haven't really ever found a place that I call home
I never stick around quite long

enough to make it
I apologize that once again I'm not in love
But it's not as if I mind
that your heart ain't exactly breaking
It's just a thought, only a thought
But if my life is for rent and I don't lean to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine
I've always thought
that I would love to live by the sea
To travel the world alone
and live my life more simply
I have no idea what's happened to that dream
Cos there's really nothing left here to stop me
It's just a thought, only a thought
But if my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine
While my heart is a shield and I won't let it down
While I am so afraid to fail so I won't even try
Well how can I say I'm alive
If my life is for rent...
نقد فیلم دل شکسته

به بهانه ی نمایش و تحلیل فیلم در دانشگاه شیراز
خلاصه داستان: داستان دلبستگی دو جوان با دو طرز فکر متفاوت و از دو خانواده مختلف است که میخواهند با هم ازدواج کنند اما مسائلی مانع میشود.
کارگردان: علي روئين تن،کارگردان شیرازی الاصل ، مقیم تهران. بيشتر سوابقي در زمينه فعاليتهاي تئاتري داشته و از چند سال پيش با بازيگري و فيلمنامه نويسي وارد سينما شده
ویژگی ها ونقاط مثبت فیلم: سوژه جذاب و عامه پسند: نکوهش ريا کاري- ستايش عشق و انسانيت - دعوت جوانان به يکي شدن تضاد شخصيت و رفتار، این ها همه نخستين چيزهایي است كه در مورد شخصيتهاي داستان مورد توجه قرار مي گيرند. اين تضاد نشان دهنده يك گسست و شكاف عميق ميان دو بخش از جامعه مورد نظر كارگردان است. از دیگر موارد می توان به بازی های نسبتا" خوب بازیگران اشاره کرد هرچند بازیگر نقش نفس متظاهرانه بازی می کند اما در کل بازی ها روان و دلنشین است. طنز مناسب که بیشتر در قالب طنز کلامی و در یکی دو مورد در شکل طنز موقعیت در فیلم وجود دارد یکی دیگر از عواملی است که موجب جلب نظر مخاطبان شده است. مبتذل نبودن فیلم علیرغم جنس موضوع را می توان یکی از نقاطی دانست که کم توجهی به آن می تودانست پاشنه ی آشیل این فیلم باشد. داستان سر راست(که شامل مراحل زیر است: معرفي تضادها- مواجهه وچالش- شناخت- تغيير و عشق) نیز از دیگر موارد ی بود که در موفقیت اثر نقش داشت. تصاویر کلیپ گونه ی قسمت دوم که با هنرمندی ساخته شده اند مخاطبان جالب و تاثیر گذار بود.
نقاط ضعف: آرمانگرائی بیش از حد و واقع گریزیرا می توان یکی از بارزترین نقاط ضعف داستان است. این فیلم به دوگانگی و تضادی درونی مبتلا شده از یکطرف آرمانگراست و از سوئی دیگرسعی دارد چهره ای واقعگرا بخود بگیرد که این تضاد در مجموع تماشاگر را پس میزند. مشکل مضمونی فیلم (تعدد مضمون- ذبح شدن مضمونبه نفع احساساتی نمودن مخاطب)شعارزدگی و به تبع آن سطحی شدن روایت وساده انگارانه شدن فیلم را بدنبال دارد. نورپردازی نامناسب برخی صحنه ها موجب ضعف فیلم شده است. عدم توجه به جزئیات مهم، دسته بندی دانشجویان برای پایان نامه- سیگار کشیدن جانباز در بیمارستان و در بخش مراقبت های ویژه
اما یک نکته ی مهم: آیا اگر فیلمی مذهبی باشد یا ادعای مذهبی بودن را داشته باشد می تواند هنجار ها و الگوهای مذهبی و اخلاقی را زیر پا گذاشته یا دست کم نسبت به آن ها کم توجه باشد؟ دختر خانمی که نصف شب در میزند میرود جلوی منزل آقا پسر میگوید عاشق شده ام و مادر پسر خیلی رمانتیک میگوید عزیزم برگرد خانه فردا میایم رسما خواستگاریت! تنها بودن پسر و دختر در محل کارگاه و بسیاری موارد دیگر؟!
شخصیت پردازی اورلپ شده: استاد (حاجي، رزمنده، مياندار هيأت) فرهيخته جامعه شناس(ترکیب و یا اورلپ کردن تیپ های مختلف برای خلق شخصیت که این تلاش همواره ناکام می ماند و تنها به خلق تیپ های متظاهر ختم می شود- دوست ديگر اميرعلي باغباني كه مدرك دكترا دارد و در عين سردار جنگ است از همین نوع کارکتر هاست. )
سانتی منتالیسم و احساساتگرائی بیش از حد: بسیاری از کنش ها و به تبع آن ديالوگها به واسطه پرهيز از رئاليسم، به شدت شعارزده و ساختگي و باورناپذير به نظر مي آيند. همين لحن و شيوه روايت بسياري از لايه هاي پنهان ساختار و محتواي داستان را لو مي دهد و چيز زيادي براي تحريك علاقه تماشاگر به پيگيري و درگير شدن با داستان و موضوع باقي نمي گذارد. استفاده و هزینه کردن از احساسات و باورهای مذهبی مخاطبان برای سر پوش گذاشتن روی ضعف های اثر(مثلا" متحول شدن خسرو شکیبائی بدون ایجاد بستر های لازم- پدر نفس از آيفون تصويري صحنه را مي بيند و به يكباره آنچنان متحول مي شود كه به داخل دسته آمده و در گوش اميرعلي نجوا مي كند: «چرا نمياي دست زنتو بگيري و ببري» سير تحول شخصيت پدر در فيلم آنچنان سريع است كه کمتر کسی این تحول را می پذیرد) تلاش برای خلق اتوپیائی تغزلی و قرار دادن ان در بستر مناسبات جامعه ی معاصر
مغشوش لودن منطق اثر: فيلم در ابتدا با مناقشات فكري و مباحث عقلاني شروع مي شود به سرعت به ورطه طنز كلامي و بي پروا گويي وروابط رومانتیک مبی افتد آنگاه لحن خود را تغییر داده فیلمی عاشقانه- عارفانه میشود با نیم نگاهی انتقادی به اجتماع و سپس اثری می شود مذهبی و تا حدی معنا گرا وسعی می کند در بستر کنتراست آدمها به اثبات فطرت پاک آدمیان و تحول شخصیتی انسان ها بپردازد . آیا یک فیلم گنجایش این همه تغییر خط مشی، تعدد نوع منطق های داستان پردازی و تکثر مضامین را دارد؟
بیژن کیا
تا انتهای خیابان دانانگ

روز اول:معجزه گر
بعد از ظهر شنبه،کمی پیش از غروب. موتورسیکلت ها دوچرخه سوارها و افراد محلی در رفت و آمدی روزانه و معمولی از مقابل کافه ای که پاتوق سربازان امریکائی است رد میشدند. دو سرباز روی صندلیهای حصیری که در پیاده رو قرار داشت لم داده بودند. زنی ولگرد که لباسی تنگ و بدن نما به تن دارد به سمتشان رفت.
- هی، میخوای یه کم تفریح کنی؟ تفریح واقعی!
- تو چرا انقدر لاغری؟
زن خندید و گفت: واسه اینه که توی بغلت جا بشم
هر دو خندیدند.سرباز دوم ساکت بود و با کتاب جلد چرمی اش بازی می کرد.
- این دوستت چرابداخلاقه. میخوای سر حالش بیارم؟
- اخلاقش اینطوریه. بهش میگیم معجزه گر. تا حالا چن مرتبه جون بچه ها رو نجات داده
زن خودش را به سرباز نزدیک کرد و پرسید: تو رو چی صدا می زنن؟
- اسنو من.
