تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

مثل آبنبات برای قهوه

 

 شب به آرامی از راه  رسیده بود وبرف همچنان می بارید.  حالا نه از قار قار کلاغ ها خبری بود و نه از ترافیک همیشگی خیابان. مرد از قرچ قرچ کوبیده شدن برف های تازه زیر کفش هایش خوشش آمده بود اما وقتی به آن فنجان بزرگ و سرخ رنگی که خاموش و روشن میشد رسید بی اختیار ایستاد و گذاشت تا دانه های برف روی سر و شانه اش  آرام بگیرند. مرد داخل شد و خودش را به گرمای رخوت امیز و بوی قهوه و سیگار سپرد.در حالی که دکمه های پالتوی خاکستری اش را باز می کرد به سمت میزی میرفت که در انتهای سالن قرار داشت.در میانه ی راه از کنار چند مرد و زن که میزشان را ترک کرده بودند گذشت . یکی از زن ها با نگاه مرد را دنبال کرد. مرد صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست. زن به طرفش رفت اما چند قدوم مانده به مرد ایستاد . به موهای مجعد  خاکستری اش نگاه کرد.

_ سلام آقای متین.

مرد برگشت و زن رادید.

-          خانم فیروز بخت؟

زن لبخندی زد و گفت: خوب شناختی

پیشخدمت خودش را به آن ها رساند واز زن  پرسید: سفارش می دیدن؟

-          من که دارم میرم

پیشخدمت  رو به مرد کرد و منتظر ماتند.

-          یه اسپرسو

مرد صندلی را عقب کشید. روبروی زن ایستاد و گفت: برای شما هم سفارش بدم؟

-          ممنون . با دوستانم هستم. باید برم .

مرد پرسید: خیلی وقته . مگه نه؟

-          خیلی . خیلی وقته که خبری از شما نیست. کسی خبری از شما نداشت.

-          تازه برگشتم ایران

-          نقاشی چی؟ کار می کنین؟

مرد کمی سکوت کرد و گفت: خیلی وقته دستم به رنگ و بوم نخورده

-          ازدواج کردین . مگه نه؟

-          ده یازده سالی میشه . شماچی؟

-          من؟ مگه فرصت می کنم؟

زن کیف دستی اش را باز کرد،  کارت ویزیتیرا روی میز گذاشت و گفت: خوشحال میشم روی کارهام نظر بدین. گالری بزرگی نیست ولی به دیبدنش می ارزه.

-          قهوه تون

-          - ممنون

همراهان زن که دم در ایستاده بودند آرام به هم چیز هائی می گفتنتد و می خندیدند . زن نیم نگاهی به آن ها انداخت ،  بعد به فنجان قهوه نگاه کرد و گفت: هنوزم قهوه ی تلخ رو با آبنبات آلبالوئی می خورین؟

-          بله

-          مثل زمان دانشجوئی مون

مرد نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت. چند لحظه ای به هم نگاه کردند و هیچکدامشان حرفی نزدند.

-          بعد از این همه سال زنم هنوز قهوه رو بدون آبنبات دستم میده

-          زن لبخندی زد و گفت: شاید قند و شیرینی براتون مفید نباشه

و بی آن که حرفی بزند کیفش را باز کرد و بعد از کمی جست و جو آب نباتی سبز  را کنار فنجان گذاشت و گفت: آلبالوئی نیست ولی به امتحانش می ارزه

مرد به آبنبات کوچک خیره شد و هنگامی که سر بلند کرد زن رفته بود.

 

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:9 | لینک  | 

It's hard for me to say the things
I want to say sometimes
There's no one here but you and me
And that broken old street light
Lock the doors
We'll leave the world outside
All I've got to give to you
Are these five words when I

Thank you for loving me
For being my eyes
When I couldn't see
For parting my lips
When I couldn't breathe
Thank you for loving me
Thank you for loving me
I never knew I had a dream
Until that dream was you
When I look into your eyes
The sky's a different blue
Cross my heart
I wear no disguise
If I tried, you'd make believe
That you believed my lies
Thank you for loving me
For being my eyes
When I couldn't see
For parting my lips
When I couldn't breathe
Thank you for loving me
Thank you for loving me
You pick me up when I fall down
You ring the bell before they count me out
If I was drowning you would part the sea
And risk your own life to rescue me
Lock the doors
We'll leave the world outside
All I've got to give to you
Are these five words when I
Thank you for loving me
For being my eyes
When I couldn't see
For parting my lips
When I couldn't breathe
Thank you for loving me
Thank you for loving me
When I couldn't fly
Oh, you gave me wings
You parted my lips
When I couldn't breathe
Thank you for loving me
Thank you for loving me
Thank you for loving me,
For loving me

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 16:5 | لینک  | 

ممنون که اومدی

 

- چرا ایستادی؟ بشین.

