اگر از شهرکهای غرب تهران یا حتی چهارراه ولیعصر رد شده باشید حتما دیوارنوشتهها یا برچسبهایی با امضای ''تنها'' یا A1one را دیدهاید. ''تنها'' هنرمند گرافیتی ۲۵ سالهایست که گرافیتی را به طور مخفیانه یا زیرزمینی با نوشتن بر روی دیوارهای دانشکدهاش در سال ۱۳۸۲ شروع کرده. او در کنار هنرمندان فعال دیگری چونMagoi، Ck1، Bigchiz، Salome، Banger، old nick، Ice Punks، shade، Pendar از پیشتازان نسل جدید هنر گرافیتی یا دیوارنویسی در ایران است. کارهای ‘‘تنها’’ نه تنها در فضای شهری تهران بلکه در شهرهای هاوانا، ملبورن، سان فرانسیسکو، پورتلند و گرانادا نیز به نمایش گذاشته شدهاند.
''تنها'' که همیشه ترجیح میدهد از راه اینترنت تماس برقرار کند، در گفتوگو به زمانه چنین میگوید:

''تنها'' - این کار تمامش با اسپری در عرض ۱۷ دقیقه از نیستی به هستی رسیده.
میشه خودتو معرفی کنی؟
من "تنها" هستم. کارم و علاقهام نقاشی کردن و اثر گذاشتن روی سطوح شهریه. ممکنه خیلیها من رو یه خرابکار بدونن. من حرفی ندارم. خیلی هم خوشحال میشم اگه یه خرابکار به حساب بیام.
چرا ''تنها'' رو به عنوان امضای هنریت انتخاب کردی؟
خوب زمانی که من شروع کردم هیچکس تو تهران گرافیتی نمیکشید. حتی میتونم راحت بگم که کم بودن کسایی که تو تهران با واژه گرافیتی آشنا بودن اون موقع به هر کی میگفتی گرافیتی، فکر میکرد داری از گرافیک صحبت میکنی. سعی کردم دوستان و نقاشهایی که دور و برم میشناختم به این کار دعوت کنم. اما اکثرا بعد از اولین تجربهای که روی دیوار میکردن دیگه این کار رو تکرار نمیکردن. من موندم تنها! از یک طرف هم حرف "A" و عدد یک به عدد و حروف توی اسمم نمایش دهنده اولین نفر بودنم هم هست. فکر نمیکنم کسی با این جمله آخر مخالفتی داشته باشه.
چطور با هنر گرافیتی یا دیوارنویسی آشنا شدی؟
هیچ جوابی در حال حاضر براتون ندارم. اما باید بگم که سال ۱۳۸۱ اولین کارهام رو خیلی خیلی ساده از روی دیوار دانشکده و از ۱۳۸۲ به بعد روی دیوارهای شهری تهران شروع کردم.

''Self Portrait'' - این استنسیل، همون کلیشه یا شابلون که روی طلق یا مقوا ساخته میشه و بعد روی هر سطحی قابل چاپه.
تو دانشکده چی خوندی؟
این رو اگه جواب بدم که. . . . سال آخر از دانشکده اخراج شدم. برگه ابلاغ جرمم دستمه: تشویق و تحریک دانشجویان به اخلال. از همون موقع بود که فهمیدم مدرک گرفتن از این دانشگاهها فرقی با ریا کاری و دروغ پروری نداره!
چرا کار گرافیتی میکنی؟
فکر میکنم خوبه مردمی که از خیابونها میگذرن با یک تصویر شخصی مواجه بشن. کار هر کی میخواد باشه. تصویر میتونه تاثیر بذاره. حتی یه تصویر خیلی کوچیک.
چه مسائل یا موضوعاتی رو معمولا تو کارهات منعکس میکنی؟
اجتماعی، گاهی هم کاملا شخصی. مثلا از فیلترینگ اینترنت، اعدام یک دیکتاتور و حرفهای جورج بوش گرفته تا اسم آهنگی که دوست دارم و عکس نویسنده یا نوازندهای که بهش علاقه دارم.
تا حالا کارهات رو تو گالریهای تهران نمایش دادی، یا دیوارهای شهر و فضای باز رو ترجیح میدی؟
این رو باید توضیح بدم که کار توی گالری دیگه هنر شهری نیست. یه هنر تصویریه توی گالری. هیچ اشکالی هم نداره. من هم کارهام توی گالریهای مختلفی بوده، توی تهران هم امسال نمایش داده میشه اما اینها کار شهری نیستند؛ بلکه مجموعه آثار یک هنرمند شهری هستند یعنی کارهایی که روی بوم یا چوب هستند و در گالری نمایش داده میشن. قضیه کاملا متفاوته هنر شهری توی شهر اتفاق میافته اما هنر کلاسه شده میره توی گالری برای آدمهای یکم مودب و یا مجموعهدارها و خریدارها.

