جمعی از ادب دوستان شیرازی مقبره ای برایش ساختند

و اکنون ...

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:13 | لینک  | 

قال الحسين...

 

زیر آتش و دود خودش را داخل سنگر انداخت .
- از بچه‏هاتون چند نفر اينجان؟
- ما دو تا.
 لبخند زد و گفت:  درود بر بردران صدیق. امشب جنگیدن رو نشونشون می دیم
- با کدوم نفر و تجهیزات حاجی؟بدون امکانات؟
- چه خوابى برامون ديدى؟
- پاشين ببينم. منکه جای بد نمی برمتون
- کجا بریم آخه؟ نمی بینی دارن آتیش می ریزن سرمون؟ لبخند زد. سری تکان داد و گفت: آتیش بازی شون  دوامی نداره ولی امشب می خوام بی خوابشون کنم .
کمی که گذشت آتش قطع شد. از سنگر بيرون آمديم همراه حاج حسين سوار يك ماشين تويوتالند كروز نو شديم.

-         مبارکه حاجی

-         ایشالا عروسی این اخوی کوچیکت، خودم گل کار ی اش می کنم برات

-         چه نقشه ای داری حاجی؟

-         میخوام ببرمتون هتل

-         من زن و بچه دارم، اگه بلايى سر من بياد این داداشم  نفرينت مى‏كنه ها!

حاجی نگاهی به آن دو انداخت و خندید.

-         نترس، جنگ امشب یه جور دیگه اس. عراقیا می خوان منطقه رو پس بگیرن ولی ما نمی ذاریم.

اتومبیل مقابل خاکریزی مرتفع توقف کرد.حاجی از اتومبیل پیاده شد. آن‏جا سنگر فرماندهى عراق در منطقه شلمچه بود.

-         بیاین دیگه

آن دو برادرپشت سر حاجی وارد سنگر شدند و با دیدن آن  سنگر مجهز و مجلل زير زمينى كه حتى مبلمان هم داشت تعجب کردند.

-         این جا دیگه کجاس حاجی؟

-         گفتم که می برمتون هتل.

سنگر در عمق زمين قرار داشت  و قطر بتون آن در حدود يك متر بود. روى آن را با چندين متر خاك پوشانده و بر روى خاك‏ها قلوه سنگ‏هاى بزرگى قرار داده بودند.

حاجی رو به آن دو نفر کرد و گفت:هر گلوله‏اى كه به اين سنگ‏ر بخوره اثرش بيشتر از اثر يه ترقه نیس!
داخل سنگر جوانی سبزه رواز روى بى‏سيم مشغول استراق سمع فركانس‏هاى عراق بود.

-         جاسم كى رو دارى؟

جاسم خندید و گفت: "ژنرال ماهر عبدالرشيد!"

 

-         شوخی نکن

-         شوخی کدامه؟

-         شاه ماهی گرفتی جاسم.ژنرال ماهر عبدالرشيد يكى از فرماندهان معروف و بزرگ ارتش عراقه فكر كنم فرمانده سپاه هفتم،  حالا چه خبراون جا؟
- میگوید باید این منطقه پاکشود از ایرانی ها، خشم دارد و میگوید سه شب كه نخوابيده. دارد دستور مى‏دهد و نيروهاى خود را تنظيم مى‏كند!
حاجى با لبخند گفت: فارسی حرف زدنت بهتر شده ها. خب.  امشب هم ژنرال باید بیدار بمونه. نه خواب می ذارم براش نه آسایش
- چطوری؟
- به اون پيغام بده بگو: قال الحسين خرازى...
- نه حاجى. اين كار نكن. من خیلی زیاد زحمت كشيدم . حالا در شبكه بى‏سيم آنها هستمفركانس‏هاى آنها را من یافتم.   خیلی حيف هست كه از دست بره
- همين كه گفتم
جاسم روى فركانس بى‏سيم‏چى ژنرال رفت .

-          بسم‏الله‏الرحمن الرحيم، قال الحسين خرازى...
بى‏سيم‏چى عراقى با شنيدن اسم حاجی شروع به فحش دادن كرد

جاسم بى‏سيم را قطع كرد
- چی شد؟

نمی شه تماس بگیرم
- چرا؟چى مى‏گفت؟واسه چی قطع کردی تماست رو؟
- فحش ميداد. حرف بد می زد.
حاج حسین يك واكمن كوچك از جیب شلوار خاکی اش درآورد.
- يه نوار قرآن براش بذار و هرچی من گفت براشون به عربی بگو
جاسم دوباره بى‏سيم را روشن كرد .سرو صدای در هم و برهمی از آن سوی خط بگوش میرسید

فرماندهان عراقى به علت لو رفتن فركانس‏هايشان مشغول فحش دادن به هم بودند.  و حاج حسین با صداب بلند می خندید.

- نگفتم امشب یه جور دیگه می جنگیم؟ جنگ شروع شد بچه ها

کسی از از بى‏سيم‏چى عراقی مى‏پرسید چه شده؟ بى‏سيم‏چى به او گفت كه يك ايرانى وارد فركانس شده و مى‏گويد من از طرف "خرازى" براى "ماهر" پيام دارم

- من ماهر هستم . ژنرال عبدالرشید ماهر . اى ايرانى اگر پيغامى براى "ماهر" دارى بگو. من زبان شما مجوسی ها میدانم.

خرازى گوشی را از جاسم گرفت و گفت: : خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم، خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم.  خط پنجم تو را هم گرفتم، سنگرهاى مجهز نونى  را هم خودم گرفتم. هيچ مانعى جلوى من نيست امشب مى‏خواهم بيايم به شهر بصره در تو را ببينم
- مى‏خواى بيايى چكار كنى، يا چى بگى؟
- يك پاى تو را قطع كردم، مى‏خواهم  سرت را به مردم ایران هدیه بدهم.
- بيا این جا تا يه دستت را قطع كنم و در کاسه ی سرت برای قائد اعظم شراب بریزم.  
- باشد! وعده ما امشب  در بصره

حاجی گوشی را گذاشت به جاسم و آن دو برادر نگاه کرد و گفت: چیه؟ چرا این جوری نگام می کنین؟

-         حاجی تو چیکار کردی؟ منطقه رو میبندن به آتیش این نامردا
حاجى لبخندزد و گفت: نماز خوندین؟
- بله
- چيزى خوردین؟
- بله
- پس بخوابين. منم می خوابم . جاسم پاشو یه جا واسه خوابت پیدا کن. فردا این منطقه دیدن داره .
- حاجی با اين كارى كه تو كردى مگه مىشه این جا خوابید؟
- اتفاقا امشب راحت بخوابين
خودش هم رفت براى خواب و خوابيد

تا صبح صدای آتش دشمن قطع نمی شد . هواکه روشن شد . عراقی ها آرام گرفتند و منطقه در سکوت فرو رفت. از سنگر بیرون رفتیم.عراقى‏ها با حجم آتش وجب به وجب خاك شلمچه را گلوله توپ و خمپاره شخم زده بودند! اما يك هتل ما امن ترین نقطه ی شلمچه بود. بدنه تويوتاى حاج حسين از اثر تركش مثل يك آبكش سوراخ سوراخ شده است

-         باید یه ماشین دیگه رو برات گلکاری کنم.

احمد صدیق به سمت صدای برگشت حاجی هنوز هم لبخند به لب داشت
- دیروز شرایط به نفع عراقی ها بود.ما نيرو و امكانات نداشتيم، مهمات هم نداشتيم  اين كار را كردم كه اون‏ها تحريك بشوند و منطقه را زير آتش بگيرن گمون کنم  اندازه يه هفته عمليات، مهمات خودشون رو هدر دادن فقط حیف ماشین عروسی ات  آبکش شد.

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:25 | لینک  | 

فیلمنامه کوتاه

 

مرد خاکستری

 

س1- صحنه1:

راهروي مجتمع مسكوني- شب- داخلي

زن کليد را در قفل میچرخاند و وارد میشود. مرد  اما هنوز در تاریک روشنای راهروی طویل آپارتمان ایستاده .

زن: بیا تو دیگه

مرد داخل میرودو  در را پشت سرش میبندد

آپارتمان زن – شب - داخلی

 زن چراغ را روشن میکند .مرد به اطراف نگاه می کند. همه جا ، روی دیوار  و در گوشه و کناراتاق تابلوهای نقاشی که زن آن ها را امضا کرده بود دیده میشود.
زن: راحت باش
زن به تنها مبل گوشه ی اتاق اشاره میکند.