می دانستم صندلی‌ها راحت نیستند اما باید یکی را برای نشستن انتخاب می کردم. روی یکی که از همه سالم تر بنظر می رسید نشستم.

-           پیتزا تنوری دوست داری؟

دوست دارم؟نمی دونم .

-           تا حالا به دوست داشتن  یه پیتزا فکر نکرده ام.

کاپوچینو خندید و گفت : خیلی بانمکی عسل بانو

باورش سخت بود ولی حالا من و کاپوچینو دو طرف میزی شیشه‌ای که لکه هائی تا ابد چرب داشت  نشسته بودیم . کاپوچینو لاغر اندام بود و برخلاف تصورم چشمان ریز و بی حالتی داشت. آسمان سربی رنگ بغض کرده بود  و همه را منتظر باران گذاشته بود.

-....  لاد هم بگیرم

-  ببخشید؟

- پرسیدم سالاد هم بگیرم؟

- لازم نیس

کاپوچینو رفت تا سفارش سالاد را پس بگیرد و من آسمان ابری آنسوی پنجره را نگاه می کردم. هوای داخل پیتزا فروشی سنگین و چرب بود  و آن بیرون در هر خیابانی می شد با خیالی آسوده هوائی سرد و مسموم را تنفس کرد. حالم از این میز و صندلی‌ها به‌هم می‌خورد. اگر به میزش تکیه می دادم ، سرنگون می شد و  انگار دنبال فرصت می گشت تا زخمی‌ام کند.  انگار همه یا این مردمی که همه جا هستند مانند این میز می خواهند بمن ضربه بزنند.ما روبه‌روی هم نشسته بودیم که  پیتزا را آوردند . بوی گوشت و چربی و رگ و پی آن حیوان زبان بسته ای که قراربود چربی خونم را بالا ببرد  اشکم را درآورد. سس ریختم روی آن و برشی کوچک از پیتزا را به دهان بردم .

-           ساکتی چرا؟

-           شاید چون دارم غذا می خورم

-           غذا رو همیشه می شه خورد. چیزی یادت نرفته؟

خیلی چیز ها یادم رفته بود. شادی کودکانه . لذت بازی کردن زیر باران  و دلتنگی بعد از ظهر ها که نمیگذاشتند بازی کنیم و باید کنار بزرگترها چرت            می زدیم.....

-           قرارمون چی بود؟ مگه قول ندادیم وقتی برای اولین بار همدیگه رو دیدیم از خودمون حرف بزنیم

برشی بزرگ را به دهان گذاشت . حرکت فک پائینش از زیر پوست صورتش می دیدم. اگر دایناسورها پیتزا می خوردند فک پائینشان چطور حرکت می کرد؟

-           آها. می خوای اسمم رو بدونی؟

با همان لقمه ی له شده در دهنش جواب داد: تا حالا که نتونستم بفهمم اسمت چیه

-           من مژگانم. تو اسمت چیه کاپوچینو؟

دستی به میان موهای موج دارش کشید . جرعه ای از ماءالشعیر را داخل حلقش ریخت و گفت: شناشنامه ای حجت ولی دوستام اردشیر صدام میزنن

-           من چی صدات کنم؟

با دست های خشک شده از سرما برشی دیگر برداشت و گفت: هر چی دوست داری.

-           کیت کت خوبه؟

لقمه را  بلعید و گفت:چرا کیت کت؟

-           چون دوست دارم ! خوشمزه اس.

در حال جویدن کمی چربی و پنیر پیتزا از گوشه ی دهانش بیرون زد.  اشاره کردم. بادستمال کاغذی آن را جمع کرد.

 

-           ا گه بگی ساسی مانکن بیشتر خوشم میاد چون همه میگن شبیه ساسی مانکنم.

چیزی نگفتم و گذاشتم بقیه ی ماءالشعیر را هورت بکشد.

-           از خودت بگو

-           مژگان . دانشجو . زیست مولکولی. حواس پرت .عاشق اتفاقات تازه. حالا تو بگو ساسی مانکن

-           بیست و دو سالمه . رشته ی حسابداری می خونم.

-           چرا خواستی منو ببینی؟

به من نگاه کرد . لبخند زد و گفت:چون حدس می زدم باید خوشگل باشی؟

-           حدست درست بود؟

-           آره.  تازه فهمیدم که باهوش هم هستی

آب معدنی ام چه زود تمام شد.

