فرکانس

در میانه ی اشک و درد و عق زدن داد میزنم: عوضش کن.سر سام گرفتم
خواننده ای دارد داد میزند که معشوقه می خواهد! شوهرم به خودش زحمت میدهد. کنترل را بر میدارد و کانال را عوض میکند. حالا برای چند لحظه سکوت جای آن موسیقی احمقانه ی پر سر و صدا را گرفته اما هنوز عق میزنم و اشک از درون حدقه ی چشمانم بیرون میریزد.
- بهتری عزیزم؟
زیزم را کشدار میگوید شاید برای این که بمن بفهماند چقدر دوستم دارد.
- آره
- کانال رو عوض کردم
صدای دختری را میشنوم که دارد از شکنجه شدنش توسط گروگانگیر ها حرف میزند . از هتک حرمت و ...
- بزن یه کانال دیگه
مایعی غلیظ و بد بود از دهانم بیرون می پرد.همه را در کاسه ی دستشوئی خالی می کنم . انگار دل و جگرم را هم باید در کاسه ی دستشوئی خالی کنم
- بیام ؟
- نه
دادگاه است و زنی دارد به گناهانش اعتراف می کند واز اعتیاد شوهرش و مردی که دوستش می داشت و حالا همه چیز را انکار کرده می گوید و لابد در آخر از ریاست محترم دادگاه عاجزانه می خواهد تابرای التیام خاطر مردان با غیرت او را اعدام کنند
- خاموشش کن
صورتم را آب میزنم . همانجا گوشه ی دستشوئی مچاله میشوم و به متهمی فکر می کنم که دارد در وجود من شکل میگیرد . بهتر نیست مادرانه سقطش کنم تا ناجوانمردانه موجب سقوطش شوند؟
مقدمه:
نمایش یکروزه ی این فیلم در شیراز، که روزگاری پایتخت فرهنگی اش می نامیدند حرفها و نکته ها دارد که واکاوی اش بماند برای فرصتی دیگر اما آنچه که مرا واداشت تا چند خطی در باره ی انارهای کلان شهر دودزده و صد البته پایتخت بزرگ ایران بنویسم دغدغه ی خاطری است که به فیلم مستند دارم. تهران انار ندارد مستندی تجربی و بلند است که تاریخ اجتماعی 200 ساله تهران را با رویکردی طنز به تصویر می کشد. این فیلم محصول مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی است و با حمایت معاونت سینمایی حوزه هنری به اکران عمومی گذاشته شده است. مسعود بخشي نويسنده و کارگردان فيلم، که سي و چندسال دارد و اين نخستين فيلم بلند ِ اوست. فیلم از همان ابتدا نوید متفاوت بودن می دهد چرا که با نریشن مسعود بخشی که دارد نامه اش را به وزارت فرهنگ و ارشاد می خواند شروع می شود . او در این نامه دارد از فیلم نیمه تمامی که ما داریم تماشایش می کنیم ! صحبت می کند . این پیرنگ موجب می شود که بخشی از فیلم به نشان دادن عوامل تولید فیلم بپردازد و در شرح ماوقع تولید فیلمساز از شرایط نامناسب تولیدش گله کند و با زیرکی حضور خود را در تمام شئون فیلم توجیه کند !

ویژگیهای عمده در ایجاد جذابیت فیلم:
1- نگاه انتقادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به تهران و تاریخچه آن که با عنصر طنز همراه شدهاست . فیلم تمركزگرايي، پايتختنشيني و تقابل سنت و مدرنيته در ایران را با لحني طنزآلود و با استفاده از تكنيك های مختلف مطرح ميكند عمده جذاب بودن فیلم به دلیل طنز نهفته و آشکار آن است تا جاییکه فیلمساز کار خود را کمدی موزیکال اجتماعی می نامد که البته این کمدی در برخی موارد از بسیار غمگین کننده است بویژه صحنه هایی که تصاویر زلزله بم نمایش داده می شود . این مستند به خاطر این كه توانسته رگههای تاریخی و طنز را داشته باشد، مورد توجه قرار گرفته است
2- جهانشمول بودن، موضوعی که در "تهران انار ندارد" به آن اشاره می شود تنها شامل افراد ساکن در تهران نیست، بلکه همه مردمی که در شهرهای بزرگ دنیا زندگی میکنند با این مشکلات و مسائل درگیر هستند.
3- نسبت ذاتی بین شهر، مدرنیته و هنر سینما موضوع اصلی "تهران انار ندارد" است.
4- چندلایه بودن فیلم که به مسائل مختلف شهر از زوایای مختلف نگاه میکند
5- لحن دو پهلوی فیلم:در زير لحن مؤدبانه و به ظاهر بي آلايش فیلم، در گزارش اش به «مقامات»، کارگردان زيرکانه مناسبات مبتني بر بازار و مذهب را، که سنت و تجدد هر دو برايش تا آنجا قابل پذيرش است که ابزاري براي مال اندوزي و قدرت بيشتر باشد، مورد انتقاد قرار مي دهد.نکته ی دیگر وجود دو راوی است که یکی تاریخچه ی تهران را بازگو میکند و دیگری به شرح مشکلات گروه فیلمساز می پردازد(با زیرکی مسائل را دو پهلو بازگو میکند). نصرت کريمي، که فقط صداي او را مي شنويم، خود سازندهء دو هجويهء اجتماعي مهم به نام «درشکه چي» و «محلل» است. او با آشنايي وسيعي که با فرهنگ عوام و روابط اجتماعي سنتي بهنگامِ مقابله با تحولاتِ شهري مدرن دارد، انتخاب مناسبي است براي راويتگري اين فيلم. کريمي از تهراني سخن مي گويد که در ابتدا فقط يک روستاي بزرگ بود با باغهاي ميوهء بسيار در شمال «شهر ري»، که به فاصلهء نيم قرن چهره اي «فرنگي» پيدا مي کند. انار مرغوب و بي نظير تهران جاي خود را به انواع ميوه ها و سبزيجات «فرنگي» مي دهد، درست همانطور که سر و وضع و لباس خانم ها و آقايان عصر قاجار، وسايل حمل و نقل، خيابانها، بافت شهري، پليس و ارتش، دکانها، بازار، و صنايع نيز، فرنگي مي شوند. در ابتداي فيلم، صداي گاري و درشکه روي تصوير اتوموبيل هاي سريع در اتوبانهاي مدرن تهران امروزي به گوش مي رسد.