زن: قهوه که  می خوری؟

مرد  دستی به موهای خیس و خاکستری اش میکشد

مرد: این جا راحتی؟

زن به سمت آشپزخانه ی اوپن میرود

زن: آره . خوبه

مرد هنوزایستاده و اطراف را براندازمی کند. زن در آشپزخانه مشغول کاری میشود.مرد به ميز کوچک بهم ريخته ی کنار پنجره  نگاه میکند. روی ميز چند کتاب و مجله ی هنری دیده می شود. بعد چشمش به جا سيگاری خالی نشده ای میافتد.

مرد:سیگاری شدی؟

صدای زن :تفریحی می کشم

مرد به آهستگی بارانی خاکستری اش را به جا لباسی می آویزد. به سمت پنجره میرود.پنجره را باز می کند . چشم میبندد و نفس عمیق می کشد . صدای خنده ی بلند و مستانه ای او را به خود می آورد.

 

س1- صحنه2:

خیابان – شب – خارجی(دیدگاه مرد)

زن و مردی زیر باران   دست دور گردن هم انداخته اند . با صدای بلند  می خندند. مرد تلو تلو می خورد و زن که لاغر اندام و کوتاه قامت بنظر میرسد سعی می کند سنگینی هیکل مرد را تحمل کند .

صدای زن:چیزی می خوری؟

 

س1- صحنه3:

آپارتمان زن – شب - داخلی

مرد:گرسنه نیستم

صدای زن:هنوزم کیلو کیلو قرص میخوری؟

مرد برمی گردد به زن که در آشپزخانه دنبال چیزی می گردد نگاه می کند اما چیزی نمی گوید.

زن( در حالی که کابینت ها را باز و بسته می کند و دنبال چیزی می گردد) :چاق شدی از اثر همون قرصاست

مرد: تاحالا چند تا نمایشگاه داشتی؟

زن دست از جستجو بر می دارد به مرد لبخند می زند.

زن:تو چی فکر می کنی؟

زن از اشپزخانه بیرون می آید و خودش را روی مبل می اندازد

زن:دارم معروف میشم. باورت میشه؟ دو هفته پیش یه مصاحبه ی تلویزیونی داشتم.

زن میخندد . مرد نگاهش می کند و لبخند میزد.

  زن (میان قهقه ی بلندش):مسخره اس . نه؟

مرد:چی مسخره اس؟شهرت؟

زن: بعد از چند سال شوهر سابقم اومده ولی قهوه ام  تموم شده

مرد: حالا با چی می خوای پذیرائی کنی؟

زن میخندد. 

زن(سرش را به سمتی خم میکند)  : گمونم یه بطری آب معدنی

هر دو میخندد . مردبطرف آشپزخانه میرود.

مرد: چه پذیرائی شاهانه ای!

زن ( هنوز می خندید) : به شیوه ی پاریسی

مرد در یخچال را باز میکند . نگاهی به جعبه های رنگارنگ قرص و کپسول می اندازد .

مرد: نمیخوای برگردی ؟

زن خنده اش را فرو میخورد .

زن(با ناراحتی ):واسه چی برگردم؟ مگه چیزی مونده که بخوام برگردم؟

هر دو ساکت میشوند .مرد دو بطری کوچک آبمعدنی برمیدارد و به سمت زن میرود.

مرد(بطری آب معدنی را به سمت زن میگیرد):چرا عیادتم نیومدی؟ منکه زنگ زده بودم.

زن بطری را از مرد میگیرد. جرعه ای آب مینوشد و به طرح و نقش قالیچه ای که وسط اتاق  پهن شده بود نگاه می کند.

مرد:  از من دلخوری هنوز؟

زن:دیگه مهم نیس ولی. تو(آه میکشد)تو...

مرد:زندگی ات رو خراب کردم؟

مرد مقابل زن روی قالیچه ی وسط اتاق می نشیند .دوباره اطراف را نگاه می کند.

مرد: تو تهرون جامون از اينجا بزرگتر بود.
زن:چه فایده؟دوسال آزگارمثل شبح تو اتاقا میگشتم . منتظر بودم یا خودت برگردی یا خبری برام بیارن.من نوزده سالم بود. میفهمی؟(به مرد نگاه می کند و دوباره سرش را پائین می اندازد.) میدونی  چقدر بهم فشار اومد؟وقتی هم که برگشتی شده بودی یه غریبه . نه کسی رو می شناختی نه چیزی یادت مونده بود

مرد از جا بلند میشود و به پیشخوان آشپزخانه تکیه می دهد.

مرد:باید می موندم ..من بودم و یه بیمارستان صحرائی با دو سه تا پرستار و بهیار . پزشک دیگه ای اون جا نداشتیم. بمن نیاز داشتن...

زن:من وسط اون موشکبارون به تو نیاز نداشتم؟ شاید اصلا" آدم نبودم.
 زن بغض میکند و دیگر چیزی نمیگوید . مرد دستی به گوشه ی پیشانی اش میکشد . جای زخمی کهنه روی پیشانی مرد پیداست.مرد آن  را لمس میکند.زن رو برمیگرداند تا مرد چشمان خیسش را نبیند.مرد به سمت پنجره میرود . زن از جیب پیراهن سرخابی اش بسته ای سیگار در میآورد و  سيگاری میگيراند. بی آن که به مرد نگاه کند

زن: شماره ی منو از کجا پیدا کردی؟

مرد:مگه چند تا گالری ایرونی تو پاریسه؟

زن دوباره سر تکان میدهد. مرد کنار پنجره ایستاده و سعی می کند با نفس های عمیق هوای سرد و مرطوب را در ریه های ناتوانش حبس کند.

مرد: می شه خاموشش کنی؟ اذیتم می کنه

زن بلند می شود .به سمت میز کنار پنجره میرود .سیگار را در زیر سیگاری له میکند. مرد برمیگردد و با زن رو در رو میشود و  بی اختیار کمی خودش را عقب میکشد.هوا را بو میکشد.

مرد:همون عطرهمیشگی . مگه نه؟

 زن با رضایت  سر تکان می دهد. نگاهشان در هم گره میخورد که ناگهان  سر و صدای موسيقی بی  هیچ مقدمه ای از واحد بغلی بلند میشود .

زن: بازم اين پسره شروع کرد.
مرد: کیه؟

زن:   نمیدونم.  الجزيريه یا مراکشی ولی هر کوفتی هست نمی ذاره کارکنم. هر شب مهمون داره.

مرد (بخاطر موسیقی با صدای بلند حرف میزند): فردا بر میگردم.  میتونم  یه بلیط دیگه هم بگیرم اگه خودت بخوای.

زن(با صدای بلند): ازدواج نکردی؟

مرد(با صدای بلند)::نه . ببین فرصتی برام نموده. فوقش دو سه ماه دیگه.

زن(با صدای بلند):  ولی تو که تازه عمل شدی اونم توی بهترین بیمارستان...

مرد(با صدای بلند):  دیگه دیر شده. متاستازداده...سرطان همه ی بدنم رو گرفته

مرد سکوتمیکند و چیزی نمیگوید. صدای موسيقی با قهقهه ی مستانه ای قاطی شده .

زن(با صدای بلند فریاد میزند)::می شنوی؟

مرد  دست بر پیشانی اش میگذارد . چهره در هم میکشد .

مرد(با صدای بلند):  آره . که چی؟

زن(با صدای بلند): اون پسره نه اندازه ی تو سواد داره نه یه ذره معرفت و چه می دونم انسانیت. از خدا و پیغمبر هم چیزی نمی دونه ولی داره زندگی می کنه .از زندگی اش لذت میببره .خوش میگذرونه. آسایش داره . تو چی داری ؟

مرد(با صدای بلند): آرامش

زن(با صدای بلند): دروغ میگی وگرنه چه دلیلی داشت بیای دنبالم؟

مرد(با صدای بلند): گفتم که ...شاید بتونیم من و تو...این سرو صدا نمیذاره که...

 صدای موسيقی آپارتمان بغلی همچنان واضح و پر طنین بگوش می رسد. مرد به سمت دیوار میرود و مشت به آن می کوبد.  زن  ناخنش را می جود.صدا کم میشود.

زن: چرا می خوای منو برگردونی؟

مرد(به سمت زن می آید) :چون داری خودتو نابود می کنی. چون تفریحی سیگار میکشی . تفریحی  قرصای آرامبخش می خوری. چون خونه ات بوی تینر و بنزین و الکل  میده  اصلا" چون دوستت دارم..