'' تنها'' - دو تا صورت با اسپری کشیده شدن و مدتی که کار برده ۶ دقیقه بیشتر نیست. دیوار کناریش کار ناتموم دوستم مگویه Magoi.
تو چه محلههایی میشه کارهاتو دید؟
کارهای قدیم من رو میشه تو دو شهرک آپادانا و اکباتان دید البته خیلی وقته که دیگه اونجا کار نمیزنم چون یه سری از دوستان "ظاهرا هم کار" کارهام رو میکنن یا روش رنگ میکُنن. چاهار راه ولی عصر و همینطور اطراف درب محلی که بهش میگن خانه فرهنگ صبا بیشتر میتونید ببینید.
به غیر از گرافیتی چه کار دیگهای میکنی؟
کارهای دیگه: چاپ دستی و تولید تی شرت. اجرای نقاشی دیواری. طراحی پوستر و مطالعه و آماده کردن یه کتاب خیلی کامل در باره گرافیتی به همراه یکی دو نفر از دوستان.
میدونی هنر دیوارنویسی از کی تو ایران یا تهران شروع شده؟
اولین کسی که توی اینترنت کارش ثبت شده ظاهرا مربوط به سال ۱۹۹۹ است اسمش هم اسنس Escnce هست که سالهاست که دیگه توی ایران زندگی نمیکنه. قبل از اون هم نقاشی دیواری انقلابی و بعد از جنگ تحمیلی هستن که بعضیهاشون با گرافیتی همخونی دارن. اما این اتفاقات جدید از ۲۰۰۳ شروع شد و تقریبا هم زمان هم روی سایت کلاه استودیو منعکس شد. بعدها هم از ۲۰۰۵ ایران گرافیتی بلاگ سپات راه اندازی شد که وبلاگ پر بینندهایه.

''فرشتهها'' - این جالبه! شب شام غریبان من دیدم یکم شاید راحتتر باشه تو خیابون گشتن و رفتم بیرون دیدم نه، خطرناکتره. رفتم یه گوشه نزدیک مسجد و دو تا نقاشی کشیدم. این یکی از اونهاست.
من تو وبلاگ یک گرافیتیست دربارهی جنبش زیرزمینی دیوارنویسهای تهران خوندم. میتونی در اینباره بیشتر توضیح بدی؟
جنبش زیر زمینی چیزی بود که اولین روزها روی دیوار، یا زیر نقاشیهام مینوشتم. چیزهایی مثل:
Kolahstudio underground Group یا Underground Movement
بعدتر هم دوستم ''رها'' وبلاگ جنبش زیرزمینی رو زد که خیلی هم پربیننده شد. کمی بعدتر هم دوستای دیگهای که توی محل شروع به کار کردن از همین ترکیب استفاده کردن. تعدادی مقاله هم توی بخش هنر شهری سایت کلاه استودیو هست که بد نیست بخونید.
گرافیتی چقدر تو مردم و فرهنگ ایرانی جا افتاده؟
خوب تمام سعی من به شخصه و کلاه استودیو و وبلاگها و برنامههامون اینه که از راه ایده دادن و ایجاد جریانهای کوچک گرافیتی، تفکر نوگرایی رو بین برو بچههای همسن و جوونتر از خودمون رواج بدیم یا اون رو به شکلی به مردم نشون بدیم. به هر حال این ۵ سال داستانی داره! ما سعیمون اینه که هنر شهری هرچی بیشتر و بیشتر پا بگیره. بیست و دوم بهمن سال هشتاد و پنج هم یه طرحی رو با همکاری کلاه استودیو اجرا کردیم که ۱۸۰ تا برچسب از تمام دنیا جمع شد و ما تونستیم با همکاری دوستای دیگه اونها رو در حوالی چهار راه ولیعصر و میدان ونک بچسبونیم. همین کارهای کوچیک باعث اتفاقهای خوب و قابل قبولی میشن به نظر من.