کريمي از مصرف ترياک، طويله هاي بي شمار شهر، مشاغل سـنتي، چادر و چاقچور و شليتهء زنان صحبت مي کند. در نمايي از يک فيلم مستند زمان قاجار، جمعي از زنان چادر و چاقچوري را مي بينيم که سوار ترامواي شهر يا ماشين دودي مي شوند. همزمان تصنيف هاي قديمي آن دوران را هم مي شنويم.
6- انتقاد از بی هویتی شهر و مردمانش
7- بخش مهمي از جذابيت فيلم «تهران انار ندارد» به خاطر مونتاژ فيلم هاي مستندِ بايگاني شدهء قديمي است، از جمله نماهايي از پايان عصر قاجار، دوران رضاشاه، کنفرانس تهران، نخست وزيري مصدق و غائلهء خياباني کودتا، دورهء مدرنيزاسيون محمدرضاشاه، و روزهاي انقلاب بهمن. اين فيلم هاي آسيب ديدهء قديمي که در آرشيوها خاک مي خورند، به راستي ارزشمند و خاطره انگيزند. به روشني پيداست که کارگردان فيلم در استفاده از اين بريده هاي قديمي، کاملاً آزاد نبوده است. به طور غير مستقيم حضور سانسور به بيننده يادآوري مي شود: درست در جايي که انتظار داريم مستندهاي قديمي ادامه پيدا کنند اما به خاطر حساسيت سياسي يا اخلاقي سانسور چيان اين امکان سلب شده، ما تصويري از لابراتوآر فيلم و قطع نوار سلولوئيد روي دستگاه مونتاژ و مرمت فيلم، مي بينيم. اين تمهيد بارها در فيلم تکرار مي شود.

8- استفاده از طنز تصویری: فیلم صحنه های طنز ناب سینمایی دارد که گاه ساخته خود کارگردان است مانند نشستن کارگری روی تیغه بلدوزر به نماد مردم سالاری که در پایین برج میلاد در حال ارتفاع گرفتن است یا شکار لحظه ای است واقعی تلو تلو خوردن یک معتاد
معایب فیلم:
فیلمی گفتاری و نوشتاری:طنز تهران انار ندارد حدود ده درصد تصویری است و گذشته از موسیقی شوخ و شنگش بیشتر طنزی کلامی یا بهتر بگویم نوشتاری است . در واقع عمده صحنه هایی که خنده دار می شوند به دلیل کلامی است که روی آن شنیده می شود نه خود تصویر
فصل اول:ساختار و استراتژی فیلم
استراتژی حاکم بر روند و شکل گیری فیلم مبتنی بر سه اصل است که عبارتند از:
1- بیگانه سازی:
بیگانه سازی یکی از شیوه های اصلی در ایجاد و ساخت دراماتیک این فیلم محسوب میشود.استفاده از روش های مختلف فاصله گذاری و ایجاد آگاهانه ی اختلال در رابطه ی مستقیم و عاطفی تماشاگر با فیلم با این هدف صورت میگیرد که بیننده ی فیلم همواره از موضعی متنتقدانه اثر را دنبال کند .
2- مونتاژ دیالکتیک:
استفاده از سبک مونتاژ دیالکتیک جهت خلق مفاهیمی تازه در ورای پیوند تصاویر و پیوند تصویر و موسیقی یکی از نکته های کلیدی برای درک هرچه بهتر فیلم بشمار میرود. این تکنیک بر پایه ی تعارض و تضاد بین نماها و یا نما وموسیقی شکل میگیرد.- یادمان باشد که مونتاز دیالکتیکتا حدود زیادی راه را بر کشف و شهود تماشاچیان میبندد و بر معانی سنتز شده در ذهن مخاطب تاکید دارد.
3- نظریه ی رودولف آرنهایم:
فیلمساز سبکی بسیازر نزدیک به نظریه ی آرنهایم اختیار کرده و علیرغم بهره گیری از شیوه ی مونتاژ آیزنشتاینی در برخی مقاطع فیم تلاش نمخوده تا ضمن دوری از واقمگرائی صرف بتواند واقعیتی جدید را کشف نموده و در معرض نقد و دریافت مخاطبان خود قرار دهد.
این شیوه منجر به ارائه ی فضائی تازه در فیلم شده و از همین روست که این خود نسبت به آثار دیگری که تهران را دستمایه ی خود قرار دادهاند متمایز میشود.
مسعود بخشی در ساخت فیلم خود از مونتاز دیالکتیک بهره می گیرد اما در شیوه ی روایت تلاش میکند با ممانعت از ایجاد تداوم مکانی، زمانی و دستکاری در عادات فرهنگی و رفتاری ایرانیان بتواند ضمن حفظ فاصله ای مناسب از واقعیت بیرونی و روزمره ی زندگی معاصر ، حالتی واقع نما را برای اثر خود ایجاد کند.