-           خب حالا می خوای چیکار کنی؟

-           می خوام با تو دوست باشم

لبخند زدم . ساسی مانکن هم تبسمی کرد و خوش بحالش شد.

-           فکر نمی کنم بشه

-           میشه

-           اگه نشه

-           چرا نشه؟

-           ریسکه

-           یعنی چی؟

-           دوستی با یه دختر خوشگل و باهوش اگه غیر ممکن نباشه  سخته.

-           من عاشق کارهای سختم. شماره تو بده امشب زنگ بزنم

برگه ای دستمال کاغذی برداشتم و دست های چربم را پاک کردم.

-           من شماره نمیدم

-           پس چطوری باهات تماس داشته باشم؟

-           همین طوری دیگه مثل همیشه چت میکنیم.آی دی منو که داری

ساکت شد . خیره نگاهم کرد و ادامه داد:آره  حالا نمی شه شما ره تو بدی؟

از آن صندلی لعنتی بلند شدم و گفتم:اگه برای چیزی غیر از خوشگلی منو دعوت میکردی ممکن بود شماره بدم

-           مثلا" بخاطر چی دعوتت می کردم؟

کیفم را روی دوشم انداختم و گفتم: فکر کن. بیشتر فکر کن. خیلی زیادت فکر کن ساسی مانکن

وقتی از پیتزا فروشی بیرون رفتم به این فکر افتادم که آی دی ام را عوض کنم.

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:59 | لینک  | 

قصه ی گلوله ی  من

 

1

محاصره شده بودیم . پچ پچه سربازان دشمن از  كنجاكنج  نخلستان بگوش مي رسيد.خونریزی زخمی که زیر کتفم دهان باز کرده بود بند نمی آمد.ملیحه خودش را به طرفم كشاند. دستم را در دستش گرفت و با ملایمت فشارداد. چشم باز كردم . چيزي نگفتم ، لبخند زدم. انگشتان خون آلودم را بر گونه برافروختة زنم کشيدم .چه خوب شد که تو را فرستاده بودیم خانه ی عمویت در شیراز. سربازان نزديك    مي شدند ، از هر سو.

-          يه فشنگ بيشتر ندارم.

-          چي؟

شاخ و برگ درختان زير پوتين سربازان و خس خس خار و خاشاك هر لحظه بيشتر مي شد.

-          بيا مليحه

خودش را به طرفم كشيد .كسي فرياد زد.

-          لا تحرك…….

اسلحه را بر پيشاني اش گذاشتم . تيري شليك شد. گلوله اوج گرفت. بالاو بالاتر. از فرازنخلستان و  مسجد جامع گذشت. به ابرها رسيد و از اين داستاني كه مي خواني بيرون رفت.

 

2

آخرین گلوله ی من ازکوهها ی بنفش و خاکستری گذشت و به سرزمینی رسید که زیتون هایش همه سرخ بودند.مردی که یکی از سربازان سراپا مسلح را نشانه گرفته بود نمی دانست که هر سه فرزندش در بمباران کشته شده اند و بدن در هم شکسته ی همسرش را هنوز از زیر آوار بیرون نکشیده اند.مرد ماشه را فشار داد . گلوله گیر کرده بود. تیری شلیک نشد . مرد با عجله سعی کرد مشکل را حل کند. کسی تکبیر فرستاد . مرد از دوربین تفنگش محل کمین سربازان را زیر نظر گرفت .یکی شان از پا در آمده بود و بقیه سعی می کردند جائی پناه بگیرند.

 

3

 

زن جیغ کشید و  آن ها همه  خندیدند.  به هر طرف که نگاه می کرد شبه نظامیانی را می دید که با چشمانی حریص  خیره نگاهش می کردند.  یکی شان کلت کالیبر چهل و پنج دسته نقره ای را به سمت زن گرفت و گفت: دختر خوبی باش تا زنده بمونی...اون پارچه رو هم از سرت بردار ببینم موهات چه رنگیه...

زن التماس کرد. آن که زن را نشانه گرفته بودخندید و گفت: اسمت چیه؟

زن دهان باز کرد اما نتوانست چیزی بگوید . آن که از همه جوانتر بود داد زد :  سلما . می شناسمش . برادرش اسیر خودمونه.  از اون کله آشغالاس . فکر کرده می ذاریم این جا رو به گند بکشن ...

