تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art


لالائی برای کودکی در جنگ

ترانه های مایک نوبل

Close your eyes
A kiss goodnight
Don't think about the
Fire in the sky

Just squeeze my hand
Tight as you can
We'll be ready when the
Thunder roars again

Now hold me while we sing a lullabye
And imagine all the stars in the sky
And an angel in the moon, watching over you,
Promising that in the morning light,
You're gonna be allright

Dream your dreams
A child's dreams
Of a world where people
Live in harmony

My precious child
You are my life
And I promise I will
Never leave your side

So hold me while I sing a lullabye
And imagine all the stars in the sky
And the angel in the moon, watching over you,
Promises that in the morning light ....
You're gonna be allright

You're gonna be allright ....

cp 2007, music and lyrics, by mike nobel

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:20 | لینک  | 

گزارش سرقت

افسر نگهبان نگاهی به مرد انداخت و گفت: شما مطمئنی؟

مرد که روی صندلی جمع شده بودو تند تند کاغذ اظهاریه را سیاه می کرد دست از نوشتن برداشت.  به افسر نگهبان نگاهي انداخت و گفت: یعنی من دروغ میگم؟دزدی شده سروان . زندگی ام به باد فنا رفته..

مرد کاغذ اظهاریه را در هوا تکان داد  و گفت : یعنی اینا  راست نیست؟ دروغه؟ تهمته؟

افسر لبخندی زد و گفت: آخه شما میگی دزد به خونه ت زده اما ...

مرد دستی به صورت عرق کرده اش کشید.به تندی سر تکان داد و گفت:ایناهاش  این جا براتون نوشته ام که..به استحضار می رساند این جانب وقتی  به خانه برگشتم،متوجه شدم که سرقتی اتفاق افتاده البته بیشتر وسائل خانه سر جای خودشان بودند اما  ،کامپیوتر زنم . لباس هایش   طلا وسائل آرایشش نبودند . خودش هم نبود و هرجا زنگ زدم گفتند آن جا نیست .حتي مادرش هم اظهار بی اطلاعی کرد و گفت دیگر به ان جا زنگ نزنم درضمن بابک پسر کوچکمان هم نبود ...خواهشمندم دستور فرمائید تا اقداماات لازم در این زمینه انجام پذیرد.

مرد كه همچنان نفس نفس میز د با دست قطرات درشت عرق را از صورتش پاک کرد. افسر نگهبان اما بی آن که لبخند از صورتش محو شود خیره او را نگاه میکرد..

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:18 | لینک  | 

I went to the Church
So I could pray
but the doors would not open
they’d all gone away


So I raised my hands
And started to sing
Lord help a sinner
Who’s outside the gate

I hoped he could hear me
cause I needed him to
I hadn’t the faith left
To pull myself through

Than in that moment
In the blink of an eye
I felt a bit better
and didn’t know why

He’s got his reasons
Somethin’ bout’ faith
I go my excuses....
And a bad head ach…

So I turned around slowly
and I started to go
cause' the Devil inside me
hated this so

and later that evening
I dreamed a church bell rang
For a sinner

who's outside the gate

Robert Moss

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 17:17 | لینک  | 

شب شیرین

-         کجائی امیر؟ مهمونا منتظرن...

-         ببین من..

-         خاله اینا سنگ تموم گذاشتن بایدواسه تولد نوه اش یه کادوی خوب بگیریم.

-         ببین آذر ..من شاید ..

-         گوشی دستت..یه لحظه..

-         حامده؟

-         بله

-         چیه؟ میترسه بیاد ببازه؟بهش بگو ایندفعه می ذارم ببره بعنوان هدیه ی تولد شیرین جون. بازم جلسه داره؟ نمیاد؟

- نه.توی راهه داره میاد.

-         آقا مرتضی سراغت رو میگیره میگه میذاره این دفعه تو شطرنج رو ببری

- چی میگه آذر خانم؟

- هیچی . ساکته

- مبارکه سکوت نشانه ی رضایته دیگه

همه خندیدند.