فیلم می توانست صرفا" منعکس کننده ی واقعیات بیرونی باشد که درآنصورت فیلم بیش از حد مستند و گزارشی میشد و به همین دلیل کارگردان با اتخاد این شیوه توانسته فیلمی مستد گونه بسازد ، فیلمی که واقع نمائی را جانشین واقعگرائی کرده تا به طرح مفاهیمی عمیق تر بپردازد.
عناصر ساختاری فیلم:
عدسی ها:
استفاده ی مناسب برای بیان مفاهیم مورد نظر:
استفاده از عدسی نرمال برای مصاحبه با مرد ارومیه ای که نمادی از یک شهروند مهاجر و شیفته ی تهران است. یادمان باشد که این شهروند محترم در طول فیلم دیدگاهی متناقض ارائه می دهد.
استفاده از عدسی های واید برای ایجاد حس تورم یافتگی و در عین حال پوچ بودن شهر و آپارتمانهایش
استفاده از عدسی های تله برای بیان فشردگی بیش از حد و بستری شهری برای تزاحم و تصادمی بی پایان.
تغییر سرعت:
1- ایجاد حس اغتشاش در روند زندگی در کلانشهرها
2- تاکید بر استحاله ی شکل زندگی و بیهودگی زندگی مصرف گرا و مصرف زده
3- ایجاد حالتی طنزگونه که با حسی تلخ همراه شده
تدوین:
بعلت استفاده ی نماهای ارشیوی می توان فیلم را به شکل کولاژی در نظر گرفت که در آن شیوه های تدوین تداومی و غیر تداوی با هم استفاده شده اند اما بیشترین بار معنائی فیلم به شیوه ی تدویت غیر تدامی و مونتاژ دیالکتیک فیلم باز میگردد. در نگاه نخست «تهران انار ندارد» كولاژي است نامنظم و كه از تصاويري آرشيو شده و دم دست از تهران قديم و جديد كه البته با جا كردن معدود تصاويري جديد، قصد بزرگنمايي سوژه مورد نظر خود را دار اما در مجموع این فیلم در پس هرج و مرج تصویری و اوائی خود تصویری کم و بیش جامع را از آشفتگی و در هم تنیدگی جلوه های مختلف زندگی در تهران به نمایش می گذارد و به همین دلیل آشفتگی ساختاری به درک و هضم محتوای فیلم کمک می کند.
فصل دوم:تحلیل محتوائی فیلم:
فیلم چه اندیشه ای دارد؟
در ابتدای فیلم، تهران اینگونه معرفی میشود:
تهران روستای بزرگی در حوالی شهرری است که باغها و درختان میوه فراوان دارد. ساکنان آن در سردابهایی زندگی میکنند که به لانهی مورچگان میماند. تهران چند محله دارد که هر یک با دیگری در جنگ و ستیز است. حرفه تهرانیها خلافکاری است و فرمانروا دلخوش است که ایشان خراجگزار پادشاهند. میوههایشان نیکو و فراوان است و به ویژه اناری دارند که در هیچ یک از شهرها نظیرش یافت نمیشود.
اگر روزگاری تهران را به انار مرغوبش می شناختند چنانچه امروزه قمصر را به گلاب ، قالی را به کاشان و جلوه های معماری ایرانی را به اصفهان می توان شناخت، می شود چنین نتیجه گرفت که کارگردان هوشمندانه عنوانی مناسب را برای فیلم خود برگزیده زیرا انار در این فیلم عنصری نمادین است که به هویت تهران اشاره میکند و بنابراین فیلم بر بی هویتی تهران معاصر اشاره دارد.
گلنار چه می گوید؟
تهرون؟ مي گن تهرون جاي قشنگي يه، ولي مردم اش بد ان.
اين صحنه از «دخترلر»، نخستين ساخته ی سينماي ناطق و داستاني ايران، در ابتداي فيلم مستند «تهران انار ندارد» مي آيد و به نحوي طنز آميز لحن فيلم را مشخص مي کند: تاريخچه اي تصويري از شهر تهران از ديدي طنز آميز و هجوگرا، در باره ی مردمي که به تناوب، يا همزمان، دهاتي، شهري، بازاري، مدرن، و سنتي هستند، و در همه حال در «کمال رضايت» به «کسب حلال» مشغول اند! روي صداي فيلم، هرازگاه يک بار، صداي استمداد گلنار شنيده مي شود که جيغ مي زند: «جعفـر . . .!»
فيلم با نگاهي هجو آميز، تاريخ شهر تهران را از اواخر دوران قاجار تا امروز دنبال مي کند و از خلال تصاوير و گفتار، بر روابط اجتماعي و اخلاقيات جامعه اي انگشت مي گذارد که علارغم بيش از صدسال تحول ظاهري، ناهنجاري هاي آن در اساس چندان تغييري نکرده است.
چنین بنظر میرسد که از دید کارگدان ادم ها فی نفسه بد نیستند ولی شرایط زیستن در تهران انها را به موجوداتی بی هویت و سرگردان تبدیل میکند.
تهران در ورطه ی سنت و مدرنیته:
به نظر مي رسد کارگردان بر اين باور است که تهران و تهراني ها، با همه ی تغييرات ظاهري، هنوز ساختارهاي مادي و اخلاقي جامعه اي روستايي را در مقياس يک متروپوليس غول آسا تکرار مي کنند. او هنوز بازار و روابط بازاري را قلب اقتصاد مي داند که اخلاقيات برآن حاکم است مسعود بخشي با شوخ طبعي، نحوهء برخورد مسؤلان دولتي را با مشکلات شهري، مثل ترافيک و آلودگي هوا، وابسته به «وزش باد» ارزيابي مي کند.