- ولی تو که سیاهی؟
- بخاطر همینه که بمن میگن اسنو من!
هردو به هم نگاه کردند . سرباز خندید و زن هم سعی کرد بخندد.
زن دستی به صورت تازه اصلاح شده ی اسنومن کشید و گفت: بیست دلار
- ده تا
- پونزده دلار .کرایه ی مسافر خونه با خودت.
اسنو سر تکان داد و گفت: بزن بریم
اسنو رو به معجزه گر کرد و گفت: تو چیکار میکنی؟
- یه کم قدم میزنم. شایدم برگردم پایگاه
اسنو که یک سر و گردن از زن ولگرد بلند تر بود دست دورکمر او انداخت و گفت: پس من با انجل میرم.
زن سر بلند کرد و باتعجب به اسنو نگاه کرد.
اسنو به زن لبخندی زد و گفت: اسم جدیدته
زن قهقهه زد و اسنو او را بوسید. معجزه گرنوشیدنی اش را تا قطره ی آخر نوشید. اسنوبه معجزه گر چشمکی زد و براه افتاد. آن ها رفتند . قهقهه ی خنده ی زن اما درذهن معجزه گر پیچیده بود. معجزه گربه اطراف نگاهی انداخت. هوا مرطوب بود اما نه چندان گرم. معجزه گراسکناسی روی میز گذاشت و به سمت بازار دستفروش ها براه افتاد. هر چه میرفت بوی شور دریا را بیشتر حس می کرد. سر و صدای دستفروشان از انتهای خیابان دانانگ بگوش میرسید.کمی جلوتر مقابل ساختمان سینمائی نیمه مخروبه چند سرباز دور دختری نوجوان حلقه زده بودند .
- هی اسمت چیه؟
- اینا همه شون یه اسم دارن. عروسک!
- دوست داری امشب با من برقصی؟
- این که رقص بلد نیس احمق
- می خوای برات نوشیدنی بگیرم؟
- یه کم بچرخ ببینم
دختر دور خودش چرخید سربازان از خوشحالی فریاد زدند و با صدائی بلند خندیدند. معجزه گربا فاصله از کنارشان گذشت. یکی شان داد زد: هی. اون مایکه. .. چطوری معجزه گر؟داری میری عشاء ربانی؟
- هی رفیق. نشئه ای؟! آره؟ جنس می خوای؟
همه به لودگی و مسخره بازی پرداختند.
- دوای دردت این جاش مایکی. ساعتی پونزده دلار.
مایک بی توجه به آن ها خودش را به انتهای خیابان رساند. حالا هر دو طرف خیابان پر بود از دستفروشانی که اجناس و کالاهای خود را تبلیغ می کردند. از موز و ماهی و انبه گرفته تا مرغ و کفش و لباس های کهنه و دسته دوم. کمی که گذشت در کنار پیاده رو کودکی را مشغول گدائی دید. کارتنی مقوائی مقابل کودک قرار داشت که طفلی درون آن به خواب رفته بود. مایک کنار کودک نشست. جیب هایش را گشت و تکه ای شکلات کاکائوئی پیدا کرد.کودک به او خیره شده بود . مایک تکه شکلات را به سمت پسرک گرفت. کودک مردد بود.به مرد، شوکولات و مردمی که احاطه شان کرده بودند نگاه میکرد. مایک لبخند زد و زیر لب گفت: بگیرش . خوشمزه س
کودک ددستش را به سوی شوکولات دراز کرد اما کسی دست او را پس زد
-نه. ممنون.
دختری نوجوان و باریک اندام کنار کودک نشست..سبد پر از میوه اش را روی زمین گذاشت. رو به کودک کرد و به زبان محلی چیز هائی گفت. مایک تکه ای را جدا کرد و به دهان گذاشت.کودک محو حرکات دهان مایک شده بود.
- هوم م م م..خوشمزه اس
مایک از سر رضایت سر تکان می داد و دختر از رفتار مایک خنده اش گرفته بود.
- می خوای ؟ آره؟
کودک سر تکان داد. مایک به دختتر نگاه کرد. او همو مخالفتی نداشت. شوکولات را به پسر بچه داد و به دختر
هر دو لبخند زدند . پسر بچه که با ولع همه ی شوکولات را خورد ه بود حالا با دهانی شوکولاتی به ان دو نگاه می کرد. دختر به او چیزی گفت. پسرک با پشت دست دهانش را پاک کرد. طفل را از داخل کارتن برداشت. او را بغل کرد و به سوئی براه افتاد.
- زبون منو میفهمی؟
دختر سر تکان داد و گفت: نه خیلی زیاد
مایک به میوه هاد اشاره کرد و گفت: برای فروشه؟
- چی؟
- تو اینا رو میفروشی؟
- آره
به یکی از میوه ها اشاره کرد و پرسید: این اسمش چیه؟
دختر لبخند زد و گفت: رامبوتان . دوست داری امتحان کنی؟
- می تونم؟
دختر سر تکان داد و یکی از آن ها را آماده کرد و به سرباز داد
- امتحان کن
مایک با احتیاط ان را خورد . دختر از حرکات مایک خنده اش گرفته بود
- هوم م م م م. خوشمزه اس
دخترشروع به فروش میوه ها کرد و مایک کنارش نشسته بود و گهگاه کتاب کوچک جلد چرمی اش را ورق میزد. هوا که تاریک شد دختر از جا برخاست . به مایک اشاره کرد که با او بیاید.
- کجا؟
- قدم بزنیم . آخر خیابون دانانگ
هر دو براه افتادند. دختر ظریف وزیبا بود. دختری مومشکی با پوستی قهوه ای اما نه خیلی تیره . چشمانی کشیده و بدنی کوچک اما موزون.
- نمی خوای بقیه میوه ها رو بفروشی؟
دیگر حرفی نزدند . آسمان صاف بود و ماه یه شکل هلالی زیبا در آسمان میدرخشید.
- من مایکم . اسم تو چیه؟
- هنگ نا
- اسم قشنگیه
هوا کمی خنک شده بود. دختر که شانه به شانه ی مایک قدم میزد نفسی عمیق کشید.
- معنی اش قشنگه
- معنی اش؟
- بانوی ماه
ستاره ها در آسمان نیلی رنگ می درخشیدند. صدای جیرجیرک ها تمامی نداشت.
- منظور زیبائی یه زنه دیگه؟
- نه. قصه داره
- برام تعریف کن
- در زمانهای قدیم دور تا دور زمین با ده خورشید احاطه شده بود. هوا خشک و گرم بود و مردم از تشنگی می مردند. مردی که از همه ی مردان زمین پرقدرت تر بود در تیر اندازی همتا نداشت تصمیم گرفت برای نجات مردمش خورشیدها را شکار کند.مرد به بالای بلند ترین کوهرفت و با بزگترین کمان و بلند ترین تیر ها خورشید ها رو نشانه گرفت. ومرد با پرتاب هر تیر ضعیف و ضعیف تر میشد ووقتی نهمین خورشید را از بین برد دیگر جانی در بدن نداشت. مردم از کم شدن خورشید ها شادمانی کردند و کسی به مرد فکر نکرد. همسر مرد که از ناسپاسی مردم غمگین و ازرده شده بود به بالای کوه رفت تا در کنار جسد یخ زده ی همسرش زندگی کند. زن هفت سال عبادت کرد و سرانجام از اسمان برایش معجونی رسید. یخ را شکست و معجون را قطره قطره در کام مرد ریخت. مرد جان گرفت. اما مرد می خواست به میان مردم برگردد و زن از این کار روی گردان بود. زن به اسمان رفت . درخشان شد و سرانجام به ماه بدل گشت. مرد به چائین برگسشت. با زنی ازدواج کرد اما هروقت از بیمهری و بی صداقتی مردم آزرده می شد به آسمان نگاه می کرد و به ماه خیره می شد.....