- مامان بابا کجاس؟

- توی راهه

- بگو زود بیاد می خوام کیکم رو ببرم و هدیه ها رو باز کنم

- حامد؟ چرا ساکتی ؟

- تصادف کردم

- بلند تر بگو این وروجک ها خیلی شلوغ کرده ن

-          تصادف کردم .

-         خب بیمه که داری

-         یه نفرو کشتم . کشتمش ...

زن ساکت شد.

- گوشی رو بده به شیرین

- بابا بابا بیا دیگه

- شیرین جون من یه کم دیر میام .شما کیک رو روشن کن.

- نه . صبر می کنم بیا دیگه یبابا

- نمیتونم ببین من باید یه جائی برم ولی زود میام . تولدت مبارک گوشی رو بده مامان آذر

-          حامد؟

-         یه ساعته دارم دور خودم میچرخم .می خوام برم خودمو معرفی کنم . نذار شب شیرین خراب بشه. باشه؟

زن چیزی نگفت.بی اختیار عقب رفت و به دیوار تکیه زد.کسی ضبط را خاموش کرد.همه جا ساکت شد زن سر بلند کرد. مهمان ها همه به او خیره شده بودند.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:49 | لینک  | 

مصاحبه

31.jpg

هر دو روبروی هم نشسته بودند. زن دستی به موهای روشنش کشید و خبرنگار  سئوال بعدی را پرسید.

- در مورد وضعیت غزه چه نظری دارید؟

زن مکثی کرد و گفت: خب بنظرم سئوال شما را می شود از ابعاد مختلف بررسی کرد اما جامعه ی جهانی نیاز به آرامش دارد و این آرامش بدون از خودگذشتگی و پذیرش خطر حاصل نخواهد شد . بعنوان مثال دو هفته قبل به همسرم حمله شد. فکر می کنید اگر آن تروریست  موفق میشد چه فاجعه ای اتفاقی می افتاد؟  همگی ما دچار آسیب جدی می شدیم . ما یک خانواده ی بزرگیم . خانواده ای به اندازه ی تمامی دنیا. فکر نمی کنم اصلا" اهمیتی داشته باشد که هرکدام در کدام نقطه از جهان زندگی می کنیم مهم این است که بتوانیم با آرامش زندگی کنیم.

خبرنگار سر تکان داد و گفت: بله  حق با شماست اما اجازه بدهید به موضوع غزه برگریدم و اتفاقاتی که آن جا در جریان است . پیام شما برای مردم چیست؟

زن لبخند زد و ادامه داد : برای ایجاد تغییرات بخصوص تغییرات جهانی باید ریسک پذیر بود. جهان نیاز به آرامش دارد اما قبل از هر چیز باید خشونت از میان برود  و تروریسم در منطقه ریشه کن شود . سوء قصدی که به جان همسرم شد  پیامی است برای همه . همه ی کسانی که خواستار دموکراسی و آزادی هستند. منطقه ی خاور میانه در حال تجربه ی گذر از دیکتاتوری به دموکراسی است و این حرکت های تروریستی در حقیقت مقاومتی است در برابر روند رو به رشد آزادی های مدنی اما علیرغم تمامی خطرات ممکن این روند متوقف و یا معکوس نخواهد شد  و من یقین دارم روزی تاریخ از همسرم بعنوان اسطوره یاد خواهد کرد.

خبرنگارچیزی در دفترچه ی یادداشتش نوشت .

-  فکر میکنم جریان دوهفته ی  قبل روی شما تاثیر زیادی داشته . این طور نیست؟

زن لحظه ای به دوربین خیره شد. اشک در چشمانش درخشید.

- بله اگر همسرم ورزشکار نبود و آمادگی مطلوبی نداشت بدون شک با فاجعه روبرو می شدیم. بنظرم تروریسم در ادبیات جهان امروز جائی ندارد و مردم منطقه  باید به این حرکات تروریستی به دیده نوعی رفتار زشت توهین‌آمیز نگاه کنند. چقدر تاسف بار است وقتی می شنویم عده ای این حرکت بی ادبانه را ستوده اند.