تضاد تصاویر با موسیقی و گفتار متن:
1- نبوغ شهروندان در استفاده از وسایل موتوری:فيلمساز از «نبوغ شهروندان تهراني در استفاده از وسايل موتوري» صحبت مي کند، و درحاليکه صداي تصنيف «ماشين مشدي ممدلي» را مي شنويم، شاهد «پيشرفت حيرت انگيز صنعت خودرو» و انواع مدل هاي اتوموبيل هاي مونتاژي با موتورهاي فرانسوي و کره اي مي شويم. خط مونتاژ کارخانه ی خودرو و صحنه هايي از عمليات موتورسواري در ترافيک تهران را مي بينيم؛ موتورسواري تهراني، به عنوان نمونه اي از «قانونمندي» و جلوه اي از «تجدد» شهروندان به نمايش در مي آيد.
2- گوشت و گوسفند پروری در تهران:نويسنده وکارگردان فيلم در جايي به اقتصاد گوشت مصرفي مي پردازد و اضافه مي کند، «گوسفندپروري در تهران از حرفه هاي شريف و پررونق است که توسط تلفن موبايل کنترل مي شود!»
3- مقایشه ی شهروندان:فيلمساز به مقايسه ی دو تيپ از شهروندان تهراني مي پردازد که هردو در «امور ساختمان» و سازندگي شهري به کار مشغول اند: «بابک جان» (بساز و بنداز) و «آقا جعفر» (آجرساز). بابک جان کارش برج سازي است و آقا جعفر در کارخانهء آجرپزي کار مي کند. فيلمساز سپس به سراغ مهندس جواني مي رود که با ايمان و ايثار در کار «بهينه سازي» شهري است و در مقام پيمانکار، مرتب «راهکار» ارائه مي دهد. او براي ثواب و در راه خدا، در جنوب شهر «انبوه سازي» مي کند، يعني خانه هاي قديمي را خراب مي کند و براي انبوه مردم فقير، آپارتمانهاي تنگ و کوچک مي سازد. همين مهندس، پس از خودماني شدن با فيلساز و همراهانش، آنها را با «پروژهء ديگر» ش آشنا مي کند که «خصوصي سازي» در شمال شهر است: آپارتمانهاي لوکس در برجهاي سوپرمدرن با قيمت هاي نجومي.
4- تضاد تهران با تهران: ازآنجا که "مسعود بخشی" تحقیق را پشتوانه کارخود کرده است توانسته، دیدگاه های اولیه از تهران را با استفاده از نگاتیو ها استخراج کند و دریک تضاد با تهران امروز به تصویر بکشد
5- تضاد دموکراسی با دموکراسی: در نظر سنجی از مردم کارگردان با زیرکی ضمن نشان دادن چند تن از شهروندان خودش به جای آن ها اعلان نظر میکند. در این نظرخواهیها عدهای هستند که مشکلی با آن مساله ندارند. صدای آنها را میشنویم ولی کارگردانمی گوید موافق، موافق، موافق و همیشه یک شخصیت هست که او مخالف است، این شخص یک کارگر است، دوماه پیش آمده تهران و از همهچیز گله دارد. یعنی دو نفرند توی این فیلم که صدای نقد دارند، یکی کارگردان به عنوان راوی، یکی هم این شخص. چراکارگردان صدا را از کسانی گرفته که راضی هستند؟ایا این راه .و رسم دموکراسی است؟
حرف آخر را تنها شهروند علناً ناراضي شهر مي زند که با «جريان باد» حرکت نمي کند، و فيلم با يکي از ترانه هاي آيرونيک محسن نامجو به پيايان مي رسد که در آن از «جبر جغرافيايي» کساني صحبت مي کند که جشن تولدشان، همان مجلس عزا است.
جمله آخر فیلم در یک باغ انار تهران گفته میشود که هیچ کس در آن زندگی نمیکند... تهران انارهای سرخ و شیرین دارد که نظیرش هیچجایی یافت نمیشود.
بیژن کیا
درباره ی مشخصات فیلم :

کارگردان: اصغر فرهادی
تهیه کننده: اصغر فرهادی
فیلمنامهنویس: اصغر فرهادی
فیلمبردار: حسین جعفریان
صدابرداری: محمدرضا دلپاک
تدوین: هایده صفی یاری
چهرهپردازی: مهرداد میرکانی
بازیگران: ترانه علیدوستی، گلشیفته فراهانی، مانی حقیقی، شهابحسینی مریلا زارعی، پیمانمعادی، احمد مهرانفر، رعنا آزادیور، صابر ابر
خلاصه داستان: احمد پس از سالها زندگي در آلمان براي تعطيلات به كشورش ايران برميگردد. او كه بهتازگي از همسر آلمانياش جدا شده، خيلي تمايل دارد زندگي جديدي را با يك زن ايراني آغاز كند. در همين حين، دوستان دوران دانشجويي او سفر سه روزهاي را به شمال ترتيب ميدهند؛ "سپيده" از دختري بهنام "الي" دعوت ميكند تا همراه آنها به اين سفر بيايد. دوستان احمد كه از تمايل به ازدواج او آگاه ميشوند، متوجه علت دعوت از "الي" ميشوند و شروع به تمجيد و توجه زياد به او ميكنند. اما در دومين روز سفر، "الي" ناگهان ناپديد ميشود و همه اعضاي گروه تلاششان را براي پيدا كردن او آغاز مي كنند...
