عطا ء الله
عورا، همسر عموی کوردل و ملحد رسول الله درکومه ی کاهگی محمد(ص) ورود کرد.
عورا:محمد(ص) را کاری دارم، مکه را رها کرده ام . عورا آمده در هوای هلاک محمد.
همسر رسول الله: وهم داری عورا. دراو طمع مدار.
عورا:محمد سوره ای آورده که مرا و همسرم را رسوای مردم کرده. حال آمده ام و آماده ام در هلاک او.
همسر رسول الله: آری. والله که محمد مرا آگهی داده که می رسی و آمده ای در هلاک همسرم اما الحاد واصرار در معاصی عورا و همسر وی را مطرود درگاه الهی کرده.
عورا: کلامی مگو. در هوای هلاک محمد آمده ام .حال مددکاری داری؟ کو الله؟
همسر رسول الله: در سمع دعای رسول الله کر و در رصد رکوع او کوری. الله، ادراک و حواس عورا را به درک همسر رسول الله و کومه ی وی محدود کرده.
عورا، دردی در سر احساس کرد.
عورا:دلم گواه می دهد که کسی مرا در درک محمد محدود کرده. طلسم کرده ای مرا؟ حال می روم. اما دعا کرده ام که محمد را صدمه ای درد آلود رسد.
همسر رسول الله کمی واهمه کرد اما صدای محمد (ص)که در کومه ی کاهگلی آرام آرام مردم مکه را دعا می کرد او را دلداری می داد.
والسلام
29/6/88
عید سعید فطر
در باران ایستاده ام
ای آفتاب بیا

از آن روز که ما من شد
تلخ می بارم من

زود گل داد و زود پژمرد
تنهاست گل یخ

مرد حلقه دست هایش را از دور گردن زن باز كرد و خود را كنار كشید. زن حركتی نكرد. مرد كنارش خوابید و چشم دوخت به سقف درست مثل زن.
مرد گفت: پاشو یه استكان چائی بده دست شوهرت.
زن چیزی نگفت و همان طور آرام و برهنه كف آشپزخانه دراز كشیده بود.
مرد: د…پاشو دیگه، مگه با تو نیستم ؟
زن خیره به سقف بود. مرد نیم خیز شد و نگاهش كرد.
مرد: مسخره بازی در نیار، حوصله این ناز و اداها رو ندارم.
مرد به آرامی شانه های زن را تكان داد.
مرد: زیبا، زیبا، چیه؟ ...... حرف بزن.
به تندی سرش را روی سینه زن گذاشت.
مرد : زیبا، چی شده ؟ تو رو خدا حرف بزن.
زن: چیزی نیست.
مرد پرسید: پس چرا قلبت نمی زنه ؟
زن جواب داد: یادت رفته ؟ خودت خفه ام كردی.
مرد آهی كشید و گفت: به خدا نمی خواستم این جوری بشه عزیزم. خیلی ببخشید.
زن بی آنكه حركتی بكند و یا حتی پلك بزند گفت: چیزی نیست، نگران نباش.
دو.
خانه ام را می بینید ؟ آنجاست، در انتهای همین خیابان كه ردیف درختان كاج را شكافته. یك طبقه به نظر می رسد، اما زیرزمینی بزرگ دارد. من همان جا زندگی می كنم. پشت این خانه، جاده كمربندی شهر كشیده شده و آن طرف جاده تنها چند مزرعه كوچك دیده می شود و بیابانی بنفش و كهربائی كه تا افق ادامه دارد. كاج ها را می بینید ؟ شهردار قبلی می خواست دور تا دور شهر را درختكاری كند. اما این یكی میانه ای با فضای سبز ندارد و در عوض، بیشتر اعتبارات و منابع مالی را به مجسمه سازی و گسترش خطوط اتوبوس شهری اختصاص داده است. مثل همین خط ۱۸۹ كه آخرین ایستگاهش در چند صد متری خانه ام واقع شده.
