خبرگزاري فارس: فراخوان سومين جشنواره «داستان انقلاب» براي دريافت آثار داستاني از سوي مركز آفرينشهاي ادبي حوزه هنري اعلام شد.

به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از پايگاه خبري حوزه هنري، حوزه هنري در سال جاري، سومين دوره جشنواره «داستان انقلاب» را در زمينه ادبيات داستاني بزرگسال و نوجوان، برگزار ميكند.
مهلت ارسال آثار به دبيرخانه اين جشنواره تا پايان دي ماه 1388 اعلام شده و رقابت در دو بخش رمان و داستان كوتاه است.
بنا براعلام دبيرخانه «داستان انقلاب»، اين جشنواره برندگان خود را اواخر سال جاري طي مراسمي معرفي ميكند و به نفرات اول تا سوم بخش رمان به ترتيب 90 ميليون ريال، 60 ميليون ريال، 40ميليون ريال جايزه تعلق خواهد گرفت و در بخش داستان كوتاه نيز مبالغ 10 ميليون ريال، 7 ميليون و پانصد هزار ريال، 5 ميليون ريال به ترتيب به نفرات اول تا سوم اهدا خواهد كرد.
آثار برگزيده به صورت مستقل از سوي انتشارات سوره مهر منتشر شده و به نويسندگان هر يك از آثار حق تاليف پرداخت ميشود.
علاقهمندان براي شركت در اين جشنواره كه با مشاركت وزارت ارشاد برگزار ميشود، ميتوانند آثار خود را به نشاني تهران، تقاطع خيابان حافظ و سميه، حوزه هنري، كارگاه قصه و رمان، دفتر آفرينشهاي ادبي ارسال كنند.
آن سوی غبار تلخ

- دکتر صالح به اتفاقات...دکتر صالح به اتفاقات
درمانگاه پر شده بود از فریاد و ناله و درد و سوز. پرستاربعداز ثبت درجه حرارت بیماری که روی ویلچر نشسته بود کمر راست کرد و به بیرون خیره شد.آنسوی پنجره ی درمانگاه شهر در غباری تلخ و کدر گم شده بود. قرص خورشید به سرخی می زد.پرستارنگاهی به چهره ی از درد مچاله شده ی دختر معلول انداخت، رو به پیرزن کرد و پرسید: خودش می تونه حرف بزنه؟
- اگه چیزی هم بگه شما متوجه نمیشی.من ولی می فهمم.
مرد جوانی که همراهشان بود و سبیلش را می جوید رو به پرستار کرد و گفت :پس چرا این دکترتون نیومد؟مگه این جا صاحاب نداره؟
پرستار چیزی نگفت. آستین دختر را بالا زد و تا فشارخونش را اندازه بگیرد.
- نمی شه از روی لباس این کار ا رو بکنی آبجی؟
پرستار بی آن که چیزی بگوید با دقت به حرکت عقربه ی فشار سنج خیره شده بود.
- چی شده؟
- سلام دکتر. بخاطرنفخ و درد شکمی پذیرش شده. فلج مغزی داره و قادر به تکلم نیست.
- رسیدن بخیر آقای دکتر!
دکتر رو به پیرزن کرد و پرسید: همراه بیمار شما هستین؟
- بله آقای دکتر
- - پس این اقا کی هستن؟
- برادرزاده ی منه. خدا خیرش بده .کارش رو ول کرد ما رو رسوند اینجا.
دکتر رو به مرد کرد و گفت: شما بیرون منتظر باش
- واسه چی اقای دکتر؟
- هر بیمار یه همراه باید داشته باشه. قانونه.
- این مملکت کجاش قانونیه؟
- همین جاش قانونیه.بفرما بیرون.
- خاله ام کسی رو نداره. دست تنهاس کمک می خواد.
دکتر گردن کشید به انتهای راهرو نگاهی انداخت. نگهبان را دید.
- یا شما بمون یا مادرش... آقای مرشدی... مرشدی بیا..
نگهبانی که دم در نشسته بود با شنیدن صدا از جا برخاست و به سمتشان رفت.
- این آقا رو بگین از این جا برن
- تو فکر کردی چیکاره ی این مملکتی؟ دکتری یا سرهنگ؟
نگهبان به تندی دست مرد گرفت.
- دستتو بکش بابا...
گوشی همراه سرخ رنگش را به پیرزن داد .
- این همراهت باشه خاله کاری داشتی زنگ بزن
رو به نگهبان کرد و گفت: دارم میرم بابا...خیالت رسیده پلیسی؟
پیرزن چادر را روی صورتش کشید و در خود مچاله شد. دکتر نفسی عمیق کشید و به آرامی شکم سفت و متورم دختر را لمس کرد. دختر با صدائی نامفهوم وجیغ مانند لرزید و خودش را عقب کشید.