درباره ی کارگردان:
اصغر فرهادی
سال و محل تولد:
فیلم شناسی: رقص در غبار، شهر زیبا، چهارشنبه سوری
درباره ی ویژگیهای فیلمنامه:
توجه به داستان مدرن : خالقِ «دربارهي الي» با ساخت اين فيلم نشان داد که هم ادبيات امروز را خوب ميشناسد و هم بلد است از تکنيکهاي روايي ادبي در مديوم سينما استفاده کند. روايت به ظاهر سادهاي که داستانهاي فرعي کم حجمش، ظرافتهاي ادبي بيشتري دارند. طرح فيلم، بسيار ساده است. چند خانواده جوان براي تفريح به ويلايي در شمال ميروند. سپيده (گلشيفته فراهاني) ترتيبي داده تا الي (ترانه عليدوستي) مربي مهدکودک دخترش آنها را در اين سفر همراهي کند. او و بقيهي دوستانش، دوست خانوادگيشان، احمد را که تازه از آلمان برگشته و در آنجا از همسر سابقاش جدا شده؛ به اين گردش آوردهاند تا با الي آشنا شود.
شخصیت پردازی:
شخصیت پردازی در داستان کوتاه مدرن، غیر مستقیم و از طریق حرکات، حرفها و آنچه در ذهن او می گذرد ساخته می شود مثل کنشها و گفتارها یا با عادتهای خاص، میمیک صورت، طرز نشستن و... است که فرهادی بخوبی بر این نکات اشراف و تسط دارد
وقتی شهره ( مریلا زارعی ) نمی داند که نازی مراقب بچه اش نبوده و به راحتی می گوید: « از کجا معلوم الی برای بچه ی من غرق شده نازی که مراقب بود.» وقتی باز هم شهره احساس می کند که باید جمع را ترک کند چون به بچه اش بد نگاه می کنند که طبع حسودش را نشان می دهد یا وقتی به الی می گوید: « تو کار نکرده عزیزی» الی" صورت شکسته الناز، الهام، یا می تواند هر اسم دیگری هم باشد، اسم الی را هیچگاه در فیلم کامل نگفتیم چون قصد این بود که رازآمیزی و پیچیدگی شخصیت وی حفظ شود.
روایت:
در داستان مدرن تا آنجایی که می توانیم از کلیشه ها پرهیز می کنیم و سعی می کنیم اتفاقات روزانه را از دریچه جدیدی بنگریم. اتفاقات در مدت زمان کوتاهی رخ می دهد و بیننده اصلا به گذشته رجوع داده نمی شود و باید بکوشد تا شخصیت ها و روابط و جریان های جاری در فیلم را در همین زمان محدود روایت و از میان اتفاقات و دیالوگ های محدود کشف و درک کند.
نیمه ی نخست: روایت خطی اما با توجه برمعرفی و تحلیل شخصیت ها
نیمه ی دوم: روایت خطی اما با توجه بر روانکاوی شخصیت ها
برش زمانی کوتاه از زندگی، تمامی ماجراهای فیلم در بازه ی زمانی کوتاه و مشخصی اتفاق می افتد.
از دیگر ویژگیهای فیلمنامه میتوان به نگاه جزئی نگر و دقیق به جغرافیای وقوع داستان:د دیالوگ های قوی و درست،عدم تلاش برای شیرفهم کردن بیننده، بازگذاشتن مسیر برای نظر دادن و فکر کردن مخاطب در مورد شخصیت ها،نداشتن شخصیت های منفی و مثبت و سیاه و سفید و در هم تنیدگی درست و سنجیده ی داستان دیالوگ نویسی، اشاره کرد.
درباره ی تم و درونمایه: مصلحت جوئی برای معصومیت از دست رفته
-
بعد از مرگ فیزیکی الی گروه با تنزل دادن ارزش های اخلاقی او مرگ دیگری را نیز برای او رقم میزنند (مرگ اخلاقی) تا خودشان را توجیه کنند زیرا مصلحت اندیشی آنان ناشی از فقدان معصومیت آنهاست. مخاطبان نیزدر این قتل اخلاقی با گروه شریک مشوند چون با گروه همذات پنداری کردهاند مصلحت اندیشی و سقوط اخلاقی : وضعیت مصلحت وضعیتی میانه ی دروغ و حقیقت است؛ مصلحت همواره بخشی از حقیقت را به سودای امر خیرکتمان می کند تا وضعیت را بهبود بخشد. ما در مصلحت ها زندگی می کنیم، و دروغ و راست را با آن می سنجیم. در این جا است که مصلحت معیار حقیقت می شود. حاصل این امر، ابهام و "تعویق" است، تعویقی که در آن حقیقت معلق می ماند و چه بسا که هرگز فاش نمی شود. کارگردان به خوبی از خاصیت این وضعیت سود برده، آن را به کار گرفته، و تماشاگر را تا آخر فیلم مبهوت و منتظر نگه می دارد.
-
آیا سپیده -گلشیفتهفراهانیـ کار درستی انجام میدهد که به نامزد الیـصابر ابرـ دروغ میگوید؟ اگر ما جای او بودیم چه میکردیم؟ هیچکس نمیتواند میان حقیقت و مصلحت با قطع و یقین یکی را برگزیند. در چنین جاییست که اکثر ما، پی میبریم قضاوت تا چه میزان مشکل است. بعد از تمامی این اتفاقات و رویدادها، و پساز آنکه "سپیده" مصلحت جمعی را بر حقیقت ترجیح میدهد، فرهادی در لانگشاتی نمایی از جمع را نشان میدهد که با کمک یکدیگر سعی در بیرونآوردن ماشین از گودال میکنند و به نظر میرسد، همه بعد از عبور از تراژدیهای همیشگی موجود در زندگی سعی میکنند واقعه را به فراموشی بسپرند و به زندگی ادامه دهند.