خبرنگار: متشکرم  اما اجازه بدهید بر مسئله ی غزه بیشتر تمرکز داشته باشیم .مردم در محاصره اند و شرایط به گونه ای است که جنگی نابرابر را در ذهن زنده می کند . شما بعنوان بانوی اول چه دیدگاهی دارید؟

زن: جنگ؟ فکر نمی کنم در غزه جنگی رخ داده باشد . بهتر است از تعبیر تبادل آتش استفاده کنیم.. حماس فرصت ایجاد صلح داشت اما این اتفاق نیفتاد . حماس می توانست دست از لجاجت بردارد اما این طور نشد . ببینید تاریخ نشان داده که باید از فرصت ها استفاده کرد. آن تروریستی که می خواست به ما صدمه بزند هم نتوانست از فرصت استفاده کند  البته همسرم خیلی سریع جا‌خالی داد ...

خبرنگارروی صندلی جابجا شد.

 ببخشید که حرف شما را ناتمام می گذارم  اما تصاویری که از غزه پخش میشود فاجعه ای انسانی را نشان می دهد. این تصاویر چه پیامی دارند؟

زن لبخند زد.

- پیامش واضح است. اکنون جهان مکانی امن تری شده و آزادی بیان بعنوان رکن دموکراسی در منطقه مورد توجه قرار گرفته بعنوان یادآوری از شما می پرسم  اگر آن حادثه در زمان «صدام حسین» در عراق اتفاق می‌افتاد چه می شد؟ا بدون شک صدام آن خبرنگار تند رو را شکنجه و اعدام می‌کرد. اما اکنون او زنده است و به‌طور قانونی در دادگاه محاکمه می‌شودو این نشان دهنده این است که امروزه آزادی بیان بسیار بیشتری در منطقه و درعراق برای مردم فراهم است. البته من متاسفم وقتی میبینم هنوز هستند عده ای که از پرتاب کفش یا اقدامات حماس حمایت میکنند.

خبرنگار سری تکان داد و گفت: از شما برای این که وقتتان را برای مصاحبه با ما اختصاص دادید سپاسگزارم.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:6 | لینک  | 

 looked at the sky with a tear in my eyes

today.....
The rains falling down and washing it all

away......
I looked at the sky but the air is just heavy

and gray...

Chorus:
Where are we going
Where are we now
Where are we going
Where are we now
Are we Now


I looked to your face but it's showing no

trace today.......
The storms coming in and it's blowing it all

away........
The illusion of truth is showing its' head

today........
The storm's coming in and it's blowing us all

away.......


Chorus:
Where are we going
Where are we now
Where are we going
Where are we now
Are we Now


I looked at the sky with a tear in my eyes

today.......
The rains falling down and washing it all

away........

I looked to your face but it's showing no

trace today.........
The storm's coming in and it's blowing us all

away.......

Chorus:
Where are we going
Where are we now
Where are we going
Where are we now
Are we Now

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 8:13 | لینک  | 

کهنه سرباز

آن بیرون هوا سردبود و برف همچنان می بارید. فنجان قهوه را به صورتم چسباندم و گذاشتم تا گرمایش راآرام آرام جذب کنم موسیقی ملایم، بوی شیرینی خانگی و عطر قهوه  همه آن چیز هائی بودند که مرا به آن کافی شاپ جذب میکشاندند. شاید موسیقی شرقی و  مدیترانه ای اش برایم جالب بود.مشغول چنین افکاری بودم که وارد شد. کاپشنی رنگ و رو رفته  و چرمی به تن داشت. سبزه رو بود و میانسال. روی هر میز کارتی میگذاشت . پنجاه و یکی دوساله بنظر میرسید. کارت را برداشتم.  به دو زبان انگلیسی و فرانسوی این جمله هارا نوشته بود:"کهنه سربازی که برای وطنش جنگید  به کمک شما نیاز دارد. باخرید این کارت به حفظ شرافتم کمک کنید . هر قیمتی که می خواهید بپردازید "