- چیزی نیست آهو. این آقادکتره. می خواد خوبت کنه.
آهو که نفس نفس میزد به دکتر خیره شده بود.
- می خوام کمکت کنم درد نکشی. باید ببینم کجای شکمت درد می کنه.باشه؟
چند لحظه ای به هم نگاه کردند و هر دو ساکت بودند. دکتر به ارامی بدن بیمار را لمس کرد . آهو با چشمان خیس به چین های ریز و خطوط عمیق پیشانی دکتر خیره مانده بود.
دکتر مکثی کرد . رو به پرستار کرد و گفت : بهش سرم بزنین..
با صدائی شکسته در گلو ادامه داد: پره گنانسی..
- واقعا"؟
دکتر رو به پیرزن کرد و پرسید: مادر شما با کی زندگی می کنین؟
- با هیشکی . من و آهو کسی رو نداریم.
دکتر به پرستار نگاهی کرد و گفت: خودت یه جوری بهش بگو
- شما مطمئنید دکتر؟
- جنین سه یا چهار ماهه اس اما برای اطمینان سونو بگیرید. دفتر چه بیمه داره؟
دکتر دفتر چه را گرفت تا نسخه بنویسد. آهو هنوز می لرزید و صورت منقبضش خیس شده بود.
- به حراست خبر بدم آقای دکتر؟
- هنوز زوده. یه آزمایش ژنتیک هم براش نوشته ام.
دفترچه را به پرستار داد و گفت: میرم بیرون قدم بزنم
- هوا آلوده اس
دکتر لبخندی تلخ زد .
- فقط هوا آلوده اس؟
بیرون همه چیز در گرد و غباری تلخ و کهربائی فرو رفته بود. قرص خورشید سرخ و متورم دیده می شد. پیرزن نگاهی به بیرون انداخت و گفت: هر وقت آسمون این شکلی می شه یه جایی، خونی به ناحق ریخته شده.
بخشی از شخصیت شما در رگهایتان جاریست آیا گروهای خونی می توانند باعث ایجاد یک خصوصیت یا عادت شخصی شوند؟شاید بله...شاید هم نه...برای نزدیک شدن به پاسخ این مقاله را بخوانید.اما فراموش نکنید که اتکا به یک مقوله یا دلیل برای قضاوت در مورد اشخاص تنها نوعی ساده لوحی است.
گروه خونی O تیپ گرم
حدود38%مردم جهان دارای گروه خونی O+و6%دارای گروه خونی O- هستند.
خصوصیات:
بی پروا،با اراده،مغرور،بخشنده،اجتماعی،با انرژی،برونگرا،رک وصریح،واقع گرا،نمایشی،عمومی،مثبت،مستقل،ریسک پذیر،نا فرمان،بی اعتبار،لجوج وخودمحور.
به آسانی دوست می شوندوبا جریانات همراه شده وبه فرصت ها چنگ می زنند.برای شروع یک پروژه یا شکاریک ایده ونظر صریح هستند.درفعالیت های سازمان یافته خوب عمل می کنند.دربعضی موارد چندان دقیق نیستندواحساسات زیاد و قوی از خود نشان می دهند.ممکن است به سرعت مخالفت عمیق خود را با یک نظر بیان کننداما معمولا این مخالفت پایدار نیست.کارگشایانی سنتی،محرک وکمی لاف زن هستند.
احساسات خود را خیلی نشان می دهنداما در برخورد با دیگر گروهای خونی این بیان اظهارات متغیر است.نوعی ظرافت ذاتی وفطری دارند.شخصیت های اجتماعی وپر زرق و برق هستندمیتوانند در حوادث و بحران ها سازگاری خوبی داشته باشند.لغات و کلمات به آسانی به سراغ آنها می آیند.خجالتی نیستندورک وصریح احساسات درونیشان را فاش می کنند.جاه طلب اند اما گاهی با جزییات سرگرم می شوند.علاقمند به حفظ روابط هستند وخودشان در این زمینه تلاش می کنند.
گروخ خونی A تیپ سرد
6%دارای گروه خونیA+حدود 34%از مردم دارای گروه خونی A- هستند.
خصوصیات
مطیع وآرام،دقیق،دلسوزوغمخوار،فداکار،مودب،درستکار،وفادار،احساساتی،درونگراوکمی دستپاچه.حتی در مواقع آشوب و غضب آرام وخون سرد هستند.نسبت به نظرات عمومی حساس اند.اغلب درون گرا هستند دربرخورد با دیگران خجالتی وکمرو هستند یا حتی مریض به نظر می رسند کمی بدبین هستند.برای روابط ارزش قائل بوده ونسبت به دیگران وفادارند.نسبت به تغییرات تردید دارند.دوست داران طبیعت وگریزان از جمعیت وشلوغی هستند.به یک مکان شخصی یا پناهگاه امن ومخفی برای خود نیازمندند.عموما دو دل و غیر قاطع اند.برای حضوردر کارهای تیمی آماده هستند مخصوصا وقتی دستوری به آنها داده شود.علاقه مند به ایجادرابطه نیستندوتلاش چندانی هم برای اینکار نمی کنند.