درباره ی تحلیل جامعه ی ایرانی:
-
طبقه متوسط و سینما وضعیت عام و اکثریت است، طبقه ای که بهره ای از تحصیلات و آموزش برده اند، امکاناتی برای تفریح دارند، و زندگی متوسطی را زندگی می کنند. این فیلم چون "وضعیت اکثریت" را گزارش می دهد با مخاطب ارتباطی نزدیک برقرار می کند. فیلم های فرهادی را دلنشین می کند گزارش روزمرگی ها است؛ چهارشنبه سوری، دایره ی زنگی (فیلمنامه)، و درباره ی الی روزمرگی ها را به تصویر می کشند. این روزمرگی عرصه ی اضطراب ها و دلهره ها و عشق ها والبته شادی ها و دلخوشی ها است؛ وضعیت با ـ دیگران ـ بودگی. در این فیلم هیچ گونه "اصالت" ای وجود ندارد، حتی الی که دل به دریا می زند گریزی "اصیل" را انتخاب نمی کند، بلکه در دایره ی بسته ی همان روزمرگی غرق می شود.
درباره ی کارگردانی:
اصغر فرهادی: در ساخت این فیلم تلاش کردم فیلم شبیه دوربین مخفی باشد. بهگونهای تماشاگر بیواسطه با ماجراها روبهرو شود و بیش از آنکه دوربین خود را به رخ بکشاند، بازیهاست که خود را نشان میدهند و این موضوع در تمریناتمان جا افتاد. علاوه بر این به بچهها میگفتم وقتی بازیگر مقابلتان بازی میکند او را هم درک کنید، چون این فیلم یک بازیگر محوری نداشت.
رئالیسم مستند گونه:رئالیسمی که کاملا بیننده را در تمام زمان فیلم در خود غرق می کند و هیچ کجا احساس نمی کند که دارد فیلم می بیند.
در باره ی بازی گردانی هنرپیشه ها:
بازی های روان و درست همه ی بازیگران: بازی گلشیفته فراهانی و سرگشتگی های او پس از غرق شدن الی، هنرنمایی حیرتآوریست به ویژه نمای بسته نگران او در کنار آبگرمکن و همین طور نمای بسته او وقتی به دانستن اطلاعاتی بیشتر از الی اعتراف می کند،
درباره ی توجه به جزئیات وفضاسازی:
-
در نبود موسیقی،کارگردان استفادهی مطلوبی از صدای زمینه و همینطور دیالوگ کرده است. مثلا صدای دریا که گاه حتی وقتهایی که دوربین نمایی دیگر را نشان میدهد چنان بلند و واضح به گوش میرسد که هول و اضطرابی پنهان در دل ببینده ایجاد میکند. انگار میخواهد بگوید، دریا اینجاست، همین نزدیکیها، فراموش نکنید… دریا بزرگ است و وحشی و خطرناک … و وقتی در همان ابتدای فیلم کودکها به سمت دریا میدوند، صدای دریا چنان گوشها را پر میکند که هیچ دیالوگی به گوش نمیرسد. بیننده به خود میگوید، وای اینجا آبستن یک فاجعه است و توی دلش خالی میشود.
درباره ی نمادها و نشانه ها: فیلم با تاریکی درون صندوق صدقات و روشنایی خفیف بیرون، از همان ابتدا ما را وارد فضایی می کند که هر چند در نیمه ی اول با سرخوشی و شادی همراه است، اما تا پایان وارد دنیای تیره ای از روابط انسانی شده ایم که گریز از آن به مثابه گریز از مسائل اساسی زندگی مانند پیش داوری و قضاوت و خودخواهی و خوبی وبدی توامانی است که همگی درنهادمان وجود دارد. فرهادی از نشانه های بسیاری درفیلم استفاده کرده که درعین فضای رئال کار ما را به سمت وسوی نمادگرایی و فضایی ذهنی می کشاند.از ویلای متروکه و خرابی که نشانه ای ازباطن و رفتارهای متناقض جمعی شخصیتهاست تا حضور خود الی که بیینده ها و جمع همراهش هم چیز چندانی از او نمی دانند جز اینکه اسمش الی است ( پلیس هم از این اسم مخفف و بی اطلاعی بقیه تعجب می کند) و مربی مهد بچه ی سپیده ( گل شیفته فراهانی) و امیر ( مانی حقیقی) است و به اصرار سپیده حضور پیدا کرده تا با احمد ( شهاب حسینی) آشنا شده و زمینه ی ازدواجشان مهیا شود.
فرهادی با یک نشانه ی تصویری دقیق و گویا رابطه ی نافرجام الی و احمد را هم در همان نیمه ی ابتدایی پیش از ناپدید شدن الی ترسیم می کند، همان جایی که شیشه های شکسته از میان پنجره ی شکسته رد وبدل شده و به زمین می ریزد. این شیشه های شکسته از رابطه ای گسسته حرف می زند که با هیچ تلاش فردی و جمعی به سامان نمی رسد
درباره ی سکانس های موفق فیلم:
-
سکانس های درخشان: فصل اجرای پانتومیم اولین بخش مهم درباره ی الی است.
می توانیم کلیدهای رفتاری هر کدام از افراد فیلم و یا نشانه ها و ارجاعهای درون متنی را بفهمیم. در واقع فرهادی با این کار ترتیب یک نمایش در نمایش را داده که بتوانیم به راحتی حوادث محتمل بعدی را پیش بینی کنیم.