مرد از  زن رو برمیگرداند تا هوای سرد را به درون ریه هایش بکشد. همانطور که دستهایش را به قاب پنجره گرفته صحبتش ادامه میدهد

مرد:  تو زندگی نمی کنی. به در و دیوار پنجول میکشی

زن:حق نداری به زندگی ام توهین کنی ها. حواست باشه.

مرد: با من میای؟

زن (از مرد رو برمی گرداند): نه

مرد: ببین من این مدت کار می کردم . یه آپارتمان دارم که فکر کنم خوشت بیاد .بذار از نو شروع کنیم

زن: نمی تونم . چرا نمی فهمی ؟

مرد: کاشکی هیچوقت نمیدیدمت .آخه من احمق برای چی اونروز با احمد اومدم نمایشگاه دانشجوئی تون رو ببینم

زن: شاید قسمتت این بود بیای منو ببینی و  از نقاشی هام تعریف و تمجید کنی . منو بگو که چه راحت گول حرفات رو خوردم . به خودم گفتم وقتی یه دانشجوی سال آخر پزشکی از آدم تعریف کنه لابد خیلی خوبه دیگه...

زن به تلخی لبخند میزند.صدای موسیقی بلند از قبل از واحد بغل بگوش میرسد.

مرد: بیا برگردیم

زن(با صدای بلند): نمیشه. من اینجا کار می کنم. زندگی ام این جاس

 مرد چیزی نمیگوید.از زن فاصله میگیرد.  بارانی اش خاکستری اش را برمیدارد.

مرد(با صدای بلند): بر میگردم آسایشگاه. شماره اش رو که داری. اگه نظرت عوض شد خبرم بده.

صدای موسیقی همچنان بگوش می رسید مرد به دیوار مشت میکوبد موسیقی برای لحظه ای قطع میشود کسی از آن سوی دیوار مشت میکوبد و دشنام میدهد .  صدای موسیقی بلند تر و گوشخراش تر از قبل بگوش می رسد.مرد کارت ویزیتی راروی جاکفشی میگذارد.

مرد(با صدای بلند): شماره ی مطب و نشونی اش این جاس اگه خواستی زنگ بزن.

مرد در را پشت سرش میبندد.  زن همچنان کنار پنجره ایستاده و ناخنش را می جود .از بیرون سرو صدای جرو بحث و فریاد مردی بگوش میرسد . زن به سمت در می رود و آن را باز میکند.

 

س1- صحنه4:

راهروي مجتمع مسكوني- شب- داخلي

 جوان سیاهپوست که تنها شلوارکی بپا دارد . با دست بینی اش را گرفته و با دست دیگرش  به انتهای راهرو اشاره می کند . مرد در خم راهرو ناپدید میشود. مرد به زبانی غریب به زن دشنام میدهد و در را میبندد .دوباره صدای موسیقی در راهرو میپیچد.زن با دست صورتش را میگیرد اما به خود می آید و با عجله به سمت داخل وکنار پنجره میدود .

 

س1- صحنه5:

آپارتمان زن / کنار پنجره – شب - داخلی

 زن از پنجره به بیرون سرک می کشد.

 

س1- صحنه6:

خیابان – شب – خارجی(دیدگاه زن)

مرد با بارانی خاکستری در تاریکی شب محو می شود.

 

س1- صحنه7:

آپارتمان زن / کنار پنجره – شب - داخلی

 

بغض زن میشکند و زن شروع به گریستن می کند . صدای موسیقی از آن سوی دیوار همچنان آزار دهنده است.

 

بیژن کیا

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:10 | لینک  | 

Batman -- The Dark Knight

Dark knight is the second film in the batman series produced by warner bros and directed by the neo-noir specialist Christopher Nolan and is the sequel to the first film Batman Begins.In this movie Christian Bale has reprised his role at the winged knight and Heath Ledger has portrayed the role of Batman’s nemesis ,the Joker.

This movie is rewriting the film gross records around the globe and it is only fitting that it has earned the number one spot in IMDB within a week after its release.The role of Heath ledger as the Joker deserves special mention.

Heath Ledger as The Joker

Heath Ledger as The Joker

Many critics say that his role is the most defining one in the film.But unfortunately it was to be his last role.He died a few months ago due to the drug overdose.The australian actor is bound to be awarded the best supporting actor oscar award posthumously for his awe-inspiring performance.And its a irony that he is no more to enjoy the enormous reception he is getting for his performance.

شوالیه سیاه    The Dark Knight

کارگردان: کریستوفر نولان.

فیلمنامه: جاناتان نولان، کریستوفر نولان بر اساس داستانی از کریستوفر نولان و دیوید اس. گویر و شخصیت های خلق شده توسط باب کین.

ژانر: اکشن، جنایی، درام، رازآمیز، مهیج.

خلاصه داستان:

تبهکاری به نام جوکر بانکی را سرقت کرده و پس از قتل همدستانش با پول های مسروقه فرار می کند. همزمان اربابان جنایت در گاتام سیتی گرد هم می آیند تا در برابر حملات بتمن و نقشه های ستوان جیم گوردون چاره ای بیندیشند، چون دادستان شهر هاروی دنت نیز تصمیم به مقابله سرسختانه با تبهکاران گرفته و این سه نفر قصد دارند فساد و جنایت را برای همیشه از شهر بزدایند. تبهکاران از طریق حسابدار چینی شان لائو خبردار می شوند که پلیس قصد حمله به ذخیره مالی شان دارد و تصمیم به خروج آن از کشور می گیرند. در این هنگام جوکر سر رسیده و به آنان پیشنهاد می دهد در ازای دریافت نیمی از کل پول ها به آنان کمک کند و این کمک چیزی نیست جز کشتن بتمن! تبهکاران ابتدا او را جدی نمی گیرند، اما بعدها با ربوده و بازگردانده شدن لو به گاتام سیتی توسط بتمن پیشنهاد وی می پذیرند. جوکر اعلام می کند اگر بتمن خود را تسلیم پلیس نکند، هر روز تعدادی از مردم بیگناه را خواهد کشت و زمانی که شروع به این کار می کند، بروس تصمیم به تسلیم خود می گیرد. اما قبل از این کار دنت اعلام می کند که بتمن اوست تا جوکر را از سوراخ خود بیرون بکشد. جوکر برای کشتن وی اقدام می کند، اما گوردون و بتمن قبل از این کار او را دستگیر می کنند. بعد از بازجویی از جوکر مشخص می شود که جوکر برای کشتن دنت و ریچل دیوز که اینک محبوب دنت شده، تله گذاشته است. تلاش بتمن و گوردون برای نجات هر دو نفر بی نتیجه می ماند. ریچل کشته می شود و نیمی از صورت دنت نیز در انفجار به شدت می سوزد. جوکر نیز از بازداشت گریخته و دنت/دو چهره را که از مرگ ریچل به خشم آمده، تحریک می کند تا از پلیس، تبهکاران، گوردون و بتمن انتقام بگیرد. با این کار و کشته شدن همزمان بعضی تبهکاران توسط جوکر و بمب گذاری های متعدد در شهر مشخص می شود که وی قصد دارد تا کنترل تمامی گاتام سیتی را در دست بگیرد. اینک بتمن نه فقط با جوکر بلکه با دنت نیز که خانواده گوردون را گروگان گرفته، باید مقابله کند...
 