گروه خونی B فعال
25%هم دارای گروه خونیB+حدود9%از مردم جهان دارای گروه خونی B - هستند
خصوصیات
بشاش وخوشرو،خوش بین،فعال،حساس،مهربان،فراموش کار،آشفته،درهم وسازمان نیافته،پرسروصدا،خودپسندوخودبین،پرانرژی وجدی در راه رسیدن به هدف،معمولا جزوبهترین افراد تیم می شوندوافراد تکرویی هستند.اغلب کارها رابا روشهای خودشان انجام می دهندوخود کفا هستند.شخصیتهای ماجراجوودلیر،علاقه مند به داشتن یک راه مشخص ومخصوص،موجوداتی اجتماعی وعلاقه مند به مهمان داری هستند.علاقه به حفظ روابط هستند وخودشان در این زمینه تلاش می کنند.
گروه خونی AB فارغ از مراقبت وبی نیاز از توجه
1%گروه خونیAB+حدود4%مردم گروه خونی AB- دارند.
خصوصیات
اجتماعی،سخت گیر نیستند،غمخوار ودلسوز،دیپلماتیک،اهل گشت وگذار،خلاق،غیر قابل پیش بینی،هنرمند،انعطاف پذیر،ترشروودرخود!مخلوطی از تضادها،خجالتی در مقابل بعضی بیباک وگستاخ با بعضی دیگر،برونگراودرونگرا،گاهی غیر قابل پیش بینی است وگاهی ظاهرا بسیار آرام وخونسردبه نظر می رسند.قدرت خلاقه زیادی دارند،توانا در پیدا کردن مشکلات ودور زدن آنها،علاقه مند به محیط شهری،به آسانی خسته می شوند.به نظر می رسد که هر کاری که انجام می دهند از روی اجبار است. هرگزکاری را برای قدردانی انجام نمی دهند.اسرار آمیز بنظر می رسند.در فعالیتهای اجتماعی می توانند هماهنگ ظاهر شوند.علاقه مند به ایجاد رابطه نیستندوتلاش چندانی هم برای این کار نمی کنند.
منبع:aftab.ir
تخم مرغ

زن سومین تخم مرغ را هم از داخل پاکت کاغذی بیرون آورد، به ضربدر قرمز روی آن نگاهی انداخت و بعدبه مرد نگاه کرد . لبخند زد و گفت: از کجا می دونستی اون لهستانیه تخم مرغها را می دزده؟
مرد که روی تنها چهارپایه ی اتاق نشسته بود خندید و گفت: از همون روز اولی که واسیلی رو دیدم حس کردم بدذاته
زن در حالی که تخم مرغ ها را در تابه سرخ می کرد سر تکان داد و گفت:بچه های اردوگاه میگن یه وقتی توی اداره ی امنیت ورشو کار می کرده
مرد چیزی نگفت زن خندید و ادامه: شکنجه گر بوده .مگه نه؟
زن از گوشه ی اتاق که بخشی از دیوارش کاشیکاری شده بود وبا آن گاز خوراکپزی و یخچال به آشپزخانه شباهت داشت به سمت پنجره رفت و به پائین سرک کشید. درست کنار مجنمع پناهجویان چند کانکس بود . مردی لاغر اندم که پوستی سرخ و سفید داشت مشغول جمع کردن لباسهای شسته شده اش بود.
- داره لباسای شسته شده اش رو از روی طناب برمیداره
مرد که هنوز روی چهارپایه نشسته بود اخم کرد و گفت: انگار نه انگار که مچش رو گرفتم . خیلی رو داره
- اگه تخم مرغا رو علامت نمیذاشتی محال بود اونا رو پس بده
مرد با صدای بلند خندید و. گفت: اولش که داد و بیداذد راه انداخت فکر کرد میترسم و کوتاه میام ولی وقتی مچش رو گرفتم شروع کرد به گریه و زاری و خودش رو به موش مردگی زد. گفتم کورخوندی ،کسی نمیتونه ایرونی جماعت رو گول بزنه.همون دیشب گزارشش رو دادم.
زن کمی نمک روی تخم مرغ ها ریخت و گفت:نمیدونم دولت این جا واسه چی به اینجور آدما اجازه ی اقامت میده؟
مرد خمیازه ای کشید و گفت: هنوز که نداده
زن رو به مرد کرد و گفت: ولی آلکسیس می گفت دادگاه واسیلی برگزار شده که..
