I stare with desperate eyes
A creature not human
With one thing on his mind
A toxic feast consumation
A thirst never quenched
All promises broken
In my alchoholic stench
The lies become truths
The truths become lies
I know not the difference
They hear not my cries

Momentum will carry me
Deep into my grave
For the man in this mirror
It's just too late to be saved
این نشستها در غرفه ویژه موسسه فرهنگی ایران در سالن ملاصدرا نمایشگاه کتاب شیراز برگزار میشود. زمان برگزاری این نشستها ساعت 16 است.
نشست دیگر نمایشگاه کتاب شیراز فردا(چهارشنبه) با عنوان داستان و غزل امروز با حضور کوروش علیانی و بیژن کیا برگزار خواهد شد.
روز پنجشنبه نیز دو نشست در نمایشگاه شیراز برگزار میشود. نشست نخست به شعرخوانی و سخنرانی محمدعلی بهمنی اختصاص دارد و نشست دیگری با حضور مازیار بیژنی و بیژن کیا به کاریکاتور در کتابها اختصاص یافته است.
روز جمعه هفته جاری هم نشستی با عنوان «قطعات ادبی و متون عرفانی» با حضور احمد اکبرپور برگزار میشود.
آخرین نشست ادبی نمایشگاه شیراز روز شنبه هفته آتی با عنوان «طنز امروز» با حضور داوود امیریان و اکبر صحرائی برگزار میشود.
نمایشگاه کتاب شیراز تا ۳۰ آبان در محل دائمی نمایشگاههای شیراز(شهرک گلستان) برپاست.
جاده بر اساس رمان کورمک مک کارتی نويسنده آمريکايی و خالق رمان « سرزمينی برای پيرمردها نيست» ساخته شده است. نويسنده ای که او را ويليام فاکنر آمريکا لقب داده اند.
فيلم، اثری عميق، تکان دهنده و گيرا در باره انسان و مبارزه او برای بقا در شرايطی هولناک و موقعيتی آخرالزمانی است. اثری هشدار دهنده و آينده نگرانه و تصويری ترسناک از آينده بشر است و نشان می دهد که چگونه تمام دستاوردهای تمدن بشری می تواند بر اثر يک جنگ يا انفجار هسته ای و يا حادثه ای شبيه آن يکسره نابود و متلاشی شود.
جاده، داستان سفر اديسه وار پدر و پسری خردسال است که از يک انفجار هسته ای مهيب جان سالم به در برده و برای بقا و ادامه زندگی و يافتن غذا و مکانی امن به سمت جنوب حرکت می کنند.
فيلم در يک زمان نامشخص در آينده اتفاق می افتد. برای نويسنده و فيلمساز، اينکه اين حادثه کی، چرا و چگونه اتفاق افتاده اهميتی ندارد. ما چيز زيادی از گذشته اين پدر و پسر نمی دانيم. فلاش بک هايی بسيار کوتاه به گذشته، آنها را خانواده ای معرفی می کند که در محيطی آرام و دلپذير زندگی می کنند اگرچه همسر مرد(شارليز ترون) از يک بيماری رنج می برد.
بنابراين فيلمساز به جای تاکيد بر علت حادثه به پيامدهای هولناک آن توجه کرده و تلاش دو انسان را برای بقا در دل ويرانه های انفجار هسته ای تصوير کرده است.
دنيای فيلم جاده، دنيايی سرد و غمزده است که در آن تمام نشانه های حيات از بين رفته است. جهانی که سرسبزی از آن رخت بربسته، خورشيد مرده و خاکستر و گرد و غبار انفجار به جای آن نشسته است. الکتريسيته و خطوط ارتباطی قطع شده، پل ها و راه ها در هم شکسته و پول ارزش خود را از دست داده و مثل کاغذ پاره بر زمين ريخته است.
جاده، روايت نابودی تمدن بشری و بازگشت انسان به عصر بربريت است. عصری که به چنگ آوردن غذا و سرپناه، تنها انگيزه بشر برای بقا و جنگيدن بود.
دسته های اوباش همه جا پراکنده اند و پدر و پسر از شر آنها در امان نيستند. آدم ها اخلاق، رحم و شرافت انسانی خود را از ياد برده و به حيواناتی درنده تبديل شده اند که گوشت تن همديگر را می خورند. ديگر ديدن جنازه آدم ها و اسکلت مرده در رختخواب کسی را نمی ترساند.
از سوی ديگر جاده در باره رابطه پدر و فرزندی است. پدر از جانش مايه می گذارد تا پسر را نجات دهد.