آن که زن را نشانه رفته بود پوزخند زد و گفت: این جا صربستان بزرگه . این جا دیگه هیچ مسلمونی متولد نمی شه . تو هم  بچه ی یکی از ماها رو بدنیا میاری.

زن جیغ کشید . مرد اسلحه را به سمت زن گرفته بود.

-          خفه شو ...ساکت

زن با بدنی منقبض جیغ می کشید . مرد ماشه راذ فشار داد تیری شلیک شد و خون به دیوار پاشید.

-          چکار کردی احمق؟ چرا کشتیش؟

-           من.. من..می خواستم بترسونمش .این اصلا" گلوله نداشت . خالی بود

-          احمق بی شعور

-          خفه شو حرومزاده

-          احمق بی شعور

-          خفه شو ..خفه شو..خفه شو..تا نفله ات نکردم

4

از خواب پريد. ساعت ديواري سه ضربه زد. بيرون تاريك بود و كمي سرد. دستي به صورتش كشيد . عينك ته استكاني اش را به چشم زد.سربلند كرد. آنسوي پنجره سرشاخه درختان به نرمه بادي  ميجنبيد،ازجا برخاست .قرص ماه را ديد و پاره ابرهاي نقره اي را. پنجره را باز كرد . سرد بود. سايه اي ديدآن پائين ، برپله هاي ورودي ساختمان. از اتاق بيرون رفت. دختر به آرامي ميگريست. رو برگرداند و پيرمرد را ديد.

- سرما نخوري؟

كنار دختر نشست.

-          چی شده؟

دختر چيزي نگفت .

-          خوابشونو ديدم ، هر دوتاشون…

دختر با پشت دست صورتش را پاك كرد .

-          اونا رو با هم ديدم، يه جائي بود با درختهاي بلند، برگهاشون سبزسبز، انگار از سبزي برق ميزدن.اشاره كردن باهاشون برم…

بغض كرد و چيزي نگفت.

دختر زير لب گفت: ميترسم…

-          اگه اتفاقي برام افتاد…

- دواهاتونو بموقع بخورين ، اتفاقي نمي افته…

-          بعضي وقتا دلم ميگيره، …

دختر سرتكان داد و گفت: بگوبابا بزرگ... از اونا برام بگو

پيرمرد به آسمان نگاه كرد . آخرين گلوله من نيلي آسمان را خط ميكشد.

-          اونجارو بين. يه ستاره دنباله داره، قشنگه مگه نه؟

هردو به آسمان خيره مانده اند. من و مليحه  به ماه نگاه ميكنيم و كنارشان مينشينيم.

والسلام

بيژن كيا

 

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 11:12 | لینک  | 

 

هر بار که قطار مترو در مسیر حرکتش به ایستگاهی می رسید و بعد براه می افتاد انعکاس بخشی از صورتت را در شیشه می یدم و نمی یدم. شاید دوباره نمی حواستی با من حرف بزنی  که   مرا در خط نگاهت قرار نمی دادی .هر بار که به ایستگاهی میرسیدیم در لابلای مردمی که پر و خالی می شدند گم میشدی وبعد دوباره با دیدنت به خودم نهیب میزدم که همه ی این حرفای ناگفته را بگویم.باید زودتر  بتو میگفتم اما تقصیر خودت بود.نمی فهمیدی و برداشت های غلط تو آزارم می داد.در فاصله ی بین دو ایستگاه سعی کردم به چراغ های سرخ و زرد و مهتابی شهر نگاه کنم، اما انعکاس بخشی از صورتت درخشش آن نقاطه های سرخ و زرد و مهتابی را کدر کرده بود. همگام با حرکت قطار  نورها  لغزیدند روی شیشه و تو با آن نگاه سرد و یخ زده هنوز هم به نقطه ای خیره بودی که نمیدانستم کجاست. بی آن که بخواهم نگاهت کنم می دانستم که زیر آن چهره ی معصوم خونی سرد و یخ زده جریان دارد.بی آن که بخواهم  مشاجره ای با تو داشته باشم می دانستم که از من جدا نمی شوی و بی آن که بخواهم لمست کنم می دانستم که زمستان تن تو جاودان است .

- من از این زندگی خسته ام. از همه چیز خسته ام حتی از خودم یا از تو...

و تو هر بار تنها نگاه می کردی و تلخ لبخند می زدی.

- دلم می خواد برم یه جای دور خودم رو گم و گور کنم.


قطار وارد  تونل می شد صورتت روی شیشه  رنگ  می گرفت.

-          دیر کردی

-          کار داشتم

-          آماده شو برات شام بکشم

-          خسته ام می خوام دوش بگیرم.