درباره فیلم:

اولین بار در ماه مه ١٩٣٩ بود که موجودی به نام بتمن توسط باب کین و بیل فینگر در قالب داستانی مصور به خوانندگان آمریکایی معرفی شد و خیلی زود یعنی چهار سال بعد در برابر دوربین توسط لوئیس ویلسون تجسد یافت. بنا به سنت آن دوره این اقتباس سینمایی شکل سریالی ١٥ قسمتی را داشت که در ١٩٤٦ با سریال ١٥ قسمتی دیگری دنبال شد. این بار رابرت لاوری نقش بتمن/مرد خفاش را بازی می کرد. اولین فیلم سینمایی در ١٩٦٦ با شرکت آدام وست به نمایش در آمد و سپس به تولید انیمیشن یا انتشار داستان های تازه بسنده شد. در پایان دهه ١٩٨٠ و آغاز رونق گرفتن انتقال قهرمانان مصور به روی پرده سینما در قالب فیلم های پرخرج و پرفروش، تیم برتون نسخه ای تازه و پیچیده با بازی مایکل کیتون ارائه کرد. بازگشت بتمن با ظهور بزرگ ترین دشمنش روی پرده-جوکر- همراه بود که جک نیکلسون نقش وی را ایفا می کرد. بازیگری شایسته برای ایفای نقشی اهریمنی که توانست ادامه حضور قهرمان را روی پرده تضمین کند. سه سال بعد، تیم برتون یکی از بهترین دنباله سازی های تاریخ سینما را با نام بتمن بازمی گردد کارگردانی کرد که در آن دنی دویتو در نقش پنگوئن شریر به جنگ بتمن می رفت. استقبال از این فیلم باعث شد تا دو انیمیشن بلند در سال آتی به نمایش در آید. اما تیم برتون دیگر حاضر به ساخت قسمت دیگری نبود. سکان به دست جوئل شوماکر داده شد و وال کیلمر جای مایکل کیتون را در همیشه بتمن گرفت. در ١٩٩٧ دنباله دیگری با نام بتمن و رابین با شرکت جورج کلونی توسط شوماکر ساخته شد و سپس به مدت ٨ سال این پروسه به بایگانی رفت. وقتی در سال ٢٠٠٥ کریستوفر نولان برای زدودن گر و خاک از لباس های سیاه بتمن برگزیده شد، به راحتی قابل حدس بود که انتخاب وی از سر ضرورت تزریق خون تازه ای در رگ های این پروژه پول ساز است. نولان نه فقط بازیگری تازه و مناسب چون کریستین بیل را برای نقش اصلی فیلم برگزید، بلکه قصه قهرمان تنهایش را از نو تعریف کرد و زوایای تاریک روح او را نیز روی پرده برد. استقبال منتقدان از بازیافت هنرمندانه این پدیده آن قدر مثبت بود که تهیه کنندگان را برای خرج ١٨٠ میلیون دلار جهت ساخت دنباله ای تازه با حضور بزرگ ترین دشمن وی-جوکر- ترغیب کند. حاصل این سرمایه گذاری اینک روی پرده سینماهای دنیاست و فقط در امریکای شمالی بیش از ٣٠٠ میلیون دلار در گیشه به چنگ آورده است. برخورد منتقدان نیز همان طور که تصورش می رفت، بسیار خوب بوده و مرگ نابهنگام هیث لجر بازیگر نقش جوکر نیز به خودی خود تبدیل به تبلیغی برای فیلم شده است.

کریستوفر جاناتان جیمز نولان متولد ١٩٧٠ لندن از امیدهای امروز سینما از هفت سالگی با دوربین سوپر هشت پدرش شروع به فیلمسازی کرده، در رشته زبان و ادبیات انگلیسی درس خوانده و اولین فیلم کوتاه اش به نام سرقت در ١٩٩٦ ساخته که به همراه دو فیلم کوتاه و سورئالیستی دیگرش به نام های tarantella و doodlebug در جشنواره فیلم کمبریج به نمایش در آمده است. اولین فیلم بلندش تعقیب را در ١٩٩٨ به طریقه سیاه و سفید ساخت ، اما دو سال بعد با یادگاری بود که همه دنیا کشف اش کردند. فیلمی که روایتی پر پیچ و خم همچون ذهن شخصیت اولش داشت که حافظه کوتاه مدت خود را بر اثر ضربه ای از دست داده و با این حال در صدد شکار قاتل همسرش بود. بی خوابی در ٢٠٠٢ با شرکت آل پاچینو پذیرش همه جانبه او در هالیوود بود که به ساختن فیلمی استودیوی مانند بتمن آغاز می کند در ٢٠٠٥ با بودجه ای هنگفت انجامید. فیلم بعدی او اعتبار/پرستیژ با حضور دو هنرپیشه اصلی فیلم بتمن[بیل و کین]از دیدگاه سبکی چیزی میان بتمن و یادگاری بود و مانند بسیاری از تولیدات هالیوود امروز قصه ای محلی با تم های جهانی را روایت می کرد. اما بازگشت شوالیه سیاه چیز دیگری است. فیلمی نه در سبک و سیاق بی خوابی و یادگاری است و نه حال و هوای رازآلود تعقیب را دارد. شوالیه سیاه برگردانی تیره از قصه ای مصور است که باید قهرمان آن منجی مردم باشد و به جای پلیس ناتوان از برقراری نظم در برابر جنایتکاران از آنها محافظت کند. اما او خود نیز مشکلات و دلبستگی هایی دارد، حتی اگر یک میلیونر زاده باشد. بروس وین میلیونر و بتمن دو روی یک سکه اند، ولی همین دوگانگی و تضاد چیزی است که جوکر روی آن انگشت می گذارد. او به بتمن می گوید تو شبیه منی و مرا کامل می کنی!

این همان چیزی است که در فلسفه شرق یین و یانگ نامیده می شود. سیاهی و سفیدی که دایره حیات را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده اند و بدون یکی دیگری بی معنی است. اگر جوکر شیفته واقعی هرج و مرج است، بتمن نظم و ترتیب را دوست دارد و باید این بازی میان آنها برنده واقعی و همیشگی نداشته باشد. در کنار این تم وقتی با مضمون وجدان اجتماعی و فردیت روبرو می شوید، اهمیت دو چهره بودن شخصیت های اصلی قصه را بیشتر و از نظر روانشناختی و جامعه شناختی بیشتر درمی یابید. دنت، وین و جوکر یک مثلث متساوی الساقین هستند و در خور یکدیگر و نمایندگان ارکانی که وجودشان حیات اجتماعی را می تواند شکلی دیگر و نه لاجرم تازه ببخشد. اگر جوکر و سادیسم درونی او را نماینده شر مطلق بگیریم اشتباه کرده ایم. چه کسی از کودکی وی خبر دارد؟ چه کسی انگیزه های او را مانند بتمن و دنت درک می کند؟ این همان چیزی است که نولان با کمی خساست از ما پنهان می کند تا تعادلی به وضعیت قصه اش بدهد. در عوض موجودات دیگری مانند بتمن های قلابی ابتدای فیلم یا حضور کوتاه مدت مترسک به قصه اضافه می کند تا بر وضعیت قهرمان اصلی فیلم نوری بیشتر بیفکند. اگر بتمن زاده دوران منع مشروبات الکلی و اوج گرفتن دسته جات تبهکاری و گانگستری در آمریکا بود، بتمن فعلی از دنیای پیچیده تری می آید. ماشین روز قیامت او باید در خور مقابله با تبهکاران قرن جدید باشد. کسانی که به گاتام سیتی قانع نیستند و دایره فعالیت هایشان از مرزهای آمریکا هم بیرون می رود. بنابر این بتمن نیز به دوستانی نیاز دارد، کسانی چون فاکس که به خوبی در دل قصه جا افتاده اند. همین باعث می شود تا فیلم از یک قصه پلیسی معمولی دور شده و در قالب فیلمی مربوط به ماجراهای بتمن به خوبی جا بیفتد. فضای سرد و خاکستری کل فیلم هیچ نشانی از گرمی و نجات کامل به بیننده عرضه نمی کند، هر چند صحنه های اکشن نفس گیرش که آدرنالین خالص تولید می کنند برای لحظه ای دلش را خنک خواهد کرد.

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:21 | لینک  | 

نه مثل لیلی یا مجنون

حاجی هنوز مردد بنظر میرسید. زن ادامه داد:خیلی دنبالش گشتم تا این جا رو نشونم دادن

حاجی از زن فاصله گرفت و  روی صندلی نشست. مکث کرد.

- خدا  خودش عوضتون بده حاجی

زن که  در آستانه ی حجره ایستاده بود چند قدمی جلو آمد . نگاه حاجی سنگين بود و نامطمئن . زن  کنار تابلو فرشی که لیلی و مجنون را به تصویر کشیده بود ایستاد.حاجی گوشی اش را برداشت.

- فقط بهش نگین منم

حاجی دوباره به زن نگاهی انداخت. موبایلش را دست بدست کرد و پرسید:مگه نمیگی شوهرته ؟

- میترسم نیاد

حاجی زیر لب صلواتی فرستاد و شماره گرفت.
-الو ؟ الو...آره.. کجائی؟ کارگاه رو ول کن بیا این جا... جلدی اومدی ها؟ یا علی...

سرش را بالا آورد و لبخند زد . زن چادرش را محكم دور خودش پيچيد . حاجی گوشی را روی میز گذاشت .
- نگفته بود زن داره.

زن  چیزی نگفت .

- باهم قهريد؟

زن به کاشیهای فرسوده ی کف حجره نگاه میکرد.

- دعواهای زن و شوهری تمومی نداره که..نمونه اش همین حاج خانوم ما که سالی به دوازده ماه یا قهره  یا مدام غرو لند می کنه. دعواتون شده .مگه نه؟ البته من میدونم مشکل چیه.