حضور کودکی معصوم و پاک در چنين جهان هولناک و نفرت انگيزی می تواند نشانه ای از انسانيت، اخلاق و ايمان باشد. پسر به گفته پدر يک فرشته است که در همه حال انسان بودن را به او گوشزد می کند.
وقتی دسته آدمخواران را می بينند و يا با جنايت های آنها در مسيرشان مواجه می شوند، پسر از پدر می پرسد که آيا ما هنوز آدم های خوبی هستيم و پدر جواب می دهد که البته که هستيم و پسر باز می پرسد آيا صرف نظر از اينکه چه بر سر ما خواهد آمد،خوب خواهيم ماند؟ و پدر خاموش می ماند.
پدر بارها نا اميد می شود و از روی درماندگی و ياس تصميم می گيرد با گلوله به زندگی خود و فرزندش پايان دهد اما باز همين کودک است که او را به زندگی و ادامه اين سفر دشوار، اميدوار می کند.
اما آنها تنها انسان هايی نيستند که هنوز شرافت انسانی خود را از دست نداده اند. آنها در مسير خود به پيرمردی برمی خورند که بيمار و گرسنه و در آستانه مرگ است اما ايمانش را همچنان حفظ کرده و اعتقاد دارد که خداوند همه چيز را دوباره به جای اولش برمی گرداند.
جاده با فيلم های متعارف پيش گويانه ژانر علمی تخيلی تفاوت بسياری دارد. با اينکه سبک روايی آن(به تبعيت از رمان مک کارتی) خطی و مشابه روايت های هاليوودی است اما از نظر سبک بصری به سينمای اروپا و آثار آندره تارکوفسکی به ويژه استاکر و ايثار نزديک تر است.
آهن پاره ها و لاشه های اتومبيل های زنگ زده و سوخته در اطراف جاده، چشم اندازهای سرد خاکستری و درختان خشک و بی بر به شدت دنيای تيره، ترسناک و ياس آور استاکر را به ياد می آورد.
فيلم تماما در لوکيشن های واقعی آمريکا ساخته شده است. به جای استفاده از اسپشال افکت های کامپيوتری و تکنيک سی جی آی(CGI) فيلمساز ترجيح داده برای واقعی تر کردن فضای فيلم از جنگل ها و پارک های سوخته لوئيزيانا و پيتزبورگ و ويرانه های باقيمانده از طوفان کاترينا در نيو اورلئان استفاده کند.
با اين حال رمان مک کارتی بسيار تيره تر از فيلم است و فيلمساز نتوانسته ترس و وحشت حاکم بر جهان داستان را به تمامی به فيلم برگرداند. پايان فيلم نيز بسيار خوش بينانه است و يادآور ملودرام های آمريکايی با تاکيد بر نقش پايدار خانواده است که در نهايت بايد از دل همه حوادث هولناک جان سالم به در برد.
موسيقی سنگين و پرحجم که غيرضروری است، بازی سطحی بازيگر نقش پسرک و استفاده از صدای وويس اوور مرد در برخی صحنه ها، از ضعف های فيلم است.
عليرغم اين ضعف های قابل چشم پوشی، جاده فيلمی عميق و متفکرانه از سينمای آمريکاست که ساخته شدن آن در شرايطی که جنگ های هولناک هسته ای هنوز جهان را تهديد می کند، هشداردهنده و پيش گويانه است.
خاک را می کاوید
پوکه های فشنگ
قمقمه ای زنگ زده
استخوان های بی صدا
و دورتر
پرچم سرخی را بیرون کشید از دل خاک
کهنه ای پوسیده وپاره
که آرام
آرام
با نسیم لرزید و
جان گرفت.
داستان پسا مدرن:
مقدمه:
داستان کوتاه به شکل امروزی در قرن نوزدهم پدید آمد آلن پو در سال 1842 با بیان تفاسیر خاصی سعی داشت که داستان کوتاه را از داستانهای بلندو قصه امثال اینها جداکند.