آن مرد را می بینید ؟ من هستم. همین یك ساعت پیش بود یا نیم ساعت پیش از پاراگراف اول كه به خانه می آمدم. مرخصی گرفتم، گفتم كاری است كه باید تا پیش از ظهر انجامش دهم. رئیس اخم كرد اما چیزی نگفت. چه باید می گفت ؟ اصلا چه اهمیتی می داد به من ؟
آفتاب كلافه ام كرده بود. عجله دارم و دردی در سر. نباید قرص ها را دور می ریختم. صدا را می شنوی ؟ كسی حرف می زند. ضربان دردناك رگ های پیشانی ام را همین حالا می نویسم. به خانه كه می رسم سیگار را كشیده و نكشیده به زمین تف می كنم. قطرات عرق به شكل كلماتی لزج و مرطوب از سر و صورتم می جوشند. بوی ترش چوب كاج، دلم را آشوب می كند. كلید را داخل توپی قفل می چرخانم. در را آرام باز می كنم. نسیمی خنك به سر و صورتم می پیچد. كفش ها را همان جا می گذارم، ببین! اینجا! نقشی مرطوب از جوراب های متعفن، می بینی ؟ از دم در تا پله ها. باید گیرشان بندازم.
سه.
- نه، نه، دروغ میگی ...
- خفه شو. یه ساعته دارم زنگ می زنم ...
- تلفن زنگ نزده، لابد خرابه.
- تو خرابی نه تلفن. بگو با كی بودی كثافت !!!؟؟
- مگه قول ندادی دیگه عذابم ندی ؟؟
- گم شو، بگو داشتی چه غلطی می كردی !!؟؟
- جون می كندم، جاروكشی، پخت و پز…نمی بینی ؟ دارم كلفتی ات رو می كنم.
- ها!!؟…بگو عیاشی، خیانت، فكر كردی حالیم نیست ؟
- خجالت بكش مرد، قرصات كجاست ؟ بذار برم بیارمش.
- كجا ؟ ..... می خوام چنان بلائی سرت بیارم كه از هر چی مرد جماعته حالت بهم بخوره.
- دستمو ول كن ....
- بیاببینم خوشگله ....
- ولم كن زده به سرت ؟
- آره چه جورم....
چهار.
گفتم: ولم كن زده به سرت ؟؟
داد زد: آره چه جورم ...
دستم رو گرفت و كشید، دردم اومد. هلم داد عقب. نزدیك بود سرم به چارچوب در اتاق خوابمون بخوره. جلو اومد، جیغ زدم. دستمو گرفت و فشار داد. به صورتش چنگ زدم. داد زد. از اتاق زدم بیرون. دویدم. از راهرو گذشتم. هنوز یكی دو پله رو بالا نرفته بودم كه از پشت منو گرفت. لباسم پاره شد. داد می زد و لباسامو از تنم می كند. زور زدم تا از دستش خلاص بشم، نشد ... تقلا كردم. دست و پا زدم، فایده ای نداشت. دستشو گاز گرفتم. سرم رو محكم كوبید به پله ها. چشام سیاهی رفت. درد نداشتم. بیشتر گیج بودم. انگار داشتم خواب می دیدم. می دیدم مردی پای زنی را گرفته و روی پله ها می كشید. زن را كشان كشان به آشپزخانه برد. در آغوشش كشید، بوسیدش. زن می لرزید و مرد نوازشش می كرد. چشم بستم اما صدای تنفس سریع و منقطع مرد لحظه ای راحتم نمی گذاشت. وقتی همه جا ساكت شد دوباره دیدمش. مرد خودش راكنار كشید. كنار زن خوابید و چشم دوخت به سقف، همان جائی كه من بودم.
مرد گفت: پاشو یه استكان چائی بده دست شوهرت.
و من كه دلم می خواست برایش چای بریزم آه كشیدم.