دختر رو به مایک کرد و گفت: قصه اس دیگه...
- قشنگ بود
- واقعیت نداره
- حقیقت چی؟
- نمی دونم
دختر با عجله گام بر می داشت.
- باید به نگوین شام بدم
- کی؟
- برادرم.
- اون یکی چی؟ اونی که خواب بود
- اون پسر همسایه مون بود .فقط اون زنده مونده
دختر مقابل کلبه ای چوبی ایستاد . داد زد . کسی در را باز کرد.
- همین جا باش تا برگردم.
مایک متوجه چهار چشم خندانی شد که مراقبش بودند. به ان ها اشاره کرد وبچه ها بیرون امدند . مایک ادای مردی عینکی را در آورد که می خواهد پروانه بگیرد . بچه ها از خنده ریسه می رفتند که دختر با ظرفی کوچک و سفالی بیرون آمد.
- گرسنه ای؟
- یه کم
- امتحان کن
- چیه؟
- فو
- چی؟
- فو
مایک ظرف کوزه مانند را گرفت. انگشتانشان لحظه ای به هم رسید و هر دو یکه خوردند. بهم نگاه کردند و بعد نگاهشان را از هم دزدیدند.مایک کوزه ی کوچک سفالی را به دهان برد و محتویاتش را هورت کشید.مثل سوپ بود . بوی عجیبی می داد. از طعم آن خوشش آمد
- مثل سوپ قارچه . خوشمزه اس
دختر رو به مایک کرد و گفت: تو کشیشی؟
- نه
- ولی آدم خوبی هستی
- تو هم خوبی . با بقیه فرق داری
دختر لبخند زد و چیزی نگفت
- ممنونم من باید برم
- ممنون
- هنگ نا. هیچوقت فراموشت نمی کنم
- خداحافظ
اما هنوز زیاد دور نشده بود که برگشت و گفت: از این جا برو. بچه ها رو ها با خودت ببر
- چرا؟
- خبر داده ن که نیروهای شورشی دارن خودشون رو برای یه حمله ی بزرگ آماده می کنن. من نمی خوام تو صدمه ای ببینی . چطوری بگم ؟برام مهمه که شماها سالم بمونین
- خب . ممنون.
- برو هنگ نا. خواهش می کنم . این شهر امن نیست.
روز دوم: تک تیر انداز
یکشنبه بعد از ظهر. افراد جوخه ی گشت به فواصل دوازده یاردی از یکدیگر در میان ویرانه های حومه ی شهربه آرامی قدم میزنند.جلینگ جلینگ وسائل افراددر سکوت شکننده ی آنجا طنینی بلند تر از همیشه دارد.جوخه به محوطه ای میرسد که توسط چند مجتمع مسکونی مخروبه احاطه شده. به اشاره ی معجزه گر که پیشاپیش همه حرکت میکند جوخه می ایستد.
- حواستون رو جمع کنین
- خبریه؟
- نمی دونم
- چی شده؟
- این جا آرومه
- خب که چی؟
- زیادی آرومه
- برگردیم؟
- نه. باید منطقه رو پوشش بدیم.
- از ویتنام متنفرم
- هیس س س س
- حالا چیکار کنیم؟
- خیلی از هم فاصله نگیرین
به محوطه ی وسیعی رسیدند که در هر سه طرف ان ساختمانی بزرگ امام مخروبه قرار داشت.یک ساختمان سوله مانند روبرویشان بود و دو ساختمان دیگر در سمت راست وچپ. به اشاره ی سرجوخه همه پشت خودروئی واژگون شده پناه گرفتند.صدائی شنیدند. تق تق تق...همه میخکوب شدند. صدا از جائی پخش میشد و در محوطه ی بین ساختمان های متروک طنین خاصی پیدا می کرد. به کوبیدن فلز می مانست.
- لعنت به شیطون
- چیکار کنیم؟
- پناه بگیرین . زود
همه پشت اتومبیلی سوخته پناه گرفتند.
- این تله س . برگردیم.
- میخوای گزارش برات رد کنم؟
- من نمیخوام اینجا بمیرم. چرا نمیفهمی؟
اسنو به سرجوخه خیره شده بود
- ادامه میدیم ولی با احتیاط و پشتیبانی کامل.
- به حرف آسونه
- یه زحمتی میکشی؟
- چکارکنم؟
- خفه شو. فقط خفه شو
هیچ کس حرفی نمیزد و صدای تق تق فلزی بوضوح از هر گوشه و کنار شنیده میشد
- بنظرت منبع اصلی ش کجاس؟
معجزه گر چشمانش را بست ونفس را در سینه اش حبس کرد.صدا از هر سو به سمتش می آمد. .معجزه گر چشمانش را باز کرد و گفت: صدا از سمت راست منعکس میشه . منبع سمت چپه .
- اونا منتظرمون هستن
- - خودم میرم
معجزه گر نیم خیر شده بود که کابوی مچ دستش را گرفت.
- تو لازم نیس بری.
رو به دارک من کرد و گفت: تو برو
دارک من زیر لب فحشی داد . دست به شانه ی بلاک گان زد و گفت: هوای منو داشته باش
بلاک گان که مثل همیشه سیگار ی گوشه ی لبش بود گلنگدن را کشید و گفت: خیالت نباشه دارکی . خودم آبکشش میکنم
دارک من به تندی شروع به دویدن کرد. پشت توده ای از شن و ماسه پناه گرفت و بعد دوان دوان به سمت بلوک سمت چپ رفت.
بلاک گان باقی مانده ی سیگارش را تف کرد و گفت: بدون پیشتیبانی فرستادی اش به جهنم.
- خفه شو..
- اطاعت قررررربان!
سرجوخه با خشم نگاهی به بلاک گان انداخت اما چیزی نگفت. دارک من گوشه ای کمین کرده بود و با تفنگ دوربین دارش زوایای تاریک و روشن ساختمان را بررسی می کرد.یکی از پنجر ه ها باز بود و در اثر وزش باد لت های پنجره با ریتمی نامنظم بهم می خورد. تق تق تق.. دارک لبخندی زد ونفسی عمیق کشید. هیچ موجودزنده ای آنجا نبود. نه دشمنی و نه حتی گربه ای یا سگی ولگرد. دارک به سمت در ورودی ساختمان دوید و تنها یک ضربه ی لگد کافی بود تا در با صدا بلند باز شود. بااحتیاط بداخل سرک کشید. دیوارها کثیف و زخم خورده بودند و وسائلی پراکنده در اطراف دیده می شد. کمی جلوتر چیزی قرمز رنگ روی زمین افتاده بود. آرام به سمتش رفت. عروسک را برداشت.
- عمو برای تولدم چی خریدی؟
- یه عروسک خوشگل.
برادر زاده اش خندیده بود. دارک همانجا نشست و موهای طلائی عروسک را نوازش کرد.تق تق تق ... لرزید. بخود آمد. به سمت پله ها رفت .ایستاد. همه جا ساکت بود.یکی دو پله را بالا رفت. ایستاد.تق تق تق ...به طبقه ی دوم که رسید متوجه ی همان پنجه ی شیشه شکسته ای شد که صدایش همه را ترسانده بود. پنجره را بست.
- می خوای برم؟
- نه
- من و تیگرمیریم دنبال دارو شما پشت سرمون بیاین و پوشش بدین
- نه
صدای پائی را شنیدند . همه آماده ی شلیک بودند. دارک در حالی که عروسکی بدست داشت به سمتشان می امد.
- هی ترسو ها.