او داستان کوتاه را چنین تعریف کرده: (( نویسنده باید بکوشد تا خواننده را تحت اثر واحدی که اثرات دیگر مادون آن باشد قرار دهد چنین اثری تنها داستانی می تواند داشته باشد که خواننده در یک نشست که از دو ساعت تجاوز نکند، تمام آن را بخواند))
داستان بر اساس طرح و نقشه می باشد، و بر پایه حادثه خاصی که برای کسی یا چیزی به وقوع می پیوندد شکل می گیرد . داستان کوتاه بنا به قول معروف با آثار جمالزاده وارد ایران شد. داستان های جمالزاه و مشابه آن اصطلاحاً داستان های تعریفی و سرگرم کننده هستند اما بعد ها با چاپ با آثار جدیدی بالاخص آثار هدایت نگاه به داستان در ایران نزدیک به نگاهی شد که دیگر کشورها به آن داشتند در این نگاه ، داستان نویس در ناخودآگاه خود بر دو چیز تأکید دارد :
1- تکنیک داستانی که شیوه و هنر نوشتار داستان می باشد
2- زیرمتن یا همان دریافت هایی که خواننده با خواندن متن به آن می رسد
نویسنده امروز بر خلاف نویسنده سنتی ناگفته هایی را در داستان می گذارد که اصطلاحاً به آن سفید خوانی گویند و در چنین شرایطی خواننده نیاز به فکر و درک مطلب را در خود می بینند و این گونه ذهن اودچار حرکت می شود ، داستانی که با این فن نوشته شود به میزان قدرت خود و فلسفه و احساسی که در زیر متن آن قرار دارد می تواند ماندگار شود .
به لحاظ تبارشناسی داستان، سه دورهی مهم را میتوان در این چهار سده ی گذشته به طور کلی از هم متمایز کرد: دوران داستان های کلاسیک، دوران داستان مدرن، دوران داستان های پسامدرن.
1-داستان کلاسیک:به آثاری گویند که قوانین موجود سنتی در آنها دیده می شودوتا رنسانس مکتب اصلی هنر بود ؛ نمونه آن آثار جمالزاده و مجموعه داستان دله دزدان و پادشاهان اثر اوهنری
2-داستان مدرن:بعد از رنسانس قوانین کلاسیک هنرمند را دیگر ارضاء نمیکرد و او نیاز به حرکتی جدید پیدا کرد و به همین منظور قوانین کلاسیک را به چالش کشید و قوانین خاص خود را به وجود آورد مانند: باغ در باغ هوشنگ گلشیری ودوبیلینی ها،جیمز جویس
3-داستان پست مدرن:بعد از جنگ جهانی پرسشی معروف مطرح شد که چرا با عقب کشیدن سنت و پیش آوردن قوانین مدرن وپیشرفت تکنولوژی ما به رفاه نرسیدیم بلکه در یک قفس آهنی اسیر شدیم ؟اینگونه بود که در دهه 1980 ظهور مکتبی پایه ریزی شد به نام پست مدرن که به قول لیوتار عالم دچار گسستی از مدرن به نام پست مدرن شد. می توان از احتمال پرسه و شوخی، یعقوب یادعلی و زندگی شهری، بارتلمی بعنوان دو مجموعه داستان پست مدرن نام برد.
تفاوت داستان کلاسیک و پست مدرن
داستان های پستمدرن از بسیاری جهات با داستان های مدرن و کلاسیک متفاوتاند و توجه به مؤلفههای این نوع داستان به خواننده کمک می کند تا آن ها را بهتر درک کند و بستر و فضای فرهنگی و اجتماعیای را که این آثار در آن ها شکل گرفته، بهتر بشناسد. در دورهی داستان های کلاسیک که از اوایل سده ی هفدهم آغاز میشود و تا اوایل سده ی بیستم ادامه دارد، از نظر طرح ما با یک طرح کلاسیک رو به رو هستیم، یعنی گرهگشایی، گره افکنی، زاویه ی دید، تعلیق و جز آن در داستان های کلاسیک به به ترین شکل بیان میشود و زمان خطی رویدادها یکی پس از دیگری اتفاق میافتند و شخصیتپردازی آن ها، در همان بستر رخ میدهد. بر خلاف داستان های کلاسیک، در داستان های مدرن ما با چنین طرحی رو به رو نیستیم. در داستان های مدرن با طرحی کاملن فشرده و کوتاه مواجهایم. در این نوع داستان ها تکیهی داستان بر پرداخت صحنه در موقعیتی است که داستان در آن روی میدهد. در داستان های پستمدرن اساسا ما با طرحی رو به رو نیستیم و گویی نوعی فروپاشی و ویرانگری در طرح داستان روی داده است به طوری که ظاهرن هیچ انسجام و نظم کلاسیک و حتا مدرنی در طرح دیده نمیشود. به لحاظ شخصیتپردازی هم این سه نوع داستان با هم تفاوتهای بنیادی دارند.