A1one, May 2007 - این کار تو خیابون ولیعصرٍ. یه دهتایی از همین شخصیت به در و دیوار زده شده. این در حقیقت یه تصویر بزرگ روی کاغذ یا مقواست که با چسب میچسبونیم به اینور و اونور. مثل اعلامیهها و تبلیغات انتخابات.
معمولا چه وقتهایی و کجاها رو برای دیوارنویسی انتخاب میکنی؟
معمولا سعی میکنم جایی رو انتخاب کنم که محل رفت و آمد مردم عادی باشه. گاهی اوقات توی روز کار میکنم اما بیشتر وقتها نصفههای شب میزنم بیرون.
تا حالا شده حین کار بگیرنت؟
اخیرا یک بار فقط برام ترمز کردن که خیلی راحت غیب شدم یا شایدم خوش شانسم!
تو ایران برای دیوارنویسی جریمه هم میکنن؟
فعلا که نه!
دخترا هم علاقهای به این هنر نشون میدن؟
بله. سالومه، که خوانندهی رپ هم هست. چند نفر دیگه هم هستن که مطمئنن علاقه ندارن اسمشون برده بشه.
توی وبلاگت دیدم که کارهات تو جشنوارههای جهانی مختلفی شرکت داشتن. تا به حال تو این نمایشگاهها شخصا هم حضور داشتی؟
نه، حضور نداشتم.

A1one – Peace - این یکی از قدیمیترین کارهای روی چوبمه. این هم چاپ اسپری روی چوبه با شابلون.
چطور برخورد مردم با کارهات رو تجربه میکنی؟
با فروش اینترنتی آثارم و همینطور نظرات بینندگان وبلاگم.
نمایشگاه بعدی کٍی هست؟
نمایشگاه بعدی شهریور ماه توی تهرانه که قراره یک گالری عمومی، یک ورکشاپ زیرزمینی و چند تا کافیشاپ توی تهران رو براش در نظر بگیریم.
مایلی برای یک هفته به پرسشهای خوانندههای زمانه پاسخ بدی؟
حتما. اگر سوالی باشه! بیشتر از همه مایلم به دوستان جواب بدم.
----------------------------------------------
*برای دیدن کارهای بیشتری از ''تنها'' تارنماهای زیر را ببینید:
وبلاگ A1ONE
وبلاگ جنبش زیرزمینی
با سپاس از ''کلاه استودیو''

Each of us is wrestling
with that perfect little something
we discovered
We line up all our reasons
As the seasons change
With little regard
Time has no patience
And laughs at you for picking up the pieces
Shattered many years ago
Underneath this Haven of stars….
The life you lead says nothing
Of the hope you had
while you where still a child
Your mother and father
Offered caution
as you played in the yard
Though hope can last forever
Your body and your soul have left the station
While the moon slowly rises
Underneath this Heaven of stars
Now fall has come
Are cotes are on
The bitter chill reminds us we are cold
Days where long not long ago
It seemed so warm
Where did the summer go?
The night is clear but something in the air
Keeps us guessing
Ask another question
Underneath this heaven of stars…….
colored candels

