بوسه

بازم با همون شیوه ی عجیب و غریبش مشغول کتاب خوندن بود. لبه ی تختخواب نشسته بود و متوجه ی من نشد.کتاب روی زمین بود و حمید هر از گاهی با پاهاش کتاب رو برگ میزد.خیره نگاهش کردم. میتونستم حتی در نور ملایم آباژور تنفس آرام و آرامش عمیقش رو احساس کنم.نیم رخش مردانه و زیبا بود. انگار بعد از دوازده سال و سه ماه و بیست و پنج روزو بیست و سه ساعت زندگی مشترک تازه داشتم کشیدگی بینی، مژه های بلند و درخشش عسلی چشمانش را میدیدم. بنظرم رسید لب هایش در نور مبهم اتاق برق میزند. باید بهانه ای پیدا میکردم .
- حمید
بدون ان که سر از کتاب بردارد جواب داد:جانم؟
کنار تخت روی زمین نشستم و کتاب را بستم.
- هنوزم منو دوست داری؟
نگاهم کرد. لبخند زد.
- پرسیدن داره خانومی ؟
لبهاینم را غنچه کردم و پرسیدم:خب! چقدر دوسَم داری؟
- ...اندازه ی تمام کلماتی که توی همه ی کتابا هست
سرم را روی رانهایش گذاشتم.به چشمانش خیره شدم .
- نوچ. اینجوری نمی خوام .
-چه جوری میخوای گلم؟
- باید مطمئن بشم هنوزم آقاعسلی میتونه خانم گل رو راضی کنه.
- سرش را به طرفم خم کرد و وقتی خودم را در مردمک چشمانش پیدا کردم رد بوسه اش بر لبم نشست. آه کشید از سر خوشی .آه کشید سرد و از سر دلتنگی.
- چیزی شده؟چرا آه کشیدی؟
- اگه هنوزم دستام با من بودن تو رو محکم در آغوش میکشیدم تا مطمئن بشی همیشه دوستت دارم.
خندیدم و گفتم: خودم میدونم قهرمان جنگ. میدونم دوست داری. می خواستم منو ببوسی فقط همین.