تفاوت ها ی کلی داستان پست مدرن با داستان مدرن و کلاسیک:
أ- کاراکتر مرکزی و کاراکتر های پیرامونی:
در داستان های کلاسیک ما با یک شخصیت مرکزی رو به رو هستیم که به صورت فعال در داستان حضور دارد و بر رویدادها و افراد پیرامون خود تأثیر میگذارد در حالی که در داستان های مدرن ما با چند شخصیت رو به روایم که نه تنها هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد (چون همهی شخصیتها به نوعی در یک سطح قرار دارند) بلکه به شدت شخصیتهای کنشپذیر و منفعلی هستند. در داستان پست -مدرنیستی شخصیت به مفهوم کلاسیک و مدرنیستی اش نداریم و شخصیتها به صورتی کاریکاتورگونه در روایت حضور دارند.
ب- پایان بندی:
به لحاظ پایانبندی هم در داستان های کلاسیک پایانبندیها بسته است و با پایان داستان، خواننده اقناع میشود که داستان پایان یافته است زیرا ناپایداری نحستین داستان به پایداری منتهی شده است. در داستان های مدرن بیشتر پایان ها باز هستند و با پایان فیزیکی داستان، گویی داستان در ذهن خواننده آغاز می شود و این خواننده است که میتواند تفسیرهای گوناگونی برای پایان داستان تاویل کند. بدین گونه نویسنده به خوانندهاش اجازه میدهد تا تفسیرهای بسیاری از داستان داشته باشد. در داستان های پست مدرنیستی اساسن پایانی وجود ندارد و شما میتوانید اجزای داستان را جا به جا کنید بیآنکه در ساختار داستان تغییر کلی رخ دهد.
ت- جهان داستانی: در داستان پست مدرنیستی، برخلاف داستان مدرنیتسی كه شخصیت، جهان را به خود و دیگری تقسیم می كند، شخصیت از همان آغاز به تقسیم بندی خود و دیگری اعتقادی ندارد. دنیای واحد و سخت عقلانی، به عنوان تنها دنیای ممكن كنار می رود، دنیاهای متعدد تجربه می شوند. روایت های كبیر حذف می شوند؛ زیرا در پی یكسان سازی هستند تا بتوانند جهان را در یك نظام معین جای دهند و بشناسند. پس ادبیات پست مدرنیستی در برابر روایت های كبیر موضع گیری می كند.
ث- دیگر مکان و دیگر زمان: "دیگرها" در ادبیات پست مدرن به مركز پرتاب می شوند و "دیگر مكان ها" حضور می یابند. دیگرمكان سازی بوتیقای ادبیات پست مدرن است و هرگونه آرزو برای شبیه سازی متن با جهان واقع را از میان می برد. متن با جهان واقع هیچ نسبت آینه گونی ندارد. وجود خالق اثر انكار می شود تا متن بتواند به خود بازگردد. این ادبیات با مفهوم بازنمایی به صورتی دیگر برخورد می كند.
ج- ترکیب و تنوع عناصرداستانی: سَبُكی، تندی (هم در مفهوم كاربست ابزار و هم سرعت در جریان روایت) ، دقت (هم در فرمان و هم در بیان لفظی )، روایت پذیری (هم در جزییات شگفت آور و هم در حدود خیال ابداعی حتا در شكل فانتزی) چند گانگی (هم در تركیب هنری و هم در نمایش تقاطع بی پایان چیزها)
مولفه های داستان پست مدرن:
1- فقدان طرح منسجم و نظم روایی:
علت این که ما در داستان های پستمدرنیستی با یک طرح منسجم و نظم روایی مواجه نیستیم این است که عنصر سببیت در اینجا غایب است، در حقیقت به لحاظ فلسفی پستمدرنیستها معتقدند تجربههای انسان امروز نمیتواند در ساختار و طرحهای داستان کلاسیک و مدرن بازتاب یابد. به تعبیری دیگر در باور پستمدرنیستها جهان بدون معنا، نظم، انسجام و یکپارچگی است از این رو برای طرح چنین جهانی باید به شیوه های متناسب با آن روی آورد.
2- هجو: عنصر هجو ( Parody) در داستان ها ی پست مدرن زیاد است و گویی به کمک این ویژگی میکوشد تا چیزی را که پیش از آن در دوران کلاسیک و مدرن شکل گرفته، هجو و سپس نقض کند. عنص
3- طنز:عنصر زبانی دیگر آثار پست مدرن طنز (Satire) است. طنز هم ابزار مؤثری است در دست پستمدرنها برای به سخره گرفتن روابط و پیوندهای شکلگرفته در جهان واقعی و داستانی دوران کلاسیک و مدرن. همچنین است و گاه اینگونه داستانها از عنصر طعنه نیز بهره میبرند.