اسکناسی روی کارت گذاشتم اما وقتی دست برد تا آن را بردارد پرسیدم:واقعا" کهنه سربازی؟

نگاهم کرد و چیزی نگفت . دوباره پرسیدم: کجا  جنگیدی؟

کمی مکث کرد و جواب داد: خاورمیانه

-          چیزی می خوری؟ گرسنه نیستی؟

-          خیلی وقته غذای درست و حسابی نخوردم.

اشاره کردم تا بنشیند. سفارش غذا دادم.

-          اجازه هست کارت ها را جمع کنم؟

از سئوالش خنده ام گرفت. سر تکان دادم. بلند شد و کارت ها را جمع کرد . پولی به جیب نزد . فقط چند سکه ریز و درشت برایش گذاشته بودند.مشغول شمارش سکه ها بود که گارسون غذا را روی میز گذاشت و با صدای دخترانه اش گفت: امشب روی شانسی.  مگه نه علی بابا؟

مرد سر تکان داد و لبخند زد.

-          اسمت علی باباس؟

مرد در حالی که سعی می کرد گوشت را تکه تکه کند سر تکان داد .

-          کجائی هستی؟

-          ایرانی

-          کجای ایران؟

دست از غذا خوردن کشید .نگاهم کرد و گفت: مهم نیست

-          مهم نیست؟ فکر میکردم یه کهنه سرباز وطن پرستی؟

-          محمره.

-          این جا چکار می کنی؟

-          زندگی می کنم

-          به این می گی زندگی؟

دوباره دست از غذا خوردن کشید. نگاهم کرد ولی چیزی نگفت.

-          ببخشید. قصد توهین نداشتم.

در حالی که تکه ای استیک به دهان می گذاشت لبخند زد و سر تکان داد.

-          فرانک، فرانک سیلانو

دستم را به سمتش دراز کردم.

-          علی بابا

دست دادیم.

-          می خوای یه کار خوب داشته باشی . در آمدش خوبه.

-          می خوام. بهش احتیاج دارم.

-          دارم چند تا کتاب ترجمه می کنم. من توی کشور شما درس خوندم اما می خوام مشاور داشته باشم کسی که آداب و رسوم اون جا  و ریزه کاری های زبان فارسی رو بدونه.اگه بخوای میتونیم قرار داد ببندیم.

بسته سیگارش را درآورد. . با بی میلی یکی را روشن کرد . بوی بد و غریبی داشت.

- نمی تونم.

- چرا؟

چیزی نگفت.

- چرا نمی تونی؟

از جا برخاست . زیر چشمی نگاهی به غذای نیم خورده اش انداخت و گفت: من ایرانی نیستم . عراقی ام.

و قبل از این که حرفی بزنم از آن جا رفت و دیگر هیچ وقت ندیدمش.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 18:1 | لینک  | 

 

Higher Ground Band یکی از گروههای موسیقی نیمه حرفه ای است که موسیقی مذهبی اجرا می کند .

اعضای گروه:

Cathie Silano – lead vocals
Frank Silano – guitar, vocals, drums
Victor Martin – keyboards, guitar, vocals, drums
Blake Travis – bass
Scott Stahley - drums

 موسیقی و متن I need youیکی از بهترین آثار این گروه محسوب میشود. در ضمن مصاحبه ای هم با سرپرست گروه شده که برایتان در این پست گذاشته ام.

I AM A SINFUL PERSON AND I LIVE IN SINFUL TIMES
I KEEP FALLING ON MY FACE NO MATTER HOW I TRY
BUT YOU ARE HERE TO PICK ME UP AND SET ME ON THE PATH
THAT LEADS ME TO YOUR RIGHTOUSNESS AND I WILL NOT LOOK BACK!