زیر چشمی زن را نگاه کرد تا عکس العمل او را ارزیابی کند.زن اما همچنان سر به زیر انداخته بود.

- خودش میگه مریضه ولی رنگ و رخسارش چیز دیگه ای نشون میده. درست نمیگم؟

زن آه کشید و به رفت و آمد مردمی که در بازار اینسو و آن سو میرفتند خیره شد.

- کتکت میزنه؟

زن بعلامت نفی سر تکان داد و  برگشت تا از حجره بیرون برود .

- کجا حاج خانوم ؟ همین جا باش تا بیاد

- بيرون منتظر مي مونم..

صدای زن لرزش خفیف داشت.
-   همین جا بشین تا بیاد.
زن هنوز مردد بود.
- این جا که صندلی هس.بیشین دخترم .

زن روی صندلی فلزی رنگ و رو رفته نشست و بی اختیار نگاهش روی تابلو فرش های ابریشمی لغزید. حاجی از فلاکس آلومینیومی در استکان کمرباریک لب طلائی چای ریخت .

بفرما،  سرد نشده.

ممنون ، میل ندارم.

حاجی تسبیح دانه درشتش را  از روی میز برداشت.

بچه هم داری؟

یه پسر

خدا حفظش کنه. چند سالشه؟

چهارسال و پنج ماه

اسمش رو چی گذاشتین؟

ذبیح الله

احسنتم . توی این زمونه ی بی صاحاب کمتر اینجور اسما رو واسه بچه هاشون میذارن .

زن به اطراف چشم چرخاند و زیر لب گفت: چرا نیومد؟

حاجی قندان نقره ای را کنار استکان گذاشت و گفت: تا چائی رو بخورین آقاتون هم میاد. ناراحت نباش دخترم.

هر دو ساکت شدند . حاجی دستی به ریش جو گندمی اش کشید و گفت: مشکلتون چیه؟ شاید بتونم کمکتون کنم. شما جای دخترمی.

زن چادر را روی صورتش کشید. شانه هایش میلرزید.

شما که نباید زود شکست رو قبول کنین در ضمن با هر سختی آسونی و آسایش هم هست خدا خودش گفته فان مع العسر یسرا ، ان مع العسر یسرا...اینا همه امتحانه دخترم .

زن چیزی زیر لب گفت.حاجی صلواتی فرستاد.

 - درست میشه دخترم..راستش منم خیلی نمیشناسمش .دو سه ماه بیشتر نیس با ما کار میکنه . یکی دوتا از دوست وآشناها معرفی اش کرده ن

زن ساکت بود.

بد اخلاقه؟

نه

بد دهنه؟

اصلا"

خسیسه؟

نه

 زير سرش بلند شده ؟

نه حاجی!

مشکلتون چیه؟

دو ماهه نیومده خونه. یه نامه برام گذاشت با یه مقدار پول. نوشته بود نمی خوام جلوی چشم پسرم ذره ذره آب بشم.نمیخوام منو این جوری به یاد بیاره .

حاجی دستی به صورتش کشید و گفت: فرامرز منم همین جوری رفت سینه ی خاک . نه نامی ازش موند و نه نشونی.کنار خیابون پیداش کردن. شده بود پوست و استخون. از ماه گرفتگی پشت گردنش شناختمش.

حاجی بغض کرد. از جا بلند شد به سمت آبدار خونه ی گوشه ی حجره رفت. پرده را کشید . صدای شر شر آب که  بلند شد. زن سرش را بالا آورد و به نقش مجنون که لیلی نشسته بر اسب را به دوش گرفته بود خیره ماند.صدای آب قطع شد .زن سرش را زیر انداخت . حاجی با آستین پیراهن صورتش را خشک کرد.

- غصه نخور. دستکم تو ذبیح رو داری که خدا البته برات نگهش داره ولی من چی بگم دختر؟چی بگم از بی کسی و تنهائی؟
زن فقط سر تکان داد و حرفی نزد.

پس مشکلتون اینه؟!

گوشی اش را برداشت . زیر چشمی مراقب زن بود.حاجی پیامکی فرستاد و موبایلش را روی میز گذاشت.

-         شما نگران نباش. مشکلتون رفع میشه ان شاءالله

زن با گوشه ی چادر اشکش را پاک کرد.حاجی کشوی میز را باز کرد و بسته ای اسکناس را در پاکتی قهوه ای گذاشت .

-         اینو بگیر دخترم

زن نگاهی به پاکت انداخت.

-         برای همسرتونه. باید کمکش کنیم.

-         من کمکی نخواستم از شما.

زن از جا برخاست . به پاکت نگاهی انداخت  و پرسید: توش چیه؟

-         ناقابله ولی برای خرج دوا و درمون باید کافی باشه.

-         من برای گداوی این جا نیومدم آقای حاجی

-         نه صحبت این حرفا نیس که..

-         اومدم شوهرم رو ببینم . همین .

حاجی پشت میز ایستاد و گفت:مگه نمی خوای شوهرت خوب بشه حاج خانوم؟

-         مرگ حقه. تقدیرش این بود که اون جاشهید نشه .حالا  داره ذره ذره شهید میشه . سرطان بدنش رو گرفته . دکترا میگن اثر گاز خردل و جراحت شیمیائیه...

زن دیگر چیزی نگفت و از حجره بیرون زد . مرد موتور سواری که از دور حجره را زیر نظر گرفته بود با دیدن زن به سرفه افتاد و چشمانش خیس اشک شد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:58 | لینک  | 

www.3jokes.com - عکس های خنده دار جوك اس ام اس
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:39 | لینک  | 

خاتمي:

آمدن وقتي معنا دارد كه يك گام نسبت به گذشته جلوتر برويم

 

 