4- نوع روایت: ویژگی دیگر آثار پست مدرن در نوع روایت آن ها است. در واقع در داستان های پست مدرنیستی نوعی گسست وجود دارد و روایت آن ها تکه تکه و پاره پاره است. رمان ها با تکه تکه کردن روایت در پی نفی نظم و انسجامی هستند که داستان های کلاسیک و مدرن داشتند، نظمی که کاشف وحدت زمان و مکان بود. از سوی دیگر داستان های پستمدرنیستی همواره در لایهای از ابهام روایت میشوند تا به خواننده اجازه دهند برداشتهای چندی از جهان داستان داشته باشد. عدم وضوحی که در این نوع آثار دیده میشود نوعی تاویل پذیری مفرط و نسبیانگاری را بازتاب می دهند.
5- حضور نویسنده: در یك داستان پست مدرن ممكن است خود نویسنده چه به عنوان راوی و چه غیر راوی حضور پیدا كند. حتا ممكن است از شگردهای داستان نویسی خود حرف بزند و چه بسا به موارد كم اهمیت تر اشاره كند . مثلن بگوید ـ الان كه دارم جنگل سرد و تاریك و پر از جانوران درنده را برای شما می نویسم، خودم در اتاقی گرم و راحت و امن پشت میز كارم نشسته ام. چنین متنی با زندگی نامه یا سرگذشت نامه فرق دارد
6- خرده روایت و متون ناتمام: در داستان مدرنیستی ما با متن هایی سرو كار داریم كه به نوعی ناتمامند، یعنی پایان ندارند و متن ها به شكلی نا كاملند. شخصیت ها به شناخت خود از جهان پیرامون تردید دارند و همواره در پی آنند كه دامنه و حدود آگاهی شان را مشخص كنند. شخصیت به دنبال آن است كه هویت واقعی خویش را دریابند ، از این رو به تفسیر جهان مشغول می شود. به همین دلیل می توان گفت كه منطق داستان مدرنیستی، همان منطق داستان پلیسی است. همیشه ترس از افشای راز هم وجود دارد. به عبارتی، داستان مدرنیستی، روایت حركت از بحران هویت به آگاهی است. بنابراین، این پرسش ها مطرح اند : چه چیزهایی را باید شناخت؟ چه گونه می توان به شناخت رسید و چه قدر می توان به درستی این شناخت یقین پیدا كرد ؟ حدود شناخت و آگاهی ممكن كجاست ؟ و چه گونه می توان جهانی را تفسیر كرد كه من هم جزیی از آن هستم. این پرسش های معرفت شناسانه موضوعهایی را نظیر ولیدگی انسان برای تحصیل آگاهی، ساختارهای متفاوت دانش و مسأله شناساییناپذیری محدودههای آگاهی را شامل میشود.
7- داستان پست مدرن می کوشد از طریق تناقض (contradiction) واژگانی و بصری از راه دلالت های بافتی متقارن و نامتقارن از راه پس و پیش کردن ساختارها و گشتار زبانی و ابداع یا هر نوع جا به جایی از راه انفصال و اتفاق و تصادف و هر چیزی که بتواند تنوع ایجاد کند شکل بگیرد، نه از طریق مولفه های مرسوم در ادبیات کلاسیک و مدرن.
8- داستان از وسط آغاز می شود و نه از آغاز – در واقع از مدخل های متعددی که هیچ کدام با قطعیت مدخل اصلی نیست.
بیژن کیا
In 1959 at William Dawes Elementary School in Lexington, Massachusetts, a time capsule containing students' drawings of their ideas of the future is buried and set to be ceremoniously opened 50 years later. A girl named Lucinda Embry contributes a page full of seemingly random digits. That night Lucinda is found in a school closet, where her fingers are bloodied from scratching at the inside of the door, and she complains about hearing voices.
In 2009 the time capsule is opened and the drawings are given to the current students. A boy named Caleb receives Lucinda's envelope. His father, John Koestler, a widower and professor of astrophysics at MIT, takes interest in the paper and soon realizes some of the digits represent the dates and death tolls of every major disaster over the past fifty years, and suggests three disasters still to come. Meanwhile Caleb begins receiving visits from mysterious figures in overcoats, "The Strangers". During these encounters he hears their overlapping telepathic whispers.