I NEED YOU...YOU'RE MY SECURITY
I NEED YOU...YOU'RE MY PROSPERITY
I NEED YOU...YOU ARE MY SOLID GROUND
I NEED YOU...YOU ARE THE HOPE I'VE FOUND


THERE'S SO MUCH WRONG THAT I HAVE DONE IT HAUNTS ME STILL TODAY
 
AND THOUGH I KNOW WITHIN MY HEART YOUR BLOOD WASHED IT AWAY
SATAN TRIES TO USE THOSE THINGS TO HURT ME YET AGAIN
BUT I STAND FIRM ON JESUS' NAME MY FAITH SECURE IN HIM!


I NEED YOU...YOU ARE THE ONE I LOVE
I NEED YOU...YOU ARE THE ONE I SERVE
I NEED YOU...I NEED YOU EVERYDAY
I NEED YOU...NEED YOU TO LEAD THE WAY
I NEED YOU...
 
 
 
Higher Ground Band
 
 crosses the lines of music genres and has found a genuine nitch in the Christian music scene. Our original music, inspired of God, appeals to a wide range of ages.

Cathie Silano – lead vocals
Frank Silano – guitar, vocals, drums
Victor Martin – keyboards, guitar, vocals, drums
Blake Travis – bass
Scott Stahley - drums
Why this name?
We're always striving to reach the "higher ground".
Do you play live?
We play live any chance we get.
How, do you think, does the internet (or mp3) change the music industry?
It adds a new avenue to reach the multitudes.
Would you sign a record contract with a major label?
If it was the right thing to do...yes.
Band History:
Background:

The members of HGB come from a variety of Tampa Bay, Florida area churches. We are not allied with any particular denomination.

Our musical experience comes from the Christian music industry, the Secular music industry, as well as contemporary Christian praise and worship. We have professional experience in performance and recording.

We are family oriented and all engagements are considered family events.


Exposure:

We have been performing as Higher Ground Band since 1995 and have played at many church sponsored area events,
Our first CD, "Higher Ground Band, Vol. One" is available by secure ordering. Just click on the "Store" link on the right side of this page. Also, check out the "Links" page and go visit the Higher Ground Band store at CafePress. We have all kinds of merchandise for you there.


When writing to us, please make sure your email address is correct. We've gotten a number of emails from people that we can't reply to because the return email address is incorrect. If you haven't received a reply from us, please email us again and make sure your email address is valid. Thanks...

Keep those emails coming and keep on Rockin' for Jesus!!!
Your influences?
Higher Ground Band is a rockin' mix of Classic, Southern and Blues rock styles and is reminiscent of everything from Bad Company to Led Zeppelin and Stevie Ray Vaughan to Pink Floyd.
Favorite spot?
Anywhere we can ROCK FOR JESUS!!!
Anything else...?
ALL THINGS WORK TOGETHER FOR GOOD FOR THOSE THAT LOVE THE LORD AND ARE CALLED ACCORDING TO HIS PURPOSE!
 (Rom. 8:28)
نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 17:6 | لینک  | 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 19:5 | لینک  | 

ترمینال

 evil hot pizza

اتوبوس که ایستاد مسافران پیاده شدند و در محاصره ی رانندگان تاکسی وکسانی که اتاق کرایه می دادند قرار گرفتند.

- دریا .. پلاژ؟

- نه . ممنون

- اتاق می خوای؟ خونه . پانسیون؟

- نه  نمی خوام.

- کجا میری آقا؟

- هیچ جا نمی رم.

پسر دست دختر جوان را که هنوز هاج و واج اطراف را نگاه می کرد گرفت و او را از حلقه ی راننده های سمج دور کرد.

- حالا چیکار کنیم؟

پسر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: اول یه چیزی بخوریم...

به اطراف نگاهی انداخت و ادامه داد: آخر اون خیابون یه پیتزا فروشیه.

