میتونم کمکتون کنم؟
- چه خوب، تو انگلیسی بلدی.
لبخند زد و چشمان آبی اش درخشید.
- اسمت چیه؟
- میلوش.
به لاستیک جلو که پنچرشده بود دست زد م و پرسیدم:میتونی برام عوضش کنی؟
- چرا تیوبلس نمیذاری؟
دوچرخه را سر و ته گذاشت . .
- لاستیکای بادی بهترن.
با تعجب نگاهم کرد و پرسید: لبنانی هستی؟!
- نه ولی خیلی از لبنان دور نیستم. میتونی بازم حدس بزنی
.با دست چرخ را به چرخش در آورد
- چند تا حدس میتونم داشته باشم؟
- سه تا
روبرویش و روی سکوی سیمانی کنار جاده نشستم
- هندوستان ، ایران ، ترکیه
- دومی اش درسته
خندید و با هیجان دست هایش را در هواتکان داد
- بینگو...! من برنده شدم.
شروع کرد به در اوردن لاستیک..حالا در نور صبحگاهی و ازمیان پره های فلزی چرخ، صورت کشیده و درخشش موهای نامرتب اما طلائی رنگش را می دیدم.
- چند سالته؟
- بیست و نه
- من بیست و یک سالمه و همیشه دوست داشتم با دورچه اروپا رو بگردم
- جهانگردی؟
- نه
- دانشجوئی؟
- .توی یه شرکت خصوصی حسابدارم.میلوش تو همین جا زندگی میکنی؟
- آره، طبقه ی دوم همین مغازه
- سخت نیس؟
- دیگه عادت کرده ام
لاستیک نو را برداشت و گفت: من فقط تیوبلس دارم. قبوله؟
سر تکان دادم و گفتم.:چرا فکر کردی من لبنانی ام؟
- اونا خوشگلن
چیزی نگفتم.ایستادم و کمی در اطراف دوچرخه ام قدم زدم.میلوش که کارش تمامخ شده بود به بریدگی های متعدد لاستیک کهنه نگاه کرد و پرسید: کجا بودی؟ جهنم؟
جاده ی روستائی، بوی گند مشروب وقتی حرف می زد: مستقیم نرو .خطرناکه.. گم میشی.آملا رو ندیدی؟ دوربزن. کجا می خوای بری. هاهاها.. گم میشی. دوربزن. مستقیم نرو. مستقیم نرو.. به آملا بگو برگرده
- ...زی شده؟
- چی؟
- گفتم چیزی شده؟
- نه. یعنی چرا.آره..ببین یه نفر می خواست اذیتم کنه.
- کجا ؟
به تپه ی سبزی که قبل از روستا بود اشاره کردم.
- بالای اون تپه
- مست بود؟
- آره
- قد بلند بود؟ پالتوی بلند داشت؟
- آره، مثل هیولا بود
- ترسیدی؟
- خیلی. مجبور شدم از خاده ی خاکی سرازیر بشم و بیام اینجا.
میلوش نگاهی بمن کرد و بلند خندید
- خنده دار بود؟
- اون بی آزاره
- بی آزاره؟اون عوضی میخواست اذیتم کنه
- اون می خواست تو به حرفاش گوش بدی
- دهنش بوی گند می داد. می خواست دستمو بگیره
- موستافا هر زنی رو که ببینه سراغ همسرش رو میگیره
- یه حسی توی صورتش بود
- موستافا میترسه که همه زن ها مثل آملا گم بشن.
- چرا به پلیس نمی گه؟
- اونا باید دنبال کی بگردن؟
- دنبال زن مصطفی
- توی کدوم گور دسته جمعی دنبالش بگردن؟
- شاید زنده باشه.
- امکان نداره
- شاید امیدی باشه
- هیچ امیدی نیست
- این همه شهر توی این منطقه اس
- و تا دلت بخواد گور دسته جمعی که هنوز کشف نشده ان
- تو از کجا مطمئنی؟
- من اون جا بودم
- دروغ میگی
- دروغ نمی گم لعنتی . زنها رو بردن توی ساختمون دهداری. ما بچه ها رو سوار کامیون کردن و بردنمون اردوگاه ... وقتی به زور سوارمون می کردن صدای جیغ و فریادشون رو می شنیدیم.خدددداااا....
- تو زن مصطفی رو میشناختی؟
- آره
- مطمئنی اونم با بقیه زن ها بود؟
- آره
- تو که یه بچه ی کم سن و سال بودی. چطور انقدر مطمئنی؟
- اون مادرم بود.
بغض کرد و با دست صورتش را پوشاند
- ببین من..من ..معذرت میخوام
چیزی نگفت اما صدای هق هق گریه اش را میشنیدم.
- میتونم کمکتون کنم؟
- برو. ...فقط برواز این جا
اسکناسی را روی سکه گذاشتم و رفتم.