کلید الی، مادر هاچ زنبورعسل، نشانه ی دل بستگی شدید او به مادرو سرگردانی های متعددش بین رفتن ونرفتن است. نازی ( رعنا آزادی ور) خواب دیده که دندانش افتاده که نشانه ی تعبیر بد این خواب وحوادث بد بعدی هم هست و از طرفی بعدا در خلوت دو نفره با شوهرش منوچهر( احمد مهران فر) هم به این خواب اشاره می کند و شخصیت ساده انگار و خرافاتی او به نوعی نشانه ای از خرافات در سطوح کثیری از اجتماع ما هم هست.
جمله ی پانتومیم آرش، پسر پیمان( پیمان معادی)، بابای بچه است. این هم نشانه ای از علایق بین پدرو فرزندی است که در موقع غرق شدن پسر، پدرمات و پریشان و درمانده می شود و وقتی خیالش راحت شده به خاطر فشارهای عصبی بچه اش را توبیخ می کند که چرا موقع حرف زدنش ادا در می آورد.
منوچهرکه به همراه زنش نازی خنثا ترین و سر به راه ترین زوج جمع هستند، به فیلم خوب بد زشت اشاره می کند. این ارجاع مستقیم کارگردان به فیلمی مثل خوب بد زشت هم بسیار جالب است. مثلثی که بین سه شخصیت فیلم کلاسیک شده ی سرجیو لئونه برقرار است، بر پایه ی نسبیت اخلاق شکل گرفته و سرگردانی زشت بین خوب وبد تا آخر فیلم ادامه دارد. مشابهت درونمایه فیلم فرهادی که بر نسبی بودن اخلاق وعدم قطعیت تاکید دارد با فیلم لئونه باعث ارجاع بینامتنی بین این دو اثر شده است و بالاخره به نظرم مهمترین پانتومیم جمع را پیمان اجرا می کند که این جمله است:« دم بچه های حقوق گرم»
از طرفی با این جمله می فهمیم که این دوستان از دانشجویان سابق حقوق هستند بدون آنکه اشاره ی مستقیمی به این قضیه در دیالوگها بشود و از طرفی دیگر یک کارکرد فوق العاده و بی نظیر دارد که در نگاه اول پوشیده می ماند.
اگر اتفاقاتی که برای این جمع می افتد برای هر جمع دیگری پیش بیاید مسلما به خاطر شرایط حاد و بحرانی، تصمیم گیری مشکل می شود و احساسات جای تعقل منطقی را می گیرد. حالا اگر به فیلم برگردیم و ببینیم که در تمام صحنه های بحرانی با وجود اضطراب و تشویش، جمع دانشجویان سابق حقوق، درست یا نادرست موضوعات مختلف را تحلیل می کنند و به قضاوت روی می آورند دقیقا به خاطر همین پیشینه ی تحصیلیشان است.
الی بادبادک را به دست میگیرد و شروع به دویدن میکند. همانطور که میدود میخندد و به آسمان (بادبادک) نگاه میکند اما دوربین صورت او را دنبال میکند و نه هیچ چیز دیگری را. الی میدود، میدود، میدود، دوربین صورتش را نشان میدهد، نما پیوسته است و فقط صورت الی و شادی خلسهوار و معصومانهی او نشان داده میشود، انگار الی دارد از چیزی دور میشود… این حس در بیننده القا میشود که پس کودکان چه شدند؟ الی فراموششان کرد؟ الی چرا حواسش به محیط اطراف نیست؟ الی همهی حواسش به بادبادک است، از محیط اطراف بریده است. از دنیا بریده است… بادبادک هوا شده است. دوربین کات میکند و بادبادک را آرام در آسمان آبی نشان میدهد.
درباره ی کلام آخر:
درس مهم و اساسی و فراموشنشدنی «درباره الی...» شاید همین باشد که اصغر فرهادی با ساخت این فیلم - خواسته یا ناخواسته - ما را درگیر و گرفتار حقیقت و واقعیت قضاوتهایمان کرد. از این منظر، یک وجه جدی و شاید نادیدهگرفتهشده «درباره الی ...»، فرصتی است که به تماشاگرش میدهد که در قضاوتها و ارزشگذاریهایش در برابر چیزهای دیگر فکر کند و به این نتیجه برسد که در جایگاه کدام شخصیت فیلم است و دلش میخواست جای کدامیکی باشد. الی اینجا تمثیلی از فیلمها و اصلاً خود سینماست و ما که بیننده و داور و منتقد و نظردهندهاش هستیم، رودرروی آزمون دشواری قرار گرفتهایم... و فرصت فکرکردن درباره این رودررویی دشوار و جذاب و خطیر مثل همان سه نقطه انتهایی نام فیلم میتواند تا کجاها که امتداد داشته باشد.پایان فیلمهایم تلخ نیست، واقعبینانه است درباره ی الی درباره ی همه ی ماست. همه ی ما روشن فکر هستیم، با شعرهای شاملو کله می جنبانیم. همه ی ما که خومان را از هنرهای زیبا خفه کرده ایم. صبح با دوربین عکاسی روی دوش به کلاس می رویم، عصر با بوم نقاشی در دست بر می گردیم، -هدفون در گوش- و با نامجو -نه نامجوی این آخری ها- زیر لب می خوانیم این فیلم درباره ی همه ماست آنگاه که به اسم مصلحت حقیقت را قربانی واقعیت میکنیم.این فیلم مرثیه ای است بر معصومیت از دست رفته مان.