پسر کولی پشتی سنگینش را از زمین برداشت. به دختر نگاه کرد و لبخند زد. هر دو براه افتادند. شانه به شانه ی هم. دختر ساکت بود. مانتو شلواری سفيد با مقنعه‌‌ي آبی پوشيده بود. پسر زیر چشمی او را نگاه می­کرد و گهگاه به لبهاي برجسته وقرمزدختر خیره می­شد.لب هائی که  هميشه مزه‌ي رژ لب میوه ای مي داد.

کمی جلوتر دستفروشی میانسال ولاغر اندام،با صورتی استخوانی و دماغ عقابی دستش را زير چانه‌ زده بود و با چشمهاي سرخ و ملتهب به پرندگانی برای فروش در قفس گذاشته بود نگاه می کرد.
- بي چاره ها…

پسر دست دختر را کمی فشار داد و او را به سمت خودش کشید.

دختر که هنوز از آن مرغ و خروس ها چشم برنداشته بود ادامه داد: از زندگی چی مي فهمن؟از تخم بیرون میان تا یه روز خوراک  آدمای احمق بشن.

 - اهميتي داره؟!

- نمی دونم.

دوباره براه افتادند و کمی بعد میزی را که در گوشه ی دنجی از پیتزا فروشی قرار داشت انتخاب کردند.

چی می خوری؟

فرقی نمی­کنه؟

پسر پیتزائی دو نفره سفارش داد و روبروي دختر نشست. دختر اما به نقطه ای خیره بود.

-         چند تا بودن؟

-         چی؟

-         کشتیهائی که غرق شده ن رو می گم. چن تا بودن؟

لبخند زد اما چیزی نگفت.

-         یه چیزی بگو دیگه.

-         چرا دنیا این جوریه؟

-         چه جوریه؟

-         بی رحمه

-         چی می گی ؟زده به سرت؟  از خونه زدی بیرون که این جا فیلسوف بشی؟

-         شماره 134. پیتزای دونفره

پسر از جا برخاست و چند لحظه بعد پیتزای دونفرهرا روی میز گذاشت.دختر به برش های گرد و صورتی سوسیس و تراشه های کالباس نگاهی انداخت .

-         کالباسش یه جوریه

-         ببخشید کالباس چی ریختین توش؟

-         ژامبون مرغ

رو به دختر کرد و گفت: گفته بودم غذاش خوبه این جا . نگفتم؟

-         چرا مرغ و خروسا نباید زنده بمونن؟ چرا باید ژامبون مرغ بشن؟

-         گیر نده...غذاتو بخور.  کلی کار داریم.

-         چکار داریم؟

-         باید کلید از بنگاه بگیرم. بعد هم یه چیزائی بخریم تا امشبو سر کنیم . فردا هم بر میگردیم

-         من می ترسم

-         دیگه خیلی دیر شده قبل ازاینا باید فکرشو می کردی

-         ببین من فکرامو کرده بودم ولی حالا ...

-         حالا چیزی شده مگه؟

-         دلم شور میزنه. این جا یه جوریه

-         خودت گفتی می خوای یه جائی برای خودمون داشته باشیم . نگفتی؟

-         نگرانم

-         آخه برای چی؟

-         نمیدونم

-         به من شک داری؟

-         تو بمن خیانت نمی کنی؟

-         نه

-         تا حالابه من  خیانت کردی؟

-         کارهای قبل از آشنائی مون خیانت حساب می شه؟

-          نمی­دونم..

-         زیادی حساس شدی

-         یه کم حسودیم می شه...