She have been satred at colored lighting candles on birthday cake. her mother said: wish and blow out the candles
she whispered: I can't
- why?
But she didn't say any thing .Mother asked:what's your greatest wish?
She said: my father return home
Mother hold her little girl and said: oh …my sweet ..it's impossible.
I don't blow out the candles unless my dadd come here I don't eat any thing to die .She creid .mother held her little daughter tight .
- I hate him
- why?
-where is he?
- In heaven
- And does he see us?
- Yes
- Why he did'nt come? He knows , miss him.
She said nothing, burst into tears and went out of living room.
- why?...why did you leave us alone?
As usuall, he had been stood at attention ,in the frame of his last picture .
Drrriiiiiiiiiiiiiiing,Drrriiiiiiiiiiiiiing……….Drrriiiiiiiiiiiiiiing,Drrriiiiiiiiiiiiiing……
She picked up the receiver and said: hello?
Voices were cacophony and not understandable.
- hello?..hello?..
- muslim, muslim, shahed .. muslim, muslim, shahed?
- who's speaking?
- muslim, muslim, shahed?.. muslim, muslim, shahed?
she said: hello? Who’s speaking please?
- muslim, muslim.this is , shahed. Hear you , over.
- why don't your angles come here? Over.
- Your situation? Over
- I feel sweet fragnantes, our red flowers have been picked.
- How many white flower left? Over.
- few, meand Seyed with ali and mosavi are here.over.
She cried: ali?..ali..oh my God that's him..ali ..please..talk to me..
- Surly , Allah is with the patient.over.(holly Qoran chapter2/werse:153)
- Code 45..I repeat it. code 45, reinforcements to raise the siege. over
- Now, surly the party of Allah are the successful ones. Over.(holly Qoran chapter2/werse:153)
She stood up and shouted: ali?....ali? here I am ..me …do you hear me? Don't you? Answer me..for God sake..ali..
-beeb..beeb..beeb..beeb..
She had been squeezed receiver of telephon when stared at his picture with tearful eyes.on the black ribbon his name was prited''marty,seyed ali mosavi".
-beeb..beeb..beeb..beeb..
she put down the receiver.few minutes later she went out of bed room.the candles was blown up.her little girl was aslept on the sofa.she saw a sweet smile on her daughter face and felt sweet fragnantes,Aroma of red flower had filled the room
میتونم کمکتون کنم؟
- چه خوب، تو انگلیسی بلدی.
لبخند زد و چشمان آبی اش درخشید.
- اسمت چیه؟
- میلوش.
به لاستیک جلو که پنچرشده بود دست زد م و پرسیدم:میتونی برام عوضش کنی؟
- چرا تیوبلس نمیذاری؟
دوچرخه را سر و ته گذاشت . .
- لاستیکای بادی بهترن.
با تعجب نگاهم کرد و پرسید: لبنانی هستی؟!