مرد سرش را خاراند و گفت: با این حساب وضعیتش باید معلوم شده باشه. نکنه کارش درست شده داره از این جا میره ؟
زن دوباره به طرف پنجره رفت. واسیلی پیراهن سفیدی به تن کرده بود و مشغول گره زدن کراوات قرمز رنگش بود.
- بیا ببین چقدر به خودش رسیده، شلوار جین پوشیده با پیرهن سفید و کراوات قرمز.
زن رو به مرد کرد وبا چشمانی مات به همسرش خیره شد.
- میدونم . میدونم. نوبت ما هم میشه .
- آخه کی؟ دو ساله اینجائیم.. واسیلی همه اش دو سه روز شایدم یه هفته بل از ما اومد اردوگاه ولی حالا داره میره . خسته شدم بخدا
مرد با عجله خودش را به تابه رساند و شعله را خاموش کرد.
- تخم مرغا رو سوزوندی ...
- به جهنم.
مرد کنار زن ایستاد و هردو به محوطه ی اردوگاه و کانکس های مهاجران اروپای شرقی خیره شدند.
- واسیلی کجاست:
- رفت داخل ببین اوناهاش . پشت پنجره.
- داره مارو نگاه می کنه
- خیلی پوست کلفته
- چرا داره دست تکون میده؟
- چه میدونم. زده به سرش شاید
- اون چیه دستش؟
- اسلحه؟!
زن جیغ زد مرد او را کنار کشید . هر دوروی کف آپارتمان دراز کشیدند و گوشهایشان را با دست گرفته بودند . صدائی نیامد . تیری شلیک نشد. مرد با احتیاط به سمت پنجره رفت. واسیلی هنوز اسلحه بدست از پشت پنجره ی کانکس به او خیره شده بود .مرد خودش را عقب کشید . دهان باز کرد تا چیزی به زن بگوید که صداسی شلیک گلوله هز دوی ان ها را تکان داد . کمی بعد سر و صدائی از پائین بگوششان رسید مرد دوباره کنار پنجره رفت . لکه های خون همراه چیز هائی لخته هائی سفید و زرد شیشه ی کانکس را پوشانده بود وعده ای از کانکس هایشان به بیرون سر ک کشیده بودند و چند نفری سراسیمه بطرف جنازه ی واسیلی میدویدند.
شیراز۱۸/۴/۸۸
بوسه

بازم با همون شیوه ی عجیب و غریبش مشغول کتاب خوندن بود. لبه ی تختخواب نشسته بود و متوجه ی من نشد.کتاب روی زمین بود و حمید هر از گاهی با پاهاش کتاب رو برگ میزد.خیره نگاهش کردم. میتونستم حتی در نور ملایم آباژور تنفس آرام و آرامش عمیقش رو احساس کنم.نیم رخش مردانه و زیبا بود. انگار بعد از دوازده سال و سه ماه و بیست و پنج روزو بیست و سه ساعت زندگی مشترک تازه داشتم کشیدگی بینی، مژه های بلند و درخشش عسلی چشمانش را میدیدم. بنظرم رسید لب هایش در نور مبهم اتاق برق میزند. باید بهانه ای پیدا میکردم .
- حمید
بدون ان که سر از کتاب بردارد جواب داد:جانم؟
کنار تخت روی زمین نشستم و کتاب را بستم.
- هنوزم منو دوست داری؟
نگاهم کرد. لبخند زد.
- پرسیدن داره خانومی ؟
لبهاینم را غنچه کردم و پرسیدم:خب! چقدر دوسَم داری؟
- ...اندازه ی تمام کلماتی که توی همه ی کتابا هست
سرم را روی رانهایش گذاشتم.به چشمانش خیره شدم .
- نوچ. اینجوری نمی خوام .
-چه جوری میخوای گلم؟
- باید مطمئن بشم هنوزم آقاعسلی میتونه خانم گل رو راضی کنه.
- سرش را به طرفم خم کرد و وقتی خودم را در مردمک چشمانش پیدا کردم رد بوسه اش بر لبم نشست. آه کشید از سر خوشی .آه کشید سرد و از سر دلتنگی.
- چیزی شده؟چرا آه کشیدی؟
- اگه هنوزم دستام با من بودن تو رو محکم در آغوش میکشیدم تا مطمئن بشی همیشه دوستت دارم.
خندیدم و گفتم: خودم میدونم قهرمان جنگ. میدونم دوست داری. می خواستم منو ببوسی فقط همین.
آينده به كسي تعلق دارد كه مي داند چگونه منتظر بنشيند.
ضرب المثل روسي
تنها در آب هاي آرام است كه تصاوير اشيا قابل رؤيت است . تنها در ذهن آرام است كه مي توانيد انعكاس دنيا را تماشا كنيد.
پرمودا بترا