- زده به سرش؟
- زودباش بیا داک
- بیا پسر بجنب
دارک خندید و گفت: احمق نباش. کسی این جا نیس ببین چی پیدا کردم. اسمشو می ذارم...
زانوی داک از هم پاشید . پژواک صفیر گلوله همه را تکان داد. داک از درد به خود می پیچید و پای قطع شده اش کمی آنطرفتر روی زمین افتاده بود.
- کمک..کم..ک..من ..نمی نمی خوام . بم..بمی..رم
نفسش به شماره افتاده بود.
سرجوخه دادزد: کجاس؟ اون حرومزاده کجاس؟
- خودم نفله اش می کنم
بلاک گان سرش را بالا آورد که به اطراف نگاهی بیندازد اما سرش مثل هندوانه ای ترکید.خون و گوشت و پوست ولخته های مغزی به سر و صورت دیگران پاشسد و جسد بی سر ش روی زمین افتاد.
تیگر فریاد زد . خون و مو و گوشت سرو و صورتش را پوشانده بود.
- نه... خددددداااا...
به تندی با دست صورتش را پاک کرد
- لعنتی لعنتی لعنتی
در حالی که خم شده بود اسلحه را بالای سرش گرفت و بی هدف شلیک میکرد
- کثااااااافت..
- تیگر لعنتی داری چه غلطی میکنی؟
- میکشم م م م م مش..
- آروم باش احمق
سرجوخه رو به معجزه گر کرد و گفت: گیر افتادیم.
- هوامو داشته باش .
- منظورت چیه؟
- ساختمون رو دور می زنم . بذدار تیگر شلیک کنه.
- اونا تیکه تیکه ات می کنن
- اون یه نفره
- تک تیرانداز؟
- آره یکی یکی دخلمون رو میاره
- کثااااافت..حررررررومزاده
معجزه گر سینه خیر حرکت می کرد از کنار جسد بلاک گان گذست خون روی زمین لخته میشد.از پشت سر تیگر رد شد و در حالی که خم شده بود . دوان دوان خودش را به ابتدای مسیر رساند. حالا می توانست از مسیری دیگر به پشت ساختمنان سمت چپ برساند. با عجله و هیجان براه افتاد. صدای شلیک گلوله و فحش های تیگر را بخوبی می شنید. از میان درختچه ها و محوطه ی پارکینگ گذسشت و خودش را به پشت ساختمان رساند.
- دارک ..هی دارک بیا عقب.. من هواتو دارم
دارک سعی میکرد خودش را روی زمین عقب بکشد . خونریزی داشت و چشمانش سیاهی می رفت. گیج شده بود . دستش را ستون کرد تا بهتر بتواند خودش را عقب بکشد که تیری شانه اش را متلاشی کرد.
-آی ی ی ی ی ی ....
سر جوخه به آخرین تقلاهای دارک خیره شده بود و حالا دلش برای او می سوخت.
- دارک .. دارکمن....صدامو میشنوی؟
تیگر فریاد زنان به سمت دارک دوید
- تیگر. برگرد عوضی اشغال..
تیگر زیر بغل دارک را گرفت . سرجوخه بی وقفه شلیک می کرد . تیگر دارک را تا نزدیک اتومبیل واژگون کشیده عقب کشید امام تک تیر تیگر را هدف قرار داده بود.
معجزه گر از پنجره ای شکسته وارد ساختمان شد و ارام خودش را به طبقات بالائی رساند.
- بیا تیگر .. زودباش رفیق ..
سرجوخه فریاد زنان شلیک می کرد. اما گلوله ای کمر تیگر را متلاشی کرد و بدنش مانند درختی که با تبر قطع شده باشد به پهلو خم شد .
- نه نه نه نه ....تی ی ی ی گر...تیگر
- سوختم...
روی دارک افتاده بود. بدنش به رعشع در امد. خون از دهانش بیرون زد و کمی بعد به چشمانی باز به آسمان ویتنام خیره شده بود.
معجزه گر صدا را تعقیب می کرد هر چه به انتهای راهروی طبقه سوم نزدیک می شد . صدای صفیر گلوله ها را واضح تر می شنید و. بوی باروت را بهتر حس می کرد.
- با هتل هایپ تماس گرفتی؟
- بله سرجوخه
- پوشش بده تا برم تیگر رو بیارم
- نه قربان شما رو هم میزنه
- اونا رو سلاخی کرده ن نمی تونم تحمل کنم
- این کارتون دیوونگیه قربان
لحظه ای به هم نگاه کردن. چشم در چشم خیره شدند. هر دو می دانستند همین جا می میرند. اشک در چشمانشان حلقه زد.
- تا آخرین گلوله
- بله قربان
- حاضری ؟
- بله
- طبقات سه و چهار
- مفهومه قربان
هر دو در حالی که بی وقفه شلیک می کردند به سمت ساختمان می دویدند . طبقات بالائی ساختمان را زیر آتش گرفته بودند.
معجزه گر تک تیر انداز را دید . او را هدف گرفت . انگشت بر ماشه داشت و آماده ی شلیک. صدای فریاد سرجوخه و آدم برفی را شنید . باید قبل از این که تک تیر انداز یکنفر دیگر را قربانی کند او را می کشت. هر دو با هم شلیک کردند . اسنو به زمین افتاد. تک تیر انداز به زمین افتاد . سرجوخه چشم بسته به سمت ساختمان می دوید و معجزه گر که بالای سر تک تیر انداز ایستاده بود اشک میریخت
- چرا؟
سعی کرد لبخند بزند اما درد ی که لحظه به لحظه شدید تر میشد چهره اش را منقبض کرده بود
- چرا نرفتی؟
- این جا کشور منه . ..
معجزه گر کنار هنگ نا زانو زد دستش را زیر سر دختر نیمه جان گذاشت
- من . من چکار کردم؟ من با تو چکار کردم؟
- دوستم داری . نه؟
مایک بغض کرده بود و دوباره سر تکان داد.
- نذار درد بکشم
- نه
- هروقت احساس گناه کردی به ماه نگاه کن.
معجزه گر ایستاد . اسلحه را به سمت سینه ی هنگ نا نشانه گرفت و ...
روز سوم: بانوی ماه
غروب دو شنبه، موتورسیکلت ها دوچرخه سوارها و افراد ویتنامی در رفت و آمدی روزانه و معمولی از مقابل کافه ای که پاتوق سربازان امریکائی بودرد میشدند. سربازی تنها روی صندلی حصیری که در پیاده رو قرار داشت
لم داده بود. دو دژبان درشت هیکل به سرباز نزدیک شدند.
- مدارکت رو بده
سرباز دفتر چه اش را به آن ها داد و بطری آبجو را بدهان گذاشت.. دژبان اول نگاهی به دفتر چه انداخت.
- مایک اندرسون
- بله
به مایک خیره شد.
- معجزه گر توئی؟
- بله
دژبان اول دفتر چه را بست.
- بفرمائید
دفتر چه را به مایک داد و گفت : موفق باشی قهرمان!
مایک چیزی نگفت. هوا که کمی تاریک شد زنی لاغر اندام که لباسی تنگ و بدن نما به تن دارد به سمتش رفت.
- هی، سرباز می خوای سر حال بیارمت؟
- می تونی؟
زن خندید و گفت: واسه همین ازت پول میگیرم
هر دو خندیدند.
زن دستی به صورت زبر و اصلاح نشده ی مایک کشید و گفت:بیست دلار
- ده تا
- پونزده دلار .کرایه ی مسافر خونه با خودت. مسافر خو نه اش خوب و راحته . اونجاس اخر خیابون دانانگ
مایک دست زن را در دست گرفت و گفت: همون بیست تا بشرطی که برام قصه ی بانوی ماه رو برام تعریف کنی .