به نقل از روابط عمومي دفتر سيدمحمد خاتمي، وي در ديدار با گروهي از اقشار مختلف مردم استان چهارمحال و بختياري، با اشاره به فطرت اصلاح‌طلبي در ميان مردم لزوم تبيين اصول اصلاح‌طلبي را يادآور شد و تصريح كرد: يكي از تصميم‌هايم اين است كه اصلاح‌طلبي را به آن صورتي كه خودم قبول دارم و فكر مي‌كنم تنها موردي است كه به راي مردم نيز گذاشته شده است، تبيين كنم؛ به خصوص اين‌كه از سطح نخبگان به توده مردم كشانده شود. اميد است اين مساله بتواند سبب همبستگي و پيوند بيشتر همه نيروهاي اصلاح‌طلبان در سرتاسر كشور شود و بتوانيم حول يك سري اصول روشن و چارچوب مشخص‌ترحركت درستي داشته باشيم.
رييس بنياد باران با اشاره به وضعيت كنوني كشور در عين حال اظهار كرد: نبايد بيش از حد سياه نمايي شود و آن‌چه هست بايد بيان شود و مردم كه ولي نعمت ما هستند، بايد نسبت به قضايا روشن‌تر شوند؛ گرچه گيرنده‌هاي خود مردم خيلي قوي است و قبل از آن‌كه تحليل‌كنندگان آن‌ها را توجيه كند كه وضع چيست مردم با فطرت خودشان از هر طبقه‌اي خوب مي‌گيرند و قضاوت مي‌كنند در كشور چه مي‌گذرد به خصوص وقتي مساله به جنبه‌هاي ملموس از جمله مسائل اقتصادي كشانده شود.
خاتمي ادامه داد: به درستي گفته شد يكي از رسالت‌هاي ما مبارزه با فقر، فساد و تبعيض است؛ گرچه محدود كردن اصلاحات در اين چارچوب‌ها كار درستي نيست، اين مسائل حتما از مصداق‌هاي اصلاح‌طلبي است، اما اصلاح‌طلبي وسيع‌تر از اين‌هاست. نبايد فقط روي جنبه‌هاي مادي و ملموس قضايا حساب كنيم.
وي افزود: اگر جاي مردم و حاكمان عوض شود؛ يعني مردم كه اربابند هيچ‌كاره بشوند و حاكمان كه نوكرند و بايد در خدمت مردم باشند همه كاره بشوند، اين بدترين تبعيض است.
رييس بنياد باران با طرح اين پرسش كه "آيا در اين چند سال اخير فقر، فساد و تبعيض كمتر شده است يا بيشتر؟" خاطرنشان كرد: اگر واقعا بيشتر شده است همه مسئولان بايد به انتقادات گوش دهند و به نحوي حركت كنند كه مشكلات جامعه كمتر شود.
وي مساله امنيت ملي كشور را يادآور شد و افزود: دفاع از آرمان‌هاي انقلاب كه متاسفانه گاهي به نفع بعضي اغراض و خواست‌هاي گروهي، باندي و سليقه‌هاي خاص مصادره مي‌شود و همچنين دفاع از حيثيت و اعتبار نظام جمهوري اسلامي ايران و مردم در عرصه بين‌المللي مسائلي است كه دغدغه خاطر ماست. آيا در اين مسيرها حركت شده است؟ اگر نشده است بايد تلاش كنيم در اين مسير حركت كنيم.
رييس جمهور سابق كشورمان گفت: معتقدم براي انتخابات آتي بايد اين‌قدر رشد داشته باشيم كه تفاهم و اجماع كنيم و به جمع‌بندي برسيم، خيال نكنيم مشكلات فقط با يك فرد حل مي‌شود. بايد تلاش كرد اصلاحات در عرصه عمومي مطرح باشد و محور و مدار كار باشد تا بهتر و بيشتر بتوان كار انجام داد.
خاتمي با اشاره به تقاضاي علاقمندان به حضور خود در عرصه انتخابات، با بيان اينكه «بايد فضايي ايجاد شود كه مردم بتوانند آزادانه انتخاب كنند» گفت: در جريان انتخابات مجلس خيلي از شخصيت‌ها و نيروهاي مومن، كارآمد و مورد علاقه مردم قبل از انتخابات از عرصه حذف شدند. اين مساله و نظاير آن بايد حل شود.
به گزارش خبرگزاري فارس، رئيس بنياد باران با اشاره به لوايح دوگانه دوره قبل گفت: بنده يك چيز بيشتر نگفتم و آن اين‌كه مي‌خواهم پايبند قانون اساسي باشم؛ چراكه اين قانون نتيجه انقلاب اسلامي و حاصل راي آزاد مردم است. آن‌چه را مورد خواست و نياز مردم است و پايه‌هاي آينده كشور كه مردمش آزاد، برخورداراز اعتبار، پيشرفت مادي و معنوي باشند، دارد.
خاتمي تاكيد كرد: مشكل ما بعضي اصول و چارچوب‌ها نيست، بلكه اجرا نشدن همين قانون اساسي است. هيچ نيرويي، هيچ ركني و هيچ دستگاهي نيست كه غيرمسئول باشد، يعني اختيار داشته باشد و مسئوليت نداشته باشد، بايد قانون اجرا شود.
وي با اشاره به اين‌كه "متاسفانه امروز هم قانون اساسي به صورت ديگري از سوي برخي زير پا گذاشته مي‌شود"، اظهار كرد: بسياري از كساني‌كه بايد حافظ قانون اساسي باشند، خلاف آن عمل مي‌كنند، ولي رييس جمهور چه اختيارتي دارد كه با آن برخورد كند؟ رييس جمهور مجري قانون اساسي است و بزرگترين كار وي به نمايندگي مستقيم از ملت اجراي قانون اساسي است؛ نه فقط بايد خود در چارچوب قانون اساسي حركت كند، بلكه بايد ناظر اجراي قانون اساسي و به خصوص روح آن در همه اجزا و اركان نظام باشد.
رئيس بنياد باران گفت: آمدن در صورتي معنا دارد كه يك گام نسبت به گذشته جلوتر برويم و الا بايد فكر ديگري كرد.
خاتمي در پايان گفت: به هر حال هر تصميمي بايد مبتني بر اين باشد كه تا چه حد مي‌توان به مردم و كشور خدمت كرد و بايد زمينه خدمت و حركت در چارچوب اصول و به سوي آرمان‌ها فراهم باشد.البته آمدن يا نيامدن يك فرد به معني عدم حضور در عرصه نبايد تلقي شود، بلكه بايد كوشيد تا به نحوي حضور داشت كه پيروزي نهايي از آن ملت باشد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:14 | لینک  | 

نیازمندی ها

 

نیازمندیم

به یک کارگردان معروف ، خوش تیپ با روابط عمومی قوی و ترجیحا" روشنفکرجهت دعوت به تالار فجر نیازمندیم. متقاضیان مشخصات خود را به دفتر کانون فیلم و عکس ارسال نمایند.

خرید یا اجاره

چون اعضای کانون گردشگری دانشگاه شیراز تمامی مناطق دیدنی و ندیدنی شیراز و حومه را دیده اند از تمامی مستشرقین مکتشفین و همچنین کسانی که ملک و یا مکانی دیدنی دارند دعوت می شود جهت مشاوره برای فروش آن مکان به کانون با مشاور مسکن و املاک کانون گردشگری تماس بگیرند . خانه های بزرگ و قدیمی در اولویتند زیرا می توان از آن به عنوان خوابگاه خودگردان هم استفاده نمود.

دعوت به همکاری

اگر دوست دارید در خیابان دور خودتان بچرخید و فریاد بزنید با ما تماس بگیرید. کانون تیاتر – واحد تیاتر خیابانی و کمی بیابانی!

آگهی فروش

اشعار و داستان خود را می فروشیم یا با ژتون یکشنبه و چهارشنبه معاوضه می کنیم. کانون ادبی.

استخدام

تعدادی جوان ورزیده و قوی هیکل جهت پیگیری برنامه های تصویبی کانون و گرفتن تنخواه استخدام میشوند . مردان آهنین در اولویت هستند. کانون نجوم.

از ما بخرید ، به نفع شماست

در آستانه ی سال نوی تحصیلی مقداری رنگ و چسب و مقوای باد کرده از دعوت نامه های زیبای ما بفروش میرسد. با نازلترین قیمت.بشتابید که صاحبش داره فاکتورها رو جمع و جور می کنه. کانون نگاره

گمشده

روحیه ی همدلی و همکاری در حوالی معاونت فرهنگی گم شده لذا از این تاریخ کارگروهی از درجه ی اعتبار ساقط است. امضاء محفوظ(محافظه کار سابق)

برگزار می کنیم

هر گونه سمینار اجتماعی در سطح ملی و بین المللی آن هم بدون هزینه برگزار می کنیم . بدهکاران فعلی

(اعضای سابق کانون آفتاب)

پیدا کنید  و جایزه بگیرید

یک عدد فانوس از جنس کانونی گم شده .پیدا کنید و جایزه بگیرید.

بعدا" آگهی می دهیم

چون بشدت در حال مطالعه و اندیشه ورزیدن هستیم بعدا" نیاز های خود را اعلام می کنیم . کانون اندیشه و مطالعات

بفروش میرسد

تعدادی سی  دی و نوار کاست خالی جهت فروش موجود است . نشریه ی فوق تخصصی و سوپر سونیک صدای سکوت هم بزودی منتشر میشود .در ضمن افرادی که ثقل سامعه دارند می توانند به عنوان عضو افتخاری با ما همکاری نمایند.هرگونه سکوت را طالبیم. کانون موسیقی.

 

 

 

 

   

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:11 | لینک  | 

 

گاهی به آسمان نگاه کن...

باید اعتراف کنم من نیز گاه به آسمان نگاه کرده‌ام! دزدانه!در چشم ستارگان! نه به تمامی‌شان! تنها بدانها که شبیه ترند به چشمان تو

کارگردان: کمال تبریزی

تهیه‌کننده: محمدرضا تخت کشیان

فیلمنامه: فرهاد توحیدی (با تشکر از کمال تبریزی و رضا کیانیان)

موسیقی: پیمان یزدانیان

بازیگران: رضا کیانیان، آتیلا پسیانی، احمد آقالو، حمید امجد، هانیه توسلی، هوشنگ حریرچیان، اصغر نقی زاده، محمود بهرامی و اسدالله یکتا

خلاصه داستان:

داستان در مورد مفقودالاثرانی است که تا زمانی که جسدهایشان پیدا نشود در بین ما حضور دارند.

موضوع:

چند روح از جمله يك روح باستاني كمك مي‌كنند تا مردم خوب زندگي كنند و خوب بميرند در ضمن به خودشان هم كمك مي كنند تا اگر لكه سياهي با خود دارند پاك كنند.

مضمون:

رستگاری

چند نکته در باره ی فیلم:

هشتمین فیلم سینمایی کمال تبریزی  افیلم  به عنوان دومین فیلم برگزیده تماشاگران انتخاب شد. فیلمنامه گاهی به آسمان نگاه کن برداشتی آزاد از رمان مرشدو مارگریتا اثر میخائیل بولگاکف نويسنده روس است و ساختار غیرمتعارفی آن  ناشی از فیلمنامه اقتباسی است.