- نه ولی خیلی از لبنان دور نیستم. میتونی بازم حدس بزنی
.با دست چرخ را به چرخش در آورد
- چند تا حدس میتونم داشته باشم؟
- سه تا
روبرویش و روی سکوی سیمانی کنار جاده نشستم
- هندوستان ، ایران ، ترکیه
- دومی اش درسته
خندید و با هیجان دست هایش را در هواتکان داد
- بینگو...! من برنده شدم.
شروع کرد به در اوردن لاستیک..حالا در نور صبحگاهی و ازمیان پره های فلزی چرخ، صورت کشیده و درخشش موهای نامرتب اما طلائی رنگش را می دیدم.
- چند سالته؟
- بیست و نه
- من بیست و یک سالمه و همیشه دوست داشتم با دورچه اروپا رو بگردم
- جهانگردی؟
- نه
- دانشجوئی؟
- .توی یه شرکت خصوصی حسابدارم.میلوش تو همین جا زندگی میکنی؟
- آره، طبقه ی دوم همین مغازه
- سخت نیس؟
- دیگه عادت کرده ام
لاستیک نو را برداشت و گفت: من فقط تیوبلس دارم. قبوله؟
سر تکان دادم و گفتم.:چرا فکر کردی من لبنانی ام؟
- اونا خوشگلن
چیزی نگفتم.ایستادم و کمی در اطراف دوچرخه ام قدم زدم.میلوش که کارش تمامخ شده بود به بریدگی های متعدد لاستیک کهنه نگاه کرد و پرسید: کجا بودی؟ جهنم؟
جاده ی روستائی، بوی گند مشروب وقتی حرف می زد: مستقیم نرو .خطرناکه.. گم میشی.آملا رو ندیدی؟ دوربزن. کجا می خوای بری. هاهاها.. گم میشی. دوربزن. مستقیم نرو. مستقیم نرو.. به آملا بگو برگرده
- ...زی شده؟
- چی؟
- گفتم چیزی شده؟
- نه. یعنی چرا.آره..ببین یه نفر می خواست اذیتم کنه.
- کجا ؟
به تپه ی سبزی که قبل از روستا بود اشاره کردم.
- بالای اون تپه
- مست بود؟
- آره
- قد بلند بود؟ پالتوی بلند داشت؟
- آره، مثل هیولا بود
- ترسیدی؟
- خیلی. مجبور شدم از خاده ی خاکی سرازیر بشم و بیام اینجا.
میلوش نگاهی بمن کرد و بلند خندید
- خنده دار بود؟
- اون بی آزاره
- بی آزاره؟اون عوضی میخواست اذیتم کنه
- اون می خواست تو به حرفاش گوش بدی
- دهنش بوی گند می داد. می خواست دستمو بگیره
- موستافا هر زنی رو که ببینه سراغ همسرش رو میگیره
- یه حسی توی صورتش بود
- موستافا میترسه که همه زن ها مثل آملا گم بشن.
- چرا به پلیس نمی گه؟
- اونا باید دنبال کی بگردن؟
- دنبال زن مصطفی
- توی کدوم گور دسته جمعی دنبالش بگردن؟
- شاید زنده باشه.
- امکان نداره
- شاید امیدی باشه
- هیچ امیدی نیست
- این همه شهر توی این منطقه اس
- و تا دلت بخواد گور دسته جمعی که هنوز کشف نشده ان
- تو از کجا مطمئنی؟
- من اون جا بودم
- دروغ میگی
- دروغ نمی گم لعنتی . زنها رو بردن توی ساختمون دهداری. ما بچه ها رو سوار کامیون کردن و بردنمون اردوگاه ... وقتی به زور سوارمون می کردن صدای جیغ و فریادشون رو می شنیدیم.خدددداااا....
- تو زن مصطفی رو میشناختی؟
- آره
- مطمئنی اونم با بقیه زن ها بود؟
- آره
- تو که یه بچه ی کم سن و سال بودی. چطور انقدر مطمئنی؟
- اون مادرم بود.
بغض کرد و با دست صورتش را پوشاند
- ببین من..من ..معذرت میخوام
چیزی نگفت اما صدای هق هق گریه اش را میشنیدم.
- میتونم کمکتون کنم؟
- برو. ...فقط برواز این جا
اسکناسی را روی سکه گذاشتم و رفتم.