زن بطرز احمقانه ای خندید و گفت: بریم تا برات قصه شو بگم
هر دو براه افتادند . مایک به آسمان نگاه کرد . ماه پشت تکه ای ابر پنهان بود.
زن پرسید : چرا قصه اش برات مهمه؟
مایک چیزی نگفت و همچنان به اسمان نگاه می کرد.
بیژن کیا/ پنج شنبه 16/7/88شیراز

این یکی معرکه اس...
فروشنده ادامه داد: بعید می دونم بهتر از پیدا کنین ..
به دختر جوان چشمکی زد و گفت: مگه این که سفارش بدیم از پاریس براتون بیارن
دختر عکس العملی نشان نداد . مرد اما خندید و گفت: اگه لازم باشه چرا که نه؟
فرو شنده رو سری اش را مرتب کرد .
- خوش به حالتون عروس خانم
رو به دختر کرد و ادامه داد: آقاتون خیلی هوای شما رو دارن..
دختر چیزی نگفت. مرد زیر گوش دختر نجوا کرد: نمیخوای پدرت برگرده خونه؟
دختر رو به مرد کرد و در چشمان مرد خیره شد.
- لباس عروس از این بهتر گیرتون نمی یاد ..
دخترهنوز صاف و مستقیم در چشمان مرد نگاه میکرد که سری تکان داد و گفت :فرقی نمی کنه
فروشنده با تعجب به دختر نگاه کرد و پرسید:روز عروسی مهم ترین روز زندگی هر زن و مردیه
زن به فروشنده نگاهی انداخت و گفت: برای من که مهم نیس شاید برای یه نفر دیگه اهمیت داشته باشه
زن رو به مرد کرد و ادامه داد:بیرون منتظرتم
مرد سوئیچ را به طرفش گرفت و گفت : بیا ..
دخترزیرلب گفت: می خوام هوا بخورم
دختررفت . مرد رو به فروشنده کرد و گفت: همین خوبه..ممنون
مرد چک را امضاء کرد.به دور و برش نگاهی انداخت .
-مزون قشنگی دارین .مال خودتونه؟
- قابل شما رو نداره
- اگه اینجا رو بازسازی اش کنین معرکه میشه.نگران پولش هم نباشین میتونم به شما وام بدم یا در پروژه مشارکت داشته باشم.
زن فروشنده لبخند زد اما چیزی نگفت. مرد بسته را برداشت. زن فروشنده هیکل فربه اش را تکانی داد و گفت: اگه عروس خانم نپسندیدن بگین تا خودم براتون سفارش بدم.
مرد در آستانه ی در ایستاد و گفت: فکر نکنم لازم باشه
زن ادامه داد: آخه به نظرم رسید این لباس رو دوست ندارن
مرد لبخندی زد و گفت: عروس خانم فقط منو دوست ندارن
بیژن کیا- 11/4/86:شیراز
مثل کبوتر حرم
روز اول
اتوبوس در ترمینال توقف کرده بود و مسافران یکی یکی پیاده می شدند. پدر رو به پسر خردسالش کرد و گفت: رسیدیم. اینم مشهد.بریم
-صبر کن بقیه پیاده بشن بعد میریم
وقتی اتوبوس خلوت شد. پسر آرام براه افتاد و به کمک پدرش از اتوبوس پیاده شد.
-قولت به امام رضا یادت نرفته؟
-نه بابا. یادمه.
پدر به دور دست جائی که درانتهای شهر گنبدی طلائی در نور صبحگاه میدرخشید اشاره کرد و گفت:میبینی؟ اونجاس. بنظرت میتونی؟ راهش زیاد نیست؟
- می تونم بابا
از محوطه ی ترمینال خارج شدندو به سمت آن گنبد طلا براه افتادند. پسر در حالی که دست زمخت و پینه بسته ی پدرش را محکم گرفته بود چشم از آن گنبد برنمیداشت.
- گرسنه ات نیس؟
- نه. بریم زودتر برسیم.
گنبد طلا در انتهای خیابانی بود که انگار تمامی نداشت.هرچه میرفتند باز خیابان بود و انتظار.پدر به فکر فرو رفته بودو..
-... امیدی نیست دکتر؟
- بیماری اش پیشرفته اس.نمیشه کاری کرد
- چقدر فرصت داره دکتر؟
دکتر از میز فاصله گرفت و به سمت پنجره رفت.
- شش ماه؟
دکتر پنجره را باز کرد.
- سه ماه دکتر؟
دکتر رو به مرد کرد و گفت : شایدم کمتر مثلا" یک ماه
هر دو در سکوت به هم نگاه کردند.پدر پرسید: ببرمش زیارت؟
دکتر لبخند زد و سر تکان داد.
- چه میدون بزرگی این جاس !
پدر لبخند زد و گفت: از این میدون که رد بشیم میرسیم به یه چهارراه و بعدش هم شما میری زیارت آقا.
پسر بچه خندید و دست پدرش را فشار داد و گفت: تندتر بریم بابا.
از میدان که گذشتند پسر رو به پدرش کرد و گفت: یعنی خوب میشم؟
- اگه خدا بخواد و اقا کمکت کنه خوب میشی.
- یعنی خدا نمی خواد من خوب بشم.
- چرا ولی خدا ممکنه بگه آقا مرتضی من می خوام تو رو زودتر ببرم بهشت تا اون جا با فرشته ها بازی کنی.
.ازچهارراه که گذشتند مرد فهمید که درد و خستگی در وجود کودک هفت ساله اش زبانه کشیده. مرد ایستاد.
- می خوای یه کم بشینیم؟
- آره
هردو کنارهم روی نیمکتی فلزی که در پیاده روقرار داشت نشستند. مردد نگاهی به ابرهای خاکستری انداخت و گفت: آسمون داره ابری میشه
- بارون میاد؟
- ممکنه
پسر ایستاد و گفت: زودتر بریم. بیا...بیا تا بارون نیومده
هر دو دوباره براه افتادند.از کنار مغازه هائی که بوی عطر گل سرخ و شیر و عسل میدادند گذشتند.ساکهایشان را تحویل دادند و قدم به محوطه ی بیرونی گذاشتند.
پسر رو به پدرش کرد و پرسید: بابا این جا قصره؟
پدر خندید و گفت: نه
پسر دوباره پرسید: پس چرا امام رضا(ع) خونه ای به این بزرگی برای خودش ساخته بوده؟
- امام رضا(ع) که شهید شده ن مردم این جا رو ساختن. ایرانی ها خیلی امام ها رو دوست دارن.
هر دو به سمت صحن ازادی براه افتادند.در چارچوب ورودی صحن ایستادند. پدر دست به سینه گذاشت و در حالی که چیزی را زیر لب زمزمه می کرد به سمت ساختمان اصلی تعظیم کرد . پسر هم کارهای پدرش را تقلید می کرد که ناگهان جمعی عزادار که تابوتی را با خود داشتند وارد صحن شدند . سیل جمعیت پدر و پسر را از هم جدا کرد.
- بابا .. بابا..
- لااله الا الله ..لا اله الا الله ..محمد سول اله..
- مرتضی..مرتضی..
- بچه چرا سر راه وایسادی برو کنار دیگه
- برو ..اینجا که جای ایستادن نیست
حرکت عزاداران باعث شد تا پسر هم ناخواسته با آن ها حرکت کند و وقتی که عزادارن وارد حیاط شدند پدر اثری از پسرش را نیافت.مرتضی همراه عزادارن وارد حیاط شد و وقتی جمعیت برای نماز میت متوقف شد پسر به سمت ورودی صحن برگشت اما وقتی آنجا رسید پدرش را ندید.پسر فکر کرد بهتر است راه آمده را برگردد و همین کار را هم کرد.وارد محوطه ی بسیار وسیعی شد .هرچه جلوتر میرفت بیشتر بغض می کرد و درست در لحظه ای که میخواست گریه کند کسی صدایش کرد.