John witnesses a commercial plane crash on the date the paper next predicted a disaster would occur, and he discovers that the unexplained digits on the paper are the geographic coordinates of the events. Speaking with Lucinda's former teacher, John learns of Lucinda's closet episode, and also that she had since died after a medication overdose. He then meets Lucinda's daughter, Diana Wayland, but is rebuffed once he mentions Lucinda's paper. But after John uses the numbers to correctly predict another disaster — a Manhattan subway train derailment which John tries and fails to prevent — Diana seeks out John, and together they go to investigate Lucinda's old remote mobile home. Having noticed that the last date on the paper is not accompanied by coordinates, further clues in Lucinda's home lead John and Diana to realize that the "33" listed as the death toll for the final disaster is actually "EE" reversed, which Lucinda meant to represent "Everyone Else." In the woods outside the home, John confronts one of The Strangers, who disappears in a flash of light. It is revealed that Diana's daughter Abby can hear The Strangers' eerie whispers as well.
John and a fellow professor forecast that a massive solar flare will soon reach Earth, and the final disaster on Lucinda's paper will indeed be worldwide and apocalyptic. John then examines the door of the closet in which Lucinda was found and discovers it is where she had scratched another set of coordinates. They represent the location of Lucinda's old mobile home, and John decides it is somehow a refuge from the impending disaster. Diana insists they seek shelter in some little-known underground caves instead and she takes Abby and Caleb, without John's knowledge, to go there. As panic erupts at a gas station after news of the flare is announced through an Emergency Alert System broadcast, The Strangers drive off in Diana's car with Caleb and Abby still inside. Diana gives chase in another vehicle but is killed when she is broadsided by a truck.
At Lucinda's mobile home, John finds the children with the four Strangers as a glowing vessel descends from the sky. The Strangers dispossess themselves of their human appearance and reveal themselves as glowing, translucent figures surrounded by wisps of light. The Strangers invite only those who can hear their whispers to escape the destruction with them. John convinces an initially reluctant Caleb to go with The Strangers, and the vessel departs with the two children. From the vantage point of space, other ships are seen taking off from all around Earth. John travels to Boston to be with his sister and parents. While he had distanced himself from religion following his wife's death, John reconciles with his estranged father, a Christian minister. John and his family embrace as the solar flare strikes and incinerates everything on Earth. Elsewhere, Caleb and Abby are dropped off in an otherworldly field as other ships are visible along the horizon, dropping off others. The film ends as the two make their way towards a large, white, solitary tree in the distance.
| "هدیه تولد بابا" برای کودکان فارس |
|
وی ادامه داد: تولید نرمافزار و لوحهای فشرده با موضوع شعرخوانی شاعران استانی و کشوری درباره شهدای جنگ تحمیلی از برنامههای حوزه فرهنگی موسسه آسمان هشتم است و تاکنون اشعار؛ محمدامین جعفری، هادی فردوسی و میلاد عرفانپور با موضوع دفاعمقدس، در این موسسه آماده عرضه شدهاند. زارع درباره فعالیتهای واحد تحقیقات اسنادی گفت: این واحد اطلاعات خام درباره شهدای استان فارس را با کمک بیش از 40 نفر از جوانان علاقهمند و با هدف سوژهیابی نویسندگان عرصه ادبیات پایداری و ایجاد منبع موثقی برای محققان و پژوهشگران، گردآوری میکند. وی تصریح کرد: واحد ادبیات پایداری موسسه فرهنگی و هنری آسمان هشتم، 4 عنوان کتاب کودک و نوجوان با عناوین؛ "یک آسمان پروانه" و "یک هدیه از دستان بابا" نوشته فروغ تنگاب جهرمی، "به رنگ پرچم" سروده بدرالملوک یگانه و "هدیه تولد بابا" نوشته بیژن کیا را همزمان با هفته کتاب و آغاز نمایشگاه کتاب شیراز در 23 آبان ماه سال 88، منتشر میکند |
برف شادی
- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک با دا...
همراهان عروس و داماد شاد و دست افشان سرو صدا می کردند.. از پنجره آسمان ابری و دانه های ریز باران پیدا بود. این سوی پنجره، لبخند بود و لباس های رنگارنگ و برف شادی و نقل و شیرینی..... .عروس و داماد دفاتر را امضا کردند . عاقد برای خواندن خطبه به سرسرای اتاق عقد رفت. صندلی کنار او که همیشه برای پدر عروس در نظر گرفته می شد خالی مانده بود. مادر عروس سرحال بنظر میرسید.