بیژن کیا

آقای سیگار و خانم لاک قرمز
وقتی کلید انداخت و وارد آپارتمان شد همسرش را دید که روی مبل نشسته بود و لاک قرمز ناخن پایش را پاک می کرد. رنگ سرخ، سفیدی پوست زن را بیشتر نمایان می کرد. زیر لب سلامی داد و به سمت اتاق رفت. لبه ی تخت نشست و بفکر فرو رفت. لباس عوض کرد و بسته ی کوچک کادوئی را از کیفش بیرون کشید . وقتی از اتاق بیرون آمد زن هنوز روی مبل مچاله بود.
- غذا چی داریم؟
زن چیزی نگفت و شانه بالا انداخت.
- می خوای بگم چیزی بیارن؟
- توی یخچاله
مرد کنار زن استاد . بسته را به سمتش گرفت.
- بگیر. قابل شما رو نداره
زن بی آن که به مرد نگاه کند بسته را گرفت.
- بازش کن
- حوصله ندارم
- قهر کردن خوب نیس. بازش کن دیگه..
زن با انگشتان ظریف و کشیده اش بسته را باز کرد و با دیدن گردنبد لبخند زد
- ممنون
- دوستت دارم
- دستت درد نکنه
- بمن میگن آقای خوش سلیقه!
زن زیر لب خندید اما هنوز هم به مرد نگاه نمی کرد. مرد که کنار مبل ایستاده بود دست زن را در دست گرفت.
- دوستت دارم
- می دونم
زن را به سمت خودش کشید . حالا هردو مقابل هم ایستاده بودند. مرد به آرامی همسرش را بوسید و او را به اتاق خواب برد. ساعتی بعد وقتی هردو سست و بی رمق کنار هم دراز کشیدند . مرد غلتی زد و به پهلو خوابید اما چشمش به زیر سیگاری و ته سیگارهای داخل آن افتاد .مردسعی کرد بخوابد اما هرچه فکر کرد نتوانست بخاطر آورد که کی و یا از کجا آن سیگارها را خریده؟!
بیژن کیا
اتفاقات، مثل همیشه

باران تند و کج راه می بارید که آن ها وارد بخش اتفاقات بیمارستان شدند.هر دو جوان بودند. مرد کاپشن خود را روی سر و شانه ی زن انداخته بود.همه جا در یک لحظه با نوری خیره کننده روشن شد و کمی بعد رعد شیشه ها را لرزاند. مرد که زیر بغل همسرش را گرفته بود به سمت پذیرش رفت.
- دست همسرم... فکر کنم شکسته ..چکار کنم؟
- دفتر چه بیمه دارین؟
زن می خواست با آن یکی دست کیفش را باز کند.
- نه. خودم کیفت رو باز می کنم
- این دستم سالمه
- میدونم عزیزم.
مرد دفترچه را با متصدی پذیرش داد.
- چند سالشونه
- بیست و یک
- نشونی تون رو اینجا بنویسیسن
- اینجائی نیستیم، خیر سرمون اومده بودیم ماه عسل
- برین اتاق اسکرین
- کجا؟
- آخر اون راهرو
مرد برگه ی نوبت را گرفت . در حالی که زیر بغل همسرش را گرفته بود و در گوش او چیزهائی را نجوا می کرد براه افتاد.در انتهای سالن روی معدود صندلی های خالی نشستند مرد از بغل دستی اش که مردی میانسال بود پرسید: شماره تون چنده؟
- سیزده
مرد نگاهی به برگه ی نوبت انداخت و آه کشید. زن روی صندلی کمی جابجا شد مرد دست زن را در دست گرفت
- درد داری؟
- چیزی نیست
- خدا کنه نشکسته باشه
- مهم نیس
- الآن نوبتمون میشه.
زنی لاغر اندام که کودکی خردسال را در آغوش گرفته بود و در راهرو قدم میزد زیر چشمی زن را می پائید.
مرد میانسال سرفه می کرد . مرد جوان به او نگاه کرد.
- سرما خوردگیه؟
- فکر نکنم. شاید حساسیت باشه. شما چی؟ برای همسرتون اتفاقی افتاده؟
- از بلندی پرت شد
مرد میانسال خیره نگاهش می کرد.
- رفته بودیم همین اطراف گشت بزنیم . خانمم جنگل رو بیشتر از دریا دوست داره . به ما گفته بودن همین اطراف یه روستای قشنگ هس به اسم لاویج
زن لاغر اندام مقابلشان ایستاد مستقیم در چشمان زن خیره شد و دوباره براه افتاد.
مرد ادامه داد: جاده ی خطر ناکی داشت یه طرف دیواره ی کوه و اون طرفش هم یه دره ی عمیق . وقتی برای استراحت توقف کردیم همسرم می خواست از عرض جاده رد بشه که یه موتوری بهش زد و فرار کرد. صدای گریه ی طفلی که در آغوش زن لاغر اندام بود بلند شد. زن کودک را در آغوشش تکان می داد.
مرد میانسال لبخندی زد و گفت: بازم خدا رو شکر که صدمه ی جدی ندیدن
مرد خندید و گفت: خدا به من رحم کرد وگرنه از غصه دق می کردم
- دروغ میگی!
مرد به زن لاغر اندام نگاهی انداخت. زن دوباره فریاد زد: دروغ میگی
رو به مرد میانسال کرد و ادامه داد:گردنش رو ببین. جای خراشه.
- کدوم دروغ؟...افتاده بود وسط جاده. سریع رفتم طرفش. بلندش کردم و کشیدمش کنار. خب ناخنش خورده .
- دروغ می گی. کتکش زدی.
همه به تازه عروس نگاه کردند. زن جوان سرش را زیر انداخت و در خود مچاله شد.