ساعت دوازده و چند دقیقه  و من باید یکی دو ساعت دیگه این فیلم را در محل تالار فجر نقد کنم. خب راستش بنظرم این فیلم اثری نیست که بشه در موردش تکنیکی و کلاسیک بحث کرد. چرا؟ چون فیلم کلاسیک نیست و سعی کرده ساختاری متفاوت داشته باشه .

در یک جمع بندی می تونم به این نکات اشاره کنم:

۱- در جستجوی قهرمان :

قهرمان اصلی فیلم چه شخصیتی است؟ هاتف؟ بهمن؟ حاج اکبر فاضلی؟اصغر رمضانی....؟

فیلم تعدد شخصیت دارد شاید هم بشود گفت تکثر شخصیت اما بنظر میرسد که هیچکدام قهرمان اصلی فیلم نیستند و هرکدام گوشه ای از داستان را روایت می کنند.

۲-منطق فیلم کدامست؟

هر فیلمی در همان دقدیق نخست سعی می کند با مخاطب به تفاهم رسیده منطق خودش را به روشنی بیان کند یک فیلم می تواند واقع گرا واقع گریز فانتزی علمی تخیلی و...باشد

در این فیلم ما با اثری روبرو هستیم که آشکارا دوبطنی است یعنی هم واقعگراست و هم واقع گریزو ماورائی. چرا؟ چون فیلمساز در آستانه ی مرگ و زندگی انسان ها ایستاده  و از دروازه ی مرگ عبور نمیکند تا به ماورائ برسد و به عقب هم برنمی گردد تا در زندگی غرق شود و این نکته ی ظریفی است که کمتر به آن توجه میشود.

فیلمساز در زندگی خاکی ما را تشویق می کند تا گاهی به آسمان و به ماوراء نگاه کنیم و این چشم انداز جهان بینی ما را ممکن است دوبطنی کند (مانند ماتریکس۱)

۳- سوژه چیست؟

فراغ بهمن و هانیه؟پاک شدن حاجی از گناه؟ پیدا شدن پیکر رمضانی؟ تجلی فطرت پاک دکتر منعمی؟ نه . بنظرم این فیلم موضوع مرگ  را برای بیان مفاهیمی ماورائی برگزیده. بنابراین تصورم اینست که این اثر مرگ باور و فیلمی متذکر است. بنابراین بر می گردیم به مباحث کلاسیک فیلمنامه نویسی . شنیده ایم که فیلم یا براساس شخصیت (مانند هامون . لئون و...)است یا براساس ماجرا (دزدی از بانک. سرقت. جنگ و...)اما این جا فیلم براساس یک مفهوم بنا شده یعنی مرگ. 

۴- مرشد کجاست؟ و مارگریتا کدام است؟

منبع اصلی فیلمنامه رمانی است نوشته ی میخائیل بولگاکف. رمان ساختاری پیچیده دارد . در این اثر واقعیت و خیال و رئال و سورئال در هم تنیده شده اند . شاید بشود گفت نوعی رئالیسم جادویی روسی ست . رمان که بن مایه های فلسفی و اجتماعی دارد با پس زمینه ای سیاسی که به شکلی رقیق و غیر مستقیم یادآور دوران خفقان استالینی ست به بیانی  بسیار ظریف و هنرمندانه و گاه شاعرانه مسائل مختلف جامعه ی روسی را مطرح می کند و در سطح فلسفی اش گرفتاری ها و بحران های  انسان معاصر را گوش زد می کند. در این اثر سه داستان شکل می گیرد و پا به پای هم پیش می رود و گاه این سه در هم تنیده می شوند و دوباره باز می شوند تا سر انجام به نقطه ای یگانه می رسند و با هم یکی می شوند . یکی داستان سفر شیطان به مسکو در چهره ی  یک پروفسور خارجی  به عنوان استاد جادوی سیاه به نام ولند  به همراه گروه کوچک سه نفره اش : عزازیل ، بهیموت و کروویف .  دوم داستان مصلوب شدن عیسا مسیح در اورشلیم بر سر جلجتا  و سوم داستان دل دادگی رمان نویسی بی نام موسوم به مرشد و ماجرای عشق پاک و آسمانی اش به زنی به نام مارگریتا.

 بولگاکف تنهایی ژرف انسان معاصر  در دنیای سکولار و خالی از اسطوره و معنویت معاصر را گوش زد می کند . دنیایی که مردم اش دل باخته و تشنه ی معجزه و جادو و چشم بندی اند و گویی خسته از فضای تکنیک زده و صنعتی پر دود و غبار معاصر با ذهنی انباشته از خرافه منتظر ظهور یک منجی یا چشم به راه جادوگران افسانه ای اند و هنوز هم چون اجدادشان محو تماشای حرکاتی جادویی و نا متعارف اند و هنوز هم علم و مدرنیته را باور نکرده اند و آن را به چیزی نمی گیرند .  فصلی که مربوط به تئاتر واریته ی مسکو می شود و نمایش حیرت انگیز و باور نکردنی ولند در مقابل چشم حاضران به خوبی این معنا را باز می کند 

 با این همه از سوی دیگر نگاه ژرف و تیز بین و چند لایه ی بولگاکف  روشن فکران علم زده و سطحی نگر لاییک را هم از یاد نمی برد . تیغ  تیز و بران نقد او همه چیز و همه کس  را شامل می شود. او چنان بلای وحشت انگیز و تمسخر باری بر سر برلیوز  به عنوان یکی از این روشن فکران و یکی از شخصیت های اصلی داستان می آورد که شگفتی آور ست. دو ماجرا نشان دهنده ی تصویه حساب نویسنده با این روشن فکران و این محافل ست . یکی ماجرای کشته شدن برلیوز و قطع شدن سر او در زیر ریل های قطار برقی که از فراز های جان دار این رمان ست. مرگ او آن قدر تکان دهنده و حیرت آور ست و این بیان هنرمندانه و تصویرگرایانه  آن قدر  پر قدرت و نیرومند ست  که اثر وحشت آورش تا انتهای داستان بی وقفه ادامه دارد و از یاد نمی رود. ماجرای دیگر به آتش کشیده شدن گریبایدف ، خانه ی هنر مسکو است.
   در پایان این داستان شگفت و در یک فضای سیال و فرار سورئالیستی دو دل داده یعنی مرشد و مارگریتا که اکنون به کمک ابلیس به وصل هم رسیده اند ، هر دو سوار بر اسب ، سرخوش و شادان به دنبال ولند از آستان این جهان می گذرند و برای آخرین بار مسکو را از فراز تپه ای می نگرند . شهری که یادآور اورشلیم عهد عیسای ناصری ست و اکنون در پی توفان سختی که آن را فرا گرفته در تاریکی و ظلمت محض فرو می رود . آنان سبک بار و سبک بال دست در دست یک دیگر از کرانه های این جهان می گذرند و پا به جهان ابدی می گذارند. مرشد و مارگریتا رمانی مدرن ست که به نقل از دکتر میلانی به زعم بسیاری از منتقدان با رمان های کلاسیک پهلو می زند.(به نقل از سایت جن و پری . با اختصار)

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:42 | لینک  | 

just remember in the winter


far beneath the bitter snow


lies the seed that with the sun's love,


in the spring, becomes the rose

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 12:16 | لینک  | 

با ما تماس بگیرید

الو؟

_بله

_سلام ببخشید... معاونت فرهنگی؟

_بله

_یک انتقاد داشتم.

_بله

_این چه وضعیه ؟

کدام وضع؟

همین فعالیت های دانشجوئی دیگه..

کدام فعالیت؟

وا..؟! یعنی شما خبر ندارین؟

حالا شما بفرمائید تا بیشتر در جریان قرار بگیریم.

آقا نمی دونین ما دانشجویان علاقمند به فرهنگ و هنر و مسائل مربوطه چقدر مشکل داریم

چقدر مشکل دارین؟

خیلی مشکل داریم آقا. تالار فجرکه همیشه شلوغه. الآن دو هفته  س که ما  نتونستیم بریم اون جا تمرین کنیم

این که بد نیست . چون نشون میده فعالیت های فرهنگی در دانشگاه شیراز زیاده

کلاس های آموزشی رو چی میگین؟ همه اش گلدوزی و خیاطی و گل چینی...خب شاید یه نفر سلیقه ی دیگه ای داشته باشه آقا.