- ...برای سومین مرتبه می پرسم .آیا بنده وکیلم؟
- با اجازه ی پدر و مادرم بله
همه هورا کشیدند . کف زدند و شعر خواندند. عاقد زیر گوش داماد به نجوا گفت: یادت باشه نباید بچه دار بشید.
داماد لبخندی زد و گفت: همین که شما راضی شدین ما رو عقد کنید دعاتون می کنیم.
عاقد پاکت نامه ای را به داماد داد و گفت: نامه ی بهزیستیه . پیش خودتون باشه.امیدوارم هر دو تون خوب بشین
- ایدز درمان نداره حاج آقا
یکنفر داد زد: به افتخار این دو گل تازه شکفته کف مرتب بزنین
عاقد چیزی به داماد گفت اما صدایش در کف و تشویق میهمانان گم شده بود و هیچکس قطره اشکی را که گوشه ی چشم عروس نشسته بود ندید.
هدیه ی تولد بابا

روز تولد راضیه بود اما دختر کوچولوی قصه ی ما خوشحال نبود. پدر راضیه چند سال قبل برای جنگیدن با دشمنان به جبهه رفته بود اما از آن سال به بعد کسی از پدر راضیه خبر نداشت. یکی میگفت شهید شده . یکی دیگر می گفت اسیر شده و راضیه خیلی دلش برای بابا تنگ شده بود.
مادر برای دخترش کتاب قصه خریده بود اما راضیه دلش می خواست به جای کتاب عروسک هدیه بگیرد.
شب که شد. راضیه کتاب را باز کرد تا عکس هایش را نگاه کنداما خوابش می آمد. کتاب نقاشی هائی در مورد جبهه و رزمندگان داشت.
راضیه به آن عکس ها خیره شده بود که ناگهان خودش را در جبهه دید.
- سلام دختر کوچولو . اسمت چیه؟
راضیه رزمنده ای را دید که دستش و صورتش را پانسمان کرده بودند. دختر کوچولوی قصه ی ما به رزمنده سلام کرد و گفت: سلام من راضیه هستم و دنبال پدرم می گردم.
رزمنده جواب داد: من زخمی شده بودم . سربازهای دشمن می خواستند مرا اسیر کنند اما پدرت مرا نجات داد. اگر او را دیدی سلام مرا به او برسان.
راضیه براه افتاد از کنار رزمندگانی که به سوی دشمن تیر شلیک میکردند گذشت . هوا گرم بود. راضیه خسته شد. کمی جلوتر درختی دید. رفت و زیر سایه اش نشست تا کمی استراحت کند. درخت از راضیه پرسید: سلام خانم کوچولو. شما این جا چکار میکنی؟
راضیه به درخت سلام کرد و گفت: دنبال پدرم می گردم.
درخت جواب داد: من تنها شده بودم . سربازهای دشمن می خواستند مرا خشک کنند و آتش بزنند اما پدرت سربازهای دشمن را فراری داد. اگر او را دیدی سلام مرا به او برسان.
راضیه دوباره براه افتاد به باغی بزرگ رسید .
- سلام دختر کوچولو . این جا دنبال کسی میگردی؟
راضیه متوجه کبوتر سفیدی شد که روی شاخه ی درختی نشسته بود.
راضیه به کبوتر سلام کرد و گفت: سلام. دنبال پدرم می گردم.
کبوتر گفت: من زخمی شده بودم سربازهای دشمن میخواستند مرا شکار کنند اما پدرت از من نگهداری کرد.
راضیه پرسید: پدرم کجاست؟
کبوتر جواب داد: توی همین باغ پیدایش میکنی. اگر او را دیدی سلام مرا به او برسان.
افراد زیادی در آن باغ بزرگ بودند . همه لباس سفید و کفش های طلائی داشتند. کمی جلوتر راضیه پدرش را دید .
راضیه به طرف پدرش دوید.گفت: بابا..بابا.. منم راضیه
پدر راضیه بطرف درخترش دویو و او را در آغوش گرفت و گفت: سلام راضیه .تو اینجا چکار میکنی؟
راضیه جواب داد: خیلی دلم برایت تنگ شده بود. داشتم دنبالت میگشتم.
پدر لبخند زد و گفت:چقدر بزرگ شدی راضیه خانم.
راضیه گفت: امروز روز تولد من بود.
پدر گفت: می دانم. تولدت مبارک البته شما هر روزی که کار بدی انجام ندهی ما در این باغ برایت جشن تولد میگیریم. حالا بیا تا تو را به جشن تولدت ببرم.