روش زندگي با مردم
امیر مومنان، فرمود: با مردم آنگونه معاشرت كنيد، كه اگر مرديد بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد، با اشتياق سوي شما آيند. (حكمت 10)
روش استفادة از نعمت ها
امام علی علیه السلام: چون نشانه هاي نعمت پروردگار آشكار شد، با ناسپاسي نعمت ها را از خود دور نسازيد. (حكمت 13)
روش ياري كردن مردم
وترس از خدا در فزوني نعمت ها
و درود خدا بر او، فرمود: اي فرزند آدم ! زماني كه خدا را مي بيني كه انواع نعمت ها را به تو مي رساند تو در حالي كه معصيت كاري، بترس.(حكمت 25)
ارزش ها و آداب معاشرت با مردم
به فرزندش امام حسن فرمود: پسرم ! چهار چيز از من ياد گير (در خوبي ها)، و چهار چيز به خاطر بسپار (هشدارها)، كه تا به آنها عمل مي كني زيان نبيني:
الف- خوبي ها
1- همانا ارزشمند ترين بي نيازي عقل است، 2- و بزرگ ترين فقر بي خردي است، 3- و ترسناك ترين تنهايي خود پسندي است، 4- و گرامي ترين ارزش خانوادگي، اخلاق نيكوست.
ب- هشدارها
1- پسرم ! از دوستي با احمق بپرهيز، چرا كه مي خواهد به تو نفعي رساند اما دچار زيانت مي كند.
2- از دوستي با بخيل بپرهيز، زيرا آنچه را كه سخت به آن نياز داري از تو دريغ مي دارد.
3- و از دوستي با بدكار بپرهيز، كه با اندك بهايي تو را مي فروشد.
4- و از دوستي با دروغگو بپرهيز، كه او به سراب ماند، دور را به تو نزديك، و نزديك را دور مي نماياند.
(حكمت 38)
توانگري و شهوت ها
و درود خدا بر او، فرمود: ثروت، ريشة شهوت هاست. (حكمت 58)
پاره سنگي در آسمان چرخيد
بال گنجشك كوچكي لرزيد
چيزي از شاخه بر زمين افتاد
كسي از روي شيطنت خنديد
شاعري روي دفترش خم شد
شانه هايش ز درد تير كشيد
قطره اي از قلم به كاغذ ريخت
دفتر از درد بر خودش پيچيد.
قيصر امين پور

اتفاقات، مثل همیشه
ورودی بخش اتفاقات/ روز/ داخلی
باران تند و کج راه می بارد. زن و مرد جوانی وارد بخش اتفاقات بیمارستان میشوند. مرد کاپشن خود را روی سر و شانه ی زن انداخته .همه جا در یک لحظه با نوری خیره کننده روشن میشود. زن کاپشن را از روی دوش خود بر می دارد. کمی بعد رعد شیشه ها را میلرزاند. مرد زیر بغل همسرش را گرفته و هردو باهم به سمت پذیرش میروند.
باجه پذیرش / روز / داخلی
مرد:دست همسرم... فکر کنم شکسته ..چکار کنم؟
متصدی پذیرش:دفتر چه بیمه دارین؟
زن می خواهد با آن یکی دست کیفش را باز کند.
مرد (به همسر جوانش): نه. خودم کیفت رو باز می کنم
زن:این دستم سالمه
مرد:میدونم عزیزم.
مرد دفترچه را با متصدی پذیرش میدهد
متصدی پذیرش: چند سالشونه
مرد: بیست و یک
متصدی: نشونی تون رو اینجا بنویسیسن
مرد:اینجائی نیستیم، خیر سرمون اومده بودیم ماه عسل، نشونی هتل رو مینویسم.
متصدی:برین اتاق اسکرین
مرد:کجاس؟
متصدی:آخر اون راهرو
مرد برگه ی نوبت را میگیرد . در حالی که زیر بغل همسرش را گرفته، در گوش او چیزهائی را نجوا می کند .هردو براه می افتند.
سالن انتظار / روز / داخلی
در انتهای سالن روی معدود صندلی های خالی مینشینند.
مرد : گرسنه ات نیس؟ می خوای چیزی برات بگیرم؟
زن: نه
مرد (از بغل دستی اش که مردی میانسال است می پرسد): شماره تون چنده؟
مرد میانسال:سیزده
مرد نگاهی به برگه ی نوبت می اندازد و آه میکشد.
مرد: لعنت به این شانس
زن روی صندلی کمی جابجا میشود و از مزد فاصله میگیرد مرد دست زن را در دست میگیرد.
مرد:درد داری؟
زن:چیزی نیست
زن سرش را زیر می اندازد.
مرد:خدا کنه نشکسته باشه
زن:مهم نیس
زن رو بر می گرداند و به انتهای راهرو خیره میشود.