-         ما داریم یه کار بزرگ می کنیم. زندگی مون از حالا داره شروع میشه

-          تو همه ی حقیقت رو بهم گفتی؟

-         بمن اعتماد نداری؟

-         نمی دونم

-         انصاف نیس من بخاطر تو از کارم گذشتم

-         منم از خانواده ام گذشتم.                                                                       

-         خب این تصمیم هر دوی ما بود

-         که فرار کنیم؟ که یواشکی عاشق باشیم و یواشکی زندگی کنیم؟

-         خب، بعضی چیزها رو نمی شه تغییرداد...اونا مخالف بودن

-          تو با من می مونی؟

پسر که برش بزرگی را به دهان گذاشته بود به دختر نگاه کرد و سر تکان داد

دختر نیشخند معنا داری زد و گفت: خب، از این به بعد که نمی خوای خیانت کنی . می خوای؟

- نه

چرا؟

چون دوستت دارم

چی رو دوست داری؟

تو رو

چه چیز منو دوست داری

همه چیز

دروغه

نه به خدا. باور کن

نمیشه باور کرد. نه فقط من . اصلا" هیچ آدم عاقلی باورش نمیشه

-راستش ا یه وقتی  دوست دختر داشتم..

- چندتا ؟ خوشگل بودن؟ دلبری می­کردن برات!؟

- نه بابا همکلاسی بودیم. گهگاه احوال پرسی می­کنیم و...

- حالشون رو می پرسی دیگه؟

- مگه عیبی داره؟

-نه

از جا برخاست وپسر نگاهش کرد.

-         چی شد؟

-         برمیگردم تهرون . باید بیشتر فکر کنم عزیزم.

-         برای چی آخه؟

-         نمیخوام از دل و جیگرم ژامبون مرغ درست بشه.دنبالم نیا. جیغ میزنم. تماس نگیر اگه لازم شد زنگ میزنم.

دختر که رفت مرد به برش های  ژامبون مرغ خیره شد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 13:32 | لینک  | 

آسمان ابري بود.گريه طفل كه بلند شد زن بي اختيار تكاني خورد.

-بسه ديگه.

مرد ميان تقلايش چيزي گفت نامفهوم.

-         شير ميخواد..

اتاق به لحظه اي روشن شد در نوري بنفش . دوباره تاريكي بود درسايه روشناي شامگاه.

-         ميخوابونمش و ميام.

.گريه طفل بلند تر شد و جير جير تخت بيشتر.مرد دندان فشرد و رخوت آلوده خود را كنار كشيد.زن طفل را در آغوش داشت كه مرد از اتاق بيرون آمد.

-         ميخواي بري؟

مرد خم شد تا بند كفشهايش را گره بزند.

-         يه كم پول برات گذاشتم.

-         كي برميگردي؟

-   مرد بي آنكه چيزي بگويد در را بهم كوبيد.زن كودك را در آغوش خود فشرد. بيرون باران بود و غرش رعد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 18:35 | لینک  | 

فیلم Into the Wild (طبیعت وحشی)، محصول سال 2007.
خلاصه داستان:

کريستوفر مک کندلس دانشجوي جوان و ورزشکار دانشگاه اموري، پس از فارغ التحصيل شدن در سال 1992 زندگي ‏عادي خود را رها کرده و بعد از بخشيدن تمامي پس انداز 24 هزار دلاري خود، پاي پياده به سوي آلاسکا راه مي افتد ‏تا در دل طبيعت وحشي زندگي کند. او در طول راه با شخصيت هاي مختلفي برخورد مي کند که زندگي او را تغيير مي ‏دهد....


Into The Wild” به کارگردانی “شان پن” بر اساس رمان غیر داستانی سال ۹۶ جان کراکاوئر به همین نام ساخته شده است. فیلم به ماجراهای جوانی به نام “کریستوفر مک‌کندلس” با بازی “هال هالبروک” می‌پردازد. “به سوی دنیای وحشی” توسط اعضای آکادمی به نامزدی ۲ اسکار ۲۰۰۸ برای بهترین تدوین و بهترین هنرپیشه نقش دوم مرد (هال هالبروک) نائل شده است. فیلم‌نامه‌ی “به سوی دنیای وحشی” را نیز خود شان پن تهیه کرده است.