هی آقا پسر..چی شده؟
مرتضی پرزنی را دید که به سمتش می آ؛مد
- چی شد اقا پسر؟ چرا نا را حتی؟
- من گم شده ام.
- نخیر.این جا کسی گم نمیشه . چرا دست بابا مامان ت رو ول کردی و تنها اومدی اینجا
- تو خودت چرا تنهائی؟
- آخه منکه بچه نیستم
- حالا چکار کنم؟
- همین جا وایسا تا بابا و مامانت بیان.
پسرهنوز چیزی نگفته بود که دستی بر شانه ی او نشست. پدرش بود.
- کجا رفتی؟
- گم شدم بابا
- این جا کسی گم نمی شه.
- آره می دونم
- حالا بریم زیارت
- باشه بریم
روز دوم
پدر و مرتضی در قهوه خانه ای صبحانه می خوردند .بیرون باران می بارید. آرام و دانه ریز. صبح بود و رادیو موسیقی زورخانه ای پخش می کرد.
- بابا؟
- بله
- اگر کسی بد باشه چطوری باید خوب بشه؟
لقمه در گلوی مرد گیر کرد . سرفه ای کرد و با عجله چای باقی مانده در استکان را سر کشید.چشمان پدر سرخ و ابدار شده بود.
منظورت چیه؟
مثلا" اگر کسی دزد باشه چکار کنه تا دیگه دزد نباشه
ببینم کسی به تو چیزی گفته؟
نه
راستش رو بگو دائی ات با تو حرف زده؟
نه
مامانت چی؟
نه.
پس این سئوالا چیه که میپرسی
خب می خوام بدونم
ببین مرتضی من آدم بدی نیستم. فقط چه جوری بگم من و. مامانت نتونستیم با هم زندگی کنیم . همین
مرتضی سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت
غذاتو بخور
نمیخوام سیرم
پدر آهی کشید و گفت: خیلی خب. ببین مرتضی یه آدم بد باید توبه کنه
یعنی چکارکنه؟
یعنی به خودش و به خدا قول بده که دیگه اون کارهای بد رو تکرار نکنه و ...
پدر ساکت شد با هر دو دست صورتش را پوشاند کمی که گذشت رو به مرتضی کرد و گفت:من بابای بدی هستم؟
مرتضی به چشمان پدر نگاه کرد و گفت: نه. فقط..
فقط چی؟
مرتضی چیزی نگفت.
- بگو. حرف بزن. نترس.
- هیچی بابا میشه امروز بریم کباب بخوریم؟
پدر سر تکان داد و گفت: بیا تا بارون تند نشده بریم زیارت.
هردو از قهوه خانه بیرون رفتند .از کنار مغازه ها گذشتند از کنار بوی عطر یاس و شیر داغ و عسل گذشتند از کنار همه ی آدم ها گذشتند تا به صحن و حرم رسیدند.کمی بعد در حرم ایستاده بودند.بوی عطر محمدی و گلاب. گرمای آرامبخش آنجا و سیل جمعیت دور ضریج می چرخید و موج بر می داشت.
- بابا؟
پدر به ازدحام فشرده ی زائران خیر ه شده بود.مرتضی گوشه ی پیراهن پدر را گرفت و کشید
- ها؟
- اگه دستم به ضریح نرسه می میرم؟
- کی گفته؟
- خودت گفتی بی بی خواب دیده باید دستم برسه به ضریح
- خب بی بی ات خواب دیده. قانون که نیس. تازه خدا هر کاری که بخواد میتونه انجام بده. تو همین جا باش تا من نماز بخونم.
- میشه برم بیرون؟
- گم میشی
- میرم همونجای دیروزی
پدر سلام داد و مشغول نماز شد. مرتضی از حرم بیرون آمد و به صحن رفت.به اسماتن ابری نگاه کرد . خبری از کبوتر ها نبود . غمگین گوشه ای نشست .
آقا پسر.. هی آقا پسر..
مرتضی خادمی ررا دید که مشغول جارو کشیدن بود و لبخندمیزد.
- چی شد ه؟ چرا تنهائی؟
- دستم به ضریح نرسید. خیلی شلوغه
مرد ایستاد چانه اش را به دسته ی جارو تکیه داد و بفکر فرو رفت
- اگه دستم به ضریح نرسه میمیرم
- خدا کمکت میکنه باید از خدا بخواهی کمکت کنه
به جارو زدن ادامه داد و آرام آرام دور شد.
روز سوم
صبح زود از قهوه خانه بیرون آمدند. آسمان صاف و هوا سرد بود که پدر و پسر از کنار بازار میگذشتند. از مغازه ها بوی عطر و شیر و شیرینی به مشام میرسید.پدر و پسر دست در دست هم از کنار همه ی آدم ها میگذشتند تا به صحن و حرم برسند.کمی جلوتر مرتضی ایستاد و به دستفروشی که بسته های کوچک گندم و ارزن میفروخت نگاه کرد.
- بابا اینا چیه؟
- غذای پرنده هاس
- میشه برای کبوترای امام رضا بخریم؟
پدر سر تکان داد و لبخند زد: باشه
کمی که گذست هردو در حرم ایستاده بودند.بوی گلاب محمدی وترنم صلوات دسته جمعی زائران لذت بخش بود. اما سیل جمعیتی که دور ضریج می چرخید این دفعه بیشتر بنظر میرسید پدر مرتضی را روی دوش خود گذاشت و سعی کرد جمعیت را کنار بزند تا دست پسرش به ضریح برسد امانشد. حتی نزدیک بود هردو زمین بخورند. بعد از مدتی پدر خسته شد و گفت: از همین فاصله با امام رضا حرف بزن. منم نماز می خونم.
- می تونم برم بیرون.
- اول با امام حرف بزن بعد برو همون جای همیشگی
مرتضی به جمعیتی که می چرخید و موج بر می داشت خیره شده بود. کنار سجاده ی پدر نشسته بود و در دلش با امام رضا حرف میزد .اول از او خواست که آقا کلاغه پاک و سفید بشود و بعد از امام خواست تا به خدا بگوید مرتضی خوب بشود و مامان و بابا با هم آشتی کنند. مرتضی دید دور حرم خلوت شده و مردم ان جا را ترک می کنند . خادمین مشغول تمیز کردن داخل حرم بودند . مرتضی ایستاد . ارام و با احتیاط به سمت ضریح رفت. قبه ها را بوسید و انقدر همانجا ماند تا دوباره گرمای دست پدرش را احساس کرد. هر دو بهم لبخند زدند و دعا خواندند. حالا هردو احساس خوبی داشتند. وقتی در ها دوباره باز شدند. پدر و پر از امام رضا خداحافظی کردند.
به صحن که رسیدند مرتضی با دیدن کبوترهائی که در اطراف بودند ایستاد بسته ها را باز کرد و. دانه ها را رروز زمین ریخت و همانجا نشست.
- بیا بریم بابا دیر میشه
- صبر کن یکی دوتا کبوتر بیان غذا بخورن
- باید وسائلمون رو جمع کنیم بریم ترمینال
- باشه بابا یه کم صبر کن
- خودشون غذا می خورن تو نگران نباش.
کنار پسرش نشست و ادامه داد: تنمی خوای برگردیم خونه؟
مرتضی رو به پدر کرد و پرسید: اگه برگردیم مامان هم هست؟
- نه . اون خونه ی دائی اصغره
مرتضی دیگر چیزی نگفت.
- دلت برای مامانت تنگ شده؟
مرتضی سر تکان داداما چیزی نگفت. چند کبوتر آرام و پاورچین پاورچین به آن ها نزدیک شدند.
پدر زیر لب گفت: دل منم براش تنگ شده
- خب پس بریم دنبالش.
