گربه و ماهی

زندانی پیر فریاد زد :.باید با فرمانده تون حرف بزنم
سرباز مکثی کرد و گفت : این حکم فردا صبح زود اجرا می شه
زندانی جلو آمد. میله ها را چنگ زد و گفت : برو گمشو .. همه تون گم شین .. همه تون
سرباز برگشت و به سمت دفتر زندان براه افتاد.صدای زندانی در راهرو پیچیده بود. سرباز وارد شد و خبردار ایستاد .
- آزاد سرباز
سرباز بی حرکت ایستاد. صدای گنگ و مبهم داد و بیداد زندانی به گوش می رسید .
سرهنگ پرسید : حکم برای محکوم قرائت شد؟
- بله قربان
- خب؟
- می خواد با شما صحبت کنه قربان .
سرهنگ رو به مردی سبزه رو و میانسال که پشت میز نشسته بود کرد و گفت : محکوم تحویل شماست .البته اون برگه رو باید امضاء کنید
سرهنگ به کاغذی که روی میز بود اشاره کرد. مرد سری تکان داد . قلم را برداشت به سرهنگ و آن چند سربازی که با او بودند نگاهی انداخت و برگه را امضاء کرد. سرهنگ برگه را گرفت و گفت : بهتره ببینمش.
زندانی با قدم های تند و عصبی در حالی دست هایش را در جیب پیراهن زرد رنگش فرو برده بود طول و عرض سلول کوچکش را طی می کرد. روی دیوار چند طرح از گربه و ماهی دیده می شد. زندانی چیزهائی زیر لب می گفت.
- من گربه ام اونا ماهی. نابودشون می کنم ... می تونم. آره .. من گربه ام ..
سرهنگ ایستاده بود. زندانی را نگاه می کرد که قوز کرده بود و بی قرار و تند به این سو و ان سو می رفت.
- با من کار داشتین؟
زندانی ایستاد . به سرهنگ خیره شد . ریش نامرتب و انبوهش را خاراند و گفت : من ؟ آره ...آره...تو تیمساری؟
- سرهنگ تامی براون افسر ستاد فرماندهی
زندانی جلو آمد. خودش را به میله ها چسباند و گفت : به ژنرال بگو بیاد .. باید باهاش حرف بزنم . من نقشه دارم به تنهايي ايران رو از سر راه تون بر مي دارم .شما اونا رو نمی شناسین . نمی تونین کاری بکنین . آره.ولی...من می تونم . آره ...آره می تونم . نابودشون می کنم . امنيت رو براتون تضمین مي كنم. بدون من کاری از شما بر نمیاد. گروههای جهادی نیروهای شما رو قتل عام میکنن. بذار با ژنرال حرف بزنم . خواهش می کنم ...
سرهنگ چیزی نگفت . زندانی دست هایش را ازلای میله ها بیرون آورد و گفت : ببین سرهنگ من باید با ژنرال حرف بزنم . خیلی مهمه . باید حرف بزنم
سرهنگ سری تکان داد و گفت : ما شما رو تحویل دولت عراق دادیم . دیگه تحت حفاظت ما نیستید . متاسفم
زندانی به او خیره بود که بدنش لرزید و دچار تشنج شد .
بعد ها سرهنگ در مصاحبه با شبکه ی تی ان نیوز گفت: صدام در نيمه شب قبل از اعدام دچارتشنج شديدي شد به طوري كه فکر کردیم ممکنه به درمان طولانی نیاز داشته باشه.
گزارشگر: شما چکار کردین؟
سرهنگ: پزشک زندان داروي آرامش بخش تزريق كرد . به اين ترتيب صدام حسین كمي آرام شد. صدام درباره ايراني ها و طرح هاي آنها و خطر القاعده و شيعه به ما هشدار داد.
- آیا در صدام نشانه ای دلیل بر پشیمانی از گذشته مشاهده کردید؟
-نه به طور قطع . من از وضعيت صدام متاثر شدم. دوست داشتم هر كمكش كنم ولي مسايل از دست ما خارج شده بود . ما براي حمايت از وي در زندان تا شش ماه ديگر برنامه ريزي كرده بوديم ولي نمي دانم چه اتفاقي افتاد و چه دليلي باعث شد كه وي به عراقي ها تسليم شود تا آن ها سریع شاید هم کمی عجولانه اعدامش کنند.
خبرنگار رو به دوربین کرد وسعی کرد به ارامی حرف بزند.
- و به این ترتیب رازهاي عصر حاكميت صدام حسين ديكتاتور سابق عراق براي هميشه به گور سپرده شد. تامس لی گوردون شبکه ی تی ان نیوز. بغداد