گربه و ماهی

زندانی پیر فریاد زد :.باید با فرمانده تون حرف بزنم
سرباز مکثی کرد و گفت : این حکم فردا صبح زود اجرا می شه
زندانی جلو آمد. میله ها را چنگ زد و گفت : برو گمشو .. همه تون گم شین .. همه تون
سرباز برگشت و به سمت دفتر زندان براه افتاد.صدای زندانی در راهرو پیچیده بود. سرباز وارد شد و خبردار ایستاد .
- آزاد سرباز
سرباز بی حرکت ایستاد. صدای گنگ و مبهم داد و بیداد زندانی به گوش می رسید .
سرهنگ پرسید : حکم برای محکوم قرائت شد؟
- بله قربان
- خب؟
- می خواد با شما صحبت کنه قربان .
سرهنگ رو به مردی سبزه رو و میانسال که پشت میز نشسته بود کرد و گفت : محکوم تحویل شماست .البته اون برگه رو باید امضاء کنید
سرهنگ به کاغذی که روی میز بود اشاره کرد. مرد سری تکان داد . قلم را برداشت به سرهنگ و آن چند سربازی که با او بودند نگاهی انداخت و برگه را امضاء کرد. سرهنگ برگه را گرفت و گفت : بهتره ببینمش.
زندانی با قدم های تند و عصبی در حالی دست هایش را در جیب پیراهن زرد رنگش فرو برده بود طول و عرض سلول کوچکش را طی می کرد. روی دیوار چند طرح از گربه و ماهی دیده می شد. زندانی چیزهائی زیر لب می گفت.
- من گربه ام اونا ماهی. نابودشون می کنم ... می تونم. آره .. من گربه ام ..
سرهنگ ایستاده بود. زندانی را نگاه می کرد که قوز کرده بود و بی قرار و تند به این سو و ان سو می رفت.
- با من کار داشتین؟
زندانی ایستاد . به سرهنگ خیره شد . ریش نامرتب و انبوهش را خاراند و گفت : من ؟ آره ...آره...تو تیمساری؟
- سرهنگ تامی براون افسر ستاد فرماندهی
زندانی جلو آمد. خودش را به میله ها چسباند و گفت : به ژنرال بگو بیاد .. باید باهاش حرف بزنم . من نقشه دارم به تنهايي ايران رو از سر راه تون بر مي دارم .شما اونا رو نمی شناسین . نمی تونین کاری بکنین . آره.ولی...من می تونم . آره ...آره می تونم . نابودشون می کنم . امنيت رو براتون تضمین مي كنم. بدون من کاری از شما بر نمیاد. گروههای جهادی نیروهای شما رو قتل عام میکنن. بذار با ژنرال حرف بزنم . خواهش می کنم ...
سرهنگ چیزی نگفت . زندانی دست هایش را ازلای میله ها بیرون آورد و گفت : ببین سرهنگ من باید با ژنرال حرف بزنم . خیلی مهمه . باید حرف بزنم
سرهنگ سری تکان داد و گفت : ما شما رو تحویل دولت عراق دادیم . دیگه تحت حفاظت ما نیستید . متاسفم
زندانی به او خیره بود که بدنش لرزید و دچار تشنج شد .
بعد ها سرهنگ در مصاحبه با شبکه ی تی ان نیوز گفت: صدام در نيمه شب قبل از اعدام دچارتشنج شديدي شد به طوري كه فکر کردیم ممکنه به درمان طولانی نیاز داشته باشه.
گزارشگر: شما چکار کردین؟
سرهنگ: پزشک زندان داروي آرامش بخش تزريق كرد . به اين ترتيب صدام حسین كمي آرام شد. صدام درباره ايراني ها و طرح هاي آنها و خطر القاعده و شيعه به ما هشدار داد.
- آیا در صدام نشانه ای دلیل بر پشیمانی از گذشته مشاهده کردید؟
-نه به طور قطع . من از وضعيت صدام متاثر شدم. دوست داشتم هر كمكش كنم ولي مسايل از دست ما خارج شده بود . ما براي حمايت از وي در زندان تا شش ماه ديگر برنامه ريزي كرده بوديم ولي نمي دانم چه اتفاقي افتاد و چه دليلي باعث شد كه وي به عراقي ها تسليم شود تا آن ها سریع شاید هم کمی عجولانه اعدامش کنند.
خبرنگار رو به دوربین کرد وسعی کرد به ارامی حرف بزند.
- و به این ترتیب رازهاي عصر حاكميت صدام حسين ديكتاتور سابق عراق براي هميشه به گور سپرده شد. تامس لی گوردون شبکه ی تی ان نیوز. بغداد

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.
جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.
|