- نمیشه. اون رفته. برای همیشه رفته
کبوتر ها دانه ها را نوک میزدند ومی خوردند.
- بابا خدا آدمای مهربون رو دوست داره. با مامان مهربون باش
- اون چی؟ اتون نباید مهربون باشه؟
- مامان مهربون میشه من میدونم.
کبوتری دیگر روی زمین نشست و بعدی و بعدی . حالا مرتضی بین انبوهی از کبوتران حرم بود.مرتضی می خندید. پدر با چشمانی مرطوب لبخند زد و سر تکان داد.
داستان کوتاه/ مثل کبوتر حرم / بیژن کیا

روز اول
اتوبوس در ترمینال توقف کرده بود و مسافران یکی یکی پیاده می شدند. پدر رو به پسر خردسالش کرد و گفت: رسیدیم. اینم مشهد.بریم
-صبر کن بقیه پیاده بشن بعد میریم
وقتی اتوبوس خلوت شد. پسر آرام براه افتاد و به کمک پدرش از اتوبوس پیاده شد.
-قولت به امام رضا یادت نرفته؟
-نه بابا. یادمه.
پدر به دور دست جائی که درانتهای شهر گنبدی طلائی در نور صبحگاه میدرخشید اشاره کرد و گفت:میبینی؟ اونجاس. بنظرت میتونی؟ راهش زیاد نیست؟
- می تونم بابا
از محوطه ی ترمینال خارج شدندو به سمت آن گنبد طلا براه افتادند. پسر در حالی که دست زمخت و پینه بسته ی پدرش را محکم گرفته بود چشم از آن گنبد برنمیداشت.
- گرسنه ات نیس؟
- نه. بریم زودتر برسیم.
گنبد طلا در انتهای خیابانی بود که انگار تمامی نداشت.هرچه میرفتند باز خیابان بود و انتظار.پدر به فکر فرو رفته بودو..
-... امیدی نیست دکتر؟
- بیماری اش پیشرفته اس.نمیشه کاری کرد
- چقدر فرصت داره دکتر؟
دکتر از میز فاصله گرفت و به سمت پنجره رفت.
- شش ماه؟
دکتر پنجره را باز کرد.
- سه ماه دکتر؟
دکتر رو به مرد کرد و گفت : شایدم کمتر مثلا" یک ماه
هر دو در سکوت به هم نگاه کردند.پدر پرسید: ببرمش زیارت؟
دکتر لبخند زد و سر تکان داد.
- چه میدون بزرگی این جاس !
پدر لبخند زد و گفت: از این میدون که رد بشیم میرسیم به یه چهارراه و بعدش هم شما میری زیارت آقا.
پسر بچه خندید و دست پدرش را فشار داد و گفت: تندتر بریم بابا.
از میدان که گذشتند پسر رو به پدرش کرد و گفت: یعنی خوب میشم؟
- اگه خدا بخواد و اقا کمکت کنه خوب میشی.
- یعنی خدا نمی خواد من خوب بشم.
- چرا ولی خدا ممکنه بگه آقا مرتضی من می خوام تو رو زودتر ببرم بهشت تا اون جا با فرشته ها بازی کنی.
.ازچهارراه که گذشتند مرد فهمید که درد و خستگی در وجود کودک هفت ساله اش زبانه کشیده. مرد ایستاد.
- می خوای یه کم بشینیم؟
- آره
هردو کنارهم روی نیمکتی فلزی که در پیاده روقرار داشت نشستند. مردد نگاهی به ابرهای خاکستری انداخت و گفت: آسمون داره ابری میشه
- بارون میاد؟
- ممکنه
پسر ایستاد و گفت: زودتر بریم. بیا...بیا تا بارون نیومده
هر دو دوباره براه افتادند.از کنار مغازه هائی که بوی عطر گل سرخ و شیر و عسل میدادند گذشتند.ساکهایشان را تحویل دادند و قدم به محوطه ی بیرونی گذاشتند.
پسر رو به پدرش کرد و پرسید: بابا این جا قصره؟
پدر خندید و گفت: نه
پسر دوباره پرسید: پس چرا امام رضا(ع) خونه ای به این بزرگی برای خودش ساخته بوده؟
- امام رضا(ع) که شهید شده ن مردم این جا رو ساختن. ایرانی ها خیلی امام ها رو دوست دارن.
هر دو به سمت صحن ازادی براه افتادند.در چارچوب ورودی صحن ایستادند. پدر دست به سینه گذاشت و در حالی که چیزی را زیر لب زمزمه می کرد به سمت ساختمان اصلی تعظیم کرد . پسر هم کارهای پدرش را تقلید می کرد که ناگهان جمعی عزادار که تابوتی را با خود داشتند وارد صحن شدند . سیل جمعیت پدر و پسر را از هم جدا کرد.
- بابا .. بابا..
- لااله الا الله ..لا اله الا الله ..محمد سول اله..
- مرتضی..مرتضی..
- بچه چرا سر راه وایسادی برو کنار دیگه
- برو ..اینجا که جای ایستادن نیست
حرکت عزاداران باعث شد تا پسر هم ناخواسته با آن ها حرکت کند و وقتی که عزادارن وارد حیاط شدند پدر اثری از پسرش را نیافت.مرتضی همراه عزادارن وارد حیاط شد و وقتی جمعیت برای نماز میت متوقف شد پسر به سمت ورودی صحن برگشت اما وقتی آنجا رسید پدرش را ندید.پسر فکر کرد بهتر است راه آمده را برگردد و همین کار را هم کرد.وارد محوطه ی بسیار وسیعی شد .هرچه جلوتر میرفت بیشتر بغض می کرد و درست در لحظه ای که میخواست گریه کند کسی صدایش کرد.
آق قا پسر.. هی آق قا پسر..چی شده؟
مرتضی کلاغی را دید .
کلاغ قارقاری کرد و دوباره پرسید: چی شد اق قا پسر؟ چرا نا ررا حتی؟
- من گم شده ام.
- نخیررر.این جا کسی گم نمیشه آق قا پسر..تازه شم تو چررا دستت بابا مامانت ت رو ول کررردی که تنها بشی؟
- تو خودت چرا تنهائی؟
- آخه منکه بچ چه نیستم من کلاغم
- حالا چکار کنم؟
- با کی اومدده بوددی اینجا؟
- با بابام
- چرا اومددی؟
- آخه یه پای من فلجه. اومدم به اما رضا بگم که به خدا بگه پای من خوب بشه. اصلا" تو واسه چی اومدی؟
کلاغ بال هایش را به زد و گفت: من ن نمی خوام دیگه سیاه باشم. نمیخوام پنیرر و صابون بدزدم میخوام پاک و سفیدد باشم م مثل کبوترای حرم امام رضا..
پسرهنوز چیزی نگفته بود که کلاغ پر زد و رفت . دستی بر شانه ی او نشست. پدرش بود.
- کجا رفتی؟
- گم شدم بابا
- این جا کسی گم نمی شه.
- آره می دونم
- حالا بریم زیارت
- باشه بریم
روز دوم
پدر و مرتضی در قهوه خانه ای صبحانه می خوردند .بیرون باران میبارید. آرام و دانه ریز. صبح بود و رادیو موسیقی زورخانه ای پخش می کرد.
- بابا؟
- بله
- اگر کسی بد باشه چطوری باید خوب بشه؟
لقمه در گلوی مرد گیر کرد . سرفه ای کرد و با عجله چای باقی مانده در استکان را سر کشید.چشمان پدر سرخ و ابدار شده بود.
منظورت چیه؟
مثلا" اگر کسی دزد باشه چکار کنه تا دیگه دزد نباشه
ببینم کسی به تو چیزی گفته؟
نه
راستش رو بگو دائی ات با تو حرف زده؟
نه
مامانت چی؟
نه.