 و من می ماندم تا قطره های داغ خستگی و کسالت گناه را از تنم پاک کند.آن قدر در حمام می ماندم تا مخلوط غلیظ آب و صابون و شامپوی ضد شوره از روی تنم سر بخورد برود  آن پائین موج بردارد . گرد خود بچرخد و در تیرگی چاه فاضلاب محو شود.   همان جا،  زیر بارش داغ آب می ماندم و  تا بوی  تن نازی  شسته نمی شد  نمی توانستم کنارت بیایم. می دانم که نمی دانی دارم کجا میروم. می خواهم همه چیز را همین امشب اعتراف کنم. زندگی بی دردسر می خواهم حتی اگر زنم نتواند همه ی آن چیزی باشد که من می خواهم . شاید آسایش زندگی صادقانه بر لذت های پنهانی ارجحیت داشته باشد. این دفعه به محض این که نازی را ببینم و  بدون آن که به داخل آپارتمانش قدم بگذارم . می گویم که همه چیز بین من و او تمام شده و باید مرا فراموش کند،باید تمامش می کردم. این رابطه ی نا مفهوم،این ارتباط پیچیده که هم عشق بود و هم پلشتی هم ماجرا بود و هم دلهره باید تمام می شد . از اول هم  محکوم به مرگ بود. دیگر از دروغ گفتن خسته ام. امشب .همین امشب. می رفتم تا نازی را به دست تقدیری بسپارم که نمی توانستم تغییرش دهم.خودش هم فهمیده بود که این روزهای آخر من دیگر آن مرد عاشق همیشگی اش نیستم. در را که باز کند می گویم: می خواهم یک چهره داشته باشم. فقط یک چهره و نه بیشتر.

 

قطار  دوباره به ایستگاه رسید. پیاده شدم. آپارتمان نازی درچند قدمی ایستگاه قرار داشت. می توانستم چشم ببندم و آن جا را مجسم کنم.  دو گیلاس و یک بطری خوش رنگ قرمز رنگ.دو بشقاب خوراک گوشتی  و موسیقی ملایمی که در تاریک روشنای آپارتمان شنیده می شود.مثل همیشه زنگ میزدم .

- بله؟

- ببخشید منزل  خانم سیندرلا این جاس؟

و او مثل همیشه می خندید و می گفت: شما؟

- من شاهزاده ای هستم که لنگه کفششون خوره توی سرم. میشه بازکنید لطفا"؟

 و او مثل همیشه جواب می داد: بیا بالا دیوونه ی کوچولو

 

اما این دفعه  نه با عجله که به کندی از پله ها بالا میرفتم . می رفتم تا به این رابطه ی گنگ پایان بدهم. ایندفعه نه از رومانتیک بازی خبری بود و نه از گله و شکایت من از سردی و افسردگی مزمن تو که در خانه خودت را زندان می کردی و اسمش را می گذاشتی در انتظار همسر بودن. می دانستم در انتهای این پله ها دری بروی من باز می شود که دنیائی متفاوت است با خانه ای  که تو کدبانویش هستی . آپارتمانی ساده با رنگ های سرد و موسیقی کلاسیک.شوبرت . باخ و ویوالدی با فصل هایش. درست برعکس خانه ی ما که رنگ های گرم از فرش و کمد و وسائلش به اطراف زبانه میکشد.اما تو در لابلای این رنگ ها رو به روز خاکستری تر می شوی. در انتهای این پله ها دری به روی من باز می شود . در انتهای این پله ها زنی دستم را می گیرد که نه خورش قرمه سبزی درست می کند و نه می تواند لباس هایم را وصله بزند . زنی که تنها تابلوها و نمایشگاههایم را می شناسد . آن سوی این در بسته که تا چند لحظه ی بعد باز می شود زنی زندگی می کند که با تو فرق دارد . صدای قدم هایش را می توانستم بشنوم. در را باز کرد. باید می گفتم.

- سلام

-  سلام بیا تو

باید همه چیز را می گفتم

- ببین من..

دستم را گرفت و گفت: یخ کردی چرا؟ بیرون  خیلی سرده؟

- آره. نه. ببین من...یه چیزی می خوام بگم.

- اول یه چیزی بخوریم بعد. خیلی گرسنه شدم. از کتی برام نامه اومده . دوس داری یه سفر بریم مونترال؟

باید چیزی می گفتم اما نازی  مرا به داخل کشید و در را پشت سرش بست.

 

 بیژن کیا

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 15:53 | لینک  |