پدر دست راضیه را گرفت . هر دو در آسمان پرواز کردند و به جائی رسدند که فرشته ها و انسان هائی که لباس سفید داشتند برای راضیه جشن تولد گرفته بودند. وقتی جشن تمام شد و همه رفتند. پدر از جیب پیراهنش گل سرخ بزرگی را به راضیه داد و گفت: این هدیه برای شماست.
راضیه خیلی خوشحال شد اما باید به خانه برمیگشت.پدر گفت: هروقت دل برایم تنگ شد بیا این جا
راضیه پرسید: این جا کجاست
پدر لبخند زد و گفت: جائی است نزدیک بهشت.
وقتی راضیه از خواب بیدار شد کمی غمگین شد اما وقتی چشمش به گل سرخی افتاد که روی کتاب بود خوشحال شد و گل را بوسید. اتاق بوی عطر گل سرخ گرفته بود.
بیژن کیا
|
بيژن كيا از انتشار تازهترين مجموعه داستان خود با عنوان "مارش نظامي در راهروي بيمارستان"، توسط بنياد حفظ آثار استان فارس خبر داد. فضاي داستانهاي اين مجموعه برگرفته از خاطرات جانبازان جنگ تحميلي است._
بيژن كيا در گفت و گو با خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) اظهار داشت: در اين كتاب 17 داستانكوتاه با عناويني چون؛ "لبخند برف در تاريكي شب"، "مارش نظامي در راهروي بيمارستان"، "زخم خورشيد" و "عزيز" آورده شده اند. وي ادامه داد: فضاي داستانهاي اين مجموعه برگرفته از خاطرات جانبازان جنگ تحميلي در يك بيمارستان است. كيا درباره داستان اصلي اين مجموعه خاطر نشان كرد: "مارش نظامي در راهروي بيمارستان"، درباره نحوه مجروحيت يك رزمنده است كه در بيمارستان شهيد بقايي شهر اهواز به شهادت ميرسد. نويسنده رمان "7 و 13 دقيقه" يادآور شد: رمان ديگري با عنوان "چند ثانيه آتش" و براساس خاطرات مستند چند نفر از ماموران برج كنترل هواپیماهای نظامي در جنگ تحميلي، در دست نگارش دارم. |
| ||||||||
یک مرد یک صندلی

- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک با دا
پیرمرد آرام از پله ها بالا آمد روی اولین صندلی خالی درسالن انتظار نشست. دفتر خانه شلوغ بود. پیرمرد سر و وضع مرتبی داشت. قرار بود زوج جوانی راعقد کنند.همه از زن و مرد و پیر و جوان در اتاق بزرگی که سفره ی عقد را چیده بودند جمع شده بودند . منشی که جوانی لاغر اندام و سبزه رو بودصدا زد .: پدر عروس !
زنی که کنار عروس نشسته بود به منشی اشاره ای کرد . منشی از اتاق بیرون آمد و به سمت پیر مرد رفت.
- کوچه تنگه، بله..عروس قشنگه، بله ... دست به زلفش نزنین مروارید بنده، بله
منشی کنار پیرمرد نشست و محل امضا را به او نشان داد .
- یه دختر داریم شاه نداره.. به راه دورش نمی دیم.. به مرد کورش نمی دیم..
پیرمرد با دستانی لرزان بردفتر بزرگ ثبت ازدواج و دفترچه عقد چند خط کشید.
- بیائید داخل تا عاقد از شما وکالت بگیره
- نه.
به منشی که نگاه کرد چشمانش خیس بود. منشی بی آن که چیزی بگوید به اتاق رفت و چند دقیقه بعد با عاقله مردی پنجاه و چند ساله برگشت . عاقد ازپیرمرد برای عقد دخترش وکالت گرفت. اما عاقد در تمام این چند دقیقه به نگاه سردرگم و صورتی تکیده ی پیرمرد فکر می کرد. پیرمردوکالت داد وگفت: می تونم برم؟
- بله.
- مبارک باشه
پیرمرد به عاقد نگاه کرد. چیزی نگفت سعی کرد لبخند بزند.
- امیدوارم خوشبخت بشه
پیرمرد خیره و سردعاقد را نگاه کرده بود.
از جا برخاست. آرام و خسته براه افتاد. از پله ها پائین رفت.عاقد کنار پنجره ایستاد.
- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک با دا...
پیرمرد قدم به خیابان گذاشت.عاقد تماشایش می کرد.پیرمرد گوشه ای ایستاد. سیگاری روشن کرد و رفت.برای همیشه.