پس این سئوالا چیه که میپرسی
خب می خوام بدونم
ببین مرتضی من آدم بدی نیستم. فقط چه جوری بگم من و. مامانت نتونستیم با هم زندگی کنیم . همین
مرتضی سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت
غذاتو بخور
نمیخوام سیرم
پدر آهی کشید و گفت: خیلی خب. ببین مرتضی یه آدم بد باید توبه کنه
یعنی چکارکنه؟
یعنی به خودش و به خدا قول بده که دیگه اون کارهای بد رو تکرار نکنه و ...
پدر ساکت شد با هر دو دست صورتش را پوشاند کمی که گذشت رو به مرتضی کرد و گفت:من بابای بدی هستم؟
مرتضی به چشمان پدر نگاه کرد و گفت: نه. فقط..
فقط چی؟
مرتضی چیزی نگفت.
- بگو. حرف بزن. نترس.
- هیچی بابا میشه امروز بریم کباب بخوریم؟
پدر سر تکان داد و گفت: بیا تا بارون تند نشده بریم زیارت.
هردو از قهوه خانه بیرون رفتند .از کنار مغازه ها گذشتند از کنار بوی عطر یاس و شیر داغ و عسل گذشتند از کنار همه ی آدم ها گذشتند تا به صحن و حرم رسیدند.کمی بعد در حرم ایستاده بودند.بوی عطر محمدی و گلاب. گرمای آرامبخش آنجا و سیل جمعیت دور ضریج می چرخید و موج بر می داشت.
- بابا؟
پدر به ازدحام فشرده ی زائران خیر ه شده بود.مرتضی گوشه ی پیراهن پدر را گرفت و کشید
- ها؟
- اگه دستم به ضریح نرسه می میرم؟
- کی گفته؟
- خودت گفتی بی بی خواب دیده باید دستم برسه به ضریح
- خب بی بی ات خواب دیده. قانون که نیس. تازه خدا هر کاری که بخواد میتونه انجام بده. تو همین جا باش تا من نماز بخونم.
- میشه برم بیرون؟
- گم میشی
- میرم همونجای دیروزی
پدر سلام داد و مشغول نماز شد. مرتضی از حرم بیرون آمد و به صحن رفت.به اسماتن ابری نگاه کرد . خبری از کبوتر ها نبود . غمگین گوشه ای نشست . دلش برای آقا کلاغه تنگ شده بود.
آق قا پسر.. هی آق قا پسر..
مرتضی کلاغ را دید و لبخند زد.
کلاغ قارقاری کرد و دوباره پرسید: چی شد اق قا پسر؟ چرا تنهائی؟
- فهمیدم چطوری باید پاک و سفید بشی
- کلاغ سرش را بالا گرفت به اسمان نگاهی انداخت و پرسید: چطوررری؟
- ببین آقا کلاغه یه کلاغ بد باید توبه کنه
- یعنی چکاررررکنه؟
- یعنی به خودش و به خدا قول بده که دیگه اون کارهای بد رو تکرار نکنه . هیچوقت. هیچوقت.
پسر به کلاغ نگاه کرد و گفت : البته تو سیاه سیاه هم که نیستی نوکت قرمزه و گردنت هم که خاکستریه
_ آررره. اگه کبوتررر بشم . میشم کبوتررر نوک قرررمز و گررردن خاکسترررری
هر دو ساکت شدند. پسر پرسید: بنظرت من چکار کنم تا خدا منو خوب کنه؟
- با همه مهرررربون باش. خدا آدمای مهررربون ررو دوست دارره
کلاغ قارقاری کرد و به آسمان پرکشید. دور سر مرتضی پرواز کزد
- کجا میری آقا کلاغه
- میرررم پیش خدا ااا
اوج گرفت در میان پاره ابر های خاکستری ناپدید شد.
روز سوم
صبح زود از قهوه خانه بیرون آمدند. آسمان صاف و هوا سرد بود که پدر و پسر از کنار بازار میگذشتند. از مغازه ها بوی عطر و شیر و شیرینی به مشام میرسید.پدر و پسر دست در دست هم از کنار همه ی آدم ها میگذشتند تا به صحن و حرم برسند.کمی جلوتر مرتضی ایستاد و به دستفروشی که بسته های کوچک گندم و ارزن میفروخت نگاه کرد.
- بابا اینا چیه؟
- غذای پرنده هاس
- میشه برای کبوترای امام رضا بخریم؟
پدر سر تکان داد و لبخند زد: باشه
کمی که گذست هردو در حرم ایستاده بودند.بوی گلاب محمدی وترنم صلوات دسته جمعی زائران لذت بخش بود. اما سیل جمعیتی که دور ضریج می چرخید این دفعه بیشتر بنظر میرسید پدر مرتضی را روی دوش خود گذاشت و سعی کرد جمعیت را کنار بزند تا دست پسرش به ضریح برسد امانشد. حتی نزدیک بود هردو زمین بخورند. بعد از مدتی پدر خسته شد و گفت: از همین فاصله با امام رضا حرف بزن. منم نماز می خونم.
- می تونم برم بیرون.
- اول با امام حرف بزن بعد برو همون جای همیشگی
مرتضی به جمعیتی که می چرخید و موج بر می داشت خیره شده بود. کنار سجاده ی پدر نشسته بود و در دلش با امام رضا حرف میزد .اول از او خواست که آقا کلاغه پاک و سفید بشود و بعد از امام خواست تا به خدا بگوید مرتضی خوب بشود و مامان و بابا با هم آشتی کنند. مرتضی دید دور حرم خلوت شده و مردم ان جا را ترک می کنند . خادمین مشغول تمیز کردن داخل حرم بودند . مرتضی ایستاد . ارام و با احتیاط به سمت ضریح رفت. قبه ها را بوسید و انقدر همانجا ماند تا دوباره گرمای دست پدرش را احساس کرد. هر دو بهم لبخند زدند و دعا خواندند. حالا هردو احساس خوبی داشتند. وقتی در ها دوباره باز شدند. پدر و پر از امام رضا خداحافظی کردند.
به صحن که رسیدند مرتضی با دیدن کبوترهائی که در اطراف بودند ایستاد بسته ها را باز کرد و. دانه ها را رروز زمین ریخت و همانجا نشست.
- بیا بریم بابا دیر میشه
- صبر کن یکی دوتا کبوتر بیان غذا بخورن
- باید وسائلمون رو جمع کنیم بریم ترمینال
- باشه بابا یه کم صبر کن
- خودشون غذا می خورن تو نگران نباش.
کنار پسرش نشست و ادامه داد: تنمی خوای برگردیم خونه؟
مرتضی رو به پدر کرد و پرسید: اگه برگردیم مامان هم هست؟
- نه . اون خونه ی دائی اصغره
مرتضی دیگر چیزی نگفت.
- دلت برای مامانت تنگ شده؟
مرتضی سر تکان داداما چیزی نگفت. چند کبوتر آرام و پاورچین پاورچین به آن ها نزدیک شدند.
پدر زیر لب گفت: دل منم براش تنگ شده
- خب پس بریم دنبالش.
- نمیشه. اون رفته. برای همیشه رفته
کبوتر ها دانه ها را نوک میزدند ومی خوردند.
- بابا خدا آدمای مهربون رو دوست داره. با مامان مهربون باش
- اون چی؟ اتون نباید مهربون باشه؟
- مامان مهربون میشه من میدونم.
کبوتری دیگر روی زمین نشست. کبوتری با ن.ک قرمز و گردن خاکستری . مرتضی خندید. پدر با چشمانی مرطوب لبخند زد و سر تکان داد.
بیژن کیا / شیراز/ ۶/۷/۸۸