مرد:الآن نوبتمون میشه.
زنی روستائی و لاغر اندام که کودکی خردسال را در آغوش گرفته در راهرو قدم میزند و زیر چشمی زن جوان را می پاید.
مرد میانسال سرفه می کند. مرد جوان به او نگاه کند.
مرد:سرما خوردگیه؟آنفلونزای نوع آ که نیس؟
مرد میانسال:نه. شاید حساسیت باشه. شما چی؟ برای همسرتون اتفاقی افتاده؟
مرد:موتوری زده بهش
مرد میانسال خیره نگاهش می کند.
مرد:رفته بودیم همین اطراف گشت بزنیم . خانمم جنگل رو بیشتر از دریا دوست داره . به ما گفته بودن همین اطراف یه روستای قشنگ هس به اسم لاویج
زن لاغر اندام مقابلشان میایستد و مستقیم به چشمان زن جوان خیره میشود.زن جوان هم متوجه ی او شده و نگاهش میکند.زیر چشم چپ زن روستائی کبود شده . با گریه ی بچه زن دوباره براه میافتد.
مرد: جاده ی خطر ناکی داشت یه طرف دیواره ی کوه و اون طرفش هم یه دره ی عمیق . وقتی برای استراحت توقف کردیم همسرم می خواست از عرض جاده رد بشه که یه موتوری بهش زد و فرار کرد.
صدای گریه ی طفلی که در آغوش زن لاغر اندام بود قطع نمی شود. زن کودک را در آغوشش تکان می دهد.
مرد میانسال لبخندی میزند
مرد میانسال: بازم خدا رو شکر که صدمه ی جدی ندیدن
مرد جوان میخندد
مرد جوان: خدا به من رحم کرد وگرنه از غصه اش دق می کردم
مرد و مرد میانسال هر دو می خندنداما زن روستائی مقابلشان می ایستد.
زن روستائی: دروغ میگی!
مرد جوان یکه می خورد به زن لاغر اندام نگاهی میاندازد.
زن دوباره فریاد میزند: دروغ میگی
زن رو به مرد میانسال می کند
زن لاغر اندام:گردنش رو ببین. جای خراشه. دروغ میگه..
مرد:کدوم دروغ؟...افتاده بود وسط جاده. سریع رفتم طرفش. بلندش کردم و کشیدمش کنار. خب ناخنش خورده .
زن لاغر اندام:دروغ می گی. کتکش زدی.
همه به تازه عروس نگاه میکنند. زن جوان سرش را زیر انداخته و در خود مچاله شده.
زن لاغر اندام: کتکت زده مگه نه؟
مرد: اصلا" بتوچه که فضولی میکنی
زن لاغر اندام روبروی زن مینشیند.
زن لاغر اندام: نترس از کتک خوردن نترس دردش تموم میشه ولی حرفت رو بزن ...نذار حرفی رو دلت سنگینی کنه. کتک کاری کردین ها؟
زن به چهره ی زن لاغر اندام نکاه می کند . اشک از چشمانش میجوشد .
زن: نه ، موتوری بمن زده
گریه امانش نمی دهد از جا بلند میشود و دوان دوان دور میشود . مرد هم بدنبالش میرود
زن لاغر اندام و مرد میانسال و بقیه بیماران دور شدن آن ها را نگاه می کنند.زن لاغر اندام طفلش را محکم در آغوش میکشد.
مرد میانسال:اسمش چیه؟
زن لاغر اندام: سعیده ..واسه این که خوشبخت باشه
طفل در آغوش مادرش آرام گرفته.
والسلام
چند نفری هنوز در گوشه و کنار پارک می دویدند و نرمش می کردند که مرد جوانی که بیست و چند ساله بنظر می رسید روی اولین نیمکت نشست . هنوز خیابان روبروی پارک شلوغ و پر ازدحام نشده بود که مرد گوش سپرده بود به جیک جیک و قار قار ی که از لابلای درختان بگوش می رسید.کمی بعد مردپیامکی فرستاد.