“Into The Wild” به زندگی کریستوفر مک‌کندلس، دانشجوی دانشگاه “اموری” که یک ورزشکار نیز هست می‌پردازد. کریستوفر پس از فارغ التحصیلی، تصمیم می‌گیرد تا همه‌ی ۲۴ هزار دلار پس‌اندازش را به موسسه‌ی OXFAM (که یک نهاد خیریه‌ی بین‌المللی است) اهدا کند. او حتی کیف پولش را نیز از بین می‌برد و به سمت آلاسکا سفری را آغاز می‌کند تا در دنیای وحشی و دور از تمدن زندگی کند. او همراه خود تنها یک دوربین و یک اسلحه شکاری می‌برد. کریستوفر در طول سفر با آدم‌هایی مواجه می‌شود که قبل از برخورد با سختی‌ها و مشکلات طبیعت وحشی، مسیر زندگی او را تغییر می‌دهند…

شون پن همیشه در فیلم هایش به رابطه ی فرد محیط و اجتماع توجهی خاص نشان داده است.این فیلم اخیر وی نیز در امتداد سایر آثار پن به شخصیت جوانی می پردازد که علیرغم شایستگی های فراوانش بدلیل تاثیر منفی محیط خانوادگی  نابسامانی های جامعه ی بورژوازی و حساسیت های فردی مسیری متفاوت را برای زندگی خود درنظر می گیرد مسیری که در انتها به فاجعه ای عمیق منتهی می شود.

Based on a true story. After graduating from Emory University in 1992, top student and athlete

 Christopher McCandless abandoned his possessions, gave his entire $24,000 savings account to charity and hitchhiked to Alaska to live in the wilderness. Along the way, Christopher encounters a series of characters who shape his life.

Into the Wild recounts the life of Christopher McCandless, an actual student-athlete at Emory University, as told by his sympathetic sister. In response to his parents, whom McCandless perceives as materialistic, manipulative, and domineering, McCandless destroys all of his credit cards and identification documents, donates $24,000 (nearly his entire savings) to Oxfam, and sets out on a cross-country drive in his well-used but reliable Datsun towards his ultimate goal: to live alone and in the land between Alaska. Along the way, he leaves his automobile in the course of a flash flood, to hitchhike his way there after burning the remainder of his dwindling cash supply. Taking a circuitous route, he encounters many unconventional individuals on his itinerary, such as a group of hippies, a farm owner (Vince Vaughn), and a lonely leather worker who offers to adopt and be a grandfather to Christopher (Hal Holbrook), as he purposefully trudges onward to his final destination, arriving in the wilds of Alaska nearly two years after his initial departure. He starts living in a "Magic Bus" serving as a shelter for people walking in the area (though in the film there is nobody else). Resourceful, McCandless finds joy in living off the land, and begins to write a book of his adventures. Unfortunately, as the spring thaw arrives, he is cut off from civilization by waterways. As his food supply lessens, he resorts to eating plants. Although he consults a brought-along book about the edibility of plants, he confuses an edible and a poisonous kind, which shuts down his digestive system forcing him to starve to death. As he dies, he continues to write, detailing his painful demise as a dramatic denouement to his autobiography

شون پن، بازيگر و کارگردان سرشناس آمريکايی و همسر سابق مدونا، خواننده موسيقی پاپ از منتقدان دولت جورج بوش و مخالف حضور نيروهای ائتلاف به فرماندهی آمريکا در عراق است در ماه نوامبر سال 2004 نيز به عراق رفته بود که پس از سفرش گزارش مفصلی را درباره زندگی در بغداد در روزنامه سن فرانسيسکو کرانيکل منتشر کرده است.

شون پن، بازيگر فيلم هايی چون تلفات جنگ (Casualties of War) با موضوع مناقشه ويتنام که در آن خشونت سربازان آمريکايی به تصوير کشيده می شود، وضعيت عراق را به يک "جعبه باروت" تشبيه کرده بود.وی سفری هم به ایران داشت که در طی سفرش با شخصیت های سیاسی و هنرمندان دیدار و گفتگو کرد.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 14:39 | لینک  |