شما آمار دانشجویان ورودی رو می دونین؟

چه ربطی داره؟

طبق آخرین آمار شصت و هشت در صد دانشجویان ورودی دختر هستند...

خب باشن . درس خوندن زحمت کشیده ان حالا هم دانشگاه قبول شده ان شما آقایون چرا اینقدر حسودین؟ من فمینیست نیستم ها ولی نمیتونم ساکت بمونم و ببینم حقم داره ضایع میشه ...

اجازه بدین ... من که هنوز حرفم تمام نشده...

خب بفرمائید ولی اگه از افزایش در صد دانشجویان دختر ناراحتین باید بگم ...

خواهش می کنم اجازه بدین حرفم تموم بشه

بفرمائید

بله. این تغییر آمار باعث شده تا معاونت فرهنگی خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده و بزودی کلاس های آشپزی. خانه داری  زنبیل بافی گوبلن دوزی اطو کشی و شیرینی پزی برگزار میشه؟

راست میگین؟

دروغ چرا؟

وا ؟... چه خوب بذارین به بچه ها خبر بدم .خیلی خوشحال میشن

خواهش می کنم. حالا راضی شدین؟

نه

چرا؟

چون وضعیت نشریات دانشجوئی اصلا" رضایت بخش نیست . این همه اتاق و دفتر راه انداختین که چی؟واحد کتاب واحد انتشارات واحد نشریات دانشجوئی ولی نتیجه اش چی؟ هیچی

قبول دارین که زمان ارتباطات و روابط الکترونیکیه؟

بله

خب ماهم در راستای این هدف داریم تلاش می کنیم از نشریات و رسانه های سنتی به سمت نشریات الکترونیک حرکت کنیم.

خب اینم تا حدودی قبول ولی انجمن های علمی  رو چی میگین؟ رئیسش استعفا داده کارشناسش هم که بلاتکلیفه.این وسط تکلیف ما چیه؟

تکلیف روشنه . علم در تمام شئونات دانشگاه باید جریان داشته باشه و نباید محدود به یکی دو تا انجمن بشه بنابراین آحاد دانشجویان باید فعالیت علمی داشته باشن یعنی ما یه انجمن علمی بزرگ داریم به اسم دانشگاه که همه عضوش هستن؟

حتی بخش های خدماتی و تدارکات؟

بله . چه اشکالی داره ؟ نشنیدین که میگن تجربه از علم با اهمیت تره؟

چی بگم؟ بازم بنظرم حق با شماست آقای..

مشکل گشا

ببخشید

عرض کردم که... مشکل گشا هستم . کارمند نمونه ی معاونت فرهنگی 

ممنونم. لطف کردین.

بله همیشه همین طوره. خب انتقاد دیگه ای هم دارین؟

راستش نه فقط می خواستم تشکر کنم راستش خیلی خوب شد که ترشی رو از برنامه ی غذائی سلف حذف کردین چون مامانم اینا بارها توصیه کرده ن ترشی نخورم تا یه چیزی بشم و شما با این کار بزرگ به نسل جوان کمک می کنین تا یه چیزی بشن.

ممنون اگه ممکنه یه بار دیگه تشکر کنین تا بتونم صداتونو ضبط کنم و این صدای رسای نسل جوان را به گوش جهانیان برسانم .

زحمتتون می شه

نه این وظیفه ی ماست که حقیقت رو به اقصی نقاط دانشگاه  منعکس کنیم. شما حاضرید؟

بله

یک.. دو سه .. ضبط میشه..

من از شما بخاطر حذف ترشی تشکر فراوان می کنم و امیدوارم این حرکت فرهنگی مناسب بزودی در سایر دانشگاههای کشور و جهان الگو برداری بشه .ممنون و بای بای

 

الو؟

_بله

_سلام

_بله

_ببخشید... معاونت فرهنگی؟

_بله

_یک انتقاد داشتم.

_بله

_این چه وضعیه ؟

کدام وضع؟

همین فعالیت های دانشجوئی دیگه..

کدام فعالیت؟

وا..؟! یعنی شما خبر ندارین؟

حالا شما بفرمائید تا بیشتر در جریان قرار بگیریم.

آقا نمی دونین ما دانشجویان علاقمند به فرهنگ و هنر و مسائل مربوطه چقدر مشکل داریم

چقدر مشکل دارین؟

خیلی مشکل داریم آقا. تالار فجرکه همیشه شلوغه . الآن دو هفته  س که ما  نتونستیم بریم اون جا تمرین کنیم

این که بد نیست . چون نشون میده فعالیت های فرهنگی در دانشگاه شیراز زیاده

کلاس های آموزشی رو چی میگین؟ . همه اش گلدوزی و خیاطی و گل چینی...خب شاید یه نفر سلیقه ی دیگه ای داشته باشه آقا.

شما آمار دانشجویان ورودی رو می دونین؟

چه ربطی داره؟

طبق آخرین آمار شصت و هشت در صد دانشجویان ورودی دختر هستند...

خب باشن . درس خوندن زحمت کشیده ان حالا هم دانشگاه قبول شده ان شما آقایون چرا اینقدر حسودین؟ من فمینیست نیستم ها ولی نمیتونم ساکت بمونم و ببینم حقم داره ضایع میشه ...

اجازه بدین ... من که هنوز حرفم تمام نشده...

خب بفرمائید ولی اگه از افزایش در صد دانشجویان دختر ناراحتین باید بگم ...

خواهش می کنم اجازه بدین حرفم تموم بشه

بفرمائید

بله. این تغییر آمار باعث شده تا معاونت فرهنگی خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده و بزودی کلاس های آشپزی. خانه داری  زنبیل بافی گوبلن دوزی اطو کشی و شیرینی پزی برگزار میشه؟

راست میگین؟

دروغ چرا؟

وا ؟... چه خوب بذارین به بچه ها خبر بدم .خیلی خوشحال میشن

خواهش می کنم. حالا راضی شدین؟

نه

چرا؟

چون وضعیت نشریات دانشجوئی اصلا" رضایت بخش نیست . این همه اتاق و دفتر راه انداختین که چی؟واحد کتاب واحد انتشارات واحد نشریات دانشجوئی ولی نتیجه اش چی؟ هیچی

قبول دارین که زمان ارتباطات و روابط الکترونیکیه؟

بله

خب ماهم در راستای این هدف داریم تلاش می کنیم از نشریات و رسانه های سنتی به سمت نشریات الکترونیک حرکت کنیم.

خب ایتنم تا حدودی قبول ولی انجمن های علمی  رو چی میگین؟ رئیسش استعفا داده کارشناسش هم که بلاتکلیفه.این وسط تکلیف ما چیه؟

تکلیف روشنه . علم در تمام شئونات دانشگاه باید جریان داشته باشه و نباید محدود به یکی دو تا انجمن بشه بنابراین آحاد دانشجویان باید فعالیت علمی داشته باشن یعنی ما یه انجمن علمی بزرگ داریم به اسم دانشگاه که همه عضوش هستن؟

حتی بخش های خدماتی و تدارکات؟

بله . چه اشکالی داره ؟ نشنیدین که میگن تجربه از علم با اهمیت تره؟

چی بگم؟ بازم بنظرم حق با شماست

بله همیشه همین طوره. خی انتقاد دیگه ای هم دارین؟

راستش نه فقط می خواستم تشکر کنم راستش خیلی خوب شد که ترشی رو از برنامه ی غذائی سلف حذف کردین چون مامانم اینا بارها توصیه کرده ن ترشی نخورم تا یه چیزی بشم و شما با این کار بزرگ به نسل جوان کمک می کنین تا یه چیزی بشن.

ممنون اگه ممکنه یه بار دیگه تشکر کنین تا بتونم صداتونو ضبط کنم و این صدای رسای نسل جوان را به گوش جهانیان برسانم .

زحمتتون می شه

نه این وظیفه ی ماست که حقیقت رو به اقصی نقاط دانشگاه  منعکس کنیم. شما حاضرید؟

بله

یک.. دو سه .. ضبط میشه..

من از شما بخاطر حذف ترشی تشکر فراوان می کنم و امیدوارم این حرکت فرهنگی مناسب بزودی در سایر دانشگاههای کشور و جهان الگو برداری بشه .ممنون و بای بای

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:6 | لینک  | 

11rx5kj.jpg
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 10:1 | لینک  | 

Nothing else matters



So close no matter how far
Couldnt be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I dont just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close no matter how far
Couldnt be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I dont just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know

So close no matter how far
Couldnt be much more from the heart
Forever trusting who we are
No nothing else matters

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 19:10 | لینک  |