تبليغاتX
کوتاه مثل زندگی من/short as my life/ - بوسه / داستان کوتاه / بیژن کیا
مطالبي در زمينه ي ادبيات و فرهنگ / about literature and art

بوسه

 

بازم با همون شیوه ی عجیب و غریبش مشغول کتاب خوندن بود. لبه ی تختخواب نشسته بود و متوجه ی من نشد.کتاب روی زمین بود و حمید هر از گاهی با پاهاش کتاب رو برگ میزد.خیره نگاهش کردم. میتونستم حتی در نور ملایم آباژور تنفس آرام و آرامش عمیقش رو احساس کنم.نیم رخش مردانه و زیبا بود. انگار بعد از دوازده سال و سه ماه و بیست و پنج روزو بیست و سه ساعت زندگی مشترک تازه داشتم کشیدگی بینی، مژه های بلند و درخشش عسلی چشمانش را میدیدم.  بنظرم رسید لب هایش در نور مبهم اتاق برق میزند. باید بهانه ای پیدا میکردم .

- حمید

بدون ان که سر از کتاب بردارد جواب داد:جانم؟

کنار تخت روی زمین نشستم و کتاب را بستم.

- هنوزم منو دوست داری؟

نگاهم کرد. لبخند زد.

-  پرسیدن داره خانومی ؟

لبهاینم را غنچه کردم و پرسیدم:خب! چقدر دوسَم داری؟

- ...اندازه ی تمام کلماتی که توی همه ی کتابا هست

سرم را روی رانهایش گذاشتم.به چشمانش خیره شدم .

- نوچ. اینجوری نمی خوام .

-چه جوری میخوای گلم؟

- باید مطمئن بشم هنوزم آقاعسلی  میتونه خانم گل رو راضی  کنه.

- سرش را به طرفم خم کرد و وقتی خودم را در مردمک چشمانش پیدا کردم رد بوسه اش بر لبم نشست. آه کشید از سر خوشی .آه کشید سرد و از سر دلتنگی.

- چیزی شده؟چرا آه کشیدی؟

- اگه هنوزم دستام با من بودن تو رو محکم در آغوش میکشیدم تا مطمئن بشی همیشه دوستت دارم.

خندیدم و گفتم: خودم میدونم قهرمان جنگ. میدونم دوست داری. می خواستم منو ببوسی فقط همین.

نوشته شده توسط بيژن كيا در ساعت 9:10 | لینک  |