"کجائی؟ خواب موندی؟"
هنوز جوابی دریافت نکرده بود که مردی لاغر اندام که روزنامه ای زیر بغل زده بود نیمکت کناری را اشغال کرد. جوان بیست و چند ساله نگاهی به اطراف انداخت تا در نقطه ای دنج و آرام نیمکتی خالی پیدا کند .مرد لاغر اندام روزنامه را باز کرد . صفحه ی آگهی را کنار گذاشت و باقی صفحات را در سطل زباله انداخت.
مرد جوان هنورز نیمکتی خالی در نقطه ای دنج پیدا نکرده بود که تلفن همراهش زنگ زد.
- سلااام کجائی؟خب؟ خب . آره من روی اولین نیمکتم . آره کنار چهارراه...باشه . فدات بشم
مرد جوان هنوز گوشی را خاموش نکرده بود که پیرمردی عصا زنان از مقابلش گذشت و روی نیمکت سوم نشست. مرد لاغر اندام دور یکی آگهی ها را خط کشید و بعد شماره ای گرفت:الو . سلام شما آکهی استخدام داده بودین؟ بله .چی؟ ولی ...
مرد لاغر اندام دور آگهی دیگری خط کشید اما هنوز زنگ نزده بود که پیرمرد با سرفه ای کشدار خلط جمع شده در دهانش را به بیرون تف کرد.آنگاه از داخل جیب کتش بسته ی سیگارش را در آورد. اما هنوز سیگارش را روشن نکرده بود که زنی جوان از پشت سر به مرد جوان نزدیک شد وبسرعت کنار مرد نشست.
- سلام. من عجله دارم باید برم سر کار. خب بفرمائید امرتون چی بود؟
مرد خندید .بسته ای کوچک که بطرز زیبائی با روبان قرمز کادوپیچ شده بودرا به زن داد و گفت: تولدت مبارک.
زن خندید و گفت: چرا با این عجله؟ مگه عصر نمیای خونه مون؟
مرد هنوز جوابی نداده بود که مرد لاغر اندام شماره ی دیگری گرفت.
- الو؟ سلام. آکهی استخدام داده بودین؟بله. من لیسانس مدیریتم . دانشگاه دولتی . بله؟نه. معدلم ؟ هفده و خورده ای . آخه چرا؟ الو..الو..
مرد لاغر اندام هنوز آن فحش رکیک را کامل ادا نکرده بود که پیرمرد سیگارش را روشن کرد و هنوز لب به سیگار نزده به سرفه افتاد.
زن جوان که بسته را باز کرده بود با دیدن شیشه ی عطر خندید و گفت: ممنون ولی فکر کردم برام دستبند یا گردنبند میگیری.البته اینم خوبه ها . میخوام جلوی فامیل کم نیاری. دوس ندارم بگن نامزد نازی خسیسه...
مرد جوان هنوز جوابی نداده بود مرد لاغر اندام با فریاد گفت: یعنی چه؟ اگه پنج سال سابقه ی کار داشتم که به شما زنگ نمی زدم خانم محترم....
پیرمرد با تقلای فراوان دود سیگار را به درون ریه هایش کشید و بعد از چند سرفهی کشدار مقداری خلط سبز و قهوه ای را به بیرون تف کرد.
زن از جا برخاست اما هنوز دست مرد را در دست داشت که پیرمد سرفه کنان سیگار را گوشه ای ÷رت کرد و رفت. زن هم بعد از گفتن چند جملهی به ظاهر عاشقانه براه افتاد . مرد لاغر اندام روزنامه را مچاله کرد و به سمتی براه افتاد . مرد جوان هم نگاهی به ساعتش انداخت و با عجله از پارک خارج شد . کمی بعد رفتگری که رو÷وشی نارنجی بتن داشت همه ی ان چیزی که که از آن ها باقی مانده بود جارو کرد و با خود برد. جعبه ی عطر، روزنامه ی مچاله شده، سیگار روشن و لکه های بجا مانده از خلط سینه ی پیرمرد.

آذرخشی بود
برق سبز نگاهت
می سوزم هنوز

پاییز کجائی؟
بیا به ابر ها بگو
با من بگریند
تلخست سیب من
در تلخی ایام
شیرین من باش
به کلاغ دل بست
مزرعه اش ویران شد
مترسک پیر